۱۵ خرداد ۱۳۹۱

یادداشت هایی درباره جلال آل احمد و ...











ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یادداشت هایی دربارهء  جلال آل احمد

 وبرخی مسائل مربوط به جامعهء روشنفکری ایران قبل از انقلاب                                                                                                                  

این یادداشت ها در اینترنت  ذیل نامه ای نوشته شد  از آل احمد  که  وی روزگاری (بهمن 1347)  برای منصور اوجی شاعر شیرازی نوشته بوده است.

نامهء جلال آل احمد به منصور اوجی

26.  بهمن 1347

 حضرت اوجي کاغذت مدتهاست رسيده. مشهد بودم که جوابش را دير مي‌دهم.
کاغذ اولت هم رسيد و من شعر را داده‌ام به اسلام. مطالب در باره ی آرش را به
خود او مي‌نوشتي بهتر بود. مي‌داني که در آرش من همان اندازه‌ کاره‌اي هستم
که در جهان نو (منظور مجله ی جهان نو) بودم. يک وردست. فقط. 

و اما در باب صمد (صمد بهرنگی)در اين ترديد نيست که غرق شده. اما چون همه دلمان
مي‌خواهد قصه بسازيم و ساختيم- خوب ساختيم ديگر. و آن مقاله(1) را هم من به
همين قصد نوشتم که مثلاَ تکنيک اين افسانه‌سازي را روشن کنم براي خودم. حيف
که سرو دستش شکسته ماند و شايد هدايت‌کننده نبود به آنچه مرحوم
نويسنده‌اش مي‌خواست بگويد.

و اما بعد- کتاب سومت را لابد وقتي به تهران آمدي با خودت مي‌آوري به يک
بنده خدايي از ناشرها مي‌دهيم چاپ کنند. اين روزها شعر بازار خوبي دارد. با
زمان( انتشارات زمان) صحبتش را مي‌کنم. خيالت راحت باشد. کار آدم حاضر باشد ناشر فراوان
است. والسلام

*** 
پانویس 1 - منظور از مقاله، مقاله ی « صمد و افسانه عوام» است که در مجله آرش ويژه صمد بهرنگي
در آذر ماه 1347 چاپ شد
پانویس 2 - منصور اوجی شاعر شیرازی
 برگرفته از سایت دیباچه
.................................

آل احمد در این نامه اعتراف کرده است که ماجرای قتل صمد بهرنگی  یک داستانی ست که او ساخته است.
می گوید : « چون همه دلمان مي‌خواهد قصه بسازيم و ساختيم- خوب ساختيم ديگر.

من با خواندن این نامه یادداشت زیر را نوشتم:

«بیخود کردید ساختید. وقتی پیشنماز جامعه روشنفکری این جناب باشد ، خوب تکلیف دیگران روشن است و بر ملک و ملت آن می رود که رفت.»                           م.س


دوستی مطلب کوتاهی ذیل یادداشت من نوشته بود که این است گوشه ای از آن :

«در مورد صمد بهرنگی زنده یاد غلامحسین ساعدی هم در یکی از کتاب هایش اشاره کرده که او (صمد) چون شنا نمی دانست غرق شد و اما روشنفکران و بويژه همین جناب آل احمد از همه بیشتر وانمود کردند که دستگاه ( شاه و ساواک و اینها ) او را کشته اند ، برای اینکه مردم را تحریک و تهییج کنند . به نظر من  این یک خیانت روشنفکرانه بود و بدترین کار بود که به مردم دروغ گفتند و حقیقت را سر بریدند. جکومت سابق به خودی خود ساقط بود و نیازی به این دروغ پردازی ها نداشت»

و من سخن اورا با یادداشت زیر پی گرفتم:

«من هم همین را گفتم و ده سال پیش نوشته ام و بارها نوشته ام و باز هم خواهم نوشت آل احمد را یک آخوند زادهء ریاکار و عقب مانده می دانم با ظاهر روشنفکری و ساترخواندگی.
دزدی بود که با چراغ آمد و هرچی که خودش نبرده بود به شریعتی و امثال آنها داد تا ببرند باقی قضایا و کانون و عیال فقیر و و تو پوزنبودن وسه هزارتومان عایدی کانون و اینها همه حرف های صدتا یک غاز است و نامه های آل احمد ارزش خواندن هم ندارند مگر برای مورخین و نشان دادن عمق جهالت وحقارت آنها که 
افسارشان را به امثال ال احمد داده بودند .
                          م.س

دوست دیگری بحث را به صورت زیر پی گرفته بود :

«من بارها و بارها آثار جلال آل احمد را خوانده ام و هر بار هم بیشتر لذت برده ام و هم اینکه می بینم سووالی که او در کتاب " در خدمت و خیانت روشنفکران" مطرح کرده بود هنوز مغتبر است
و در باب جعل روایت مرگ صمد بهرنگی، این جعل واقعیت، در ابتدا برخاسته از آل احمد و ساعدی نبود. صمد به "دهقان ها" نزدیک بود و چریکهای فدایی. ماهی سیاه کوچولو هم، اعتباری پیدا کرده بود و مرگ او هم مشکوک. اگر استفاده ای شد بر ضد دستگاه، نکته ی منفی ای نیست. بدی قضایا این بود که پای بی گناهی بمیان آمد که تا سالها، انگ ساواکی بودن و قاتل صمد بودن را بر دوش کشید.»

در اینجا من سخنان دوست پیشین را چنین پاسخ دادم :

«اولا آل احمد با نوشتن غرب زدگی و خدمت و خیانت روشنفکرانش خود در صدر خیانتکار ترین روشنفکران ایران قرار دارد تازه اگر عنوان روشنفکر به او ببرازد.ـ 
دیگر آن که دروغ چه برضد فرشته به کار رود ، چه بر ضد شیطان دروغ است.این سنت تهمت زنی رذیلانه قتل به دولت که آل احمد بنا نهاد تا سال 57 ادامه پیدا کرد و شهید های قلابی فراوانی ساخت. یکی از شهیدان قلابی خودش بود ، شایع کردند که آل احمد را سکتاندند درحالیکه تا خرخره عرق می خورد و سیگار می کشید. بعد گفتند پسر خمینی را در عراق شهید کردند و خمینی پدر شهیدان شد. بعد شریعتی را شهیداندند و این دروغگویی رذیلانه سیاسی ادامه پیدا کرد و هیچ حرمت و اعتبار و اخلاقی برای اهل سیاست و اهل قلم از نوع آل احمد باقی ننهاد. این یک ماکیاولیسم است و ربطی به روشنفکری ندارد. کسانی که تهمت دروغ به پلیس یا دولت می بندند به قصد بهره برداری سیاسی ، خودشان هم که به قدرت برسند خواهند کشت و دروغ را به ارزش مسلط جامعه بدل خواهند کرد. آنچه ملت ایران از آل احمد ها و شریعتی ها و بازرگان ها ضربه خورده است از خمینی ها و خامنه ای ها و خلخالی ها نخورده است. امضاء : م.س»

همان دوست با جملات زیر سخنان مرا پاسخ داده بود :

«متاسفانه این اشکال ساختار سیاسی مملکت ما بوده و هست که بعلت عدم وجود احزاب سیاسی و سیاستمدار حرفه ای، روشنفکرها و هنرمندان، درگیر روزمره ی سیاست میشوند. در سیاست روزمره اگر پابند بودن به حزب نباشد و طرف درگیر به تبعیت از خوی و خلق هنریش بخواهد در برابر هر نکته ای عکس العمل سیاسی نشان بدهد، دچار چپ و راست زدن های از قبیل آل احمد خواهد شد... در هر حال این معضلی است که ما باز هم با آن درگیر خواهیم بود. با از بین رفتن رژیم مذهبی، مذهب از بین نخواهد رفت».

و دوست دیگری افزوده بود :

 «آل احمد کیش شخصیت داشت.بسیاری می دانستند که صمد کشته نشده. اما چون آل احمد انطور گفته بود صداشان در نمی آمد.»

و پاسخ من به نوشته بالا این بود:

اشکال ساختار نیست. اشکال از شخصیت آدمهاست.
مگر در این کشور فقط آل احمد نویسنده بوده یا شریعتی اهل فکر کردن بوده؟
اینها قدرت طلب بودند و به نیروی تحریک کننده و ویرانگری که درمذهب بود پی برده بودند چون از طریق میراث خانوادگی و ارث پدری از آن اطلاع داشتند و بخشی از هویتشان بود و این میراث را به کار گرفتند و رنگ انتلکتوئلی به آن زدند چون دوسه کلاسی فنارسه خوانده بودند و لبی به خمره آثار نویسندگان تیرموندیست فرنگی زده بودند و چار پنج تا کلمه هم از مارکسیسم و هایدگریسم و چارپنج تا کوفتیسم و زهرماریسم به گوششون خورده بود. خلاصه فرهنگ اخوندی را به شبه روشنفکر گرایی آلامد روزگار گره زدند تا به قدرت برسند. همین پرت و پلاها بود که دین سنتی را سیاسی کرد و غول توحش خمینیستی را از شیشه جهانید. سعی نکنیم شخصیت فردی آدم ها را نادیده بگیریم و همه چیز را گردن جامعه بندازیم. این جامعه همان جامعه ای بود

که پنجاه سال پیشش دهخدا و کسروی بیرون داده بود و هفتاد هشتاد سال پیشش میرزا آقاخان کرمانی. ـ

بعد ازین یادداشت آن دوست مطالبی طولانی عنوان کرده بود در باره رادیکالیسم سیاسی آن دوران که زمینه 
جنبش چریکی را فراهم کرده بود و پس از انتقاد از دیکتاتوری شاه به وضعیت  جامعهء هنری اشاره کرده بود و گرایشی که روشنفکران و از ان جمله آل احمد به جنبش چریکی داشتند.                          م.س


مطالب زیر را من در ادامه بحث نوشتم :

درسالهای 45 تا 56 «هیچ» (مگر معدود کسان) آدم درس خوانده و دانشگاهی اسم خمینی را هم نشنیده بود و اگر هم شنیده بود برای ملاها تره هم خرد نمی کرد. نقش آل احمد این بود که با لاطائلاتی که از یک آدم فیلسوف نمای پست فطرت شیاد مثل احمد میهنی مشهور به فردید کپی کرده بود چیزهایی نوشت که ظاهر پیشرفته و ضد استعماری داشت و جاذبه داشت در آن روزگار اما باطنش و درونش تا مغز استخوان فاسد بود و سراپا نفهمی و بلاهت. اسم این کتاب غربزدگی بود. خدمت و خیانت روشنفکران و خس میقات و سنگی به گور و دوسه تا دیگه از تک نگاری هاش هم با همین ذهنیت ابلهانه و واپس گرا نوشته شده بود. در این کتابها شیخ فضل الله نوری قهرمان شد و بزرگان و متفکران جنبش اصیل مشروطیت ایران عمال استعمار به حساب آمدند. پرت و پلاهای دیگری هم در این سخنرانی و آن سخنرانی در دفاع از مذهب و آخوند ها می گفت. آل احمد ظاهر سکولار داشت و به اصطلاح  ماسک روشنفکر مدرن  بر چهره داشت،  چون سارتر و کامو و آندره ژید ترجمه می کرد و مدعی همصدایی با انتلکتوئلهای ضد استعمار تیرموندیست غربی به ویژه فرانسوی مثل امه سزر و سدار سنگور امثال اینها بود. عرق هم می خورد و البته تسبیح هم می چرخاند پس ظاهر غلط انداز داشت. برای جوان ایرانی دفاعی که آل احمد از مشروعه شیخ فضل اللهی دربرابر مشروطیت ایران کرد مثل این بود که روشنفکران درجه اول غرب مثل سارتر از حکومت های مذهبی و پاپ های عصر روشنگری دفاع کنند. کلید تسلیم شدن روشنفکران سکولار به حوزه های جهلیه را آل احمد زد. اگر آل احمد نبود انشاهای مدرسه ای شریعتی را کسی به پشیزی نمی خرید و یک جوان نیمه طلبهء مشهدی جرأت نمی کرد با یک مدرک قلابی خودش را دکتر و جامعه شناس جابزند و همان افکار کهنه و مندرس حوزوی را لباس سرخ لنینی بپوشاند و با بهره گیری از چند تا واژهء سوسیولوژیک و چند تا عبارت و مفهوم زبان مارکسیستی ، میت و اسطورهء حسین تشنه لب را در صحرای کربلا تبدیل به رهبر و انگیزاننده قیام تشیع سرخ علوی کند و دست های پنهان حتی در خودرژیم شاه از او بت و قهرمان بسازند و حسینیه مدرن در اختیار او قرار بدهند و کنسرت و تئاتر پای منبر او اجرا کنند و جزوه های هذیانات رمانتیک ـ دینی ـ انقلابی آبکی او را در تیراژهای ده هزار ده هزار به سراسر ایران بفرستند و به دست جوانهای هیچ ندانی که ما بودیم بدهند تا بخوانیم و خواب قیام حسینی ببینیم. پس وقتی من می گویم آل احمد نقش اساسی داشت از موضوعی حرف می زنم که هم دورانش را زیسته ام و هم هوای روزگارش را تنفس کرده ام و به عنوان دانشجویی که کتاب های ایشان را در بازار آزاد و جزوه های شریعتی را آزادانه از تعاونی های دانشجویی به قیمت دوریال یا پنج ریال می گرفته و می خوانده ام حرف می زنم . شریعتی از پی آل احمد آمد و اگر آل احمد نبود شریعتی فوقش در مشهد دبیر فقه می بود یا در مرکز تبلیغات اسلامی پدرش در کنار حرم نوار پخش می کرد یا نهج البلاغه تفسیر می کرد. از شریعتی مشهد تا شریعتی سوربن (سوربن ایشان همچین سوربنی هم نبوده است )و بعد حسینیه ارشاد یک پل عظیم فاصله بود . این پل اسمش جلال آل احمد یک آخوند زاده با سابقه توده ای و بعد نیروی سومی بود. پس الکی نمی گوید م.سحر دوست گرامی.       م.س

نمی گویم این دوتا تنها بودند ، نیروهای دیگری هم درکاربودند علاوه بر مهندس هایی که با بورس رضاشاه رفته بودند اروپا تا صنعت و تکنیک بیاورند ایران با یک خورجین بلاهت برگشتند تا آب کر را با قانون  ترمودینامیک توجیه کنند و از اسلام سنتی قرائت علمی ارائه  بدهند آنهم در پرتو علوم دقیقه ای مثل ریاضیات و فیزیک و ترمو دینامیک.
فقط امثال این آقای مهندس خواب نما شده نبودند که با اشتباه گرفتن و مخلوط کردن « ایمان مذهبی » و «دانش»، در کندن چاه ظلمات سر راه ملت ایران می‌کوشیدند و اسلام سنتی را والوریزه و پلیتیزه می‌کردند. این کوشش حتی در خود دربار شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران نیز دنبال می‌شد چرا که یک نورچشمی دربار رئیس دفتر علیاحضرت شهبانوی محبوب ایران یک آخوند مکلای آمریکا رفته و فیزیک خوانده بود به اسم سید حسین نصر که مدرک در علم دقیقه داشت اما کتاب در باره اسلام می‌نوشت.. ایشان هم مأمور شده بود تا دانشجویان علم و صنعت ایران را مؤمن و نمازخوان باربیاورد برای همین بود که رئیس انتصابی دانشگاه علم و صنعت آریامهر از طرف شخص اعلیحضرت آریامهر بود. این‌ها درد‌ها و بدبختی‌های ملت ماست. شما فکر می‌کنید همینطوری خود به خودی یک ملای قشری نادان در نوفل و شاتو زیر درخت سیب و در مقابل دوربین تلویزیون‌های فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی ظاهر می‌شد و روضه براندازی نظام سلطنتی در ایران را می‌خواند و باید بَرَه باید بَرَه می‌کرد؟
همین سید حسین نصر سالهاست که در آمریکا در مقام استاد دانشگاه برای ترویج ایده‌های پان اسلامیستی و بنیادگرایی اسلامی می‌کوشد و با کتاب‌های ظاهرا علمی که به زبان انگلیسی می‌نویسد بدل به یکی از ایدئولوگ‌ها و نظریه پردازهای اسلامیست‌ها در جهان شده و یکی از کسانی ست که همراه با مدعیان آفرینش هوشمند (کرآسیونیست‌ها) همراه با فوندامانتالیست هاس مسیحی و یهودی آمریکایی در زمینهء نفی تئوری اصل انواع   داروین تلاش مذبوحانه می‌کند و موجب سرشکستگی جامعه علمی ایرانیان در جهان شده است.
 (این آخوند مکلای درباری سابق، طی سال های اخیر، در حالی که پسرش را وارد کاخ سفید کرده و به مشاورت ولابیگری اسلام گرایی و جناح های ویژهء حکومت اسلامی ایران و اسلامیسم به اصطلاح مُدره (معتدل) در 
کشورهای مسلمان ، در دستگاه دموکراتهای آمریکایی واداشته خود به نفع  محافظه کار ترین محافل اینتگریستی و فوندامانتالیستی در آمریکا ، به نام فیلسوف مسلمان تئوری بافی می کند)  .
خیر دوستان
سی و دوسال گذشته است. باید با دقت بیشتری لحظه به لحظهء تاریخ معاصر ایران بازخوانی بشود و پیش چشم نسل جوان قرار بگیرد و الا دیدار دموکراسی و آزادی و حقوق انسانی در ایران برای ملت ما به قیامت موکول خواهد بود. ـ                               م.س



پس از ین مطالب همان دوست پیشین سخنان زیر را در انتقاد از اعدام شیخ فضل الله نوری نوشته بود:

«نکته ی اساسی بحث، دفاع آل احمد است از شیخ فضل الله. شخصا با نظر آل احمد موافق نبودم و نیستم. اما یک نکته هست که خیلی اساسی است و نه کوچک که به چشم نیاید: کسانی که شیخ فضل الله را دار زدند، مشروطه را پای رضا خان میر پنج قربانی کردند. انقلاب مشروطه با دار زدن شیخ فضل الله حفظ نشد، جناح مذهبی آن منفعل شد و مجاهدین خلع سلاح شدند و رهبرانشان ایزوله شدند و جریان امور دست کسانی افتاد که مملکت را تحویل رضا خان دادند. در اشتباه بودن دفاع از شیخ فضل الله، شکی نیست. اما چوب دار شیخ فضل الله ستون اصلی ولایت فقیه خمینی شد. پس از دار زدن آن شیخک هم نمی شود دفاع کرد، یا حداقل ، از کسانی که او را دار زدند، چندان قابل دفاع نیستند.»

پاسخ من به سخنان وی این بود :

فتواو جواز اعدام شیخ فضل الله را خود روحانیون دادند. در ثانی شیخ فضل الله فقط یک مرتجع خشگ و خالی نبود او برای چکمهء لیاخوف آیت الکرسی خوانده بود و برای توپ روس ها که مجلس نوپای ملت ایران را نشانه گرفته بودند صلوات فرستاده بود. شیخ فضل الله یک عامل بیگانه و یک آخوند کثیف روسی بود.   در آن موقع در هیچ جای دنیا حکم اعدام لغو نشده بود و طبیعی بود که خائنان به یک ملت و کسانی که وطن خودشان را به ارتش بیگانه فروخته بودند اعدام شوند. اعدام شد که شد! مگر خونش از میرزا آقاخان و خبیرالملک و شیخ احمد روحی رنگین تر بود؟ دست آنها که او را به دار کشیدند درد نکند. چه ربطی دارد اعدام یک خائن به رضا شاه؟ تازه رضا شاه هم این روز ها کم کم معلوم شده است که خادم بوده حتی عوامل مزد بگیر  نظام اسلامیستی که برای فروریختن مقبره اش بلدزر برده بودند هم در این سخن متفقند. واین چه معنا دارد که برای توجیه چرت و پرت آل احمد در مقام وکیل مدافع شیخ فضل الله ، برآمدن رضا شاه را به حکم مرگ یک آخوند خائنی که خود روحانیون با اعدامش موافق بودند ربط بدهیم ؟.ـ
مسائل را نباید با هم قاطی کرد. ضمنا سوء تفاهم نشود من با حکم اعدام مخالفم ولی اگر در دوران مشروطیت زنده بودم با دهخدا ها همداستان می بودم و دست آنها را می بوسیدم.   م.س

پس ازین جملات در یادداشت دیگری  رو در رویی مذهبی ها و غیر مذهبی ها(که آنها را به غلط آتئیست می نامید) در دوران ما اشاره ای داشت که :

یادداشت زیر را در ادامه بحث نوشتم:

«دوست عزیز ، غیر مذهبی یا مذهبی مطرح نیست . ضمناً «غیر مذهبی ها»  معمولابه لاییک ها وسکولارها اطلاق می شود  و همه آنها لزوماً آتئیست نیستند. البته  آتئیست هم می تواند درمیان آنان باشد.
به هرحال من از دید یک مخالف مذهب با شریعتی به عنوان مدافع مذهب سخنی نگفته ام.
حرف من این است که ما چه معتقد به مذهبی باشیم و چه نباشیم ، در مقام اندیشه ورز و روشنفکر حق نداریم عقاید مردم و اسطوره ها و افسانه های مذهبی را در دیگ سودا ها و تخیلات و هوس های سیاسی و قدرت طلبانه خود بجوشانیم و از آنها ایدئولوژی بسازیم و به جنگ دولت ها برویم. این کار انسان آگاه و مسئولیت پذیر نیست . خواه اعتقاد به خدا داشته باشد و معتقد مذهبی باشد ، خواه به قول شما آتئیست باشد یا به قول من سکولار باشد  که با آتئیست کاملا متفاوت است.
نقد من به شریعتی و آل احمد ازین زاویه است ولاغیر
من کار چنین آدمهایی را یا جهل می دانم یا شارلاتانیسم سیاسی و ماکیاولیسم مبتذل. در مورد آل احمد برای من قطعی ست که از روی نا آگاهی نبوده و از روی غرض ورزی و کینه توزی به حکومت سابق بوده است و با بازی با آتش اسلام می خواسته است شاخ گاو برضد حکومت پهلوی بتراشد . این تراشکاری او زمینه را برای تراشکارهای ویرانگر تر همچون شریعتی فراهم ساخت. البته زمانه هم یاری کرده و از همه بد تر خود رژیم سابق دچار بلاهت بود و مار در آستین می پرورید و ازهمین مارپروری او بود که نورچشمی های نُنُر درباری مثل آخوند مکلای فیزیکدان سید حسین نصر آمدند و فلاکت و بدبختی به جای دانش و صنعت به دانشگاههای علوم دقیقه آوردند. ایشان هم تنها نبود یک دلال فکری به نام احسان نراقی هم در این برنامه شاهانه شرکت داشت فیلسوف همیشه نورچشمی آقای شایگان هم نقش داشت آن مزدور فکری شیاد یعنی احمد فردید هم نقش داشت و اینها قرار بود فلسفهء« آنچه خود داشت ایرانی » را برای انجمن فلسفه شاهنشاهی تدوین کنند.
امیرحسین آریانپور توده ای و مارکسیست هم نقش داشت چون در دانشکدهء معقول و منقول آخوند ها را با تئوری برانداز لنینی و ماتریالیسم دیالکتیک آشنا می کرد و آخوند هایی مثل بهشتی و مطهری و  باهنر و یکی دوتای دیگر هم در سیاست فرهنگی و آموزشی و تدوین کتاب های درسی شرکت داشتندو کتاب ملای مرتجع ضد ایرانی 

.  یعنی مطهری جایزه ء شاهنشاهی بهترین کتاب سال رابرده بود
ناصر مکارم شیرازی آخوند مرتجع  هم در آن سال ها،  درباره « ماتریالیزم کمونیسم » کتابی نوشته بود به نام     افیلسوف نماها  که در بار پهلوی تحت توجهات  همایونی  به او جایزه شاهنشاهی اعطا کرده بود. ظاهرآًجایزهء اعطایی دربار به ناصر مکارم شیرازی بابت کتاب نخستین او یعنی «ماتریالیسم و کمونیسم» بوده است.
 «آری اینچنین بود برادر»  و  ما و روشنفکران ما سرمان دربرف بود که یعنی نمی بینیم و نمی دیدیم و همین الان هم سرمان توی برف است و انشالله که گربه است می گوییم و گربه نیست و گرگ است و خورده است مام وطن را و جایش سرگینی  ریخته است که نمیدانیم و نخواهیم دانست چطوری پاک کنیم و بعید نیست که پاک کردن آن قرنها زمان ببرد.   
                                                م.سحر                                                                                                                  
ژانویه 2011                                                                                                           


۱۰ خرداد ۱۳۹۱

در حاشیه یک مناظره تلویزیونی

آزادی بیان و مقدسات دینی         
در حاشیه مناظرهء اکبر گنجی و عبدی کلانتری       
                        در بی‌بی سی (پرگار)
........................................................     



عجیب است این دوستانی که در فضای سی و چند ساله حکومت دینی و با تکیه بر پیش زمینه فرهنگی و ایدئولوژیک اسلام سیاسی (که متأسفانه ایرانی‌ها در آن پیشگام بودند )کتاب خوان شده‌اند و چشم و گوششان اندکی نسبت به ده سال نخستین حکومت استبدادی ملایان باز‌تر شده و تا حدودی دل به مفاهیم مدرن و انسان گرایانه از نوع حقوق بشر و آزادی فردی یا دموکراسی (هرچند آن را با پسوند دینی می‌آلایند) داده‌اند و حتی در این زمینه و در دفاع ازین ارزش‌ها تلاش هم کرده‌اند یا می‌کنند، باز هم مواقعی که دربرابر پرسش‌های اساسی قرار می‌گیرند، به‌‌‌ همان شیوه‌های کهنه‌ای متوسل می‌شوند که ملایان و متولیان دین در ایران همواره خبره و متخصص آن بوده‌اند. آقای گنجی از ابتدا تا انتها می‌کوشید سخنش درچارچوب دفاع از تقدس اسلام (ونه همه ادیان) باقی بماند و آزادی بیان را هم می‌پذیرفت به شرط آن که خود را در برابر آنچه که مسلمانان شیعه (آنهم متولیان دینی و نهاد روحانیت) مقدس می‌شمارند منحل کند و اظهار وجود نکند. با آنکه ایشان هرگز نگفت مخالف آزادی بیان برای پرداختن به مقدسات دینی ست، اما با پیچاندن بحث و ورود  در مسائلی کاملا بی‌ارتباط با موضوع ،  می‌کوشید که از پاسخ صریح بگریزد. یک نوع سفسطه در کار  وی بود که نشان می‌داد او شاگرد با استعداد مغالطه کاران  روحانی و نیز ایدئولوگهای دینی و نظریه پردازان اسلامیسم سیاسی ایران معاصر (از نوع بازرگان و شریعتی و سروش) است. مخصوصا مغلطه و سخن انحرافی او که صرفا برای گریز از تأیید گفته های  برحق و غیر قابل نفی هم سخنانش در جلسه طرح می‌شد تکرار موضوع هلوکاست و ممنوعیت «تمسخر هولوکاست در غرب»  بود که آنرا در برابر «اسلام هراسی» (که البته واقعیت دارد و با توجه به آنچه در سه دههء اخیر دیده شده بسیار هم به جاست) یا« اسلام ستیزی » قرار می‌داد و متأسفانه نه آقای مجری و نه هم سخنان ، هیچکدام به او یادآوری نمی‌کردند که این دو از یک جنس نبوده و در نتیجه قابل قیاس نیستند. اصولاً  هولوکاست یک فاجعه تاریخی ست که پیش چشم مردم اروپا اتفاق افتاده و بخشی از قربانیان  یا خانواهای مرتبط با آنان هنوز زنده‌اند. این یک جنایت سیاسی و یک نسل کُشی عظیم و غیر قابل تصور مبتنی بر‌نژاد پرستی و فاشیسم بوده و یک ماشین عظیم دولتی مدرن (آلمان نازی) مجهر به تکنولوژی کشتار قرن بیستمی (از همان تکنولوژی ها که در اختیارخمینی هم بود و میراث خواران او  می کوشند تا  پیشرفته ترش را هم به چنگ بیاورند !)  ـ و نه شمشیر و نیزه ـ به طور سیستمانیک چنین جنایت دهشتناکی را بر ضد شهروندان کشورخود و  بخشی از یهودیان اروپایی (به جرم یهودیت) یا کولی ها  سازماندهی کرده و به دنبال «راه حل نهایی» 
 یعنی حذف و نابودی کامل یک‌نژاد (دین و‌نژاد و فرهنگ  ، همه را با هم یکی می شمردند و نام آنرا« نژاد یهودی»  نهاده بودند ) بوده است. چنین اتفاقی اصلاً ازهیچ بُعد ی و از هیچ منظری با اسلامیسم سیاسی (که بسیاری کسان خیلی آگاهانه واز سر مغلطه ،  مدام از آن به عنوان «اسلام» نام می‌برند و سراسرا تاریخ چهارده سده ای  تمدن و مدنیت  و فرهنگ را  که شریعت اسلام تنها گوشهء کوچکی  از آن است ،  هزینهء  توجیه یا دفاع از آن می کنند!! ) قابل قیاس نیست و متأسفانه حتی طرح چنین قیاسی می‌تواند تنها حاکی از افکار ضد اسراییلی (یا حتی ضد یهودی) گوینده معنا شود و موجب شود که شنونده تصور کند ، خدای ناخواسته  او فاقد همدلی و همدردی با قربانیان نازیسم است و اینچنین   همهء آن   دعاوی اعتقاد به برابری ادیان یا آزادیخواهی ایشان را هم زیر سئوال ببرد. ـ
هولوکاست هولوکاست است و اتفاق افتاده و انسانیت از آن زخمی خورده که التیام پذیر نیست و وجدان انسان غربی هنوز از جراحت آن می‌نالد. این یک ارزش اخلاقی و بنیادین است که حُرمت قربانیان نازیسم نگاهداشته شود. و این حس بسیار قوی وجدان انسان ها نسبت به فاجعه هولوکاست در مغرب   بدل به  قانون شده است زیرا هنوز نازی‌ها هستند و‌نژاد پرستی ضد یهود در غرب زنده است. نمی‌توان اجازه داد که بی‌حرمتی نسبت به قربانیان بزرگ‌ترین جنایت تاریخ بشر (به دلیل ابعادش) صورت گیرد اینجا اصلا آزادی بیان کاره‌ای نیست. همانطور که نازیسم به وسیله قانون کنترل می‌شود و تروریسم به وسیله قانون منع می‌شود، اهانت و دشنام به آن‌ها که در کوره‌ها سوخته‌اند نیز منع قانونی دارد. اما اسلامیسم سیاسی چیز دیگری ست، اولاً قربانی نیست، و مهاجم است ثانیاً در ایران و افغانستان و بسیاری کشور‌ها (به ویژه ایران) جنایت ها و بیداد ها کرده است و می‌کند ثالثاً یک ایدئولوژی خشونتگرا و فوق العاده عقب مانده و ضد غربی و ضد دموکراسی و ضد آزادی و ضد دانش و دانایی و خرد بشری ست. رابعاً صد‌ها بمب در این سی و چهار سال ـ پس از تسلط خمینیسم بر ایران ـ در شهرهای بزرگ اروپایی منفجر کرده و هزاران تن را کشته و زخمی کرده است. خامسًا با تبر، زن و مرد و کودک را گردن زده است و تصویر این خشونت غیر عادی و بیمارگونه درجهان پخش شده است (در الجزیره و در افغانستان و در سودان و درخیلی جاهای دیگر) سادساً تروریست‌های حکومت خمینیستی به همه جای جهان رفته‌اند تا مخالفان مبارزان هنرمندان و اندیشمندان ایرانی را ترور کنند و کرده‌اند. اسلامیسم با کارد آشپزخانهء دکتر شاپور  بختیار سر او و منشی‌اش،  سروش کتیبه را بریده و این‌ها را ّغربی‌ها دیده‌اند. ۱۱ سپتامبر و دیگر جنایت‌های بزرگ اسلامیسم سیاسی هم چندان در ذهن‌ها حک است که اصلا لزومی به یادآوری ندارد. در چنین وضعی شما با چه «اعتماد به نفسی» آقای گنجی دست به چنین قیاس مع الفارقی می‌زنید؟ هی هولوکاست هولوکاست کردن که خمینی‌گری را تبرئه نمی‌کند. ضمنا شما جواب سئوال آخر آقای کلانتری را ندادید که پرسید: «آیا من می‌توانم از شما بپرسم که چگونه به پیامبری اعتقاد دارید که دستانش به خون آلوده است؟»ـ
یک سئوال هم من دارم و آن این است که :  نگرانی شما در برابر اهانت به اسلام ،  آیا شامل حال مسلمانان غیر شیعهء دوازده امامی هم می‌شود؟

اگر چنین است شما باید اول مبارزه ضد اهانت به اسلام را از‌‌‌ همان ایران خودمان شروع کنید. اول آن آخوند «دانشمند» جاهل را که بر منبر در قم و اصفهان سنی‌ها را حرامزاده می‌خواند از منبر پایین بکشید. (اسمش دانشمند است و صدها از این گونه «دانشمند ها»  بر منبرها و در برابر دوربین تلویزیون های حکومتی ایران  به هرزه درایی و اهانت به دیگر ادیان و باورها مشغولند.) 
 قانونی بگذرانید که لا اقل  به عمر و ابوبکر و  عثمان ( که از خلفای راشدین و بزرگان اسلام و جانشینان پیامبر اسلام و جمع آورندگان قرآنند و فتح بزرگ اسلام عربی به یمن آنها صورت گرفته و اگر آنها نبودند اصلاً اسلامی در کار نمی بود یا در مدینه باقی می ماند) ،   فحش ندهند و مترسک نسازند و نسوزانند و بدینگونه به 95 درصد کل مسلمانان (اکثریت مطلق) توهین نکنند و نیز حسینیه درویش‌های شیعه را بر سرشان خراب نکنند و با شیعیان اسماعیلی و زیدی  و دیگر شُعب شیعی یا غیر شیعی در اسلام ،  اهانت نکنند . (دفاع از عدم اهانت به بهائیان پیش کش!) .
ببینید چگونه دفاع خود شما از اسلام هم در برابر  اهانت کنندگان مشمول قانون یک بام و دو هواست.
آقای گنجی اجازه بدهید ما همچنان شما را دوست بداریم اینهمه سفسطه و توجیه نفرمایید یک کمی روراست‌تر باشید. این اواخر می‌بینم خیلی مسائل را می‌پیچانید. هیچ  منفعتی  بر‌تر و عزیز‌تر از حقیقت و حقانیت آزادی ملت ایران از چنگال خونین اسلامیسم سیاسی نیست.
 جناب گنجی. در این دعوای کاذبی که تنور ملایان حاکم بر ایران را گرم نگاه می دارد ، جانب آزادی و جانب عدالت و جانب آیندهء  ملت ایران را بگیرید. آینده ای  که ملایان آزمند و خودکامهء  شیعی در ایران ،   آن رادر گرو قدرت صنفی خود دارند و خدا و دین و مقدسات  ، همه  در خدمت «حفظ نظام»  در 
چنگال آنها،  ابزار آلوده و خونینی بیش نیستند.

م.سحر                                                                         
پاریس 30.5.2012                                                                    



این هم لینک اصل برنامه تلویزیونی
http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_pargar.shtml

۰۶ خرداد ۱۳۹۱

چرند و پرند





چرند و پرند      










ای فلان دست ازین ریا واکش
برو آن ریش را بزن جاکش 
آدمیت اگر به ریش بُدی
بُز بر آدم ، سه قرن پیش بُدی


..........................................................................  


ای خوانندهء  عزیز

 ابیات زیر را پس از آن دوبیت شوخ طبعانهء بالا نوشتم زیاد آنها را جدی نگیر. حوصله ام از حرفهای جدی  و نیمه جدی سر رفته بود خواستم اندکی چرندوپرند بگویم ولی نخواستم که زشت و نازیبا بگویم. می شد همینجوری صفحات زیادی را سیاه کرد برای آن که در اینجور نوشته ها حرف حرف می آورد و متنی که نوشته می شود معمولا سلسلهء تداعی هایی ست که شاید زیاد هم به هم ارتباطی ندارند ، با این حال می توان گفت که یک ارتباط پنهان و ظریفی میان ایده ها و سخن ها و گفته ها هست. به هرتقدیر یک چیزهایی گفته شده ، بی سر و ته است. ممکن است خوشت بیاید که فبهالمراد ، ممکن هم هست خوشت نیاید که لطف خواهی کرد و نخواهی اش خواند:

............................................



مرد مؤمن بیا و هوش بیار
سخن آورده ام ، تو گوش بیار
ای که درعشق حور، بی تابی
روز بیدار و شب نمی خوابی
هر چه بر سنگ و خشت می بینی 
در ِ باغِ بهشت می بینی
جبهه دائم به مُهر می سایی
تا بر او تاولی بیفزایی
تاولی تا میان ِ پیشانیت
آیتی باشد از مسلمانیت
اثری باشد از صفای دلت
تا کند با خدات متصلت
نور خیزد از آن سیه چاله
تا به گِرد سرت زند هاله
روشنی اوفتد بر آجر و خشت
تا بیابی دری به باغ ِ بهشت
زنگ در نافشرده ، ناغافل
درگشایی و پا نهی داخل
حوریان شادمانه در پس در
هریک از دیگری فریبا تر
به رهت غمزه و قمیش آرند
شاد و خندان لبت به پیش آرند
لب حوری گزی به آسانی
راست چون سید خراسانی
خوش به حالت که حور می بینی 
همه را لخت و عور می بینی
نه حجابی نه چادری به سر است
روز آزادی دل و نظر است
روز ناف است و باسن و پِستان
برو و مزد خویش را بستان
حاصل مُهر و مُزد سجاده ست 
که خدا زآسمان فرستاده ست
مزد آن مُهر روی پیشانی ست
نوش جانت که سکس ِ ربانی ست
سکس بی منت است و مفت و حلال
هرچه خواهی برو بساب و بمال
چه بهشتی ت وعده کرده خدا
گرهوس می کنی ، کمی به خود آ
رسم صدق و صفا به جای آور
سجده بر حضرت خدای آور
سر که بر مُهر می نهی به نماز
اندکی خاک ِ مُهر را بنواز
بر لبت ساب و نوترش می کن
به بُزاق ِ دهان ترَش می کن
جا به جا کن چنان که می دانی 
مُهر را روی خط ِ پیشانی
دل بدان حوری بلور بده
جبهه ات را به مُهر زور بده
لیک ، هشدار ، نا روا نشود
بادی از منفذت رها نشود
گردر این دم ز خود شوی غافل
وضویت بی گمان شود باطل
شب تاریک یا شب مهتاب 
تا توانی جبین به مُهر بساب
خوش بخوان و به مُهر سربفشار
وقنا ربنا عذاب النار
زود بینی میان پیشانی
تاولت گشته است نورانی 
مثل فانوس شب فروز شده
شب ظلمانی تو روز شده
زین سپس باچراغ زنبوری 
انتظار تو می کشد حوری
پشت در فرش قرمز افکند ه ست
لب عنابّی اش پر از خنده ست
تا بدان دم که در رسد اجلت
با دو بازوی خود کند بغلت
ممه اش را تکان تکان بدهد
به تن مردهء تو جان بدهد
دست گیرد ترا و ناز کشد
با تو در غرفه ای دراز کشد
بعد زیر درخت طوبایت
بزند تخت و بفکند جایت
غلغل آب و نغمه بلبل
بدن حور ، زیر شاخهء گل
گر بمیری خدانصیب کند
هدیه ات حوری ی نجیب کند
قصه کوتاه ، گاه ِ مُردن نیست
وقت بیگاه جان سپردن نیست
چندسالی دگر بباید بود
زهد ورزید و طاعتی افزود
دست همت به ریش باید برد
بار اخلاص پیش باید برد
گفت سعدی که بار خویش فرست
« کس نیارد ز پس ، تو پیش فرست»
حال باید که پیش بفرستی
بهر فردای خویش بفرستی
بهر فردا که در بهشت آیی
حور و غلمان رایگان گایی
پس هم اینک نماز برپا دار
جبهه را تاولی مهیا دار
خاک مُهرت گر از پکن باشد
حوری ات خوش بر و بدن باشد
مُهر و سجاده ات گر از چین است
لب ِ حوری چوقند شیرین است 
مُهر اگر صادرات چین نبوَد
لایق ِ تاول ِ جبین نبود
خاک پاک ست خاک چین زیراک
مائوشاشیده است بر آن خاک
لین پیائو به روش اَه کرده
به نجابت بر او نگه کرده
زین سبب مُهر سوسیالیستی چین
خوشترین تاول آورد به جبین 
اگر آزاده ای و افتاده
مُهر غربی منه به سجاده
سر اگر روی مُهر غرب نهی
نقد ِایمان خویش را بدهی
هرچه کِشتی تمام پنبه شود
جمعه ات صبح روز شنبه شود
در ببینی به دوزخت واشد
ناگهان مسجدت کلیسا شد
لیک مُهرت اگر ز چین باشد
حور عین با تو همنشین باشد
حور خواهی برو ز تربت چین
داغ مُهری بنه به روی جبین
مُهر اگر چین نمی کند صادر
یا متاعش به شهر شد نادر
غم مخور ، جنس روس هم خوب است
تربت مسکویش مرغوب است
جنب مسجد کنار قبرستان
برو و مهر روس را بستان
پهن کن جانماز را به زمین
تربت روس به ز تربت چین
مهر روسی که خوشگل و شیک است
خاک همسایه است و نزدیک است
سجده ها گر به مهر روس کنی
بهترین حور را عروس کنی
مُهر روسی ز مُهر چین خوشتر
اینچنین مُهر بر جبین خوشتر
روس و چین است خضر راه نجات
بر فقیهان شیعه هم صلوات !!

م.سحر
25.5.2012
http://msahar.blogspot.fr/

۰۴ خرداد ۱۳۹۱

مقدس (18 رباعی) ـ






مُقدّس (18 رباعی)  




...........................

توهین

هرگز به مُقدّسات،  توهین نکنید

انگشت در آن شکافِ پایین نکنید
گر دین به شما تجاوزی کرد که کرد
حکم است: شما شکایت از دین نکنید


دست خدا


با بطری یا شیاف یا با مسواک
گر دین به شما تجاوزی کرد چه باک؟
چون دست شکنجه گر همان دست خداست
خوش باش که می دَرَد ترا دستی پاک


کردار

دینی که شکنجه گر نگهدار ِ وی است

کفتار ، امیر  و  سگ سپهدارِ  وی است
دینی چونین کجا برازنده بود
انسانی را که  عشق  ، کردار وی است ؟



دشمن و دوست


شد سی و چهار سال و ما دین داریم
بالای تُهی و غم ِ پایین داریم
دشمن داریم نام او آمریکا
اما یار از روسیه و چین داریم


وسیلهء سیاست

دینی که وسیلهء سیاست شده است

اسباب صدارت و ریاست شده است
جامی ست که آب زمزمی بود در او
امّا اکنون پُر از نجاست شده است !


آدم کُشی


ما، پاس ِ مُقدّسات ، آدم کُشتیم
کُشتیم هزارها  ، ولی کم کُشتیم
در حضرت ِ مرگ ، زندگی سوزاندیم
شادی از بهرِ سلطهء غم کُشتیم


ویرانی


ما پاس مُقدّسات ،  ویران کردیم
باحربهء دین کار ِ شریران کردیم 
تاریخ به جز بدی ندیده ست ازما
با آنهمه بد که ما به ایران کردیم


غارت


ما پاس ِ مُقدّسات ، غارت کردیم
در حُجرهء اهلِ دین تجارت کردیم
حالی دل و دست پاک با ماست ، که خوش
با خون دل ِ خلق ، طهارت کردیم


تقلید


ما پاس مقدسات ، توهین کردیم
کین ورزیدیم  و نام او دین کردیم
با آنکه عَلَمدارِ مُحمّد  بودیم
تقلید ز اصحاب تموچین * کردیم


هیزی

ما پاسِ مُقدّسات  ، هیزی کردیم

حُرمت سوزی،  شرف گریزی کردیم
تاریشه ی راستی برآریم از خاک
فرهنگ کُشی ، هُنر ستیزی کردیم


سهل


ما پاسِ مُقدّسات ، جهل آوردیم
نا اهلی ها به جلدِ اهل آوردیم
آوردن دین به جنگِ انسان  ، دشوار
کاری ست که ما راحت و سهل آوردیم !


بد ها


ما پاس ِ  مُقدّسات بد ها کردیم
نه یک ، نه ده ، نه صد ، که صدها کردیم
صدها نه ، هزارها نه ،  ملیون ها نه 
بی مر بد ها و بی عدد ها کردیم !


سراب


ما پاس ِ مُقدّسات ، برخاک ِ وطن
از پیکر ِ دین ، نه روح ماندیم و نه تن
بُردیم مُقدّسات ِ خود را به سراب
بستیم مُقدّساتِ خود را به لجن !


آلت کینه


ما پاس مُقدّسات ، بر ایرانشهر
از دین کردیم آلت ِ کینه و قهر
دردا که به کام آرزوهای بزرگ
در جام نریختیم جز جرعه ی زهر !




آلودن


ما دین ِ خدا به کین ِ خویش آلودیم
وان میوهء قُدس را به نیش آلودیم 
اکنون به تَقدّس از چه بالیم که ما
وجدان به ریا ، زُهد به ریش آلودیم؟


سبُحه و ریش


ما سبُحه و ریش را مُقدّس خواندیم
بر این سند ِ ریا گلاب افشاندیم
اکنون که نمانده آبرویی با ریش
در کار ِ چنین تقدّسی واماندیم !


رجَز


ریشی که شپش در او رجز می خواند
خود را به صدای معده می جنباند ؛  
دیگر نه کسی به بازی اش می گیرد
دیگر نه کسی مُقدّسش می داند  !


قِدّیس

گر ریش مقدس است ، بُز ، قِدّیس است

ور  زُهد ِ ریا  حقَ ست ، با ابلیس است
دیریست که آبروی دین ریخته اند
زآن آبروی ریخته ، عالم خیس است !


 ـــــــــــــــــــــــــ
* تموچین همان چنگیز مغول است








م.سحر
 پاریس ـ 22.5.2012

۰۲ خرداد ۱۳۹۱

ای ناصر مکارم شیرازی






ای ناصر مکارم  شیرازی

می گویند آیت الله ناصر مکارم شیرازی هم شاهین نجفی را مرتد خوانده و به قتل

 او فتوا داده است. این پیام برای او ارسال می شود.

...............................................................................

...............................................................
ای ناصر مکارم شیرازی
راضی مشو به قتل و سراندازی
تو تاجری ، تراست همان خوشتر
در خانه ات ، خزانه غنی سازی
فتوی مده که خون هنرمندان
ریزند بهر ِ سازی و آوازی !
درحجره ات به قند و شکر پرداز
زان پیشتر که حجره بپردازی
بپذیر این پیام سلیم از من 
ای ناصر مکارم شیرازی

م.سحر 21.5.2012