۲۳ شهریور ۱۳۹۰

اسلام توایران مرا کشت...

اسلامِ تو ، ایران ِ مرا کُشت...

و چند رباعی دیگر

..................................................


دو روایت از یک رباعی


1


جز جهل ترا هیچ نه در مُشت ، ای شیخ

در ننگ ، نشانه‌ای به انگشت‌ ، ای شیخ

دین تیغ تو گشت و تیغ فرمانبر ِ دین

اسلامِ تو، ایران ِ مرا کُشت‌ ، ای شیخ !


2


نسل اندر نسل و پُشت در پُشت‌ ، ای شیخ

تاریخ نمی‌کند فرامُشت‌ ، ای شیخ

ریش ِ تو به خون ملّت آغُشت، ‌ای شیخ

اسلام تو ایران ِ مرا کُشت ، ای شیخ !


دزد ۳۰۰۰ میلیاردی


اسلام عزیز ِ روسو ـ چینی داریم

یارانۀ بار ِ سیب زمینی داریم

دُزدِ سه هزار بار میلیاردی را

در سایۀ انقلابِ دینی داریم


آمین ِ فرشتگان


شد مُهر نماز ِ مؤمنان مــِید این چین

گویند فرشتگان به چینی آمین

لا حول وَلا قوّت اِلاّ بالـنـَفـت

لا غارت و لا چپاول ، الّا بِالدّین !


نمک


ای داس و تبر، جز درِ زندان مشکن

دندان ِ امان به تیغ ِ ایمان مشکن

ای مرد خدا نمک خوری با دل خلق

آنجا که نمک خوری، نمکدان مشکن !


گنگ خواب دیده


ای خفته، به خواب دیده‌ای: بیداری !

زین بیداریت، غرقه در پنداری

گم کردۀ خویش را نیابی، زیراک

آنرا که نجویند، نیابند، آری !


ابر پریشان


گر زین تَف ِ شوره زار، جان باید بُرد ؛

داغ ِ دل و رنج ِ بی‌کران باید بُرد

هر تکّۀ این ابر پریشان شده را

بر دوش، به بام ِ آسمان باید بُرد .



................................................

چهار ترانه نخستین در ۱۳ و سه رباعی بعدی

در ۴ سپتامبر ۲۰۱۱ سروده شده‌اند.


م. سحر

۲۲ شهریور ۱۳۹۰

چه بی نواست جهانی که در جهان داریم



چه بینواست جهانی که در جهان داریم!ـ



دلی به خاک و نگاهی بر آسمان داریم


خدا در آخور و خرما به کاهدان داریم


دو دستِ عقل ، به زنجیر ، بسته بر منبر


دوگوش ِ جهل ، بر آوازۀ خران داریم


ز جور خویش تباهیم و روز و شب در خود


شکایت از ستم این و ظلم آن داریم


سبکسر از در ِ کُرنش ستاده بر در خصم


ز دوست ، چین به جبین بُرده، سر گران داریم


دلی ست خوی پذیرنده ای قفس پرورد


که با خیال ِ پریدن در آسمان داریم


به آب و دانۀ خود در بهشت مسحوریم


غم ِ خدا به تمنای آب و نان داریم


نقاب ِ آدمک از چهر خود کنیم ، مگر


دلیل ِ آینه از دیگری نهان داریم


چو طبلِ یاوه بکوبد ، به بام ِ هروله ایم


چو دل به حق گِروَد مُهر بر دهان داریم


رهی بر آدمیت داشتیم و گم کردیم


چُنین خوشیم که جُنبنده ایم و جان داریم


ز خُرد زادن و با خُرد خو گرفتن ما


چه بینواست جهانی که در جهان داریم!ـ


کجا به مقصد ِ مطلوب خود رسیم که دزد


به جلد ِ دوست ، نگهبان ِ کاروان داریم ؟


به قصر شادی ِ قصّابِ خویشتن خِشتیم


درین هواست که اندوه بیکران داریم !


در اشگِ مادرِ ما غوطه می زند چون یاد


گلی که گم شده بر خاک ِ خاوران داریم





................................................................................................................


م.سحر

12.9.2011

۱۸ شهریور ۱۳۹۰

ایرانی کیست؟

بعضی اوقات آدمی با دیدن برخی اظهار نظرها در برخی مطبوعات الکترونیکی واقعا دچار تأسف و تأثر می شود
امروز هم یکی از آن روزها بود که من پس از خواندن مطالبی سراسرهذیان آلود دربارۀ تنوعات قومی ایرانیان چنین احساسی به سراغ آمد و رباعی زیر را نوشتم.


ایرانی کیست؟

افسوس که با عینک کوته نظری

از کیستی ات در این جهان ، بی خبری !

من باتو، بلوچ ِ
کُرد و گیلِ عربم

خوزی ی خراسانم و تُرک ِطبری !


م.سحر ــ پاریس 10.9.2011

۱۶ شهریور ۱۳۹۰

برای عطش اورمیه



برای عطش ِ اورمیه


با پیرهنی سپید ، شورَش برپاست
زانرو که دلش چو کوره ای آتشزاست
ای هم وطنان، تشنه ترین برکۀ ما
در دامن اورمیه چشمش به شماست

آیا به غریو رُسته در شورآباد
از مادرِ ابر ، قطره ای خواهد زاد؟
بر سبزه و گل ، چکاوکی خواهد خواند؟
وان شاخۀ تشنه، غنچه ای خواهد داد؟

ای اهل زمان ، زمانه را دریابید
خود را به حضور ِ خود برابر یابید
آگاه شوید از آن که صید ِ قفسید
پر باز کنید و شوق در پر یابید

آیا غضب زمان ، زمان خواهد داد؟
طوفان ِ نمک به آسمان خواهد داد؟
در تاب ِ عطش نظر به جوبار تُهی
دریاچۀ اورمیه جان خواهد داد؟

***

دریاچۀ اورمیه گریان است
جانش به عطش ، دلش نمکدان است
فرداست که شوره زار طغیانش
آمیخته با غریو طوفان است

سرکردهء شب ، سراب می خواهد
وین شبکده آفتاب می خواهد
دریاچۀ اورمیه شورانگیز
فریاد زده ست آب می خواهد


9.9.2011
م.سحر

تا چند؟




تا چند ؟


تا چند به کاروان شبیخون بینیم ؟
زافسونگر دین سراب و افسون بینیم؟

بیرون و درون به رهزنان واسپریم؟

آزار درون و رنج بیرون بینیم؟


تاچند به چشم مادران خون بینیم؟
داغ ِ دل ِ لاله ها به هامون بینیم؟

وحشت بینیم و بانگ ِ وحشت شنویم

افسون ِ ظلام و ظلم ِ افزون بینیم ؟


تا چند بدی ز بخت وارون بینیم ؟
دل زورق آرمیده در خون بینیم؟
شیرین به کنار نعش فرهاد بریم ؟
لیلی به شکاف ِ قبر مجنون بینیم ؟

م.سحر 6.9.2011

۱۴ شهریور ۱۳۹۰

سه رباعی دیگر 2

سه رباعی دیگر


ای داس و تبر جز در زندان مشکن

دندان ِ امان به تیغ ِ ایمان مشکن

ای مرد خدا نمک خوری با دل خلق

آنجا که نمک خوری ، نمکدان مشکن!


ای خفته ، به خواب دیده ای : بیداری

زین بیداریت، غرقه در پنداری

گم کردۀ خویش را نیابی ، زیراک :

آنرا که نجویند ، نیابند ، آری !


گر زین تَف ِ شوره زار، جان باید برد؛

داغ ِ دل و رنج ِ بی کران باید برد

هر تکّۀ این ابر پریشان شده را

بر دوش ، به بام ِ آسمان باید برد


م.سحر

4.9.2011


۱۳ شهریور ۱۳۹۰

رباعی اندر اوصاف روزگار

ربــاعــی انـــدر اوصـــاف روزگــار


نقاب دین

از چهرهء جان ، حجاب ِکین بردارید

وز روی ستم، نقاب ِ دین بردارید

این طوق ِاسارت از جهان دور کنید

وین دام ِ تباهی از زمین بردارید !ـ

در بند ِ آری

عمری ست به قید و بند ِ خواری بندید

چون استر و مادیان به گاری بندید

بندید و ندانید که با ظالم خویش

گر خود ، « نه! » نگویید ، به «آری ! » بندید !

راهنما

دیریست که جهل ،آشنای تو شده ست

بد ، همره و اهرمن خدای تو شده ست

راهی به جهنم است و می پیمایی

غافل که فریب رهنمای تو شده ست !

فریاد

دردا که در این خانه دلی شاد نماند

افراشته ، جز بنای بیداد نماند

بر بام ِ فروریخته فریاد زدیم

آنقدر که در حنجره فریاد نماند ! ـ

به سوی دوست

زی دوست بر آن سرم که پرواز کنم

آوای نهان ، به ساز دل ، ساز کنم

این سینۀ خسته ، نزدِ وی بگشایم

وین سفرۀ بسته ، نزدِ وی باز کنم

گریه خند

دیریست بر آیندهء خود می گریم

بر حسرت آکندهء خود می گریم

می گریم و بر گریهء خود می خندم

می خندم و بر خندهء خود می گریم

وصله کاری

از شعلهء دل ، شراره می اندوزم

تا سرزند از نهاد ِ ظلمت ، روزم

وینگونه ز تکّه های شادی، هردم

پیرایه به پیراهن ِ غم می دوزم

***

خزرو اورمیه

ای شیخ که خون خوردی و قرآن خواندی

از بام وطن سیل بلا باراندی

دریای خزر به روس بخشیدی لیک

دریاچهء اورمیه را خشکاندی

هنر شیخ

شیخا زتو بی حفاظ تر کیست ؟ بگو !ـ

گر هست کسی ، بگو و گر نیست بگو !ـ

ما پَست تر از تو درجهان کم دیدیم

جز سنگدلی ، ترا هنر چیست ؟ بگو !ـ

حسرت دوزخ

ای شیخ ، اسیر زجر و آزار تو ایم

مصدوم تو ، بندی تو ، بر دار تو ایم

دیریست به دل حسرت دوزخ داریم

در طُرفه بهشتی که گرفتار تو ایم

مرد خدا

قرآن به کفی ت و تیغ ِ بُراّن به کفی ت

کین در دل و سرنوشت ِ انسان* به کفی ت

ای مرد خدا ، خدا و دین شلّاقند

از بهر جفا ، این به کفی ت ، آن به کفی ت !

3.9.2011

http://msahar.blogspot.com/

..............................................

* ـــ سرنوشت ایران

۱۱ شهریور ۱۳۹۰

پنج رباعی


پنج رباعی ِتازه

از چهرهء دل ، حجاب ِکین بردارید
وز روی ستم، نقاب ِ دین بردارید
این طوق ِاسارت از جهان دور کنید
وین دام ِ تباهی از زمین بردارید !ـ
عمری ست به قید و بند ِ خواری بندید
چون استر و مادیان به گاری بندید
بندید و ندانید که با ظالم خویش
گر خود ، « نه! » نگویید ، به «آری ! » بندید ! ــ
دیریست که جهل ،آشنای تو شده ست
بد ، همره و اهرمن خدای تو شده ست
راهی به جهنم است و می پیمایی
غافل که فریب رهنمای تو شده ست !ـ
دردا که در این خانه دلی شاد نماند
افراشته ، جز بنای بیداد نماند
بر بام ِ فروریخته فریاد زدیم
آنقدر که در حنجره فریاد نماند ! ـ
زی دوست بر آن سرم که پرواز کنم
آوای نهان ، به ساز دل ، ساز کنم
این سینۀ خسته ، نزدِ وی بگشایم
وین سفرۀ بسته ، نزدِ وی باز کنم