۳۰ بهمن ۱۳۹۸

سوگ سرودی برای فریده

سوگوارانه
برای فریده ، این  یار همراه و همدلم
..............

ای هم نهاد ، ای هم سرشت ، ای همسر من
درهم شکست از رفتنت بال و پر من
این کوچ را هرگز نخواهم کرد باور
نفرین ــ اگر باور کنم ــ  بر باورمن!
در جامه دانت بود نیمی از وجودم
رفتی و برجا ماند نیمِ دیگرِ من
جان و روانم بود با جان و روانت
عزلت گزید آن گوهرِ جان پرورِ من !
از اخگرِ شوقت اجاقم رونقی  داشت
رفتی و خاکستر نشین گشت اخگر من
دور از تو بود ای یار ، رسمِ نیمه راهان
جان بود با همراهی ات ، در پیکر من
ما را درین شهر  از چه تنها  وانهادی ؟
مقصد کجا گرداندی از بام و درِ من ؟
چل سال غربت بود و با من اُلفتی داشت
شمعِ وجودت چون چراغِ خاور من
اکنون ترا در نیمه ره وامی سپارد
موجِ غم و خونِ دل و چشمِ ترِ من !
مِی شهدِ نوشین داشت درجام حضورت
تلخ است دیگر  بی تو  مِی در ساغرِ من
دامن کشید از آستانم  سایۀ تو
گُسترده گشت اندوهِ دامن گُسترِ من !
دلداریت با من بُد و دل  در برَم  بود
رفتی و دیگر نیست آن دل ، در برِ من
رنجِ فراقت را نداند کرد تصویر
این رعشۀ نقش و قلم بر دفتر من !
ای یارِ بی آرامِ من ، اینک بیارام
کآرامشت باد از همه شور و شرِ من
بر من ببخش از «من» سخن گفتن در این سوگ
چون از تو گفتن بود سودا در سرِ من !


م.سحر       پاریس 2/2/2020

۰۴ مهر ۱۳۹۸

مسجدست ایران...


مسجدست ایران...     
                                         
در نقابِ دین ، بر ایران تاختند
مسجدی بهرِ  دنائت  ساختند
مسجدی سرشار از انوار ِقُدس

وندر آن جور و جنایت، کار ِقُدس

اندر آن کشتار و غارت ، کار دین

لشکرِ بیداد و وحشت ، در کمین

مسجدی محراب آن ، کشتارگاه

واعظش قاتل، فقیهش دزدِ راه

مسجدی از بهر مال اندوختن

ریشهء انسانیت را سوختن

پول شویی می کند منبر نشین

دستِ خون آلوده اش در آستین

دین فراوان ست و سوغات قمی

ای دریغا رنگ و بوی مردمی

دین فراوان است و قرآن پکن

سُبحهء چینی به دستِ مرد و زن

دین فراوان است و تذکیر و دعا

بهر بسط ثروت و ظلم و جفا

دین فراوان است و دستارِ گران

پینه بر پیشانی غارتگران

دین فراوانست و قاری بر قبور

صوت مداحان قرین با نفخ صور

لیک قاری بر شرافت دست یاز

کرده دستِ غدر بر کودک دراز

موج در ترتیل قرآن می نهد

درس نامردی به مردان می دهد

دين فراوانست و دستنبوى روس

قبله گاهش قامت دلجو ى روس

هديه هاى خوش زپوتين مي رسد

آيه زيتون و والتين مى رسد

دین فراوانست و تازی های نر

می رسند از کربلا بهر دَدَر

آستانِ قدس مهمانخانه شان

سرخوش از پیمودن پیمانه شان

صیغۀ ممتاز ، کالای عجم

باده از بهرِ عرب در جامِ جم

دین فراوانست و پرچمها به بام

آخرت تضمین شد و دنیا به کام

مسجدی دارند جای عشق و حال

عشرتِ شرعی در این مسجد حلال

نامِ فحشا صیغه شد در این دیار

صیغه سازانند  غرقِ  افتخار

دین فراوان ست و مُهر و جانماز

ای دریغا اهلِ درد و اهلِ راز

قحطِ عشق و قحطِ وجد و قحطِ ذوق

قحطِ مِهر و قحطِ شور و قحطِ شوق

قحطِ علم و دانش و فضل و هنر

هر چهار ، آزردهء داس و تبر

باری اکنون مسجدست ایران ما

اندرو فرشِ زمین عرش خدا

قحطِ ابادی ست ، قحط شادی است

مسجدِ ما ، مَقتلِ آزادی است

جهل بر وی پادشایی می کند

خادمِ مسجد خدايي مى كند

نطع خون افكنده پيشِ قبله گاه

در نماز اِستاده با قلبى سياه

واعظ ، آنجا تاركِ دنيا شدست

چون درِ دنيا به جيبش واشدست

برلبش آمين ربّ العالمین

اين وطن را كرده در انبانِ دين

زر یه صندوق خدا انباشته

تخمِ فقر و  تخمِ محنت کاشته

سرنوشتِ کشوری در چنگشان

سودشان در صُلحشان و جنگشان

سودِ آنان صُلح ساز و جنگجوست

زانکه شمشیرِ خدا در چنگِ اوست

ملتی نابود اگر شد، باک نیست

زانکه در خون ریختن، امساک نیست

آلت قتّاله از غرب آورند

شطّّ ِ خون بر سفرۀ چرب آورند

جرثقیل آرند و آویزان کنند

« در کجا این ظلم با انسان کنند؟»

سرزمینی را گرو گان داشته

ملت ما را اسیر انگاشته

مسجد است ايران وما زندانيان

غرق ذلّت ، زير تيغ جانيان

مسجدی زانسان که روزی مولوی

شرح آن را داده اندر مثنوی :

«کاین خبیثان مکر و حیلت کرده اند

جمله مقلوبست آنچ آورده اند

مسجدی در جِسر دوزخ ساختند

وندر آن نردِ دغا ها باختند!»

مسجد است ایران و دوزخ تابِ دین

دوزخ آورده است بر این سر زمین

راستی کین دوزخِ  ایران گداز

خود ، به سِیلی راستین دارد نیاز

تا به طوفانی بروبد  خرمنش

دررُباید  کوره گاه و گلخنش

آتش این فتنه بنشاند بر آب

وز دلِ ظلمت ، برآرد آفتاب !

تا سیاهی پرده از سر درکشد

صبح صادق از افق سر برکشد

کس نسازد از خدا ابزارِ ظلم

پاک گردد از وطن آثارِ ظلم !

مسجد تزویر و سالوس ِ ضرار

در دیارِ مانماند برقرار !


م.سحر

24.9.2019




۲۲ شهریور ۱۳۹۸

آدمیت اسیرِ عهدِ عتیق


 L’image contient peut-être : 1 personne, sourit, gros plan

 به یاد دختر ایرانی سحر خدایاری
 که در آرزوی تماشای مسابقه فوتبال پیکر جوان خود را
 به شعله های سرکش آتش سپرد !


یک مثنوی از  :   م.سحر
 آدمیت اسیرِ عهدِ عتیق


...........................................................................
باز هم شِکوِه در قلم دارم
بر زبان شرحِ درد و غم دارم
چه بگویم؟ که تیغِ کین، تیزست
در کفِ دین، زمانه خونریزست
اين تنان، روحِ كاستى دارند
کینه با  هرچه  راستى دارند
حق گريزانِ كژ رهى پويند
شمر خويانِ  ياعلى  گويند
يا على شان كليدِ بدكارى
خون ز دندان و پنجه شان جارى
ياعلى شان چو ذِكرِ شيادان
دامِ تزوير و تورِ صيّادان
يا على گوى منبر و دارند
دين فروشانِ مردم آزارند
تكيه بر كُرسىِ صدارت را
دين وسيلت كنند غارت را
دين وسيلت كنند دزدى را
نام و ننگ و شرف به مُزدى را
جهلِ جُهّال را گرفته به ريش
نام روحانيت نهاده به خويش
از هنر عارى، از رذالت پُر
عالمى را نهفته در آخور
كامِ بلعنده شان به کار، دلير
شكمِ آزشان نگردد سير
گاوِ دين را به حُجره مى دوشند
باده از خون تازه مى نوشند
ميرِ مُلكند و تاجران وطن
وطن از جهلشان به کامِ لَجن
به دِه و شهر درّه وهامون
وطن از جورشان خزيده به خون
وطن از کیدشان به ويرانى
ملت افتاده در پريشانى
پشت نام خدا وپيغمبر
شده پنهان چو دزد، در پسِ در
تا بريزند از عدالت، خون
تيغ در دستِ فقه شان، قانون
زسياست ، سوهانِ كين سازند
به دمِ تيغ ، صيقل اندازند
زان كه بر تختِ دين، ز قتل، خوشند
عاشقان را به تيغِ كين بكشند
حکم شرعی به تخت ِ شاه کنند
تا زمسجد ، شکنجه گاه کنند
بند و زندان کنند در محراب
گزلک آرند و دشنه و تیزاب
پنجه در خون و دست بر دستار
خوش به قتل و شکنجه دست به کار
علمایند و درسِ دین خوانده
رَدّ ِ تزویر بر جبین رانده
نردبان کرده اند دین شان را
دستِ زُهد اندرآستین شان را
عَلَمِ عِلم بر می افرازند
لیک بر علم و عقل می تازند
دام تزویر کرده از قرآن
روی در شرع و پشت بر انسان
بهر الله سینه چاک کنند
آدمی را به کین هلاک کنند
اینچنین دین شود عداوتگر
اهلِ دین دست برده بر خنجر
اهل دین تکیه کرده بر قانون
تا بریزد به نام قانون ، خون
ستم فقه کوفته ست به کوس
دستِ احکامِ عهدِ دقیانوس
اینچنین گشته درمیان حریق
آدمیت اسیرِ عهدِ عتیق
چه بگویم چه می کِشند همه؟
پیر و برنا در آتشند همه !
با عتاب تبر، به بستر خاک
سبزوسرکش نه سرو ماند و نه تاک
هرکه از جورِ شرع سرپیچید
پنجه در پنجۀ خطر پیچید
کودکان کوله بار غم بر دوش
جانشان زیر بار رنج ، خموش
راست ، چون جوجگانِ سوخته بال
فکرشان دستکارِ وهم و خیال
بهر پروازشان فضا بسته است
رهشان جز بر انزوا بسته ست
زانکه مقهور نیروی جهل اند
بندی برج و باروی جهل اند
بستگانِ کمندِ موهومات
دیر یابند ره به سوی نجات
کودکی شان کنامِ جهل وجنون
از صفا خالی از جفا مشحون
صوتِ تحمیق و رنگ استحمار
کودکان را خلیده بر دل خار
دست ها بهرِ جستجو بسته ست
بال پروازشان فروبسته ست
پر ِ پروازشان به کام حریق
در دلِ شعله های عهدِ عتیق
دختران حسرتِ نشاط به دل
شور عهدِ شبابشان باطل
این دل آزردگان و معصومان
خود ز دیدار یار محرومان
این زبیدادِ کهنه باور ها
دور تر مانده از برادر ها
زندگی شان به دامِ محنت و رنج
دست و پا بستۀ سرای سپنج
توسری خوار ِ روسری به سرند
لیک از دردِ خویش بی خبرند
گاه بی تاب ازین ظلام شوند
طالب مرگ و انهدام شوند
گاه یاد از پرندگان آرند
تن به پرواز ِسرخ بسپارند
تا گریزان شوند ازین تقدیر
بجهند از فراز بام به زیر
تا خود از سرنوشت شوم، رَهند
ازفراز پُلی به زیر جهند
بوسۀ خون زنند بر دل خاک
بسپارند تن به چنگ هلاک
جان شیرین ، غبارِ ره سازند
پیکرِ خویش را تبه سازند
در گریزی ز رنجِ بودنِ خویش
گاهی آتش زنند بر تن خویش
دختران در شرار سرکش خود
هیزم خود شوند و آتش خود
چون سحر، چون سپیده، چون سوسن
دختِ او ، دلبرِ تو ، خواهرِ من
چون رهایی نمی نوازدشان
آتش ِ شرع می گدازدشان
آتش شرع با حجاب آید
زیر شیپور انقلاب آید
آتشِ شرع ، آتشِ ستم است
کارگاهِ تباهی و عدم است
دختران جوان ایرانی
صیدِ نامردمی و نادانی
بی پناهند و غرق بی تابی
طعمۀ لوحۀ حمورابی
با تنی خُرد و با دلی نارس
شرعشان افکند به کامِ هوس
نگذشته ست از عمرشان دَه سال
می بُردشان به تیغِ دین ، پرو بال
مثل شیئی به بوی سیم و زری
می فرستد به رختخوابِ نَری
نَری آنگونه عمرش ازوی دور
که زفافش بوَد حوالی گور
نَری آنگونه دیرسالی پَست
پیشِ کودک، نَرینگی دردست
اینچنین پَست و اینچنین ننگین
بستر از خون وی کند رنگین
شرع، تطهیر مال کرده چنین
کودکان را حلال کرده چنین
زین عمل ، باغِ شرع ،آبادست
سکس با شیرخواره آزادست
حُکمِ شرع است وعینِ ایمانش
مالشِ ناف و سایشِ رانش
جهل در صوتِ صورِ اسرافیل
اینچنین ظلم را کند تحمیل
اینچنین از هزاره های کهن
شرع حاکم شود به میهنِ من
جهل چندین هزارساله به شهر
حُکم جاری کند به نیروی قهر
مردم افتند در عذاب الیم
گر ننوشند شربتِ تسلیم
حال عمری که سخت جانیِ ماست
حلقه درگوشِ ناتوانیِ ما ست
اُمتی ناتوانِ نعلینیم
بندۀ صاحبان نعلینیم
سروران، طالبانِ علمانند
حجره دارانِ حور و غلمانند
اهلِ علمند و صنعت آموزان
بهرِ بيداد، آتش افروزان
بهرِ كشتار ، جرثقيل آور
دادشان ظلم و جورشان داور
صنعت از غرب می خرند به زر
تا بسازند طوق وداس و تبر
تا به پای جوان و پیکر پیر
قفلِ محکم زنند با زنجیر
بهر کشتن عنان به آز دهند
صنعت آرند و نفت و گاز دهند
صنعت قتل ، صنعت کشتار
آخرین اختراع صنعتکار
مرگ بر غربشان شعار بوَد
لیک از غربشان قرار بوَد
می رسد با سلام و باصلوات
از ره باختر کلیدِ نجات
تا به دندان مُسلّحند از غرب
کافرش خوانده اند و داراُلحرب
کافرش خوانده اند و بد دینش
متکدّر ز ماه و پروینش
متغیّر زخدعه و رنگش
متضرر ، ز ذوق و فرهنگش
متعجب ز سِحر و افسونش
متنفر ز عقل و قانونش
لیک از او بَرخورند وبَر طلبند
بی ثمر خوانده را ثمر طلبند
که مِن المَهد تا سراچۀ گور
طالبانند طالب زر و زور
دل به عشرتگه فساد دهند
هستی خلق را به باد دهند
آتش آرند سوى آبادى
تا بسوزند جانِ آزادی
تا بسوزند روح شادی را
جلوهء نامی و جمادی را
تا بسوزند بیخ بُستان را
بُنِ نو رُستۀ گلستان را
تا شود برسریر شهر و دیار
میرِ جهل و خرافه فرماندار
تا تباهی امامِ شهر شود
زندگی غرق کین و قهر شود
تا جهالت جهانروا گردد
عقل، سیمرغ و کیمیا گردد
آدمیت در این سیه بازار
زیر نعلینِ ظلم ، گردد خوار
جگرش را به زخمِ کین بدرند
هستی اش را به نام دین ببرند
لوحِ خفّت کنند جانش را
بشکرند اینچنین روانش را
تیغ ِ دژخیم در کف قِدّیس
دست و دامان قـُـدس، در خون خیس
اینچنین اند حاکمانِ زمان
که زمین شد چنین تُهی ز امان
که زمین خالی است از اخلاق
راستی لاغر ست و پَستی، چاق
ز شرف نام مانده است و نماد
که شد از جورِ اهلِ دین ، برباد
ز عدالت مجوی جز نامی
دانۀ اوفتاده در دامی
عدلشان ضامن جنایتشان
پردۀ ظلم بی نهایتشان
همه بازیچه اند ارزش ها
چون ژتون ها به چنگِ جاکش ها
به ستم می زنند و می بندند
ملتی را به ریش می خندند
بهرِ نامردمانِ یغما گر
گویی این کشورست ارثِ پدر
خاک و خون را و نهر و دریا را
جنگل و کوه و باغ و صحرا را
همه در سفره ای نهاده به پیش
پاسِ داغ جبین و دبّۀ ریش
مُزدِ تن پرورانده در رهِ دین
بهرِ خوش خوانی ِ ولاالضّالین
می خورند این گروه غارتگر
بی حفاظ از بُن و بنا یکسر
برگِ خوشخواری از خدا دارند
حُکم دزدی ز ما سوا دارند
حکم زجر و اجازۀ کشتار
بُرده از دین و بسته بر دستار
اینچنین است کشوری که در او
خوش به تزویرِ یاحق و یاهو
اهل دین حُکمران شوند و رئیس
رحمتِ حق به حضرتِ ابلیس
**
تا چنین سرنوشت انسان است
زندگانی اسیر زندان است
تا چنین است دست ِ دین در کار
سوگ عقل است و جشنِ استحمار
عشرت ظلمت است و بیدادی
حسرتِ شادی است و آزادی
وای برما که اهلِ دین ، میرند
صاحبِ بند و کُند و زنجیرند
تاج بنهاده روی دستارند
حکمفرمای منبر و دارند
وای برما که کُشتۀ  دینیم
کلفت  آن و نوکر  اینیم
با فریب و خرافه ساخته ایم
وطنی را به جهل، باخته ایم

م.سحر
9.9.2019