۱۸ بهمن ۱۳۹۲

به نام آخرت


به نام آخرت


عجب که آتش خرمن خبر نکرد شما را
صدای وحشتِ نعلین، کر نکرد شما را

دگرشدند همه بود‌ها ز ریشه و بنیاد
ولی دگر شدگی‌ها دگر نکرد شما را

چنان به پوست شب جوش خورده‌اید که خورشید
اگرچه تافت، رفیقِ سفر نکرد شما را

بدا که بسته به روی جهان آدمیتتان
دری که باز به روی سحر نکرد شما را

اسیر جهل چنانید کاین شرارت عِلوی
قرین دستِ شما جز تبر نکرد شما را

اگرچه جمله نظرکردگان عالم قدسید
به غیرِ دیو دنائت نظر نکرد شما را

چنانکه مدعیان خدا و راعی خلقید
خدا به دعویتان مفتخر نکرد شما را

دریغ، فرصت سی ساله‌ای که عمر هدر کرد
به راه شرم و شرافت هدر نکرد شما را

به نام آخرت از ما جهان دریغ شد اما
به غیر دستِ دغا در کمر نکرد شما را


خوشید از آن که اگر خون چورودِ سرخ روان بود

به غیرِ دامنِ سجاده تر نکرد شما را !


م. سحر
پاریس ۷/۲/۲۰۱۴

در اندوه نگار


 در اندوه نگار

نگارم را چراغِ کلبه افسُرد
گرَش بود اخگری دردل، فرو مُرد
شبستان ماند و حسرت ماند و اندوه
جز این را دزدِ دین با کاروان بُرد !  

نگارم را گیاهِ آرزو سوخت
گُلش را شعله ی  کین، رنگ و بو سوخت
اگر‌ای شعر، پرسیدند چون شد؟
بگو نشکفته پرپر شد، بگو سوخت !

نگارم را به دل ابری ست خونبار
که دین بر گِردِ او بسته ست دیوار
فنا بر آرزو‌هایش نمی‌تاخت
اگر بُد بسته، دستِ اهلِ دستار

نگارم را تباهی دل نمی‌خست
به گرِدش پیله ی ظلمت نمی‌بست
اگر دولت اسیر دین نمی‌شد
اگر ایران ز جهل و کینه می‌رست

نگارم خنده بر لب بود و دلشاد
جوانی را به بادِ غم نمی‌داد
اگر با نام دین بر بُن نمی‌کوفت
بهاران را سپاه جور و بیداد

نگارم بندی ی هجران نمی‌بود
به دور از خانه سرگردان نمی‌بود
چنین در چنگ ِبدکردار نا‌اهل
اگر دین، دشمنِ ایران نمی‌بود

نگارم چشم خونپالا نمی‌داشت
غمش در کنج دل مأوا نمی‌داشت
اگر دین حربۀ اعدا نمی‌بود
وگر خاک وطن ملاّ نمی‌داشت !

م. سحر
۷/۲/۲۰۱۴

۱۲ بهمن ۱۳۹۲

شعری از مهدی سهرابی برای م.سحر




دوست ارزشمند شاعرو طنز نویس نادیده ام مهدی سهرابی این شعر را همراه با یادداشت پر مهری به من هدیه کرده. هدیه ای ست عزیز داشتنی و آنچه در باره شعر من گفته است نشانه بزرگواری خود اوست. سپاس !  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پيشکشی ناچيز، به حضورِ م. سحرِ عزيزِ دلبند!
اين‌که بگم «برگِ سبزی‌ست...» که قطعاً دروغ گفته‌م؛ چون اگه «برگِ سبز» گيرم بياد، به پاريس نمی‌رسه؛ همين‌جا سه‌سوته، کرده‌م توُ سيگار و، خلاص !!!
......

بوسه‌ای بر رخِ سحر بزنيم !

م. سحر، از بزرگ‌ترين شاعرانِ زمانه‌یِ ماست، و شعرِ بلند و بينشِ ژرفِ وی، هردو در اوج!
 از اين‌که وطنِ به‌تاريکنادرافتاده‌یِ تيره‌روزمان، در اين مظلم‌ترين دورانِ هستیِ خويش، در اين
 دوزخِ تار و تباه، سحری بدين روشنی و نوا، با خود و در خود دارد، اميدوارانه به خود می‌بالم ...
اين چند بيت را که در ستايشِ او و يکی از تازه‌ترين سروده‌هايش (ارشاد کرديد ما را)، و به همان وزن و قوافی نوشته‌ام، خدمت‌اش تقديم می‌کنم. اميدوارم که اين ارتکابِ از سرِ به‌شوق‌آمدگی را بر فقير ببخشايد !

 
بانگِ بلندت، سحر! باز
بشکافت تاريکنا را

پرده برافکندی از بُن
اعوانِ ديوِ فنا را

سالم ز تو کی توانند
دربردن آنک قفا را

خشمِ سزاوارِ خلقی
داده سزا ناسزا را

تا بردرد ناوکِ نظم
حلقومِ صد ژاژخا را

خوش برکشيدی به عيّوق
خشمِ خروشانِ ما را

جان‌ام به صد شوق بوسد
رخسارت از دور، يارا !


م. سهرابی
بامدادِ شنبه، 12 بهمن 1392؛ اوّلِ فوريه 2014
http://fardayerowshan.blogspot.com/2014/01/blog-post_2384.html


۱۰ بهمن ۱۳۹۲

ارشاد کردید ما را


ارشاد کردید ما را...   

این شعر به تأثیر از بیانیه های پر سوز و گدازی ست که این روزها از این سو و آن سوی ایران و بیرون از ایران در ستایش یکی از متولیان حسینیه ارشاد صادر می شود.
آنهایی که دوران پیش از انقلاب و مراحل انقلاب را تا امروز به خاطر می آورند و سی و پنج سال بیداد حکومت ملایان را به چشم دیده اند و به جان چشیده اند ، نیک می دانند که حسینیه ارشاد یکی از مراکز ترویج اسلامیسم سیاسی در ایران بود و در راهی قدم نهاده بود که نمی توانست جز به حکومت ملایان ختم شود.
نیز می دانند که کسانی همچون میناچی ابراهیم یزدی ، مهدی بازرگان ، احمدصدر و به طور کلی سران نهضت آزادی با ابزار سیاست کردن دین ، کشور ما را با فاجعه ای بزرگ رویرو ساختند .
ازین رو به طور قطع در سوق دادن ایران به تباهی و ظلمتی که هم اکنون ملت گروگان آن است ، سهیم اند .
با این حال متأسفانه به جای آن که گذشته خود را نقد کنند و از نتایج دهشتناکی که برنامه های ناخالصانه و در هرحال شبهه ناک آنان برای کشور ما به بار آورد ، در پیشگاه تاریخ ، از ملت ایران عذر بخواهند باز هم بر طبل اسطوره سازی های پیشین می کوبند و مبدعان و متولیان یک نهاد سیاسی ـ ایدئولوژیک همچون حسینیه ارشاد را خدمتگزاران و قهرمانان مردم ایران جلوه می دهند.
اینجانب به لحاظ فردی با هیچیک از آقایان و بانوان خصومتی ندارد و از این دیدگاه به خانواده متوفی تسلیت می گوید ، اما به لحاظ اجتماعی واز دیدگاه وجدان تاریخی ، تنها به عنوان یک ایرانی ، سکوت را در این گونه موارد بر خود حرام می شمارد.
قطعا بسیاری از این دکتر ها و مهندس های درس خوانده و مؤمن و نمازخوان سالهای 40 انسانهای خوش قلب متواضع و سلیم النفسی بوده اند اما آنچه که در زمینه سیاست کرده اند ، نتایجی بس شوم به بار آورد و علت آن بود که دین را به ابزار سیاست و قدرت بدل کردند.
ازین رو برای تیز کردن ذوالفقار علی و شمشیر حسین که از 61 هجری به اسطوره های شیعه بدل شده بودند ، بر ضد حکومت وقت به برخی علوم انسانی توسل جستند ودر ترغیب و «ارشادجوانان» به دین سیاسی تا آنجا پیش رفتند که از نظریات بلشویسم روسی  و چه گواریسم آمریکای لاتینی نیز درنگذشتند تا مبادا اسلام انقلابی آنها از رقبای مارکسیست آنان عقب بماند !
این نوگرایی حسینیه ارشادی چه دروجه چپ و چه در جناح لیبرالی اش از سوی هرکسی که تدارک دیده شده بود و از جانب هر نیرویی که حمایت می شد ــ اگر نگوییم بدسگالی ــ یک اشتباه بزرگ و فاحش بود که به جز حاکمیت بیداد و سیاه ملایان ، دوست و دشمن از آن ضرر دیدند ، زیراکه باز هم تکرار می کنم :
عده ای درس خواندۀ مؤمن اهل سیاست ، اسطوره های دینی شیعیان و دین سنتی را در پرتو نگاهی که از دیگران به امانت گرفته بودند ، بدل به ابزار سیاست و قدرت می کردند. و این ابزار سیاست کردن از دین سر انجام اژدهای افسردهء اهل شرع را جان دوباره داد و به جان ایرانیان انداخت.
این هاست آنچه مرا به سرودن این شعر هدایت کرده است.
هرگز قصد رنجاندن فرد یا گروهی درمیان نیست ، اما من همواره از سی و پنج سال پیش تا امروز به سنت شاعران دوران مشروطیت برآن بوده ام که آنچه را حق می شمارم در بیان آرم و به لکنت دچار نباشم و بهای آنرا هم پرداخته ام و همچنان می پردازم
محمد جلالی چیمه (م.سحر)
30/1/2014

کافی است دیگر خدا را  
ارشاد کردید ما را ! 

تقوا و دین هدیه کردید
رندان یک لاقبا را

راندید  ابلیسِ کین را
بستید دست هوا  را

انگشت ارشادتان کرد
مکتومِ  دین  آشکارا

دیدیم روحانیت را
دیدیم  روحِ ولا را

دیدیم معصومیت را
دیدیم صدق و صفا را

برچیده دیدیم  از مُلک
بازار زهدِ ریا را

ابزار جهل و جنون را
اسباب جور و جفا را

دروازه ها برگشادید 
آن روضۀ  دلگشا را

گسترده دیدیم برخاک
خوانِ نعیمِ نوا را

رویانده دیدیم در باغ
آن سدرة المنتها را

پیوسته دیدیمتان بود
 درجمعِ نادار  و دارا

با دوستانتان مروت
با دشمنانتان  مدارا

در شهر و دِه تازه کردید
هنگامۀ  کربلا را

دادید  درس  امامت
برداشتید آن  لوا را

مات ام  که خوش پی نهادید
بنیادِ ماتمسرا را

اکنون طلبکار خلقید
این ظلمِ بی انتها را

چشم خطا بین ندیده ست
در آرمانتان خطا را

درکارهاتان دغل را
در داوری تان دغا را

چندان رضایید از خود
کاین مردم نارضا را

هرگز نبینید و جویید
زانان همین مرحبا را

خودخوانده ، تقواگرانید
خوان گستر اولیا را

با دین مردم تجارت
کردید،  و خوش ناروا را؛ ـ 

اما نبودید درمان 
بیماری بی دوا را

هستی ربودید از ایران
دادید اهل عبا را

افزون تر از چکمه کردید
نیروی نعلین ها را

نگشود دست  رهایی
 دروازۀ ناکجا را

اما جهنم فروبرد
در آتشِ خویش ، ما را

نک ما به دوزخ گرفتار
طوبا و کوثر شما را

........................................
م.سحر
30/1/2014
































































۰۷ بهمن ۱۳۹۲

ای زنان دلیر میهن من




م.سحر                                                                    

برای شنیدن این شعر با صدای شاعر 
روی تیتر بالا کلیک کنید

۰۴ بهمن ۱۳۹۲

پلمب خواهد شد





پلمب خواهد شد                                             


بعد از چندین دهه عربده جویی و خطر آفرینی برای کشور و به باد دادن میلیارد ها دلار ثروت مردم مظلوم ایران سرانجام تسلیم زورمند تر از خود شدند و بساط هسته ای شان را که به خرج کودکان فقیر و گرسنۀ ایران ساخته بودند پلمب کردند.
این شعر متأثر از این خفت و سرشکستگی جدید حکومت ملاهاست.



زمانتان و فضاتان پلُمب خواهد شد
طنین عربده هاتان پلُمب خواهد شد

چنین که شرم و حیاتان پلُمب بود ازپیش
به کام ِ شرع صداتان پلُمب خواهد شد

فریب و روی و ریابود اصلِ دین شما
فریب و روی و ریاتان پلُمب خواهدشد

از آن که قاتل و ویرانگر است و ایرانسور
خداگواست خداتان پلُمب خواهدشد

عذاب بود و ستم بود هدیه تان به جهان
اذان ِ روز عزاتان پلُمب خواهد شد

اگرچه دیر ولی دور نیست فردایی
که ریش ِ بسته حناتان پلُمب خواهد شد

نساختید ، وبه بُن کوفتید و سوزاندید
تبر به دست بلا تان پلُمب خواهد شد

نشد به سی سده ظلمی که رفت در سی سال
بَدی به بندِ قباتان پلُمب خواهد شد

گمان برید که رَستید و از خطر جَستید
خطر به زیر عباتان پلَمب خواهد شد

م.سحر
24/1/204


۰۲ بهمن ۱۳۹۲

حق مسلم مُهروموم شد



           
حق مسلم مهر و موم شد


سایت غنی سازی اورانیم نطنز که سالها بر سراو عربده جویی ها کردند و از حق مسلم دم زدند ، سرانجام از سوی قدرت های غربی پلمب شد.
.................................
1

ای آن که آرزوی تو بمب است
حق مسلم تو پلمب است

دیریست زور و ضرب تو شاخ است
عمری ست نقش پای تو سمب است

دینت ستمگر است و صدایت
آوای وحش و طاق و طرُمب است

هرچند آدمی به تظاهر
مخفی درآن عبای تو دمب است

عقلت فسرده در سرِ مسحور 
جهلت ولی به جوشش و جنب است

اینک به دست قدرت فائق
حق تو در نطنز پلمب است!

2

سانتریفوژها مُهر و مومند
زیر تختِ  وزیر علومند

آب سنگین زسرچشمه بسته ست
دستِ حقّ مسلم شکسته ست

سوخت آن کیکِ زرد و طلایی
تحفه ی  قدسی و کربلایی

شد مُسلّم که حق مسلم
زیر ابر خدا می کِشد نَم

جیب دزدانِ دریا غنی شد
پشتِ  ایرانیان  مُنحنی شد

آز شیخِ  دغا آتش افروخت
کشتِ اورانیم در غنا سوخت

زورمندان به خلوت نشستند
شیخ را دست بر هسته بستند

اهل دین فکر جانانه کردند
چرخشی قهرمانانه کردند

آن انرژی که در هسته ها بود
حاصلش بسته در بسته ها بود ،

ناگهان باد شد در فضا رفت
بوی گندش به زیر عبا رفت

حق خود گر به مُلا سپاری
حاصلی جز ندامت نداری !

حقت این گونه گردد حراست
دین اگر   دم زند از سیاست

دهر را اینچنین است بازی
عقل خود را به دین گر ببازی !

م.سحر
23/1/2014
        


۳۰ دی ۱۳۹۲

جنس ما چیست؟



جنسِ ما چیست؟


زندگی نیست ، لیک ما هستیم
او اگر نیست، ما چرا هستیم ؟
زندگی نیست ، دین به جای وی است
ما در این وضع نابه جا هستیم
زنذگی نیست ، مرگ اما هست
ما  هوا زی در این هوا هستیم
کاسهء داغ تر زآش ، آری
صاحبِ دین تر از خدا هستیم
سایه ای اوفتاده بر دیوار
طرح تاریکِ  بی صدا هستیم
زیر نعلین ، نیم جانی هست
باقی از حکمتِ بقا هستیم
تا چنین روزگار ماست سیاه
طعمۀ سنگ آسیا هستیم
تا چنین با فریب می رقصیم
همه بازیچۀ ریا هستیم
به سیاهانِ  آفریک قسم
که ذلیلانِ آسیا هستیم
جامه مان بر تن از اروپا ، لیک
سر به گچ ، دست در حنا هستیم
طالب عقل و فکر و دانش نه
صاحب ِ طبلِ ادعا هستیم
درد داریم ،  درد دین ، آری
غرقِ این دردِ بی دوا هستیم
درد انسان و درد ایران چیست؟
تا به  دیندرد مبتلا هستیم؟
از عرب ها عرب تریم و چنین
کاسه بر دست ، چون گدا هستیم
آنچه داریم اگرچه از عمر است
ز علی طالب ولا  هستیم
سعد وقاص اگرچه دینمان داد
بندۀ شاهِ  کربلا هستیم
خود ندانیم کیستیم و چه ایم
وز چه مُلک و چه ناکجاهستیم ؟
از چه جنسیم؟ جنسِ ایرانی؟
نکند ما خودِ ِ خدا  هستیم؟

با چنین حال ، در جهان مُدرن
منزوی تر ز انزوا هستیم




م.سحر

20/1/2014