۰۱ تیر ۱۴۰۵

پیوند سرخ و سیاه در ایران!

 








اندر آرزوی شکسته شدن پیوند سرخ و سیاه  در ایران


      

                                       باز هم اتحاد سرخ و سیاه

کند ، در پیش پای ملت ،چاه

هان ! مدار ازمرامِ بی وطنی

انتظاری به غیر چاه کنی

خوش در این شرکت سهامی شان

سود بیگانه بود حامی شان

تا به آرنج دست در خونند

ضدِ امپریالیسم و صهیونند

روسو فیلند و حامی اسلام

جمله در شغلِ ننگ استخدام

بسته در سِلکِ حضرت ابوی

استالین را به سنت نبوی

با چنین فکر ضد ایرانی

روی در قبلۀ انیرانی

اینچنین است سخت کوشی شان

ساز و کار وطنفروشی شان

گر فلسطین ز خون شود آباد

خونِ ایرانیان روان تر باد!

اینچنین اند اهلِ دریوزه

عاشقانِ دوازده روزه

اصلِِ بی شرمیِ خدادادند

خون زدایانِ دست جلّادند

عینِ کِِبرند و نفسِ ما و منی

در پی دعویِ جهان وطنی

بهر آنان، وطن به خورجین باد

خرج سوریه و فلسطین باد

غُرِشِ شیر وپرتوِ خورشید

باد از خاک این وطن تبعید

چپ که گشت اینچنین مسلمان دوست

دشمنی بر یهود، مشرَب اوست

شده زینگونه فکر ضد یهود

در سُسِِ سوسیالیسم شان مفقود

طوق امت  به گردن افکنده

تخمشان بر زمین پراکنده

با اراذل به شغل چاه کنی

رفته در جامۀ جهان وطنی

این یکی مُسلِم ، آن دگر مُلحِد

کار اهریمن است ، جمعِ دوضّد:

نا گهان از کنام بیرون جست

دُمِ کافر به ریشِ مؤمن بست

ضدِ ایرانیان به عرصه شتافت

این گلیمِ سیاه را او بافت

سال پنجاه وهفت فاتح ومست

سرخ را با سیاه درپیوست!

ننگ با جهل دیده بوسی کرد

گاو با نرّه خر عروسی کرد

***

 قصه کوته به حدّ امکانات

قلعه ای ساخت بهر حیوانات

نیم قرنی غریو و غوغا بود

ننگ این ها و مرگ آن ها بود

گرچه هم عهد و هم سخن بودند

هردو بافندۀ کفن بودند

گاه پنهان و گاه بی پرده

مرگ یکدیگر آروزو کرده

 هردوان ز انقلابشان سرمست

تیغ دشمن شکن گرفته به دست

تا زمان  بازی ِ دگر انگیخت

باده در کامِ های و هوشان  ریخت

ناگهان جان گرفت مستی شان

شور و حال وطنپرستی شان

تا پریشب ، جهان وطن بودند

مرغِ خوشخوانِ آن چمن بودند

مرغ خوشخوانِ کارخانۀ روس

گوش در انتظار بانگ خروس

حال چندیست تا وطندارند

از وطندوستان طلبکارند

دم ز ملی گری زنند و وطن

گرز رستم فکنده بر گردن

باری امروز اینچنین شده اند

خیرخواهان سرزمین شده اند

نیم قرنی ست دور ، واروون است

دل ایران نشسته در خون است

این دو ضدین این دو فکر و دو نام

چون دو مغزند در یکی بادام

به هزاران نمود درکارند

مزد کین از وطن طبکارند

فکر ها روشن و عمیق شدست

با محمد لنین رفیق شده ست

ذوالفقار علی به دست لنین

کفر هم خانه می شود با دین

آنچه کردند بیش و کم شر بود

شرّ ِ پی در پی و مکرر بود

باد، تا راه ظلم بسته شود

عهد و پیمانِ کین شکسته شود

این دو ناهمسرشت و ناهمزاد

عقد و پیوندشان پریشان باد

تا رسد روز دیگری از راه

عاری از اتحاد سرخ و سیاه

خالی از دعوی جهان وطنی

ره  نمایی  و قصد چاه کنی!

 

م.سحر

پاریس 18/6.2025

https://msahar.blogspot.com/
بعد التحریر:
به نظرم نوشتن یادداشت زیر برای توضیح شآن نزول ابیات این مثنوی کوتاه بی مناسبت نخواهد بود:
این سروده حاصل مشاهدۀ دراز مدت  روش و رفتار غیر قابل توجیه کسانی ست که ادعای آزادی خواهی یا سوسیالیسم یا جامعه بی طبقه یا حکومت ملی آزادمنش لیبرال دارند ،  اما متآسفانه  به جای آن که همدل  و همراه  بر سر یک هدف مشترک که قاعدتا می باید واژۀ پنج حرفی ایران و  آزادی وطن سوخته و به مسلخ برده شده و رهایی کشور از چنگال اهریمن 47 ساله باشند ، به عکس ، همه تلاش و همه توانایی خود را صرف کوبیدن گذشته ای می کردند و می کنند که نیم قرن است دیگر وجود خارجی نداشته وهمه انرژی شان را صرف  براندازی  نظامی می کنند که موجودیت موهومش  مربوط به قرن پیش است!
مشاهده این روش و رفتار نابخردانه که آشکارا  تن به بلاهت و جنون می زد با  سیاست ورزی مبتنی به انساندوستی و وطنپرستی هزار سال فاصله داشت نمی توانست  هیچ انسان آزاده و وطنخواهی را به تأثر و تآ سف وادار نسازد!  
 آنها شمشیر تیز کرده شان را به روی گذشته ای  برافراشته اند که حتی از آسیاب بادی مرحوم دن کیشوت موهوم تراست و تنها خاطره ای بازمانده از روزگار سپری شده ای ست  که  داوری  در باره حق یا ناحق بودن و نیک  یا بد وی دیریست که  بر عهده تاریخ  و مورخان بی غرض و مرض نهاده شده است !
 دیریست تا همه گفتنی ها در ذم  و نقد  روا  و نا روا ی او ،  هم از سوی مخالفان متنوعی که در فاجعه 57 شرکت داشتند و از سهم خواهی خود نصیبی برده اند یا نبرده اند ،  گفته شده  و هم،  گروه حاکم  خونریز جنایتکار که 47 سال است تمام و کمال به همۀ اسناد کشوری و لشکری و اداری و نظامی و قضایی و فضایی  دسترسی دارند و بوق های تبلیغاتی شان (که  از کیسۀ ثروت بی کرانۀ ملت ایران اداره می شود) گوش فلک را کر می کند،
باری ،  در این زمینه هیچ کوتاهی نکرده اند و نکته ای و اسرار مگویی باقی ننهاده اند تا  آرزومندان قدرت و جاه طلبان خودشیفته در میان مخالفان صوری یا واقعی حکومت آنرا در ساز و نقاره های خود بدمند !
 این وظیفه به تمام و کمال طی 47سال از سوی حکومت خونریز و غارتگر اسلامی به انجام رسیده و مُهر اختتامیه به پروندۀ  افشاگری ها  بر ضد رضا شاه و محمد رضا شاه کوبیده شده است !
با همه این أحوال بازهم  این مدعیان  سیاست و مبارزه  ، در شرایطی که ایران بین مرگ و زندگی دست و پا می زند ،  همه همّ وغمّشان ،مصروف شیوه های بسیار ناجوانمردانه و غیر اخلاقی همراه با لجن پراکنی و تهمت زنی  و دشنام های شخصی یا خانوادگی ست   بر ضد  یک تن از موردتوجه ترین مخالفان حکومت درمیان مردم.
و این سماجت توقف ناپذیر آنان فقط به انگیزۀ  حذف رقیبی ست  که گناهش انتساب به سلسله پهلوی ست و گناه دیگرش آنست که تصور می کنند ، اقبال عمومی مردم ایران( به ویژه جوانان نسل جدید که اور ا می طلبند و آمادۀ جانبازی برای باز گشت او به ایران نجات کشورند  ،) بخت آنان را برای  رسیدن به قدرت و گرفتن حکومت به مخاطره  انداخته است.
 این گونه بود که ناظران بی طرف اما متأسف و متأثر از مشاهدۀ  این همه کژ رفتاری و نافهمی سیاسی و فرصت سوزی هاو خود زنی های ملی  هنگامی که می دیدند و مکرر می دیدند که این افراد و فرقه های کینه توز  یا خودخواه و خود شیفته و فرقه محور   نه تنها لحظه ای به ایران و نجات وطن فکر نمی کنند  بلکه همۀ  تلاششان را  تنها روی یک برنامه بی معناوشوم با هدف سرنگونی  مجدد سلسله پهلوی متمرکز کرده  و رفتار و کردارشان  خواسته یا ناخواسته  درجهت حفظ و تحکیم و تداوم حکومتی بود که هزار هزار و ده هزار ده هزار جوانان ایران را می کشد  و موجودیت ایران با تدام حیات او در تضاد است .از ین رو با دیدن چنین وضعی  جز تأسف بردن و خون دل خوردن چاره ای نداشتند و ندارند!
من که سرایندۀ این ابیاتم هم به سهم خود ، نمی توانستم این جمع را دوستدار وطن به شمار آورم زیرا رفتارشان را به نوعی  بیماری و جنون ناشی از کینه توزی عمیق و غیر عقلانی  مقرون می دیدم و  با  وطندوستی و  وجدان ملی یک شهروند عادی که قبل از هرچیز می باید نخست به نجات کشورش بیندیشد  در تناقض می یافتم و احساس می کردم که گویی سموم ایدئولوژی های کشندۀ وارداتی شبه مدرن  ریشۀ وطنخواهی و عرق ملی را در بسیاری از آنها سوزانده است  زیرا می دیدم که آنان همه شعار های ظاهرفریب آرمانی شان را که سالهای دور و دراز  در شیپور هاشان می دمیدند رها کرده بودند و عملاً  به مسلک و به  مذهب مختاری گرویده بودند که دستور العمل و کلمه جادویی و جهت یاب سیاسی و فکری اش ضرب المثل مشهور «دیگی که برای من نجوشد همان بهتر که سر سگ در آن بجوشد!» بود !
و این جز به معنای صدور فتوای« یاحکومت من یا نابودی ایران !» نبود!  
زیرا  نشان می دادکه ایران دوستی هنری ست که گوبیی نزد اینگونه مدعیان مبارزه  آنرا کرم ایدئولوژی های وارداتی شبه مدرن در فکر و ضمیر آنها جویده و به سمت فنا سوق داده است ! و چنین حال و هوای فکری در باره اینگونه  افراد و گروه ها بود که این ابیاترا به قلم من جاری کرد!

۰۲ خرداد ۱۴۰۵

گربه هه! قصیده ای با الهام از شعر «گربه هه ایران ماست!» از هادی خرسندی

 


گربه هه

این ابیات با الهام از شعر «گربه هه ایران ماست!» از هادی خرسندی
!سروده شده و نگاه دیگر و هشدار دیگری به این گربه ملوس زیبا دارد


گفت هادی ، آن که گفتارش به جاست
« !بچه ها آن گربه هه ایران ماست»
 :من نمی دانم چرا هادی نگفت
دشمن آن گربه ، خرسِ بی حیاست
روسِ منحوس، این دَغل دزدِ حریص
غاصبِ این نقشهٔ جغرافیاست
نیمی از این خاک را بلعیده است
حرص و آزش بهرِِ باقی مانده هاست
پیش ازین قفقاز را دزدید و بُرد
دزدی اش تاریخی و پُر ماجراست
سهمِ ایران را ز دریای شمال
خورد و‌ ساحل زین خیانت، بی صفاست
بچه ها: از روس ها دوری کنید
دوستی با روس ها عینِ خطاست
دشمنِ طماع، در همسایگی ست
دشمنی هایش به ما، بی انتهاست
گر تزار ش سُرخ باشد یا سیاه
تُحفه اش تیفوس و طاعون و وباست
روسوفیلی آفتی درمان پذیز ؛
نیست! زیرا پُشتِ مَسلک در خفاست
خاصّه روسِ سرخ، زیرا آفتش
داس و چکش بر کفی انسان گراست
دستِ استعماری اش در خون، ولی
پای استبدادی اش بر خاکِ ماست
راهپَروردش به سمتِ انقلاب
گُمرهی دون در لباسِ رهنماست
پُر تکبُّر ، کژ رو خان زاده ای
بادِ روشنفکری اش در بوق هاست
فربهی بر خوانِ اشرافِ قَجَر
نوبری بیکار و زحمتکش ستاست
آیه هایی حفظ کرده است از لنین
جمله هایی پُر ز تزویر و ریاست
بچه ها: در دورهٔ ما روسوفیل
بذرِ ظلمت بود و روشنگر نماست
در دفاع از کارگر نطقش روان
اسبِ وی بر کِشتِ دهقان در چراست
با نظر پردازیِ بدیُمنِ او
فکر جمعی ، فاسد و بی محتواست
باهویّت سازیِ ایران شکن
نقشه اش از بهرِ ما ضدّ ِ بقاست
از کثیر اُلملّگی ها دَم زنَد
سنگ را بسته ست و گرگِ او رهاست
بادِ سرخ و خاکِ سرخ و آبِ سرخ
ماهیِ دریای سُرخش پُر بهاست
روزِ خوش هرگز نبیند این وطن
!تا به دردِ روسوفیلی مُبتلاست
حامل ویروس ، حزبِ توده بود
فکر وذکرش انتشارِ این بلاست
سُلطۀ روسیّه بر ایران زمین
نزدِ حزبِ توده ، پیمان با خداست
مرگ بر اَمپریالیسمش در گلوست
طبلِ اَنتر ناسیونالش پر صداست
مسلکِ مُسکو پرستی، دینِ اوست
اهلِ این دین، همنشین با اُولیا ست
می نوازد بیضگانش را به ناز
در کرِملین ، هرکه او فرمانرواست
گر بوَد بر صدر ، پوتین یا لنین
حزبِ توده نوکرِ صاحب سراست
هرکه در روسیه بُد مَسند نشین
دستِ وی با زیرِ نافش آشناست
با تزارِ سُرخ ، پیمانش قوی
لیک از اهلِ وطن ، راهش جداست
خائن ایران ولی مرئوسِ روس
بی وطن بودن در این مذهب ، رواست
هرکه را این مَعبد و این مَسلَک است
عاری از شرم است و محروم ازحیاست
بچه ها هرکس که نانِ روس خورد
بانگِ ابرانخواهی اش ، بادِ هواست

م.سحر

 ۲۲ /۵.۲۰۲۶

۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

خطاب به چپ(قصیده ای از: م. سحر

 





خطاب به چپ (قصیده ای از : م.سحر)

ای چپ ، ای کژ مرام عقل گریز
زهر خود را به کام دهر مریز
جنگ با آسیاب بادی نیست
دنکیشوت وار با خِرَد مستیز
رَوِشت سدّ راهِ آزادی ست
کاش ازین شیوه ات کُنی پرهیز
دشمن ما نظام اسلامی ست
این جنایت سرشت رعب انگیز
قدمت را به نفی او بردار
قلمت را به نقد او کن تیز
انقلابی که خواستی کردی
در قم و رشت و مشهد و تبریز
سال پنجاه و هفت را دیدیم
یافتیم آن بهشتِ حاصلخیز
تِر زدی همچو شایگان به وطن
به روی فاضلاب خوردی لیز
همچو ناطق محقق تاریخ
دست بر قاشق و غذا بر میز
بهر تأدیب ِ خود ، چنین گفتی :
حق من بود آن «فلانِ لذیذ!»
هیزم از بهر دوزخ آوردی
گاه ، خیلی درشت و گاهی ریز
حال تابیش ازین بر آن آتش
نزنی دست تا نگردی جیز
‌رِژه رفتی به روی خط امام
ضمن پسفنگ و پیشفنگ غلیظ
ننگ‌ یا نام و نیک‌یا بد را
ذوق و عقلت نداده است تمیز
ضد امپریالیسم ، زیر عبا
دست بردی ز بهر دستا‌ویز
لیک دستت به تخمشان نرسید
گرچه گفتی هزار بار مجیز
همدم‌باجناق ها گشتی
همره لات و لوت و لوده و حیز
دامنت از گنه نیامدپاک
دست‌هایت زخون ، نگشت تمیز
تئوری ها که بافتی صد سال
از افاضات استالین لبریز
نه شد از بهر فاطی ات تنبان
نه زبهر عروس گشت جهیز
بپذیر آنکه رفت آن اوهام
آرزو های نیک با وی نیز
باغ آن خواب‌های رنگین شد
به طناب ظلام حلق آویز
حال وقت است کز پشیمانی
بهر خود لشکری کنی تجهیز
قبلۀ خویش را رها سازی
روس را با وطن کنی تعویض
نکشی بار ذلت از مسکو
نخوری نان ز سفرۀ بی چیز
نشوی در رَه ِ جهانوطنی
نزدِ بیگانگان غلام و کنیز
تا بنوشی به نامِ ایران نوش
جام خود، کج نگاهدار و مریز
کشور ما اسیر مُلاهاست
از چه با پهلوی تراست ستیز ؟
ازچه با شاهزاده ای درگیر
این چنین بی لگام و قهرآمیز ؟
چه غروری ست این که پنداری
زیرِ ران رخش داری و شبدیز
این چه رَه یابی است و شیوۀ تاخت
که به کژراهه می زنی مهمیز؟
از چه رفتار توست بی تأثیر؟
ازچه گفتار توست ضد و نقیض؟
نرمخو تر شو و مشو قائل
در میانِ منادیان تبعیض
اهل جنگی ، بجنگ با دشمن
اهل رزمی ، برزم با چنگیز
مگر آلودگی ز دامانت
رُفته گردد چو برگ در پاییز
تا به دورانِ فتنه های دُرُشت
زیر سنگ آسیا نگردی ریز
زانکه با این گذشتۀ تاریک
حاوی خاطراتِ مِحنت خیز
حاصل رنجهای بی حاصل
عاری از درک و خالی از تمییز
نیست این شیوه ها شکوه افزای
نیست آن کِرده ها غرورآمیز
قهرمان نیستی خیال مپز
توهمان غوره ای نگشته مَویز
بیش ازین غرّه بر گذشته مباش
رفته ها را به حال ، کن تفویض
تا ازین بیشتر پلاسیده
نشوی چون خیار، در جالیز
تا که مافات را کنی جبران
رو ز خواب گذشته ات برخیر
غیرتت را چنان نهیبی زن
که زند صور صبح رستاخیز
خاک و خاکستر سیاهت را
بر سرِ ارتجاع ایران بیز
آنچنان شو که دفتر تاریخ
از تو یاد آورد به ذکر عزیز !
نکته ها یی ست در قصیدۀ من
که به تصریح گفتم و تعریض !
م . سحر
۲۷/۴/۲۰۲۶
artagé avec : Public
ای چپ ، ای کژ مرام عقل گریز
زهر خود را به کام دهر مریز
جنگ با آسیاب بادی نیست/ دنکیشوت وار با زمان مستیز! م. سحر

۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

حضور در تبعید و دیدار با شاهزاده رضا پهلوی

 


 دیدار  حضور در تبعید و 

 با شاهزاده رضا پهلوی

                                                            محمد جلالی چیمه (م.سحر)

 

اینجانب محمد جلالی چیمه بانام شعری م. سحر ۴۹ سال پیش با پاسپورت آبرومند دولت پادشاهی ایران بدون ویزا برای ادامه تحصیل در رشته اصلی خودم ، ( هنرهای نمایشی) و نیز در رشتۀ جامعه شناسی و ادبیات فقط با یک چمدان کتاب و اندک مایه وجهی که از قِبَلِ  کارمعلمی تئاتر در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اندوخته بودم ‌‌ و با یک دل سرشار از مهر ایران و‌با آرزوی بازگشت برای خدمت به وطن و به  مردمی که خود را از آنها می دانستم و می دانم ‌‌به پاریس آمدم!

و به محض رسیدن مزه احترام به ایرانی را درفرودگاه و در دانشگاه و در جستجوی مسکن در میان مردم کوچه و بازار فرانسه چشیدم و دریافتم که ایرانیان در این شهر از حرمت ویژه ای برخوردارند!

حرمتی که گویی قرار شده بود یک سال بعد به واسطه هجوم توحش اسلامیست ها وتسلط شیعه گری سیاسی شده و به ابتذال و جنون ایدئولوژی من درآوردی شبه اسلامی شبه مارکسیست  شریعتیستی /مجاهدیستی / فدائیان اسلامیستی آلوده شده ، در کشورم ایران ، به یکباره از میان برود و 

  ازاین پس با اتهام ایرانی تروریست ، ایرانی بنیاد گرا یا تروریست  ایرانی متعصب وقشری همراه گردد!

به ویژه که اسمم محمد بود و همین یک اسم برای تقویت سوء ظن غربی ها نسبت به منِ ایرانی کفایت می کرد!

 زیرا توحش خمینیستی ، به سرعت ،  آدم کش ها و جنایتکاران حرفه ای و دست آموزش را به اروپا و از جمله به فرانسه  گسیل  کرده بود و صدای بمب و مسلسل تروریست های  اسلامی اش در این سو و آن سو شنیده و چهره راستینِ  اسلام و اسلامِ  راستین، اندک اندک در برابر چشمان وحشت زدهٔ جهان غرب آشکارا می شد (و آشکارا شد!)

‌چنین بود که هم تنِ آن دسته از ایرانیانی که به خفت خمینیستی و به خیانت پنجاه و هفتی نگرائیده  یا دلبستگی به آن نداشتند ،  می لرزید و هم آبروهایشان قطره قطره بر خاک سرزمین های بیگانه  فرو می چکید و زیستن آنان در غربت را همراه  با غرور ایرانیت بر آنان دشوار و حتی ناممکن می کرد ، چرا که روزگار به سمتی تمایل یافته بود که ازین پس ایرانی بودن به خودی خود کافی بود تا مارا در مظان اتهام اسلامیسم جنایتکار یا تروریسم خمینیستی قراردهد!

و چه مایه انرژی و اعصاب می باید صرف می کردیم تا به در و همسایه و به همکلاسان یا به نانوای محل ، ثابت کنیم که ما از جنس آنان نیستیم ، که طرفدار یا کوششگر صدور توحش اسلامی به جهان پیرامون خود و به مغرب زمین بوده باشیم ، بلکه ما  همانیم که یکی دو سال پیش برای ورود به خاک شما و‌زیستن در میان شما و تحصیل در مدارس و دانشگاه های شما به اجازه دولتی(ویزا) نیازی نداشتیم و کارمندان ادارات و پلیس های کشور شما به محض آن که پاسپورت ما را می دیدند برایمان احترامات ‌ویژه قائل بودند و به ما سلام نظامی می دادند!

باری ،

پاریس شهری ست که همه مدعیان رهبری سیاسی از علی امینی گرفته تا بختیار و از بنی صدر تا رجوی و قاسلمو و از حسن نزیه گرفته تا تیمسار مدنی و البته برخی رهبران سرشکسته و خسارت خورده حسرت به دل ماندهٔ چپ در آنجا پایگاه یا محافل یا بزم‌های شبه قهرمانانه سرشار از خیال و توهم داشته اند و قربان صدقه قهرمانی های «رفقا و خواهران وبرادران کبیر » خود می رفتند و ماجراجویی ها و ترقه بازی ها و سیانور جویدن های آنها را گرامی میداشتند و نامشان را در فرهنگ‌ اسطوره های  خود همراه با هاله ای از نور به گردسر یا پرتوی از یک ستارهٔ سرخ ثبت می کردند و انتظار داشتند تا همگان بر آنان نماز برند و راهشان را پر رهرو بخواهند!

اهلِ سیاست و قدرت و دوستداران نام و نان یا مدعیان وطندوستی در میان  برخی میراثخواران بازمانده از «جنبش ملی مصدقی» یا  بسیاری از شیفتگان پیکار طبقاتی و برخی مؤمنان وفادارمانده  به آرمان‌های شکست خورده و حرمت باخته  همچنان در این شهر حضور بارز یا نیمه بارز داشتند!

بسیاری از آنان پروانه وار گرد شمع یا چراغ موشی یا لامپا  یا پیه سوز نامداران سیاسی یا داعیه داران رهبری دوران می زدند تانامی بجویند یا نانی !  یا به خیال خوشِ خود،  آرزویی را به ثمر برسانند یا معنایی برای حضور خود در تبعیدی  بیابند که حاصل و پی آیندِ  اشتباهات بزرگ  آنان و صدمات سنگینی بود که خودشان یا فرقه هایشان  به ایران زده بودند !

باری،

همهٔ اینها را نوشتم که این نکتهٔ اصلی را هم برای تعیین تکلیف با خودم ، و هم برای شهادت تاریخ ، و هم برای ریختن آب پاکی روی دست متوهمان و خود شیفتگان و آرزومندان رهبری و ریاست صدارت و امارت ‌ و زعامتِ  یخ زدگان در افکار ‌بازمانده از گذشته ای دور و  پایبند ماندگان به موهومات ایدئولوژیک   امتحان داده و شکست خورده به عرض هم وطنان خودم برسانم که:

تا آنجا که به شخص اینجانب مربوط می شود با افتخار می توانم بگویم که :

 با طی این چهل و نه سال زیستنی دور از وطن که برای من جز لبی خندان و دلی خونین (به قول حافظ )یا آزردگی از نیش کژدم غربت ( به زبان ناصرخسرو) و نیز همه گونه اندوه ناشی از هجران و دوری از یار و دیار و خویش و پیوند به همراه نداشته ،  از انصاف به دور خواهد بود  چنانچه دستآوردهای مهمی راکه برای من به ارمغان  آورده است نادیده بینگارم و در باره یکی از ثمرات آن که همانا اندیشیدنی عمیق تر و با فاصله در بارۀ وطنم ‌و در بارۀ تاریخ کشورم و در بارۀ فاجعه ای که وطنم را در نوردید و گروه بزرگی از دوسه نسل را به ورطه توهم و خدمت به شر سوق داد،  سکوت کنم!

و اینهمه بدان آوردم تا بگویم که:

اینجانب مفتخر است که طی این ۴۹ سال اگرچه در بیست و پنج سالگی  دانشجویی بودم که نامی با خود از ایران نیاورده بودم ، به واسطه شوق و تلاش فردی در میان غربت نشینان هم ( اگرچه تنگچشمی ها و بدخواهی های فرقه ای  اجازه نمی داد) چندان بی نام و گمنام نماندم و برای مثال 

بگویم که تنها در کتاب قطوری که شجاع الدین شفا ( که ایشان را هرگز ندیدم) در دهه شصت    بنام پیکار بااهریمن 

  روشنا» هفده شعر  از من یا بدون نام یا با امضاء «لاادری» و «گمنام» یا «بچهٔ کاشون» یا «الف روشنا» یا «غزلباش» یا ،م.سحر  (بدون آنکه از من آن مُطّلع باشم ) وارد مجموعه بزرگ شعر خود کرده بود و این بدان معناست که سراینده این شعرها با آنکه از ابزار کافی برای شهرت نسبی برخوردار بوده اما هرگز به دنبال نامجویی خاص خودیا شیفتۀ خواندن سرود  اَنا الدّ یکٌ مِن اَلهِندی / جمیلُ الشکلِ والقدّی ، نبوده است.
یعنی به اندازهٔ کافی از توانایی برای کسب نام  برخوردار بوده که چنانچه بخواهد و طبع سختگیرش بپذیرد، به محافل و مراکز مربوط به نامداران سیاست و قدرت در پاریس نزدیک شود و خوشبختانه  چنین اتفاقی در مورد من  رخ نداده و بسیار آگاهانه و همراه با وسواس برایم  پیش نیامده است ، زیرا چنین شیوه ای  همواره با نیاز روحی و مناعت طبعم  فاصله داشته است!
بنا براین افتخار و اعتراف می کنم که در این
۴۹ سال که با آنکه تلاش های من در حوزه ادبی و فرهنگی و هنری (تئاتر) به دور از مبارزه سیاسی نبوده ، با هیچیک از مشاهیر و مدعیان رهبری سیاسی ملاقاتی نداشته ام ! خواه نامشان علی امینی بوده باشد خواه بختیار ( که احترام خاصی برایش  قائل بوده ام)، خواه شاهزاده ، خواه شهبانو. فرح،  خواه بنی صدر خواه رجوی یا دیگران!
اما این بار که وطنم ایران درسیاه ترین دوران های تاریخی بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، باتوجه به وجود ِ دعوی های پر سر و صدا ی مدعیان رنگارنگ رهبری از جمهوری خواه و مارکسیست های هزار تکه ‌ گرفته تا اسلامیست های ریزه خوار استالینیسم و از  مدعیان میراث خواری مصدق گرفته تا انواع و اقسام منتظر الریاسه های و کاندیداتور های میانمایه ( و اغلب کوتوله) ریاست جمهوری در طیفهای چپ و راست و قومپرست و فدرالیست و ملوک الطوایف گرا و آرزومندان دوران های سپری شدهٔ خانخانی و البته اسلامیستهای امتگرای جهان وطن مدعی اصلاح طلبی و انواع و اقسام آرزو به دل ماندگان قدرت سیاسی و کشته مردگان ایدئولوژی های وارداتی یا من درآوردی دینی یا غیر دینی ، و  با توجه به حضور همهٔ این جماعات که گاهی به صورت ، جمع اند و همواره به معنا پراکنده اند ، و همه در رقاب تبا یکدیگر به دنبال نشستن روی صندلی ریاست اند ، سرانجام  چنان واقع شد . و چنین بود  که بر مبنای سالها اندیشیدن بی غرض و بی حب و بغض‌ و به مدد نگاه نقد گرایانه و عاری از تعارف و مداهنه و تمجید در برابر بسیاری از محافل و جرگه های فکری و نظری و سیاسی،به این نتیجه رسیده ام که در این برهه خطیر از زمان و در این وضعیت دهشتناک تاریخی که موجودیت ایران به یمن اشتباهات یا اختلافات یا گروه گرایی ها یا قدرت طلبی ها یا خود شیفتگی ها یا بلاهت ها یا بد طینتی ها یا سرسپردگی ها به منافع بیگانه (مثل سر سپردگی به  مرحوم ولی همچنان زندهٔ روسیهٔ شوروی ) یا به دلیل تعصبات قبیله ای و قومی یا دینی شدیدا به خطر افتاده ، درست ترین و کارساز ترین و کوتاه ترین و کم خطر ترین راه نجات ایران بازگشت به لحظه ایست که خیانت بزرگ رخ داد، یعنی باز گشت به مشروطه پادشاهی و قرار گرفتن ریل قطار تاریخ به همانجا که از آن دچار انحراف شده بود، یعنی به روزگارِ پیش از « لاکن خُدعَه کردم!» ، یعنی به همان سال
۵۷ و به همان دوران صدارت بختیار که خوشبختانه چنین مسیر و چنین هدفی نماینده ای معتبر و ‌‌قابل اعتماد دارد و آن کسی نیست جز شاهزاده رضا پهلوی!
این نتیجه ایست که من ضمن تعمقی طولانی بر مبنای آنچه دیده آم و شنیده آم و خوانده ام به آن رسیده ام و اینهمه حاصل تعمق و اندیشۀ فردی خود اینجانب بوده و نه تأثیر فلان ایدئولوژی ورشکسته  یا تلقین بهمان مدعی سیاست باز قدرت طلب کینه ورز!
بنا براین دفاع من از شخصیت رضا پهلوی به عنوان ولیعهد ایران و وارث سلطنت مشروطه (که در اثر خیانت و اشتباه بزرگ و بلاهت غیر قابل بخشش جمعی سیاستکار و لقمهٔ سیاست خوار در همراهی و همفکری با ملاهای مرتجع و عقب مانده برچیده شد و زمام امور ایران و سرنوشت نسل های متعدد ایرانی اینگونه به چنگ اوباش اسلامگرای امت پرست بی وطن افتاد)
باری برچنین مبنایی ست که به نظر من دفاع از شاهزاده رضا پهلوی برای رهبری دوران گذار به منزلهٔ دفاع از ایران ، و دفاع از نجات ایران و دفاع از موجودیت و پایندگی ایران است!
از این رو در برهه فعلی از تاریخ پر رنج و‌پرمخاطره و خونین وطنم ایران معتقدم که نجات ایران از این توحش بنیان کن خونین برای دوران گذار نیازمند به رهبری ست قابل اعتماد و این اعتماد را مثل ملیون ها مردم ایران که به ندای او پاسخ گفتند و از جانفشانی دریغ نکردند در وجود شخص شاهزاده رضا پهلوی یافته ام و بیان و اعتراف به این حقیقت در عرصه اجتماعی و ملی مهم ترین انگیزه ام برای ملاقات و اظهار حمایت (هرچند با تأثیری ناچیز) با او بوده است!
البته کاملابرایم قابل درک است که منجمد شدگان در افکار شکست خورده و کینه توزان میراث دار حسرت و شکست های سیاسی و فکری دهه های پیشین که هویتشان به خبط ها و خطاهای فکری شان گره خورده و اینگونه به از هر چهار سو راندگان بدل شده اند ، نتوانند به چنین حقیقتی پی ببرند و نتوانند بفهمند که علت راستین پیوستن به اکثریت مردم ایران و حمایت از شاهزاده چیست و ریشه آش در کجاهاست ؟
ازین رو مرا با آنان کاری نیست و همچنان تماشاگر بروز عقده ها و کین ورزی ها و تکرار خبط های فکری آنان در جهت سرنگون کردن رضا شاه و محمد رضا شاه (پس از
۱۰۰ سال رضاشاه) و نیز (پس از ۵۰ سال محمد رضا شاه ) می مانم و جز آنکه بر احوال روحی و فکری و عقلی آنان دچار تأسف باشم کار دیگری از من ساخته نیست!
م. سحر
پاریس
۲۲//۴/۲۰۲۶

https://msahar.blogspot.com/