۲۳ تیر ۱۴۰۵

نکته ای در باره شاملو شریعتی و سپهری

 

 

نکته ای  در باره شاملو ، شریعتی  و سپهری

و دلایل سیاسی- ایدئولوژیکِ  بتگران شاملو 

(نقد ی بر اظهارات فرج سر کوهی در باره شعر سپهری)
                                                                م.سحر

........

 

 سهراب سپهری بحر طویل ساز بود»

نقل به مضمون از قول فرج سرکوهی در کلاب هاوس))

 

با دیدن این ادعای جدید ، در یک پست فیسبوکی یادداشت شتابزدۀ زیر را در بارۀ اظهار نظر تازه فرج سرکوهی در باره شعر معاصر نوشتم

چنین بود آن یادداشت :

سر کوهی از شعر فارسی اطلاعی ندارد وزن نمی فهمد و قاعدتا نمی باید در باره شعر و شاعری در زبان فارسی اظهار نظر کند.

منتهااو مرید شاملوست و سی چهل سالی ست به عنوان یک روزنامه نگار متوسط الاحوالی که صاحب تریبون و مسئول نشریه شبه روشنفکری در جمهوری اسلامی بوده است مرید دل و دین باخته احمد شاملو و یکی از مبلغان او ست!

 نه از آنرو که در شعر فارسی سر ررشته ای دارد ، بل از آنرو که شاملو را شاعری مدافع چریکهای فدایی و مجاهدین (وبطور کلی جنبش چریکی که عشق سالهای جوانی او بوده و با نوستالژی آن روحیه خودش را حفظ می کند) در حکومت پیشین می داند و دفاع او از شاملو به خیال خودش دفاع از حقانیت جنبش چریکی ست برای این که شاملو گروه های مسلح چریک (فدایی یا مجاهد) را در برخی شعر هایش ستوده است.

خیلی از بازماندگان گروه های چپ شاملوپرستی را نه به دلیل آنکه شعر می فهمند یا نگران آینده شعرفارسی هستند بل از آنرو که می توانند اسم و رسم و اعتبار شاملو را خرج عقاید ورشکسته خود کنند و به گذشته ای که دیگر گندش در آمده است ازطریق نام شاملو و به اعتبار چند شعری که برای ستایش از جنبش چریکی یا بعضی از اعضای حزب توده مثل روزبه و وارطان و مرتضی کیوان سروده بوده است و نیز به خاطر کینه توزی بیش از حد شاملو به رضاشاه و محمد رضا شاه (که «درد مشترکی» میان شاعر مشهور و چپ ورشکسته است) اورا ستایش می کنند و از اوبت می سازند زیرا حفظ بت شاملو از نگاه آنها می تواند به نگهبانی ازمیت بی خاصیت شده سازمان های چپ در دهه40 و 50 منجر شود.

سرکوهی پرچمدار بت سازان از شاملو در جبهه چپ است و چپی که قاعدتا و عموماً شناختش از زبان و شعر فارسی و کلا از ایران و تاریخ ایران همواره بسیار سطحی و پیرو مد روز بوده است!

مُدی که سردمداری اش نخست با رهبران حزب توده از نوع احسان طبری و مرتضی کیوان و سپس با اعضاء بازمانده این حزب بود که برخی از آنها شاعران معتبری هم بوده اند مثل سایه و کسرایی و خود شاملو(که رابطه ارگانیکش باحزب کذایی قطع شده بود اما رابطه فکری و روحی و عاطفی اش و کینه ورزی بازمانده از سوابق حزبی اش نسبت به حکومت پهلوی - درحین برخورداری از رژیم در همه زمینه ها - باقی مانده بود) .

سرکوهی فکر می کند حفظ و اعتلای پرستش بت شاملو به منزله حفظ و امتیاز دادن به ادبیاتی ست که به جنبش چریکی اعتباری می دهد،  زیرا شاملو بعضی اعضاء تروریست سازمانهای چریکی را روزگاری « شیرآهنکوه مردا » می نامیده خود را « بی چرا زندگان» و آنها را «به چرامرگ خودآگاهان» می خوانده است!

 (هرچند این شعر ها را به خرج همان دولت همراه با موسیقی تبدیل به نوار می کرده و از طریق نهادهای دولتی (کانون پرورش فکری) دراختیار جوانان شهر و روستا قرار می داده است!)

 یعنی همان شعارهایی را در باره چریک های آنارشیست به کار می برده و در شعر هایش تبلیغ می کرده که علی شریعتی در شکل شیعه گرانه اش به کار می برد و مثل «بمیر یا بمیران!» یا « آنها که رفتند حسینی کردند و آنها که ماندند باید زینبی کنند وگرنه یزیدی اند!».

 یا کل یوما عاشورا و کل ارض کربلاو امثال این یاوه ها و عبارات عوامفریبانه و ویرانگرانه آخوندی که امروز دیگر ثابت شده است که آن جریانات در اشتباه محض بودند و ایران را با آن روش های تروریستی اغلب دیکته شده از سوی ایدئولوژی جنگ سرد و روسیه شوروی و اقمار عقب مانده اش مثل لیبی و حوادث فلسطین و لبنان به روز سیاه نشاندند و آتشی که 45 سال است در آن می سوزیم حاصل هیزم کشی های آن « رفقا و برادران کبیر و شهید » خواستار دیکتاتوری پرلتاریا یا جامعه بی طبقه توحیدی زیر خیمه وحشتناک روسیه شوروی یا همان استعمار ایران شکن سرخ - که خوشبختانه منقرض شد- بوده است.

به نظر من این عبارت « ما بی چرا زندگانیم... دقیقا از جنس همان «کاری حسینی کن وگرنه یزیدی هستی!» علی شریعتی ست .

 منتها آب و رنگ ادبی و به قول امروزی ها سکولار و غیر دینی دارد حال آنکه شریعتی برعواطف دینی عوامفریبانه و شیادی آخوندی تکیه می کند.

به نظر من سرکوهی و نوچه های او که برخی تریبونها در رسانه های خارجی را هم در اختیار دارند ، بهتر است به کار روزنامه نگاری شان بپردازند و بیش از این در زمینه شعر فارسی اظهار نظر نکنند. سپهری بحر طویل نمی نوشت.

شعر سپهری شعر آزاد بود و در آزادی اش از شاملو اصیل تر بود زیرا زبان شعرش زبان خودش بود ، مثل فروغ !

حال آنکه شاملو برای مرعوب کردن خوانندگانش ناشیانه به نحونثر کلاسیک قرن چهارم و پنجم دستبرد می زد تا از آن قالبی بسازد برای بیان پوئزی هایی که زیر تأثیر شعر اروپا و ترجمه آنها به خصوص شاعران فرانسوی و اسپانیایی (مثل الوآر و آراگون و لورکا و لئوفره کلانسیه و عده ای دیگر) می ساخت.

همه این نکته هایی که اشاره وار گفتم توضیحات فنی ومستدل دارند که شاید یک روز دقیقتر بنویسم.

به نظر من اصل ماجرا این است برای مبلغان و بت تراشان شاملوگرا، دیگران نباید بزرگ بمانند و می باید از هر طریق ممکن محبوبیت آنها را خدشه دار کرد تا مراد و مرشد آنها آن بالا ها باقی بماند تا بتوانند با شجاعت و بدون اظهار شرمندگی درباره اش گزافه گویی کنند و حتی او را با فردوسی و حافظ مقایسه کنند !

(همچنانکه همین سر کوهی در بی بی سی طی مقاله ای چنین گزافه گویی هایی کرده است!)

سعدیا چندان که می دانی بگوی

حق نشاید گفتن الا آشکار!

م.سحر

پاریس 21/8/2024

https://msahar.blogspot.com/

۰۱ تیر ۱۴۰۵

پیوند سرخ و سیاه در ایران!

 








اندر آرزوی شکسته شدن پیوند سرخ و سیاه  در ایران


      

                                       باز هم اتحاد سرخ و سیاه

کند ، در پیش پای ملت ،چاه

هان ! مدار ازمرامِ بی وطنی

انتظاری به غیر چاه کنی

خوش در این شرکت سهامی شان

سود بیگانه بود حامی شان

تا به آرنج دست در خونند

ضدِ امپریالیسم و صهیونند

روسو فیلند و حامی اسلام

جمله در شغلِ ننگ استخدام

بسته در سِلکِ حضرت ابوی

استالین را به سنت نبوی

با چنین فکر ضد ایرانی

روی در قبلۀ انیرانی

اینچنین است سخت کوشی شان

ساز و کار وطنفروشی شان

گر فلسطین ز خون شود آباد

خونِ ایرانیان روان تر باد!

اینچنین اند اهلِ دریوزه

عاشقانِ دوازده روزه

اصلِِ بی شرمیِ خدادادند

خون زدایانِ دست جلّادند

عینِ کِِبرند و نفسِ ما و منی

در پی دعویِ جهان وطنی

بهر آنان، وطن به خورجین باد

خرج سوریه و فلسطین باد

غُرِشِ شیر وپرتوِ خورشید

باد از خاک این وطن تبعید

چپ که گشت اینچنین مسلمان دوست

دشمنی بر یهود، مشرَب اوست

شده زینگونه فکر ضد یهود

در سُسِِ سوسیالیسم شان مفقود

طوق امت  به گردن افکنده

تخمشان بر زمین پراکنده

با اراذل به شغل چاه کنی

رفته در جامۀ جهان وطنی

این یکی مُسلِم ، آن دگر مُلحِد

کار اهریمن است ، جمعِ دوضّد:

نا گهان از کنام بیرون جست

دُمِ کافر به ریشِ مؤمن بست

ضدِ ایرانیان به عرصه شتافت

این گلیمِ سیاه را او بافت

سال پنجاه وهفت فاتح ومست

سرخ را با سیاه درپیوست!

ننگ با جهل دیده بوسی کرد

گاو با نرّه خر عروسی کرد

***

 قصه کوته به حدّ امکانات

قلعه ای ساخت بهر حیوانات

نیم قرنی غریو و غوغا بود

ننگ این ها و مرگ آن ها بود

گرچه هم عهد و هم سخن بودند

هردو بافندۀ کفن بودند

گاه پنهان و گاه بی پرده

مرگ یکدیگر آروزو کرده

 هردوان ز انقلابشان سرمست

تیغ دشمن شکن گرفته به دست

تا زمان  بازی ِ دگر انگیخت

باده در کامِ های و هوشان  ریخت

ناگهان جان گرفت مستی شان

شور و حال وطنپرستی شان

تا پریشب ، جهان وطن بودند

مرغِ خوشخوانِ آن چمن بودند

مرغ خوشخوانِ کارخانۀ روس

گوش در انتظار بانگ خروس

حال چندیست تا وطندارند

از وطندوستان طلبکارند

دم ز ملی گری زنند و وطن

گرز رستم فکنده بر گردن

باری امروز اینچنین شده اند

خیرخواهان سرزمین شده اند

نیم قرنی ست دور ، واروون است

دل ایران نشسته در خون است

این دو ضدین این دو فکر و دو نام

چون دو مغزند در یکی بادام

به هزاران نمود درکارند

مزد کین از وطن طبکارند

فکر ها روشن و عمیق شدست

با محمد لنین رفیق شده ست

ذوالفقار علی به دست لنین

کفر هم خانه می شود با دین

آنچه کردند بیش و کم شر بود

شرّ ِ پی در پی و مکرر بود

باد، تا راه ظلم بسته شود

عهد و پیمانِ کین شکسته شود

این دو ناهمسرشت و ناهمزاد

عقد و پیوندشان پریشان باد

تا رسد روز دیگری از راه

عاری از اتحاد سرخ و سیاه

خالی از دعوی جهان وطنی

ره  نمایی  و قصد چاه کنی!

 

م.سحر

پاریس 18/6.2025

https://msahar.blogspot.com/
بعد التحریر:
به نظرم نوشتن یادداشت زیر برای توضیح شآن نزول ابیات این مثنوی کوتاه بی مناسبت نخواهد بود:
این سروده حاصل مشاهدۀ دراز مدت  روش و رفتار غیر قابل توجیه کسانی ست که ادعای آزادی خواهی یا سوسیالیسم یا جامعه بی طبقه یا حکومت ملی آزادمنش لیبرال دارند ،  اما متآسفانه  به جای آن که همدل  و همراه  بر سر یک هدف مشترک که قاعدتا می باید واژۀ پنج حرفی ایران و  آزادی وطن سوخته و به مسلخ برده شده و رهایی کشور از چنگال اهریمن 47 ساله باشند ، به عکس ، همه تلاش و همه توانایی خود را صرف کوبیدن گذشته ای می کردند و می کنند که نیم قرن است دیگر وجود خارجی نداشته وهمه انرژی شان را صرف  براندازی  نظامی می کنند که موجودیت موهومش  مربوط به قرن پیش است!
مشاهده این روش و رفتار نابخردانه که آشکارا  تن به بلاهت و جنون می زد با  سیاست ورزی مبتنی به انساندوستی و وطنپرستی هزار سال فاصله داشت نمی توانست  هیچ انسان آزاده و وطنخواهی را به تأثر و تآ سف وادار نسازد!  
 آنها شمشیر تیز کرده شان را به روی گذشته ای  برافراشته اند که حتی از آسیاب بادی مرحوم دن کیشوت موهوم تراست و تنها خاطره ای بازمانده از روزگار سپری شده ای ست  که  داوری  در باره حق یا ناحق بودن و نیک  یا بد وی دیریست که  بر عهده تاریخ  و مورخان بی غرض و مرض نهاده شده است !
 دیریست تا همه گفتنی ها در ذم  و نقد  روا  و نا روا ی او ،  هم از سوی مخالفان متنوعی که در فاجعه 57 شرکت داشتند و از سهم خواهی خود نصیبی برده اند یا نبرده اند ،  گفته شده  و هم،  گروه حاکم  خونریز جنایتکار که 47 سال است تمام و کمال به همۀ اسناد کشوری و لشکری و اداری و نظامی و قضایی و فضایی  دسترسی دارند و بوق های تبلیغاتی شان (که  از کیسۀ ثروت بی کرانۀ ملت ایران اداره می شود) گوش فلک را کر می کند،
باری ،  در این زمینه هیچ کوتاهی نکرده اند و نکته ای و اسرار مگویی باقی ننهاده اند تا  آرزومندان قدرت و جاه طلبان خودشیفته در میان مخالفان صوری یا واقعی حکومت آنرا در ساز و نقاره های خود بدمند !
 این وظیفه به تمام و کمال طی 47سال از سوی حکومت خونریز و غارتگر اسلامی به انجام رسیده و مُهر اختتامیه به پروندۀ  افشاگری ها  بر ضد رضا شاه و محمد رضا شاه کوبیده شده است !
با همه این أحوال بازهم  این مدعیان  سیاست و مبارزه  ، در شرایطی که ایران بین مرگ و زندگی دست و پا می زند ،  همه همّ وغمّشان ،مصروف شیوه های بسیار ناجوانمردانه و غیر اخلاقی همراه با لجن پراکنی و تهمت زنی  و دشنام های شخصی یا خانوادگی ست   بر ضد  یک تن از موردتوجه ترین مخالفان حکومت درمیان مردم.
و این سماجت توقف ناپذیر آنان فقط به انگیزۀ  حذف رقیبی ست  که گناهش انتساب به سلسله پهلوی ست و گناه دیگرش آنست که تصور می کنند ، اقبال عمومی مردم ایران( به ویژه جوانان نسل جدید که اور ا می طلبند و آمادۀ جانبازی برای باز گشت او به ایران نجات کشورند  ،) بخت آنان را برای  رسیدن به قدرت و گرفتن حکومت به مخاطره  انداخته است.
 این گونه بود که ناظران بی طرف اما متأسف و متأثر از مشاهدۀ  این همه کژ رفتاری و نافهمی سیاسی و فرصت سوزی هاو خود زنی های ملی  هنگامی که می دیدند و مکرر می دیدند که این افراد و فرقه های کینه توز  یا خودخواه و خود شیفته و فرقه محور   نه تنها لحظه ای به ایران و نجات وطن فکر نمی کنند  بلکه همۀ  تلاششان را  تنها روی یک برنامه بی معناوشوم با هدف سرنگونی  مجدد سلسله پهلوی متمرکز کرده  و رفتار و کردارشان  خواسته یا ناخواسته  درجهت حفظ و تحکیم و تداوم حکومتی بود که هزار هزار و ده هزار ده هزار جوانان ایران را می کشد  و موجودیت ایران با تدام حیات او در تضاد است .از ین رو با دیدن چنین وضعی  جز تأسف بردن و خون دل خوردن چاره ای نداشتند و ندارند!
من که سرایندۀ این ابیاتم هم به سهم خود ، نمی توانستم این جمع را دوستدار وطن به شمار آورم زیرا رفتارشان را به نوعی  بیماری و جنون ناشی از کینه توزی عمیق و غیر عقلانی  مقرون می دیدم و  با  وطندوستی و  وجدان ملی یک شهروند عادی که قبل از هرچیز می باید نخست به نجات کشورش بیندیشد  در تناقض می یافتم و احساس می کردم که گویی سموم ایدئولوژی های کشندۀ وارداتی شبه مدرن  ریشۀ وطنخواهی و عرق ملی را در بسیاری از آنها سوزانده است  زیرا می دیدم که آنان همه شعار های ظاهرفریب آرمانی شان را که سالهای دور و دراز  در شیپور هاشان می دمیدند رها کرده بودند و عملاً  به مسلک و به  مذهب مختاری گرویده بودند که دستور العمل و کلمه جادویی و جهت یاب سیاسی و فکری اش ضرب المثل مشهور «دیگی که برای من نجوشد همان بهتر که سر سگ در آن بجوشد!» بود !
و این جز به معنای صدور فتوای« یاحکومت من یا نابودی ایران !» نبود!  
زیرا  نشان می دادکه ایران دوستی هنری ست که گوبیی نزد اینگونه مدعیان مبارزه  آنرا کرم ایدئولوژی های وارداتی شبه مدرن در فکر و ضمیر آنها جویده و به سمت فنا سوق داده است ! و چنین حال و هوای فکری در باره اینگونه  افراد و گروه ها بود که این ابیاترا به قلم من جاری کرد!

۰۲ خرداد ۱۴۰۵

گربه هه! قصیده ای با الهام از شعر «گربه هه ایران ماست!» از هادی خرسندی

 


گربه هه

این ابیات با الهام از شعر «گربه هه ایران ماست!» از هادی خرسندی
!سروده شده و نگاه دیگر و هشدار دیگری به این گربه ملوس زیبا دارد


گفت هادی ، آن که گفتارش به جاست
« !بچه ها آن گربه هه ایران ماست»
 :من نمی دانم چرا هادی نگفت
دشمن آن گربه ، خرسِ بی حیاست
روسِ منحوس، این دَغل دزدِ حریص
غاصبِ این نقشهٔ جغرافیاست
نیمی از این خاک را بلعیده است
حرص و آزش بهرِِ باقی مانده هاست
پیش ازین قفقاز را دزدید و بُرد
دزدی اش تاریخی و پُر ماجراست
سهمِ ایران را ز دریای شمال
خورد و‌ ساحل زین خیانت، بی صفاست
بچه ها: از روس ها دوری کنید
دوستی با روس ها عینِ خطاست
دشمنِ طماع، در همسایگی ست
دشمنی هایش به ما، بی انتهاست
گر تزار ش سُرخ باشد یا سیاه
تُحفه اش تیفوس و طاعون و وباست
روسوفیلی آفتی درمان پذیز ؛
نیست! زیرا پُشتِ مَسلک در خفاست
خاصّه روسِ سرخ، زیرا آفتش
داس و چکش بر کفی انسان گراست
دستِ استعماری اش در خون، ولی
پای استبدادی اش بر خاکِ ماست
راهپَروردش به سمتِ انقلاب
گُمرهی دون در لباسِ رهنماست
پُر تکبُّر ، کژ رو خان زاده ای
بادِ روشنفکری اش در بوق هاست
فربهی بر خوانِ اشرافِ قَجَر
نوبری بیکار و زحمتکش ستاست
آیه هایی حفظ کرده است از لنین
جمله هایی پُر ز تزویر و ریاست
بچه ها: در دورهٔ ما روسوفیل
بذرِ ظلمت بود و روشنگر نماست
در دفاع از کارگر نطقش روان
اسبِ وی بر کِشتِ دهقان در چراست
با نظر پردازیِ بدیُمنِ او
فکر جمعی ، فاسد و بی محتواست
باهویّت سازیِ ایران شکن
نقشه اش از بهرِ ما ضدّ ِ بقاست
از کثیر اُلملّگی ها دَم زنَد
سنگ را بسته ست و گرگِ او رهاست
بادِ سرخ و خاکِ سرخ و آبِ سرخ
ماهیِ دریای سُرخش پُر بهاست
روزِ خوش هرگز نبیند این وطن
!تا به دردِ روسوفیلی مُبتلاست
حامل ویروس ، حزبِ توده بود
فکر وذکرش انتشارِ این بلاست
سُلطۀ روسیّه بر ایران زمین
نزدِ حزبِ توده ، پیمان با خداست
مرگ بر اَمپریالیسمش در گلوست
طبلِ اَنتر ناسیونالش پر صداست
مسلکِ مُسکو پرستی، دینِ اوست
اهلِ این دین، همنشین با اُولیا ست
می نوازد بیضگانش را به ناز
در کرِملین ، هرکه او فرمانرواست
گر بوَد بر صدر ، پوتین یا لنین
حزبِ توده نوکرِ صاحب سراست
هرکه در روسیه بُد مَسند نشین
دستِ وی با زیرِ نافش آشناست
با تزارِ سُرخ ، پیمانش قوی
لیک از اهلِ وطن ، راهش جداست
خائن ایران ولی مرئوسِ روس
بی وطن بودن در این مذهب ، رواست
هرکه را این مَعبد و این مَسلَک است
عاری از شرم است و محروم ازحیاست
بچه ها هرکس که نانِ روس خورد
بانگِ ابرانخواهی اش ، بادِ هواست

م.سحر

 ۲۲ /۵.۲۰۲۶

۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

خطاب به چپ(قصیده ای از: م. سحر

 





خطاب به چپ (قصیده ای از : م.سحر)

ای چپ ، ای کژ مرام عقل گریز
زهر خود را به کام دهر مریز
جنگ با آسیاب بادی نیست
دنکیشوت وار با خِرَد مستیز
رَوِشت سدّ راهِ آزادی ست
کاش ازین شیوه ات کُنی پرهیز
دشمن ما نظام اسلامی ست
این جنایت سرشت رعب انگیز
قدمت را به نفی او بردار
قلمت را به نقد او کن تیز
انقلابی که خواستی کردی
در قم و رشت و مشهد و تبریز
سال پنجاه و هفت را دیدیم
یافتیم آن بهشتِ حاصلخیز
تِر زدی همچو شایگان به وطن
به روی فاضلاب خوردی لیز
همچو ناطق محقق تاریخ
دست بر قاشق و غذا بر میز
بهر تأدیب ِ خود ، چنین گفتی :
حق من بود آن «فلانِ لذیذ!»
هیزم از بهر دوزخ آوردی
گاه ، خیلی درشت و گاهی ریز
حال تابیش ازین بر آن آتش
نزنی دست تا نگردی جیز
‌رِژه رفتی به روی خط امام
ضمن پسفنگ و پیشفنگ غلیظ
ننگ‌ یا نام و نیک‌یا بد را
ذوق و عقلت نداده است تمیز
ضد امپریالیسم ، زیر عبا
دست بردی ز بهر دستا‌ویز
لیک دستت به تخمشان نرسید
گرچه گفتی هزار بار مجیز
همدم‌باجناق ها گشتی
همره لات و لوت و لوده و حیز
دامنت از گنه نیامدپاک
دست‌هایت زخون ، نگشت تمیز
تئوری ها که بافتی صد سال
از افاضات استالین لبریز
نه شد از بهر فاطی ات تنبان
نه زبهر عروس گشت جهیز
بپذیر آنکه رفت آن اوهام
آرزو های نیک با وی نیز
باغ آن خواب‌های رنگین شد
به طناب ظلام حلق آویز
حال وقت است کز پشیمانی
بهر خود لشکری کنی تجهیز
قبلۀ خویش را رها سازی
روس را با وطن کنی تعویض
نکشی بار ذلت از مسکو
نخوری نان ز سفرۀ بی چیز
نشوی در رَه ِ جهانوطنی
نزدِ بیگانگان غلام و کنیز
تا بنوشی به نامِ ایران نوش
جام خود، کج نگاهدار و مریز
کشور ما اسیر مُلاهاست
از چه با پهلوی تراست ستیز ؟
ازچه با شاهزاده ای درگیر
این چنین بی لگام و قهرآمیز ؟
چه غروری ست این که پنداری
زیرِ ران رخش داری و شبدیز
این چه رَه یابی است و شیوۀ تاخت
که به کژراهه می زنی مهمیز؟
از چه رفتار توست بی تأثیر؟
ازچه گفتار توست ضد و نقیض؟
نرمخو تر شو و مشو قائل
در میانِ منادیان تبعیض
اهل جنگی ، بجنگ با دشمن
اهل رزمی ، برزم با چنگیز
مگر آلودگی ز دامانت
رُفته گردد چو برگ در پاییز
تا به دورانِ فتنه های دُرُشت
زیر سنگ آسیا نگردی ریز
زانکه با این گذشتۀ تاریک
حاوی خاطراتِ مِحنت خیز
حاصل رنجهای بی حاصل
عاری از درک و خالی از تمییز
نیست این شیوه ها شکوه افزای
نیست آن کِرده ها غرورآمیز
قهرمان نیستی خیال مپز
توهمان غوره ای نگشته مَویز
بیش ازین غرّه بر گذشته مباش
رفته ها را به حال ، کن تفویض
تا ازین بیشتر پلاسیده
نشوی چون خیار، در جالیز
تا که مافات را کنی جبران
رو ز خواب گذشته ات برخیر
غیرتت را چنان نهیبی زن
که زند صور صبح رستاخیز
خاک و خاکستر سیاهت را
بر سرِ ارتجاع ایران بیز
آنچنان شو که دفتر تاریخ
از تو یاد آورد به ذکر عزیز !
نکته ها یی ست در قصیدۀ من
که به تصریح گفتم و تعریض !
م . سحر
۲۷/۴/۲۰۲۶
artagé avec : Public
ای چپ ، ای کژ مرام عقل گریز
زهر خود را به کام دهر مریز
جنگ با آسیاب بادی نیست/ دنکیشوت وار با زمان مستیز! م. سحر