۱۸ شهریور ۱۳۹۴

نادرپور در آینۀ شعرش (بخش چهارم)ـ




نادرپور در آینۀ شعرش (بخش چهارم)
                                            
                                                             م.سحر

تأثیر نادرپور بر دیگران

با ابن حال برخی از شاعران درجه اول معاصر از او تآثیر پذیرفته‌اند و نشانه‌های این تأثیرپذیری را در برخی  از چارپاره‌های فریدون مشیری می‌توان دید.
فروغ فرخزاد همچون نادرپور در سه کتاب اول خود، اسیر، دیوار و عصیان، فقط چارپاره و گاهی مثنوی سروده است اما کم کم سر وکلۀ  یکی دوتا شعر متأثر از عروض نیمایی در کتاب عصیان او پیدا شده و در تولدی دیگر توسعه یافته و به مرور روش غالب و شیوۀ  خاص شعرفروغ از آن پدیدار شده است.
این روش آزاد نیمایی فروغ که به طور جدی تری  در کتاب  تولدی دیگر وی  آغاز شد،  در آخرین اثر  وی  یعنی در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» تداوم یافته است .  
البته فروغ همچنانکه در مضمون شعر خود در تولدی دیگر به تحول دست یافته، در شکل و به ویژه در بهره گیری از عروض نیمایی نیز به نوآوری‌های خاص خود را به کار برده است.
وزن در شعر فروغ از کلاسیسیسم نیمایی (اگر بتوان گفت) اندک اندک فاصله گرفته و اوزان شعر او با ریتم درونی شعر فروغ پیوند ی یافته و آهنگ و موسیقی خاص سخن فروغ، شعر او را به لحاظ وزن، آزاد‌تر و نزدیک ‌تر به ریتم  و روانی زبان محاوره یا جاری کرده (وی در این تحول با سهراب سپهری همراه و درکاربرد وزن از او مئأثر نیز بوده است که مجال طرح و بسط این سخن در اینجا نیست.)
در چارپاره های دو کتاب نخستین فروغ اقتد ابه وزن و شیوه بیان چار پاره های نادرپور مشهود است.در بعضی از قافیه بندی‌های فروغ، در شعرهایی که او بر اساس عروض نیمایی سروده، تأثیر نادرپور به روشنی دیده می‌شود.

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

.....
همین گونه تأثیر شعر نادرپور در برخی شعرهای آزاد و نیمایی فریدون مشیری نیز مشهود است
نمونۀ  آن شعر معروف زیر است.
كن پياله را
كاين آب آتشين
ديريست ره به حال خرابم نمی برد

اين جام‌ها كه در پی هم می ‌شوند
دريای آتش است كه ‌ريزم به كام خويش
گردآب می ‌ربايد و آبم نمی ‌برد

من با سمند سركش و جادويی شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‌ام
تا دشت پر ستاره‌ي انديشه‌هاي گرم
تا مرز ناشناخته‌ی مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره‌های گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمی ‌برد


 بی‌گمان شاعرانی چون مشیری و فروغ در اینگونه بهره جویی در فن شکستن ابیات و کاربرد قوافی و ردیف‌هایی که متناوباً در پایان بندی‌ها و موتیف‌های شعری تکرار می‌شود، از نادرپور‌پور تأثیر پذیرفته‌اند، زیرا نادرپور آگاهانه و طبق یک روند تجربی (همچنان که در کتاب‌های او می‌توان دید) این روش را به کار برده و آن راصیقل زده و تلطیف کرده و انسجام بخشیده است. هرچند ریشه آن در شیوه‌ای نیمایی ست  ، زیرا نیما در موفق‌ترین کارهای خود همچون «می‌تراود مهتاب» این گونه سرایش را برای نخستین بار پیشنهاد کرده است و به دلیل اهمیت آن همه شعر را که خوانندگان با آن آشنایی دارند در اینجا می آورم:

مي تراود مهتاب
 مي درخشد شب تاب
 نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
 غم اين خفته ی چند
 خواب در چشم ترم مي شكند

 نگران با من استاده سحر
 صبح مي خواهد از من
 كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را
 بلكه خبر
در جگر ليكن خاری
 از ره اين سفرم می شكند

 نازك آرای تن ساق گلی
 كه به جانش كشتم
 و به جان دادمش آب
 اي دريغا به برم می شكند
 دست ها می سايم
 تا دری بگشايم
 بر عبث می پايم
 كه به در كس آيد
 در و ديوار به هم ريخته شان
 بر سرم می شكند

 می تراود مهتاب
 می درخشد شب تاب
 مانده پای آبله از راه دراز
 بر دم دهكده مردی تنها
 كوله بارش بر دوش
 دست او بر در،می گويد با خود:
 غم اين خفته ی چند
. خواب در چشم ترم می شكند
...
می‌توان افزود که نادرپور این پیشنهاد نیما را بسیار آگاهانه و به طور روشمند به کار گرفته و توسعه داده و تکامل بخشیده و به شیوۀ  شعری خود بدل کرده است.
این روش او که به لحاظ وزن متکی به عروض نیمایی ست برخوردار از حال و هوای تغزل و نزدیک به روش‌های شناخته شده و کلاسیک غزلسرایان بزرگ فارسی ست.
نادرپور این شیوه را در دو کتاب زمین و زمان و صبح دروغین به اوج رسانده است که خواندن متن کامل  یکی از آنها در اینجا خالی از لطف و فایده  نیست :

آن پرتو سوزان جادويي

در سرزمين ناشناسان ، آن قدر ماندم
کز من کسي با چهره اي ديگر پديد آمد
پيرانه سر دديم که سيماي جوانم را
آيينه ، هرگز روبرو با من نخواهد کرد
بيهوده کوشيدم که از آيينه بگريزم
ما نگاه سرد او بر کوششم خنديد
وز ديدن آن خنده ي خاموش بي هنگام
اشکي که در اعماق چشمان داشتم ، خشکيد
خويش گفتم کانچه پيري مي کند با من
دشمن ، به نام جنگ ، با دشمن نخواهد کرد
در بر جهان بستم
وز پيش دانستم که در تنهايي غربت
هم صحبتي غير از جنون بر در نخواهد کوفت
وز من ، کسي جز بي کسي ديدن نخواهد کرد
ديدم که از بام مه آلود سراي من
آينده پيدا نيست
وز گوشه ي ايوان من تا ساحل مغرب
جز کوره ي سرخي که در او ، روز مي سوزد
چيزي هويدا نيست
ور مرغ شب در خلوت ماه و سپيداران
آماده ی  خنياگری  باشد
بر بام من ، انديشه ی  خواندن نخواهد کرد
دیدم که در اين خاک بي باراند
گل هاي سرخ اشتياق من نخواهد رست
ويرانه ی ذهن مرا گلشن نخواهد کرد
ديدم کزين زندان بی ديوار
گلبانگ آزاد خروسان بر نخواهد خاست
را بلوغ نور آبستن نخواهد کرد
ديدم که در اين خواب هول انگيز
ديگر طلوع هيچ صبحي از بلندي ها
آفاق تقدير مرا روشن نخواهد کرد
باغ قديم کودکي : دور است
شهر شگفت نوجوانی در افق : پنهان
اما قطار باد پيمايی که از اقطار نامعلوم مي آيد
آواره اي را از ديار آشنايی ها
با خويش مي آرد به سوی اين غريبستان
من ، ميهمان تازه را هشدار خواهم داد
کز اين سفر : آهنگ برگشتن نخواهد کرد
وان دل که با او هست : در اقليم بيگانه
تسکين نخواهد يافت ، يا مسکن نخواهد کرد
او نيز چون من ، در شب غربت تواند ديد
کان پرتو سوزان جادويي
کز خاوران بر سرزمين مادري مي تافت
از باختر آغاز تابيدن نخواهد کرد

 (صبح دروغین . ص .  ۸۳. )
....


پایان سخن


خلاصه کنم،

نادرپور شاعری اندیشمند، مدرن و آشنا با شعر اروپایی ست که ریشه در خاک خویش دارد و در دامن مام ادب و فرهنگ ایران و زبان شعر فارسی پرورش یافته است. 
نادرپور نگاهی مدرن به جهان و انسان دارد. آزادی خواه است، از استبداد بری و از جهل بیزار است و تن به دروغ و عوام فریبی نمی‌دهد. ازین رو حاضر است که ارجمند‌ترین و عزیز‌ترین هدیه‌ای که عمر و سرنوشت به او داده  است را  به دیگران واگذارد ،  یعنی از آب و خاک میهن خود بگریزد و درخت ریشه در خاک آکندۀ وجود انسانی خود را برکند و خود را به آب و خاک و هوای مُلک دیگری اندازد، اما به دروغ و تزویر و عوامفریبی تن ندهد، با آنکه می‌داند که گریزگاهی ندارد و با سفر خود و با هجرت خود، صبح جوانی و بهشت زمینی خود را به شامگاه پیری و جهنم غربت می‌بَرد و سرنوشت ناشناخته و دردناکی را برای خود تدارک می‌بیند ، با این وجود ،  هجوم ابلیس را به قلمرو اهورایی ی فرهنگ و وطن و کشور خویش دریافته و توان ماندن از او سلب شده است.
نادرپور به دلیل ریشه‌ای که در خاک دارد و به واسطۀ  دلبستگی و عشق زوال ناپذیری که به فرهنگ ایران زمین و شعر فارسی می‌ورزد، اگرچه تا پیش از کنده شدن از وطن، و سرگشتگی در غربت ــ یعنی جهانی که وی خود را از آن ِ او نمی‌یافت ــ این عشق را به شدت و حدتی که در شعر دوران غربت در شعروی شاهد بوده‌ایم، بروز نمی‌داد، با اینهمه رگه‌هایی از آن همواره در جای جای شعر پیش از غربت وی جلوه و نمود داشته است.
اما این آتش زیر خاکستر ، پس از هجرت وی چنان شعله‌ای کشیده و آتشفشان وجود وی را آنچنان به فوران درآورده است که بی مبالغه می توان گفت : کمتر شعری  می توان یافت  که این حس وطن پرستی و ایران دوستی همراه با ناگواری و اندوه دوری از وطن و جدا افتادگی  از فضای  زبانی و فرهنگی ایران زمین، به شیوایی و رسایی دردمندانه  ای که در سه کتاب آخر وی (صبح دروغین، شام بازپسین، زمین و زمان)، می بینیم ،  مجال ظهور یافته باشد.
ازین رو نادرپور در غربت، نخست یک شاعر بزرگ میهنی ست که با جهل و خرافاتی که بر وطن او چنگ افکنده است می‌خروشد.
 بر احوال فرهنگ ایران و اهل فرهنگ ایران که در وطن خویش غریب افتاده‌اند، تأسف می‌خورد.
 بر آن‌ها که به دلایل مربوط به فروبستگی‌های ذهنی و قشریت‌های فکری و ایدئولوژیک یا سیاسی به فاجعه میدان دادند و دروازه‌های وطن را به روی جهل و فریب گشوده‌اند، با حسرت و دریغی میهن دوستانه  تیر ملامت می‌بارد.
بر تنهایی و غم غربت و غم دوری از یار و دیار و خویش و پیوند و بر سرزمین پویش‌ها و گاهوارۀ آرزو‌ها و آرمانهای سوختۀ  خود مویه می‌کند.
ازین رو نادرپور در هجرت، شاعر بزرگ غم غربت نیز هست :

كهن ديارا! ديار يارا! دل از تو كندم ولى ندانم،
كه گر گريزم كجا گريزم؟ و گر بمانم كجا بمانم؟
نه پاى رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم درخت خشكم؟
عجب نباشد اگر تبرزن، طمع ببندد در استخوانم!
در اين جهنم، گل بهشتى، چگونه رويد؟ چگونه بويد؟
من اى بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم كه خود خزانم؟
به حكم يزدان شكوه پيرى مرا نشايد، مرا نزيبد!
چرا كه پنهان به حرف شيطان سپرده‌ام دل كه نوجوانم!
صداى حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كشت،
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم نهانم!
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست،
كه تا پيامى به خط جانان ز پاى آنان فرو ستانم!
سفينه دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمى‌درخشد
در اين سياهى سپيده‌اى كو؟ كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چاره‌جويى مرا مدد كن!
بود كه بر خود درى گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را، به چنگ و دندان، درآورم پوست،
كه صبح عريان به خون نشيند، بر آستانم، در آسمانم!
كهن ديارا! ديار يارا! به عزم رفتن دل از تو كندم،
ولى جز اينجا وطن گزيدن، نمى‌توانم! نمى‌توانم!
كه گر گريزم كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم
.....


نادرپور طی سی سالی که شاعر نامدار و نوآور نیمایی در ایران محسوب می‌شد ،  ازآنجا که به لحاظ فکری پیرو مد روز نبود و در برابر بیانیه‌های حزبی  در زمینۀ هنر و ادب تعهدی نمی‌پذیرفت، وارد جرگه‌ها و گروه‌هایی که مبلغان ادبیات باب روز بودند  نمی‌شد.
 ازین رو مذهب مختار ادبی او  را به طیب خاطر در میان خود نمی‌پذیرفت، هرچند از سرناگزیری به جایگاه بسیار مهم او در شعر معاصر فارسی اذعان داشت.
در طی این دورهء سی ساله، بازار نقد ادبی یا نقدبافی و نقدلافی در سیطرهء کسانی بود که غالباً به دنبال نامجویی یا به قول خودشان «رو کم کنی و گردگیری» بودند و میدان خالی ژورنالیسم ادبی آن سالها را مناسب جولان ها و عربده جویی های خود یافته بودند .
در چنین فضایی شاعرانی مثل نادرپور و سپهری « خودی» تلقی نمی‌شدند و از آنجا که حساسیت‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی آنان بر حال و هوای روحی و نیازهای فکری رایج و مسلط بر محیط روشنفکری منطبق نمی‌شد، و به درخواست‌های عقیدتی و تبلیغاتی باب روز ، پاسخ صد درصد مثبتی نمی‌داد، غالباً مورد بی‌مهری یا دست کم در معرض نادیده گرفته شدن‌های تعمدی بودند.
 اما به واسطۀ  قدرتی که در زبان شعری و اصالتی که در  فکر و اندیشه و هنری که در کلام خود داشتند، دیوارهای سکوت یا بندهای مصنوعی فرقه گرایی یا حسادت ها  یا انواع سد‌های دیگر خواه و ناخواه  شکسته می‌شد.
ازین رو به آسانی نمی‌شد آن‌ها را نادیده گرفت و به هرحال جامعه، به سکوت و عناد رایج دربارۀ آنان میدان نمی‌داد و نهایتاً سکوت یا مزه پرانی‌ها و کنایات رایج را در بارۀ  آنان به هیچ می‌گرفت.
به هرحال، چنین وضعیتی یک جنبۀ  مثبت داشت و آن این بود که شاعران بزرگی چون نادرپور و سپهری را از بتکده‌های پر رونق آنان بیرون رانده بود و همچون خدایان و نیمه خدایان مطرود، به «المپ»‌های فکری و ایدئولوژیک مسلط بر زمانه راه نداده  و این یک فرصت ناطلبیده، (شاید هم طلبیده) و بخت و اقبال ناخواسته (شاید هم خواسته) بود که اوضاع روزگار نصیب این دو شاعر کرد.
نادرپور همچون سپهری، اگرچه علی رغم کوشش‌ها و نجواهای رایج، مارک و اتهام شاعر نیمه رسمی و نیمه دولتی یا نزدیک به قدرت را هرگز به حریم هنر خود راه نداد و برخی تلاشگران محافل روشنفکری چپ را در این زمینه نومید کرد، با این حال ـ شاید خوشبختانه ـ به بُت و ستارهء محبوب شعر رسمی چپ یا شعر رسمی مخالف خوان حکومت نیز بدل نشد.
وی کار خود را آرام و سنجیده پی می‌گرفت و آنچنان با خود روراست و صمیمی بود که حال و هوای شعر خود و فضای زبانی و فکری هنر خود را مغلوب تقاضای زمانه نمی‌کرد و با محبوبیت‌های فرقه‌ای یا سیاسی رایج روزگار تاخت نمی‌زد و چشم به راه کف مرتب پیروان مُد و خوش نشینان بازار ادب روز نمی نشست.
نمی‌گویم نادرپور گمنام یا گوشه گیر مانده بود، اما می‌توان گفت که در مجموع، سنت روشنفکری چپ که بر جوّ فکری زمانه غلبه داشت و طی چهار پنج سال اخر قبل از انقلاب، دسته‌ها و گروههای رادیکال مذهبی را هم زیر سیطرۀ  نفوذ ادبی و فرهنگی خود آورده بود، نادرپور را چندان به چشم مهر نمی‌نگریست، همچنان که سپهری را نیز به چشم مهر نمی‌نگریستند.

 (تنها پس از انقلاب بود که از جلوه و جلای غبارگرفتۀ  شعر سپهری زنگارزدایی شد و ارزش‌های هنری و فرهنگی و ذوقی و زبانی شعر او آشکار‌تر گشت که البته سلطهء فضای فرهنگ دینی و روحیهء عرفان گرایی پس از انقلاب و نیز شکست یا به هرحال کمرنگ شدن ایدئولوژی‌های چپ استالینی و چپ مذهبی ــ که این هردو از یکدیگر تغذیه می‌کردند ــ در آن بی‌تأثیر نبود.)

 اسلامیسم  سیاسی حاکم  هم که ناباورانه شاهد قدرت را درآغوش گرفته بود ، درشعر فارسی معاصر چنته ای بسیار تهی داشت   و دربه در به دنیال  شاعری می گشت   که   : « نمازش را باد خوانده باشد سر گلدسته سرو ! » تا بتواند  به بهانۀ وجود چند واژۀ  معدودد مذهبی ( که از روحیه عرفانی  سپهری و به تأثیر از  فرهنگ کلاسیک  شرق  دور [هند و چین]   در شعر او راه یافته بود ،  دست به مصادره شاعر بزند و چنین کرد و  از بد روزگار دیگر دست شاعر هم برای دفاع از خود کوتاه بود و نورسیدگان فاتح  هم تا آنجا که توانسته خودشان را به او و او را به خودپان  بستند اما گوهر وجودی و عنصر اساسی شعر سپهری با خشونت  و بیداد و تنگچشمی و آزمندی و نابردباری  اسلامیستی از بن ناسازگار بود و این وصله ها خوشبختانه به سپهری  نچسبید .
به هرحال نادر پورهم   در دنیای شاعرانه خود ، همچون سپهری  بیرون از قیل و قال های رایج به ساختن فضا و زبان و بافتار اندیشگی و استتیک شعر خود می پرداخت.
 شاید این وضعیت ویژه بود که به نادرپور امکان داد تا اسیرامواج گذران روز و دلباختۀ  هیجانات و التهابات سیاسی و فکری رایج نشود و آنچنان دل به گفتارهای مسلط نبازد که  به هنگام فرارسیدن روز واقعه، یعنی در هنگام زلزلۀ  ویرانگری که ملایان را به صدر جنبش آزادی خواهی و ضد دیکتاتوری در ایران مسلط کرد،  هم زمان با  بسیاری  کسان دیگر مسحور جریان غالب شود.
چنین بود که نادرپور توانست تا همچون وجدان بیدار در میان شاعران زمانۀ خود راه خود را از بسیاری دیگر از سرایندگان و هم عصران خود جدا کند و صبح دروغین را با انگشت اشارۀ  شعر خود به ایرانیان بنماید و به شاعری بدل شود که در روز‌ها و ماه های سال ۵۷ و ۵۸ با صدای بلند چنین غرّان و نهیب زنان می‌سرود :

خطبۀ عزیمت

صفای چهره کاغذ را
به چنگ خويش خراشيدم
حروف را، همه بند از بند
زهم گُسستم و پاشيدم
به يک نگاه يقين کردم
که از تمامی اين الفاظ
يکی به کار نمی آيد


قلم ز پوسته کاغذ
توقعی نتواند داشت
جز اينکه نطفه معنائی
از اين سفيده برآرد سر
وگرنه زاده خورشيدی
از او به بار نمی آيد

دلا چگونه تبهکاران
کلام نغز الهی را
ز روح عشق تهی کردند
کزین پس آنچه تو می بینی
غلاف زنجرۀ لفظ است
که بر درخت سخن ، باقی ست
وگرنه ، زمزمۀ گرمش
در این سکوتِ زمستانی
ز شاخسار نمی آید

پیمبران دروغین را
خبر دهید که تا آتش
به راهِ گلّه برافروزند
چرا که در شب ِ این وادی
چراغِ معجزه خاموش است
وز انتهای افق بانگی
به غیر همهمۀ گرگان
به این دیار نمی آید

پیمبران سخن ! آری،
ایا بُتانِ قلم در کف
که دستِ سُستِ شمایان را
ز پشتِ پرده ، نخی جنباند!
چه زود لفظ « تعهّد» را
ز نوک خامه فروشُستید
ولی چه دیر به خود گفتید
که نقش «مار» اگر زیباست
به لفظِ «مار» نمی آید

به طبل جنگ چه می کوبيد؟
که طشت خالی رسوائی
زبام نام شما افتاد
وگرصدائی از او برخاست
صدای خوف و خجالت بود:
چنان به خاک سيه غلطيد
کزو به چشم حقيقت بين
به جز غبار نمی آيد

اگر پيام شما حق بود
چرا چو موج زمين خورده
به پاي بوس حقارت رفت؟
اگر کلامِ شما جان داشت
چرا چو کاهِ پراکنده
ز خشمِ باد به غارت رفت؟
چه زود راه فنا پيمود :
رسالتي که رذالت بود!
به آبروی شما سوگند!
که آب رفته، دگر باره
به جويبار نمی آيد

ایا هیاکل نام آور!
به طبلِ جنگ چه می کوبید؟
که طشتِ خالی ِ رسوایی
ز بامِ نامِ شما افتاد،
وگر صدایی ازو برخاست
صدای خوف و خجالت بود :
چنان به خاکِ سیه غلطید ،
کزو به چشمِ حقیقت بین
به جز غبار نمی آید

ايا سلاله چوپانان!
که برق معجز موسی را
به چشم سامريان ديديد
کنون به فال نکو گيريد
طلوع گاو طلائی را!
به شير تازه وضو گيريد
نماز صبح رهائی را
که گر اميد شما، ای خلق!
به بازگشت پرستوهاست،
نظر زپنجره برداريد
که نوبهار نمي آيد

مرا هميشه طلب اين بود
کز اين ديار جدا باشم
ضمير"من" به زبان راندم
که همزبان خدا باشم
مرا قصاص کنيد ای خلق!
گر از نژاد شما باشم
اگر شما همه نفرين ايد
مرا سزد که دعا باشم
که از دهان پر از دشنام
پيام يار نمي آيد

خوش آن دیارِ دل آگاهان
که نزدِ کس نبرم نامش
خوش آن طنینِ ترنّم ها
در آسمان شفق فامش
روم به سوی بهار آنجا
که سبزه می دمد از بامش
وگرنه،  بوی بهار  ای دوست !
ز شوره زار نمی آید
وگرنه ،  بوی بهار ای دوست !
ز شوره زار نمی آید...

تهران ـ یکشنبه 21 مرداد 1358
کتاب صبح دروغین ص. 70)

اکنون دیگر آن ارزش‌های مطلق شدۀ  جنبش روشنفکری که زیر نفوذ چپ استالینی بودند، رنگ باخته‌اند و با ظهور فاجعۀ  مرگباری که کشور ما بر اساس رؤیاپروری‌های سال‌های ۵۰الی ۶۰ به سیل بنیان کن  انقلاب دینی سپرد، ایران به جهنم بی‌سابقه‌ای بدل شده است که روحانیت شیعه تونتاب آن است و اوباش حاشییۀ  شهری و بازاریان کم خِرَد متحجّر سنتی به مالک دوزخ و عذاب کنندگان و عقاب آوران آن بدل شده‌اند و آب هوارهوار دیکتاتوری از آسیاب افتاده است و سرکوب پلیسی ساواک و تبختر محمدرضاشاهی و بلاهت‌های سیاسی و فکری گردانندگان حکومت پیشین را در قیاس با آنچه پس از انقلاب پیش آمد، آبرو بخشیده و به فراموشخانۀ  تاریخ سپرده است و بازگشت به آزادی‌های اجتماعی و عرفی دوران گذشته را به آرزوی دست نایافتنی ایرانیان بدل کرده است.
در چنین روزگاری دیگر آن سخنان ژدانفی و تئوری‌های رئالیسم سوسیالیستی ارزش شنیدن ندارند و امروزه کسی انتقاداتی از نوع نقدهای رایج آن دوران را به جد نمی‌گیرد و به آنچه برخی تئوریسین‌های ایدئولوژی زدۀ  ادبی در آن سال‌ها ترویج می‌کردند توجهی ندارد ؛  
جایگاه شعر نادرپور (شعر پیش از انقلاب او را می‌گویم، زیرا شعر پس از انقلاب وی شعری ست کاملا معترض و در حوزهء مقاومت و پایداری فرهنگی ایرانیان قرار دارد و ازین جنبه نیز در جایگاه بسیار والایی ست.)
خوشبختانه آرام آرام ،  شعر نادرپور، جایگاه حقیقی و درخشان خویش را در جامعۀ  فارسی زبانان باز می‌یابد.
شعر وی میراث تجربۀ هنرمندی ست  که در ژرفای فرهنگ ایرانی و زبان فارسی ریشه دارد و درخشندگی شایسته و بایستۀ  خود را نمایان ساخته است و آن‌ها که بیرون از پیشداوری‌ها و به دور از نگرش‌های ارزشی و زیبایی شناسسانه یا فکری پیشین و یا از فراسوی غبارهای ایدئولوژیک و حزبی و فرقه‌ای به آن‌ها می‌نگرند به گوهر وجودی او پی می‌برند.
زمانی در سال ۱۹۹۲ نادرپور با خواندن کتابی که من برای وی فرستاده بودم (دیدار با کدامین فرداست؟) برای من نامه نوشته بود و محبت استادانۀ  خود را به من ارزانی داشته بود. در این نامه جمله‌ای بود که امروز دقیقا گویای موقعیت و جایگاه خود وی در شعر معاصر ایران است :  
نادرپور در این نامه نوشته بود :
« به یاد داشته باشید که اگر حقیقت در معنای عام و کلی آن هم پیروز نشود، حقیقت وجودی هرکس سرانجام پیروز خواهد شد.»
و با کمال خوشوقتی می‌توان گفت که گوهر وجودی شاعر بزرگ معاصر نادر نادرپور پیروز شده است.
نادرپور به دور از زادگاهش و به دور از میهنی که با تمام وجود به آن عشق می‌ورزید، از میان ما رخت بربست اما نادرپور که فرزند براومند ایران و از جان‌های شیفتۀ  وطن خویش بود، همواره در قلب فرهنگی ایران جایگاه شایستۀ  خود را خواهد داشت .
نادرپور همچون هدایت، چوبک، مسکوب، ساعدی و دیگر بزرگان ادب و فرهنگ این سرزمین برای ایران و برای ایرانیان امروز و آینده ،  تجسم و نماد اسطورۀ  سیاوش باقی خواهند ماند و‌‌ همان چشم ادب و حرمتی که از اعماق اساطیر و تاریخ فرهنگ به آن شاهزادۀ  پاک طینت و شرافتمند و انسان دوست و صلح گرای اسطوره‌ای می‌نگرد، به آنان نیز که در دورانی سیاه ناگزیر از ترک میهن خود شدند خواهد نگریست و در میان آنان قطعاً نادرپور از جایگاه برجسته و والایی که شایستۀ  وجود ماندگار اوست برخوردار خواهد بود.
آن باد مهرگان تاریخی که ناصر خسرو قبادیانی ازآن سخن می‌گفت، وزیدن آغاز کرده است و دور نیست تا ملت ایران، جایگاه واقعی مردان و نامردان و زنان و نازنان  روزگاران معاصر را تعیین و حق هریک را درجایگاه خود ادا کنند.
لحظۀ  داوری آغاز شده است .


محمد جلالی چیمه (م. سحر)
 پاریس

۲۰۰۹. ۶. ۴

.................................................
این سخنرانی در  ژوئن 2009  به مناسبت دهمین سال درگذشت نادرپور در پاریس ایراد شده است.


۱۷ شهریور ۱۳۹۴

آورده اند که...ـ






آورده اند که ...

و آورده اند که سرزمین هجومستان را مَلِکی بود صعب از خود مسرور و به خود مغرور که به دعوی، چُست بودی و به گام نهادن سُست و به عزم و دلیری ، ناتندرست .
آنچنان که در ایامِ امن و سلامت اورا زبانی تیز بودی و به روز دشخواری و سختی پای گریز . 
و چنین بود که در هوای طوفانی چمدان به آستانۀ در داشتی و به دل ، هوای سفر .
پیش آمدی ، نه یک بار که چندین بار از رسیدن اوقات آشفتگی عنان شجاعت در باختی و خود را به سرعتی وصف ناپذیر به مُلکِ دیگر انداختی و سرنوشتِ اهل دیار به امانِ شیطان سپردی و کشتی بی لنگر به چنگ باد نهادی .
هرچند یکی دوبار از شاخِ قوچ و محنتِ کوچ ، جان به در بُرده بود و بخت گریخته اش غیرتی کرده و بر سفینه اقبالش به تخت حکمرانی هجومستان باز آورده بود.
اما خدای عزّ شأنه گواه است که این تو بمیری نه از آن توبمیری ها بودی که بی خطر گذرد و نه این طوفان جهانروب از آن بادها که به آرامی از سر گذرد.
باری بخت، یاری نکرد و تخت ، بی بختیار شد و تاج سلطانی به دست ارباب کین و طلاب دین افتاد و سر انجام بر سر صدرُ المُتقلبین و امامُ المتعصبین و قصاب ُالمنتشرعین قرار گرفت و شد آنچه شد.
و چنین بود که شمشیر شاه اسماعیلی در کف ملا محمد باقر مجلسی و سرنیزۀ آغامحمد خانی به دست شیخ فضل الله نوری افتاد تا ازین پس گوسفند وطن قربانی دین باشد و سعادت انسان پایمال جهالت و کین . 
و باقی داستان را از راوی درخواهی خواست اگر زمانه امان دهد .


راوی
م.سحر
7.9.2015

۱۳ شهریور ۱۳۹۴

اندر افاضات اخیر محمود دولت آبادی






محمود دولت آبادی
بنشست پیش قوچانی
درمهرنامه کرد آغاز
خوشخوانی و دُرافشانی
با منطقی نبوغ آسا
گفت آنچنان که می دانی :
ما هم ظریف می خواهیم
هم قاسم سلیمانی
با اینچنین خردمندی
بست اینچنین به آسانی
از پیش دست فردوسی
از پشت دست خاقانی
نزد قلم به مزدی چند
نسخت نویسِ دیوانی
کرد اینچنین قلمداری
کرد اینچنین قلم بانی
درسی چنین به مردم داد
از مکتب خراسانی
آفاق فکر ، روشن شد
زین فکرِ بکر ِ نورانی
اینت فروغ نامیرا
اینت نبوغ ایرانی
یادت به خیر و خوبی باد
گُل ممدِ بیابانی


م.س/ 3.9.2015

اندر افاضات اخیر محمود دولت آبادی / م.سحر

۱۵ مرداد ۱۳۹۴

زمین شوره










..............................................................................

زمین شوره


به «گیله مرد» که محرک این سروده بود


زمین شوره سنبل برنیارد

هوای شیعه ماندلا ندارد

بنای شیعه بر فقه کلینی ست

از این رو ماندلایش خمینی ست

نخواهی یافت گاندی در ره قم

ولی افعی فراوان است و کژدم

ازین حرفا نزن عیب است ای دوست

دالایلامای ما آن شیخِ بدخوست

دالایلامای ما قصاب پیر است

که با آزادگان کارد و پنیر است

فدای قلب صاف مهربانت

بزن پیک عرق را نوش جانت

سرانگشتی بنه در کاسهء ماست

بخور با هرکه در هرجا دلت خواست

به تبّت می‌روی چینی میاور

از این حرفای همچینی میاور

به هندستان اگر داری سلوکی

میاور بهر ما افکار جوکی

هرآن کشور که قم شد پایتختش

رهش ویران شد و وارونه بختش

درختی را که تو در قم نشاندی

به بار آرد نه ماندلا، نه گاندی

نه گاندی و نه ماندلا سوهانند

که در قم پشت ویترین دکانند

اگر صد بمب در جایی بیفتند

از آن خوش‌تر که ملایی بیفتد

از آب خُرد، ماهی، خُرد خیزد

زقم شیخِ نخواهد مُرد خیزد

اگر از بطن مادر یاعلی گو

نهد پا بر زمین مانند یارو

همه عالم بمیرد او نمیرد

نمیرد تا ز ملت جان نگیرد

در ایران شیخ می‌ پـــاید زنان را

تجسس می‌کند آبستنان را

مبادا غربِ شیطان ره نماید

زنی گاندی و ماندلا بزاید

ندارد رحم ملای نفس گیر

نه بر مادر نه بر کودک نه بر پیر

اگر کودک سر از گهواره بر داشت

همان در کودکی بادی به سر داشت

خوراک شیخ می‌گردد به زودی

چنان کز لحظهء اول نبودی

کجا ملا به ماندلا دهد بخت؟

کجا گاندی بگیرد روزه بر تخت؟

نه ایران هند و ملا انگلیس است

که از سوی خدا برما رئیس است

نه ایران آفریک است و نژادی

که حکم شیخ باشد اعتقادی

به زعم او حکومت کار دین است

فلک انگشتر و آقا نگین است

امام غایبی در راه دارد

که با وی گفتگو در چاه دارد

برای کشتن از وی حکم گیرد

زند بر فرق ملت تا بمیرد

چنین وضعی ست در ایران شیعه

خدا از ما ببُرّد نان شیعه

اگرچه پهلوان فیلسوفی

قلم بر دست با قلبی رئوفی

به محفل گفتمان شیک داری

خلوصِ فکر بکر و نیک داری

پسرجان این وطن ایرانزمین است

همین است و همین است و همین است

دوباره شیخ فضل الله رئیس است

وطن در دست مشتی کاسه لیس است

که خدمتکار او در خورد و بُردند

شرافت را به قدرت واسپردند

چنین وضعی ست، ماندلا کجا بود؟

بشر در خانهء ملا کجا بود؟

کجا گاندی توانی یافت ای دوست

که اهل دین نکنده ست از سرش پوست؟

خبر داری چه شد با سیرجانی؟

ازین حرفا مزن گر می‌توانی؟

خبر داری فروهر را چه کردند

از او باکارد، همسر را چه کردند؟

به یاد آید گذشتِ روزگارت

اطاقِ غرقِ خونِ بختیارت؟

برای گشت می‌رفتی به کشتی

به یادت بود ستار بهشتی؟

به یادت هست نام نوجوانان

که می‌آمد ز زندان، نعش آنان؟

چه می‌گویی مگر آفریکنم من؟

نه جانا بچهء این میهنم من

نه ایران هندِ استعمار ی آمد

که سی سال از تنش خون جاری آمد

تورا اندیشه های نیک، نیک است

ولی ایرانیان را شیک و پیک است

بباید راه دیگر یافت ای دوست

اگر چشم قشنگت زیر ابروست

بباید فکر جارویی دگر کرد

تمیز این خانه را از بام و در کرد

که فکرِ فاکری می‌خواهد این خاک

وجودِ نادری می‌خواهد این خاک



..................................................
۷/۱۲/۲۰۱۳
م.سحر

۱۲ مرداد ۱۳۹۴

پرسش



..................................................................................


پرسش

دوش با همزاد گشتم  رو برو
گفتم او را کاین  دماغ آزار   بو ؛
سر برآورد از کدامین منجلاب ؟
من نمی دانم !  تو می دانی ، بگو !
گفت اگر از عقل خود پرسان شوی
گویدت : در خویشتن کن جستجو !

م.سحر

3.8.2015
پاریس


۱۱ مرداد ۱۳۹۴

در باره تئوری خشونت پرهیزی رامین جهانبگلو



.......................................................................


........................................................................

چندی پیش رامن جهانبگلو در « آموزشکده جامعه مدنی توانا» بحث در باره خشونت پرهیزی در فرهنگ ایران ارائه کرده بود که پس از شنیدن آن یادداشتی نوشتم .
امروز آن نوشته را در کامپیوتر خود دیدم و به نظرم رسید حاوی نکاتی ست که انتشار آن ضرری ندارد به ویژه آن که رامین ، بحث هایش را در زمینه خشونت و خشونت پرهیزی ادامه داده و در نشریه توانا می توان ویدئوی آن مباحث را دید و شنید
این بود آن یادداشت مزبور که همچنان که می بینید مقاله کوچکی از آب در آمده است :
***
«
بحث رامین در باره بازخوانی فرهنگ عدم خشونت و رد یابی آن در ادبیات و شعر فارسی و در میان سخنان عرفای ایرانی برای تقویت اندیشه عدم خشونت در ایران معاصر بد نیست اما دچار اشکالات عدیده ای ست :
اـ اگر سعدی و مولوی نتوانسته اند حوزه های علمیه روحانیت شیعه را از تولید آدم کش و شکنجه گر و قاتل از نوع خلخالی ، پورمحمدی ، فلاحیان ، طائب ، اژه ای موسوی تبریزی و دهها آخوند جنایتکار دیگر مانع شوند این نشان از حضور نیروی بسیار قوی تر و پر زور تری در این جامعه دارد که برای مولوی و سعدی و حافظ تره هم خرد نمی کند.
باید اول آن فرهنگ خشونتگرای دینی را بازخوانی و شناسایی کرد که به پشتوانه انستیتوسیون کهن و ریشه دار و گسترده و هولناکی به نام روحانیت در رواج و باز تولید آن طی قرن های متوالی کوشیده است .
2
ـ صرف گفتن این که ما زرتشت را داشته ایم که ضد خشونت و مروج بی آزاری بوده ، نیز مشکلی را حل نمی کند زیرا بیش از هزار و چهارصد سال پیروان این پیامبر ایرانی در این کشور (یعنی در سرزمین خود) یا قتل عام شدند یا به هند گریختند و دربیابانها مردند یا غریب و بیگانه در کشور خود زیستند و مجبور به پرداخت جزیه و انواع سخت گیری ها و محدودیت های اجتماعی و سیاسیشدند یا محصور انواع فروبستگی های زندگی فردی و اجتماعی و اقتصادی و انواع فشارها یی بودند که آنان را ناگزیر و مجبور به پذیرش دین مهاجمان و میهمانان ناخوانده می کرد .
از همه ایرانیان زرتشتی 30 هزار تن بیشتر باقی نمانده اند آنهم پراکنده در روستاهای دور دست و پرت افتاده کوهستانی یا کویری نواحی مرکزی ایران.
بنا بر این فرهنگ آنها فرهنگ غالب نبوده و زیر تهاجم له شده است و آثار و نوشته ها و متون مقدس آنها بیش از 14 قرن از دسترس مردم دور مانده بوده است.
ایرانیان زرتشتی تا اول مشروطیت یعین تا 1900 میلادی همچنان محکوم به پرداختن جزیه (مالیات بد دینی و مالیات کفر) بودند و این باج ننگ آور همین در اوائل قرن بیستم برافتاد.
3
ـ عرفا و سخن عرفا به جای خود ، اما از اندیشه عرفانی مساوات و به ویژه دموکراسی زاده نمی شود. زیرا سالک می باید همه وجود خود را به مراد و مرشد بسپارد و ولایت اصل عرفان است . ازین رو نمی توان سرنوشت کشوری را با اعتبار این که فلان پیر یا مراد خانقاهی انسان سلیم النفس و بی آزاری ست به انستیتوسیونی سپرد که بر بنیاد مرید و مرادی بنا شده است چنین بنایی سرانجام خواه و ناخواه سر از استبداد و خشونت و تک صدایی بیرون می آورد .
یک بار در دوره صفویه این اتفاق افتاد و سرنوشت کشور به دست فرزندان شیخ صفی الدین اردبیلی که خود مرشد و پیر خانقاه بود سپرده شد و قزلباش نه از آن رو که شهروندان ایران بودند بل از آن رو که مریدان شیخ صفی و سپس شاه اسماعیل و بقیه شاهان صفوی بودند(که نه فقط شاه که در حکم مرشدان اعظم آنان بودند) شمشیر می زدند و خشونتی که آنها در ایران اعمال کرده اند در تاریخ بی نظیر است. دوسوم مردم ایران را که شیعه نبودند به زور شمشیر قزلباش ها شیعه کردند. فرهنگ شعری و ادبی ایران در وجه غالبش ارتباطی به شیعه گری ندارد. نه سعدی شیعه بود نه حافظ نه مولوی نه خیام نه نظامی و نه عرفای بزرگ. فردوسی هم که حساب جداگانه دارد و بحث در باره تدین و شیوه اعتقادات دینی او هنوز بسته نشده است علاوه بر آن که شیعه در دوران فردوسی هیچ ارتباطی با آنچه از صفویه به بعد رایج شد ندارد. اسماعیله و زیدیه و علوی و فاطمی ها و غالی ها و انواع دیگر شیعیان در ایران مطلقا با شیعه دوازده امامی که ما می شناسیم و امروز سر از خمینیه و اوباشیه (تشیع مداحان) درآورده و برتخت شاهی ایران به نام فقیه تکیه زده است ندارد.
4
ـ دوست نازنین مهربان و نرمخوی من فلسفه غربی را خوب می شناسد اما از ادبیات فارسی اطلاع چندانی ندارد ـ که البته عیب نیست ـ او غالب شعرهایی را که می خواند غلط می خواند و متأسفانه با غلط های فاحش.
این را از آن رو یاد آوری می کنیم که با توانایی اندک و آشنایی اندک از میراث عرفا و میراث شعرا (که مدام آنان را شُعران) می نامید نمی شود این فرهنگ را بازخوانی کرد و فلسفه و اندیشه عدم خشونت از آنها استخراج کرد. این کار سترگ به کسانی نیاز دارد که به این ادبیات مسلط باشند.
5
ـ این ادبیات یکدست نیست. نیم بیشتر شاعران مدیحه سرا کارشان ترغیب شاهان به جنگ ها و اعمال خشونت بوده است. در میان شاعران بزرگ هم افکار ضد و نقیض فراوان است و فقط به یک نکته در باره مشهور ترین شاعر نرمخو و انساندوست ما یعنی سعدی برای آشنایی با این حقیقت کافی ست جایی که سعدی در بوستان داستان گذارش به معبد سومنات و کشف فریبکاری راهبی بودایی یا هندو ی بت پرستی را روایت می کند که با استفاده از فن و نیرنگ مجسمه ای (بُتی) را به گفتار وادار می کرد و آن را اعجاز بت خود وامی نمود و سعدی حکایت می کند که چگونه در معبد مخفی شده راهب را کشته و بت را شکسته است هرچند این داستان تخیلی ست اما توجیه قتل نفس برای در راه دین (نهی از منکر و در این داستان شکستن بت) است . یا بارها همین سعدی نرم خو و انساندوست ما از یهودی به زشتی یاد می کند و مولوی نیز همینطور. بنا بر این کار به این سادگی ها هم نیست.
6
ـ حقیقت این است که ما در تاریخمان فرهنگ گاندی پرور اگر هم بوده است از 1400 سال به این سو و تهاجم عرب در موقعیت فرو دست و ضعیف و رو به نابودی بوده است.. شاعران و نویسندگان و هنرمندان هرچه کوشیده اند نتوانسته اند به زور و نیروی اهریمنی فقیهان و مفتیان و متولیان رسمی دین چیرگی یابند. هموار ه در فضای خفقانی که آنها ایجاد می کردند زیسته اند. نگذاشتند فردوسی را در گورستان مسلمانان دفن کنند. نگذاشتند خیام در گورستان مسلمانان دفن شود. سهروردی و عین القضاه را کشته اند و خیلی های دیگر را. شعر خیام منتشر نشد. حافظ دیوانش را جمع نکرد و مدام از ترس تکفیر به خود می لرزید . و ناصرخسرو گفت:
ازشاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم
7
ـ رفیق ما از همه نام برد از حافظ که آزاده ترین شاعر و حتی شاید بتوان گفت که بیش از سعدی مروج بی آزاری ست حتی اسم هم نبرد.
آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا
زامین جان حافظ را دقیق تر بخوان.
8
ـ نمی خواهم بد بین باشم اما این گوهرها ی یکدانه ادب و شعر و عرفان در زیر خروار ها فرهنگ جهل و خشونت و تعصب و بی عدالتی و آز ، که مروج آن نهاد روحانیت شیعه است محصور و دفن اند. آنها 35 سال است صاحب قدرت سیاسی شده و بر هست و نیست این کشور و این ملت تسلط یافته اند. آنها اهل مدارا نیستند. آنها خود را نماینده خدا و اگر پیش بیاید خودِ خدا می دانند و بدون هیچ گونه عذاب وجدان مثل آب خوردن آدم می کشند و برای حفظ حکومت حاضرند ایران را به سوی جنگ و نابودی ببرند. اتفاق عجیب و استثنایی و منحوسی که در تاریخ ایران افتاد آن بود که قدرت استبداد شاه با استبدا دینی(یعنی با نیروی دینی که در دست روحانیت بود و سابقا به موازات با قدرت شاه و گاهی مدافع استبداد شاه بود) امروز یکی شده است. تخت و منبر یکی ست. نیروی استبداد سنتی شاه که عرفی بود با استبداد دینی باهم یکی شده و ظلمت و تباهی و جور و وحشتی که سی و پنج سال است بر ایران حاکم است نتیجه این اتفاق شوم و بد یمن است.
عدم خشونت از حاکمان دینی مسلط بر ایران انتظار نتوان داشت. لا اقل باید این را دانست.
زیرا تجربه 35 ساله چنین می گوید.
9
ـ جای دیگری در یک حاشیه فیسبوکی در همین ارتباط نوشته بودم در اینجا هم تکرار می کنم که :
وقتی تبلیغ عدم خشونت به نفع خشونت حاکم تمام می شود ، دیگر ترویج عدم خشونت نیست تداوم و استمرار خشونت حاکمان است . النصر بالرعب حکومت ایدئولوژیک و متحجر و قساوتگر حاکم هیچ فرصتی برای پیروزی عدم خشونت باقی نمی نهد. این شعار در شرایط حکومت آخوند ها تیغ دو دم است که دم رو به مردم و رو به آزادی اش تیز تر و برنده تر است.
ایران خمینیستی نه هند استعمار زدۀ انگلیس است و نه آفریقای جنوبی نژاد گرا ی سفید . جدا از این در کشور ما نه گاندی هست نه فرهنگ گاندی و نه ماندلا و نه فرهنگی که ماندلا و مبارزات سیاها (در آمریکا و آفریقا و مستغمرات ماوراء بحار اروپایی) بر آن تکیه داشتند. می ترسم این رفیق ما اندکی سوراخ دعا را گم کرده باشد. تا حالا که اعقاب فلسفه دان و فلسفه گزاران ایرانی او در کشور ما هنر درخشانی نکرده اند. انجمن فلسفه شاهنشاهی سر انجام به فلسفه اسلامی تغییر نام داد و درخدمت دیسکور سازی برای اوجب واجبات خمینیه یعنی حفظ نظام در آمد. پیش از آن هم علمدار بازگشت به خویش و آنچه خود داشت و غرب زدگی و اسلامیسم فلسفی نما ی امت و امامت گرا بود و آخر خطش به یک عنصر پست بدخیم به نام احمد فردید ختم شد که پرورش دهنده شکنجه گران و بازپرسان نظام اسلامی بود و برای قتل و غارت و ویرانگری حاکمان نورسیده فلسفه می بافت و دکان زرق و شیادی اش را اداره می کرد. بازهم اگر در عرصه فکر نو در ایران اتفاقی افتاده است همان هایی ست که مشروطه خواهان مبتکر و مروجش بودند. امیدوارم دوست عزیز رامین جهانبگلو که می دانم افکار نرمش گرایانه و عدم خشونت او ریشه در روحیه لطیف و آرام خودش دارد اما باید در نظر بگیرد که جامعه ما یک لجنزار است که قدیسش دستور تجاوز به دختران زندانی می دهد پیش از آن که بالغ و نا بالغ و و حتی بار دار در میان آنها را تیرباران کند. از عدم خشونت درجایی می توان سخن گفت که تعادل میان قوای ظالم و مظلوم برقرار باشد . تعادل فکری فرهنگی روحی و اخلاقی. در حکومت ملاها چنین تعادلی میان ملت ایران و حکام جنایت پیشۀ دینی بر قرار نیست . اشتباه نشود. منظور دفاع از خشونت نیست اما یک جانبه سخن از عدم خشونت گفتن نتیجه اش آن می شود که قربانی ی ظلم همواره قربانی خواهد ماند و ظالم در ظلم خود جری تر و نصر خود را بیش از پیش به رعبی که برجامعه مسلط کرده مستظهر و متکی تر خواهد ساخت.
م.سحر(محمد جلالی‌)
. Februar 2014


دو غزل تازه از م.سحر


دو غزل تازه 

1
.......................................


کنار هیچم و با هیچ گفتگو دارم

ندانم آن که نظر با کدام سو دارم ؟
همان تصور هیچ است و آرزوی محال
ولی هنوز شگفتا که آرزو دارم!
ندانم ازچه به دشتی که هیچ می کارند
دلی سپرده و چشمی به جستجو دارم؟
کسی زمهر سخن گفت و دیر دانستم
که خود نشسته و آئینه پیش رو دارم
مراست خنجر آهخته ای و ترسم از آنک
فروبرم به دل خویش اگر فرود آرم
زخود گریختن است این که درسفینۀ هیچ
سفر زشهر به شهر و ز کو به کو دارم !
چه کوهسار شگفتی که هیچ می شنوم
زبازتاب صدایی که در گلو دارم !
هماره بیم من از انفکاک با وطن است
از آن که جان و دلِ بسته ای به مو دارم

31.7.2015



2
..........................................


در این ره ای دل گمراه ، اشتباهت چیست ؟
جز آن که عاشق و آزاده ای گناهت چیست؟
چراست آینه ات زنگ خورد ِ نقشِ ملال
نگارخانۀ اندوه در نگاهت چیست ؟
چرا به غارتِ شب می رود ز بامت ، روز
چنین شکسته به ظلمت چراغِ ماهت چیست؟
چرا نهیب نزد دل که : مقصد تو کجاست ؟
چرا نکرد خروشی خِرَد که : راهت چیست؟
ترا که خِشتِ زمان می نهی به خِشتِ زمان
بر این خرابگه بی نشان گواهت چیست ؟
چه می بری که نکِشتی مگر هبا و هدر
به غیر حسرتِ پنهان ، میانِ آهت چیست؟
هزارسال دگر نیز باد خواهی کِشت
به باد ، حاصل ازین باد ، غیرِ کاهت چیست؟
جز آن که یاد عزیزان پناهگاهِ تو اند
دراین گذرگه دوران پناهگاهت چیست؟
نه اشگ می سترد از دل این غبارت را
چنین مراوده با چشمِ گریه خواهت چیست؟


م.سحر
31.7.2015
پاریس