۱۸ آبان ۱۳۸۹

شیطان و خدا

شیطان و خدا

راوی : م.سحر

...........................


شیطان (به خدا) ـ

آدمی کو که من سجود کنم

پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ

خدا

گر تو او را در این جهان دو در

یافتی نزد ما بیار خبر

شیطان

تو که دربان هردو درگاهی

زچه از من نشان او خواهی؟

خدا

زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی

از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ

شیطان

من که دزدیدمش ، کجا بردم

خارج از کشور ِ خدا بردم؟

آفریننده ای ،تما شا کن

تحفهء آفریده پیدا کن

خدا

ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ

یا کسی نیست ، یا نمی بینم

به خدا جز ترا نمی بینم

شیطان

تو پدید آور ِ پدیده ستی

گر ندیدی نیافریدستی

گر نمی بینی آنچه ساخته ای

تخته کن دکّه را که باخته ای

دست بردار از خدایی ی خویش

ترک کن تخت کبریایی خویش

خدا

بن این خانه را ز خوب و ز زشت

روز اول که می نهادم خشت

هر چه در طرح هردوعالم بود

خلق آن از برای آدم بود

تا هنرهای اوستا بیند

ذوق درنقش ِ این بنا بیند

سربه تعظیم ما فرود آرد

پیش پای خدا سجود آرد

روز و شب ذکر کارساز کند

آفریننده را نماز کند

به به و چه چه و ثنا گوید

ذکر بی وقفهء خدا گوید

شکر این بندگی به جای آرد

باد درغبغب خدای آرد

اگر آدم نبود ای مطرود

بودم از خلق کائنات چه سود؟

رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟

هنر ما کجا نمودی داشت؟

چه کسی آفرین ما می گفت؟

آفریننده را ثنا می گفت؟

شیطان

پس اگر حرف حق زما شنوید

آفریدید تا ثنا شنوید !؟

خدا

گرچه نا برحق آفریده تویی

راست پندار برگزیده تویی

گرچه طغیانگر سیهکاری

سخن راست بر زبان داری

آفریدیم تا ثنا شنویم

به به از آدم دوپا شنویم

حظ بریم از نیاز و تکریمش

حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش

خوش بخندیم بر نمایش او

نشئه گردیم از نیایش او

عجز بینیم و خواری او را

خری و خر سواری او را

لابه و التماس و ذلت او

غم و اندوه و جور و محنت او

این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی ها و تشنگی هایش

شکم ِ طبل و پینهء پایش

ضربه هایی که بر درش کوبند

میخ هایی که بر سرش کوبند

قفل هایی که بر دلش بندند

نقش دِق در مقابلش بندند

ریش او را به خنده آلایند

زخم بر زخم او بیفزایند)


تا به درگاه کبریایی خویش

و ز تماشاگه خدایی خویش

کیف ازین نقش آش و لاش کنیم

هی بخندیم و هی نگاش کنیم

دلقکی روی خاک بنشانیم

داد ازین آفریده بستانیم

دلقکی زخم خورد و شمع آجین

چهره اش زرد و پیکرش خونین

شیطان

غم او دیده ای و خرسندی؟

دلقکش خوانده ای و می خندی؟

دیدن رنج اوست آسانت؟

چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟

گاه در بیم وگاه در اُمیّد

گاه در توبه ، گاه در تمجید

اوت خواند کریم بنده نواز

هردم از دل برآورد آواز

که پناهش زخوف و بیم دهی

به دلش مرهم رحیم نهی

لیک مرهم نهفته ای در عرش

زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش

زخمِ آدم به سجده گاه کبود

آتش و آب ازوست خون آلود

مرهم اما نهفته در صندوق

همچو دیدار خالق از مخلوق

آنچه او را دهی به حد وفور

حفرهء آتش است و پنجهء زور

تیغ وحش آخته ست بر جانش

وز گریبان رسد به دامانش

ظلم ، جاری به عرصه های سکوت

رحم در بایگانی ملکوت

خاک می بلعدش به زلزله ای

هیچش از کبریایی ات گله ای

سقف می کوبدش به سر سیلی

نه تو را با تسلی اش میلی

راست خواهی ، ز بود و نابودت

نیست جز در زیان او سودت

خدا

راندم از بارگاه خویشتنت

تا نبینم به سُخره دم زدنت

اینچنین یاوه ، اینچنین روراست

نشتر طعنه ات به سوی خداست؟

تو که مطرودی از حریم حرم

از چه رو می زنی دم از آدم ؟

نزد ما در دفاع ازو کوشی؟

لب نبندی به مُهر خاموشی؟

پیش ربّ آمدی سکوت آور

قول ِ طغیان ببر، قنوت آور

اینک آه و دمی که بر خاک است

بی حضورش حساب ما پاک است

حال گویی کز او اثر نبود؟

هیچکس را ز وی خبر نبود؟

همه هستند لیک آدم نیست؟

ردّ پایش به هردو عالم نیست؟

پس که زین پس مجیز ما گوید؟

لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟

چه کسی کبریای ما بیند؟

عدل در طرح این بنا بیند؟

بی توقف سجود ما آرد

خوش خوشان در وجود ما آرد

به حقیقت خدا در ین عالم

نازپرورد کیست جز آدم؟

به جز آدم ز روی عجز و نیاز

کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟

که چنین خوش به نردبان آید

دست بر سقف آسمان ساید

هرکجا نرم پنجه پیش آرد

قـِر بیاراید و قمیش آرد

چاپلوسی کند به صد خواری

با خدا خواهی و خودآزاری

حال گویید ازین سراچهء پست

بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟

پس ازین پس که با خدا باشد؟

بردهء بارگاه ِ ما باشد؟

پس ازین پس خدا ، خدایی خویش

پادشاهی و کبریایی خویش

قهر و خوف و عتاب و لعنت را

وعدهء ناز و نوش و نعمت را

اگر آدم نبود ، زی که برد؟

غیر از آدم متاع او که خرد؟

به که بفروشد این بزرگی را

لطف میشی و قهر گرگی را؟

شیطان

راستی را خدای راست تویی

دوجهان را اگر خداست تویی

راستی را که راست می گویی

خالی از کمّ و کاست می گویی

آدم ار زین جهان رود بیرون

چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟

کبریایت ز عرصهء افلاک

حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟

به که فرمان دهد از آن ملکوت

که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟

زجر دونان ببین و دم درکش

جهل را چون جوال بر سرکش

خواری و وهن را در آخور کن

زاشگ حسرت پیاله ها پرکن

هِل که چون برّه ات به سیخ کشند

نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند

پای در بند جان گذارندت

نعل بر استخوان فشارندت

به که گوید که حلقه کن در گوش

پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟

به قدمگاه جاهلین پا هل

روح خود را به اهل دین وا هل

تا بریزند با ملاقهء دین

عوض ِ عقل ، در سرت سرگین

به که گوید که خون دل می خور

پیش پای فریب قِل می خور

شب و روز از جبین عرق می ریز

حاصل رنج در طبق می ریز

هدیه می بر به شوق ِ نادانی

پیش زالووَشان روحانی

تاقبای خدا بپوشندت

مثل گاو حسن بدوشندت

خانه ات را زنند چوب حراج

عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج

توبره ی خود کنند مالامال

به خراج و غنیمت و انَفال

وطنت را به زیر سقف کشند

دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند

ببرند آنچه ت از نیاکان بود

حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود

در کنار زکات و سهم إمام

دخت و پورت شود کنیز و غلام

هردم از جاهلان تپانچه خوری

میوهء جهل خود به خوانچه خوری

نیزه اندر کفت نهد سالوس

تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس

جان فشانی به پای مفت خوران

برملا جوی و در نهفت خوران

پای بر فرش ِ مین شوی خر او

سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او

تا بنام خدا ، خدا گردند

قائد و پیر و مقتدا گردند

تا به نام خدارئیس شوند

کاسهء خیل ِ کاسه لیس شوند

چشمبندت زنند و بارکشی

زهر نوشی و انتظار کشی

هی بچرخی چو اسب عصاری

از عروقت عرق شود جاری

خدا

ما ببینیم و رقت انگیزیم

غضب و رحم در هم آمیزیم

شیطان

تا ببینید و ر قت انگیزید

غضب و رحم درهم آمیزید

خدا

( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )

ما ببینیم و مرحبا گوییم

«نعمی» در میان «لا» گوییم

شیطان

تا ببینید و مرحبا گویید

نعمی در میان لا گویید

خدا

آدم خاکسار بینیمت

لطف پروردگار بینیمت

دیده بر شرمساری ات بندیم

بنده باشی به گاری ات بندیم

جان دهی مفت و نان خوری قرضی

راستی را خلیفة الارضی

شیطان

با چنین قد و قامت فرضی

راستی را خلیفة الارضی !

با چنین دست حق به همراهی

راستی را خلیفة ُاللهی !

جانشین خدای برخاکی

وینچنین ، نورچشم لولاکی

آفریننده ، تخت بر افلاک

جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک

بستهء وهن و خستهء خواری

اشگ و خونش چو آبرو جاری

آفریننده ، سجده گاهش خوش

حکم بخششگر گناهش خوش

جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ

در دل کوچکش خدای بزرگ

دل او می درند و او تنهاست

غرق تنهایی است و غرق خداست

خدا

حال گویید کز قلمرو ما

پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟

دست از کارگاه ما شسته ست؟

رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟

راستی را اگر شود مفقود

غرض از خلق کائنات چه بود؟

پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک

سوی ما دست کیست بر افلاک؟

راستی را به غیرازین مفلوک

کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟

به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد

که به کون و فساد معنا داد؟

که مرا کردگار دانا کرد؟

در رحمت به روی خود وا کرد

تخت ما بر فراز فرش نهاد؟

نام ما پادشاه عرش نهاد؟

زچه گویید رفت و ناپیداست؟

او مگر خارج از قلمرو ماست؟

جز دوعالم نیافریدستم

هر دو عالم به نام او بستم

او اگر هست هردو عالم هست

او اگر نیست رفته ایم از دست

او اگر هست عرش ما برپاست

او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟

او اگر هست نقش ما زیباست

او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست

هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست

دو جهان بی وجود او هیچ ست

آدمی گُم شود ، خدا هم نیست

گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست

آدم از این جهان اگر کوچد

شب فرازآید و سحرکوچد

شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا

در رسد خالی از حضور خدا

نه خدا ماند و نه آثارش

لوح محفوظ و نقش دیوارش

هستی اندر سکوت محض خزد

نَفَس ِ روح بر جهان نوزد

محض تاریکی و سرای سکون

هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون

معنی از هست و نیست بگریزد

نیست با نیست درهم آمیزد

نیست در نیست چیست غیر از نیست؟

به عدم کردگار هستی کیست ؟

کردگاری که در عدم پوید

نیستی کارَد و عدم روید

هستِبی نام ، چشم ِ بینا نیست

کانچه را نام نیست ، معنا نیست

زانکه آدم به هست نام نهاد

نیستی رو در انهدام نهاد

هست شد هستی آن زمان کآدم

زد به عالم ز نام ِ هستی دَم

آمد و نام داد هستی را

بد و نیک و بلند و پستی را

گذر لحظه را زمان نامید

جویبار وی آسمان نامید

ظرف اشیاء را فضا نامید

هست سازنده را خدا نامید

زشت و زیبا و نور و ظلمت را

مهر و کین را و عجز و قوت را

مشرق و مغرب و شمال و جنوب

ماه و خورشید در طلوع و غروب

سقف مینایی و چراغانیش

شب تاریک و صبح نورانیش

آب را خاک را و آتش را

ابر آرام و موج سرکش را

دشت سرسبزواحه در برهوت

جنبش ساکن و صدای سکوت

بال پروانه و ترنّم برگ

بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ

رخشش آذرخش و کوبش رعد

لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد

سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه

تابش آفتاب و گردش ماه

نَفَس باد و نعرهء طوفان

کوبش رعد و ریزش باران

خشم ِآتشفشان و قعر مغاک

لرز کوه و دهان گشودن ِخاک

پنجهء وحش و پیکر خونبار

وقنا ربنا عذاب النار

وحشت اینگونه اش به روز و به شب

ساخت ربّ و پناه برد به رب

وهم و ترسش پناهگاه آورد

به خدای جهان پناه آورد

به خدایی که نام داد او را

تاج شاهی به سر نهاد او را

کاخ وی را به آسمانها برد

بی نشانی به بی نشان ها برد

ما ز نامیدنش خدا شده ایم

وینچنین با وی آشنا شده ایم

وینچنین ما شدیم رب الناس

ملک الناس فی صدور الناس

ترس ، پروردگار مذهب شد

خشیة الدهر خشیة الرب شد

نام ما برد و رب شدیم اورا

ترس دائم طلب شدیم او را

تا بساید ز روی عجز و نیاز

رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز

گر زما بر زبان نیارد نام

رونق بخت ماست بی فرجام

برق بی نامی آتش انگیزد

کاخ ما زآسمان فرو ریزد

سازد از ما درون پیلهء خویش

بت گمنام بی قبیلهء خویش

بت گمنام خیل خاموشان

خفته در حلقهء فراموشان

وینچنین زآسمان هبوط کنیم

به مغاک زمین سقوط کنیم

حال باید چه کرد با این درد؟

تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ

شیطان

ای خدایی که راندهء تو منم

خر ازین پل رهاندهء تو منم

دور ازین کارگاه کج بنیاد

هستم از هفت دولتت آزاد

نه بر آن نعمت تو مهمانم

نه ترا منتی ست بر جانم

می خورم نان هوش و آزادی

خوشتر از نعمت خدادادی

خوش به بازار جهل می خندم

بار بر دوش خود نمی بندم

روز اول در آن بهشت ِ خیال

آدم از جهل بود مالامال

نه به عشق ِ خداش دسترسی

نه به حواش میلی و هوسی

من در آن حال و روز نامطبوع

دادم و خورد میوهء ممنوع

جهلش از سر پرید و نادانی

شد جهانش به عشق نورانی

دین و دل در وجود حوا بست

چشم در چشم یار شیدا بست

دست بنهاد روی دستانش

آتش آمیخت با دل و جانش

لب ِ لرزان نهاد بر لب یار

مرده شد زنده ، خفته شد بیدار

هردو برهم چو مار پیچیدند

پود واری به تار پیچیدند

نه نشانی ز زهد بود و نه دین

این بر آن حلقه بود و آن بر این

نه نشانی ز خوف بود و گناه

غضب ِ یَهوه ، کیفر الله

نه به روح القُذُس گمانی بود

نه ز ملاعمر نشانی بود

نه خمینی صدا و سیما داشت

قفل در زیر ناف ِ حوا داشت

منکراتش نداشت بر آدم

نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم

پاسدارش نداشت دست به تیغ

تا کند پرتو از چراغ دریغ

نه بنام نجابت و اخلاق

عشق می خورد برقفا شلاق

نه ز فتوای شرع و حکم فقیه

عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه

روی زیبا رها ز چادر بود

دامن عشق از صفا پر بود

دل عشاق را نه ترس و نه بیم

بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم

سنگ ها زیب ِ جویباران بود

نغمه پرداز آبشاران بود

عرصهء شوم ِ سنگساران را

شرع در کف نمی فشرد آن را

دشت آرام و باغ بود آرام

پرتوافشان چراغ بود آرام

مهر، زرین و شوق زیبا بود

دل آدم به نزد حوا بود

لب به لب بود آدم و حوا

پنجه در پنجه بود و پا در پا

چشم درچشم بود و ناف به ناف

سین به سین می سُرید و کاف به کاف

جات خالی که صحنه دیدن داشت

نغمهء عاشقان شنیدن داشت

شعله انگیخت ، عشق در آدم

عاشقی رخنه کرد در عالم

شیوه ء طاغیان عالم شد

خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد

دود ِ دل رفت و نور مهر آمد

دل حوا تنور مهر آمد

لیک ازین شیوه سخت رنجیدی

روی برتافتی و غریدی

عاشقان را ز خویش تاراندی

وینچنین از بهشتشان راندی

دست آدم به دست حوا بود

خاک تبعیدگاه آنها بود

اگر از من کنی نظر خواهی

جرمشان عشق بود و آگاهی

.........................................

م.سحر

پاریس نوامبر 2010

ادامه دارد....


۰۸ آبان ۱۳۸۹



http://www.parisetudiant.com/etudiant/sortie/xxiie-journee-mondiale-de-la-poesie-nous-

دوازدهمین «روز جهانی شعر» در پاریس ـ


Nous sommes tous frères en l'Humanité
...............................................................................
شنبه سی ام اکتبر
ساعت 15 تا 20
دوازدهمین «روز جهانی شعر» در پاریس
برگزار می شود
اطلاعات بیشتر در متن فرانسوی زیر و نیز در آفیش مندرج است:ـ ¤

le samedi 30 octobre 2010de 15 h à 20 h

dans le cadre de la XXIIe Journée mondiale de la poésie

organisée par l'association
Poesia 2 Ottobre de Paris
et laMairie du XIVe arrondissement
à la Salle des fêtes de la Mairie annexe

12, rue Durouchoux Paris XIVe
métro : Mouton-Duvernet (ligne 4), Denfert-Rochereau (lignes 4, 6) ;RER : Denfert-Rochereau (ligne B) ; bus : 28, 38, 58, 68

Actes de présence présente*
d'une part : Fraternité
un montage poétique conçu et mis en scène par
Éric Meyleuc et Pedro Vianna


poèmes de:

Cristina Castello , Jean-Claude Diamant-Berger, Danièle et Paul Dailloux, Mohammad Djalali (M.Sahar) , Christophe Frionnet, K. Kalamogan, Nicolle Leclercq, Éric Meyleuc, Denise Peyroche, Pedro Vianna

dits par

Mohammad Djalali (M.Sahar) , Éric Meyleuc, Pedro Vianna
sur les improvisations musicales de
Christophe Frionnet*

et d'autre part

Pas à pas
un spectacle, conçu, écrit et mis en scène par

Nicolle LeclercqavecÉric Meyleuc, Adeline Perochon, Pedro Vianna
et la voix de:
Marie-Noëlle Gailletphotos
Michèle Frontil, Nicolle Leclercq
musique:
Christophe Frionnet

entrée libre
dans la limite des places disponibles

http://poesiepourtous.free.fr/poesiepourtous/poesiepourtous/XXIIJMPaff.jpg poesiepourtous.free.fr


اینجانب در بخشی از برنامه های این فستیوال سالانهء بین المللی مشارکت دارد

۲۹ مهر ۱۳۸۹

ایهاالناس که روشنفکرید

اَیّهـــالنّــاس که روشنفــکریــد !ـ

در بارهء نامهء چند «منور الفکر» ایرانی به هابرماس

من نامه آرامش دوستدار به هابرماس، فیلسوف معاصرآلمانی راهنوز نخوانده بودم که از

سراتفاق نامه دوسه تن از فضلای دانشگاه رفتهء ایرانی را دیدم که شتاب به خرج داده بودند تا از موضع دفاع از«اسلام» به این فیلسوف غربی بگویند :«مراقب باشد و گول این بی سواد راسیست کینه جو را نخورد زیرا اسلام عزیز اینجورها هم که این بابا به شما گفته است خشونت طلب و آدم کش نیست» در هر صورت من شتابزدگی این«روشنفکران» ایرانی را که درنامه نگاری به بزرگان با یکدیگر مسابقه می دهند ، اندکی رقت آور یافتم و چند بیتی به بدیهه زیر نامه آنها قلمی شد . دیشب فرصتی پیش آمد و نامه آقای دوستدار را هم یافتم و خواندم. نتیجه آن شد که سطرهای دیگری نیز بر ابیات پیشین افزودم و متن کامل آن هم اینک در برابر شماست .

............................................


ایُها النّاس که روشنفکرید

فکر در کلّه و لب در ذکرید

بشتابید هابرماس آمد

صاحب اندیشه و احساس آمد

قلمی را به دوات اندازید

چنگ در زلف نشاط اندازید

ذوق و اندیشه به بازار آرید

حکمت خاصّه در کار آرید

بگشایید ز قرآن فالی

سوره بندید به استدلالی

وان یکادی به تفکر بندید

عقل کلی به تصور بندید

روضهء مظلمهء دین خوانید

آیه در لعن ملاعین خوانید

بنویسید که ای هابر ماس

جان تو نامهء قبلی بیجاس

بنویسید : فلان ، کین ورز است

گفتمان ِ قلمش بی ارزاست

نه به دانسته ، بل از نادانی

دشمنی دارد با ایرانی

ـ« دوستدار » ست اگرچندش نام

ـ«دوستدار»یش پر است از ابهام

ـ« دوستدار» ست ولی دشمن خو

کچل ِزلفعلی یعنی او

ـ «دوستدار» ت به حقیقت ماییم

کاوستادان سه دانشگاییم

ما ، دو «صدری» و یکی «دبـّاشی» ـ

واندگر فلسفه لافی ناشی

ـ«دوستدار» یش سرابست و خیال

کسب ِ«آرامش» ازو امر محال ! ـ

بسکه کینجوست ، نگنجد در پوست

هرکه با اوست مخالف ، «دینخو» ست

نه سواتی نه مواتی دارد

نه زحکمت لمعاتی دارد

سوی ساحل نشتابد بلَمَش

انگلیسی ننویسد قلمش

آلمانی نسراید بیتی

به چراغش نفروزد زیتی

به سوی تیره گرایش دارد

لیک دعوی درخشش دارد

امتناعات تفکر ، وردش

عده ای دشمن دین در گِردش

هی به اسلام دهان دارد کج

نه ازآگاهی بل از روی لج

نیستش زآتش دوزخ بیمی

به خمینی نکند تعظیمی

بیضه ای را ننوازد به دمی

خاتمی را نفرستد رقمی

سکه ای پیش سفالی ننهد

سگ زردی به شغالی ندهد

ما ولی عاشق اسلاماتیم

اهل اندیشهء اصلاحاتیم

هگل و کانت به محفل داریم

حُکم ِ حداّدک عادل داریم

ما دموکراسی و دین می جوییم

حق در اسلام مُبین می جوییم

گفتگوها ز تمدن داریم

که به صحرای عرب بُن داریم

شهروندان ِ سعادتکده ایم

خالی از شعبده و عربده ایم

دین ما آینهء آزادیست

ضد سرکوبی و استبدادی ست

حقهء علم ِعدالت با ماست

حکمت از غیب ، حوالت با ماست

جانشینان سورل یا وبِریم

نه چنو مبتکر شِرّ و وِریم

مزرع سبز فلک را دِیم ایم

حاصل ِ کِشت ِ امیل دورکِیم ایم

نامهء ما به تو ای هابرماس

همچو پیغام محمد به خُداس

نامه اوست زشیطان به شما

تو بدان نامه توجه منما

نامهء ماست چو پیغام سروش

جام شهد است ، بنوشان و بنوش

نامهء او رقم ابلیس است

خطش از زهر عداوت خیس است

پُست اگر نامه از ایشان آرد

مستانید ، کراهت دارد!ـ

ور گرفتید ، مراقب باشید

که در پاکت او نخراشید

زانکه اندیشهء منحوس در اوست

فکر آلوده به ویروس در اوست

گر گرفتید ، سلامت شد دور

در بلایی که مداوا یُخدور!ـ

ما سه تن طوطی و او جوجهء زاغ

طوطیان را نرسد جز ابلاغ

غرض ماست همین آگاهی

جز خدایت نکند همراهی

.................................

م.سحر

پاریس ، 21.10.2010


۲۲ مهر ۱۳۸۹

من مرضیه را دوست داشتم



من مرضیه را دوست داشتم. او یک میراث ملی بود که رنود سیاسی مصادره اش کرده بودند. دلم برای صدایش لک می زد اما هیچوقت به کنسرت های گهگاهی او در پاریس نرفتم . مرضیه ای که من می خواستم و می خواهم بانوی آواز ایران بود. مرضیه برای من یادآور خالقی و صبا و بنان و نمایندهء درخشان ترین دوران تصنیف سرایی و موسیقی بزمی کلاسیک ایران بود. مرضیه مرضیه بود و مرضیه خواهد بود. انتخاب سیاسی او ذره ای از احترامی که به او داشته ام و دارم نکاست اما گاهی به خودم می گویم حیف ازو بود که وسیلهء تبلیغات یک گروه سیاسی قرار گیرد و همسو با اهدافی شود ، که به لحاظ سیاسی در خدمت آزادی ایران نبودند و با کسانی نواخوان و همصدا گردد که به لحاظ فرهنگی و ارزش هنری ، هم سطح و هم سنگ با شأن و مقام هنر والای این بانوی ارزنده و بزرگوار نبودند ، سهل است ، به گرد پای او نمی رسیدند
یاد مرضیه بزرگ گرامی باد که صدای ماندگار پنجاه سال زندگی اجتماعی و هنری و ذوقی و فرهنگی ملت ایران بود و بیش از پنجاه سال عواطف ملت ما را نواخته بود.ـ

۲۳ شهریور ۱۳۸۹

خبر تأسف بار

ستار لقایی هم به ترک دوستان خویش گفت

با نهایت دریغ ، جامعه فرهنگیان ایران در تبعید ، یکی از انسان های پرکار پویا و خوش قلب و جوانمرد و مبارز خود را از دست داد.ـ

ستار لقایی روزنامه نگار و نویسنده ای کوششگر و آزادی خواه بود که دفاع از آزادی و انسانیت و فرهنگ حرفهء اصلی اودر دوران تبعید بود. او یکی از انسانهای شریف زمانهء ما بود که هرگز از بذل جان و مال در راه همکاری و همدلی با هنرمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران دریغ نمی کرد. چاپخانهء کوچک او از آخرین امدادگاه هایی بود که اهل قلم بیدریغ از آن برخوردار می شدند. ستار یک کوششگر فرهنگ بود که جز در دفاع از آزادی کشورش گام برنمی داشت و حضور او در جامعه هنری و فرهنگی این دوران تبعید سی ساله قوت قلبی برای همگان بود. روزنامه نگاران شرافتمند ایرانی همکاری ارجمند و بسیاری از هنرمندان و فرهنگیان مقیم لندن ، همراه و همدلی همواره دلسوز و یاری بخش را از دست داه اند.ـ

فقدان ستارلقایی ، این دوست نازنین خودم را به خانواده و یاران صمیمی او تسلیت می گویم.ـ

یادش گرامی باد. ـ

۱۱ شهریور ۱۳۸۹

به این مطلب درسایت سکولاریسم نو نگاهی بیاندازید

...................................................................
..................................................

۰۱ شهریور ۱۳۸۹

نهفته از من .... غزل : با صدای شاعر

نــهــفــتـــــه از مــــن

با صدای : م.سحر

زندانی آزاده


برای شیوا نظر آهاری
بانوی آزاده و انساندوست ایرانی که در زنجیر فقهای مستبد حاکم بر ایران اسیر است


...................................................


زندانی آزاده




ایران به جز از فخر به فرزند چه دارد؟

هرچند ندانسته که در بند ، چه دارد!ـ

شیواست یکی زان همه فرزند برومند

زندانی آزاده و آزادهء دربند


م.سحر
پاریس 16.8.2010
......................................................................
چقدر طرح گویا و زیبایی ست که مانا نیستانی
برای شیوا نظر آهاری ترسیم کرده است
درود بر این هنرمند با احساس و توانا

۳۰ مرداد ۱۳۸۹

آن آشـــنــــا .........یک غزل دیگر

آن آشــنــــــــا
..................................................................
......................
آن آشنا کجاست که شیدای اوستم؟

واو را به شهر خاطره در جستجوستم؟

زی کوی دوست ، بویهء دیدار ، باغ دل

با چشم و شامه درپی آن رنگ و بوستم

با من چه کرد و دور شد ازمن که اینچنین

در یاد او تنی که نگنجد به پوستم؟

موجم چنان ربود که گویی کنار خویش

چون سایه ای در آینهء روبروستم

از خود کرانه کرده و بادیگری سلوک

زان ، با غریبه ای ست که در گفتگوستم

دور ازمدار خویشم و مهجورم از دیار

روی دیار و دیدن ِ یار آرزوستم

هرچند آشیانهء ما صید باد شد

آن مرغکم که شوق ِ وطن در گلوستم

تا فتنه ، آبروی جهان را به خاک ریخت

آن آتشم که در طلب ِ آبروستم

هان ای دیارِ یار، بدان تا به کام ِ مرگ

با دشمن تو دشمن و با دوست ، دوستم
..........................
م.سحر18.8.2010

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

سنگسار یا جنایت مقدس

سنگسار یا« جنایت مُقدّس»
............................


این روزها بار دیگر نام ایران در محافل مدافعان حقوق بشر و انجمن های انساندوست جهان ورد زبان هاست. بازهم قتل برنامه ریزی شدهء یک انسان ، به فرمان دستگاه عدالت نظام جمهوری اسلامی ، آنهم به شیوهء وحشیانهء سنگسار ، نام ایران را بر سر زبانها انداخته است.ـ
البته از فردای تسلط سیاسی و قضایی روحانیت شیعه بر ایران یعنی از سال 1357 تا امروز این جنایت شرم آور و عمیقا ضد انسانی که میراث شوم توحش عهد دقیانوسی و بازماندهء دوران کودکی بشر است در کشور ما رواج داشته و جان زن و مرد بسیاری را گرفته و حیثیت و آبروی انسان ایرانی را به باد داده است. ـ
امروز دیگر حتی کند ذهن ترین مردمان و نا آگاه ترین آدمیان نیز کمابیش دریافته یا آمادگی درک این حقیقت را یافته اند که اعدام انسان ها به نام اجرای «عدالت» یک قتل از پیش اندیشیده و اقدام به یک جنایت رسمی و تعمدی ست. جنایتی که لباس ژنده و مضحک عدالت به تن دارد و البته ، در کشورهایی همچون ایران و پاکستان و عربستان ، که مشروعیت قدرت قضایی متکی به مذهب و مأخوذ از احکام دینی ست وریشه در سنن مقدس نمای الهی دارد ، این جنایت به «توشیح ملوکانه» خداوند تبارک و تعالی رسانده می شود و به نام «حکم الهی و دستور خدا» در جامعه جاری میگردد و جان انسان ها را می ستاند بی آن که هیچگاه قاضی ناعادل ِنادان ِ بزهکار ، یا مأموران معذور اجرای حکم ، لحظه ای احساس گناه گنند یا دچار عذاب وجدان گردند. ـ
حقیقت امر آن است که این اقدام ، قتلی ست که خدای حاکمان ِ دینی ، شخصا به نام «عدالت» در جامعه به اجرا درمی آورد و مسئولیت آن را یک تنه برعهده می گیرد . در واقع امر، آنچه در جامعه شکل تقسیم کار اجتماعی به خود گرفته و در نقش قاضی و زندانبان ظهور و نمود یافته ، صورتی ست ظاهری و زمینی از یک توهم و حتی توحش آسمانی. زیرا بنا به تصور دروغینی که از هزاران سال پیش تا کنون ، کاهنان و متولیان معابد و کشیشان و ملایان در میان آدمیان رواج داده و آنرا به سنتی دیرپا و زوال ناپذیر بر ضد نیروی حیات و به ضد آزادی و کرامت انسانی آدمیان بدل کرده اند ، قاضی حقیقی در عرش کبریایی خود نشسته است و هموست که به صدور حکم مرگ فرمان می دهد و آن را به «داور دینمدار دادگستر» و « زندانبان متقی » ابلاغ می کند! ـ
بنا بر این ، در نظام های دینی و حکومت هایی از نوع ولایت مطلقهء فقیه یا ولایت مطلقه شیخوخ نفتی در حکومت سعودی ها و امارات عربی یا ولایت نظامیان خشک مغز و تبهکار و عبوسی همچون ضیاء الحق یا جانشینانش در پاکستان ، خداوند، خود هم قاضی و مرجع صدور حکم است و هم مجری و مأمور اجرای آن . ـ
ازینرو قـُضّات ِ حکم دهنده و مجریان فرمان مرگ ، نه تنها از قتلی که مرتکب می شوند احساس گناه نمی کنند و در برابر آن مسئولیتی نمی پذیرند ، بلکه به عنوان اطاعت کنندگان و کارگزاران« فرمان الهی» ، با هرکشته ای که از جامعه می ستانند ، غرفه ای از بهشت را نیز به خود اختصاص می دهند. ـ
بر این اساس ، حکم اعدام در جوامعی که زیر سیطرهء حکومت دینی به سر می برند، به معنای قتلی ست که فرمان آن را حضرت باریتعالی از ملکوت اعلای خود صادر می کند و به واسطهء « قاضی محترم» ِ دستگاه عدالت دینی و قصابان همراه و همدست او به اجراء درمی آورد. ـ
پیداست که چنین قتلی ، نه تنها مجریان ِ زمینی ِ «حُکم الهی » را از اجر ِدنیاوی ـ که همانا دریافت جیره و کارمزد چرب و نرم مربوط شغل قضا و حرفهء دوستاقبانی و جان ستانی ست ـ به تمام و کمال برخوردار خواهد ساخت ، بلکه قاتل را نیز درلباس«قاضی عادل » و «زندانبان چابُکدست و قاطع» اعتبار و حیثیت حرفه ای و اجتماعی افزون تری خواهد بخشید و به زینت « تقوای شغلی» و«ایمان ِ حرفه ای»خواهد آراست وبدینگونه آخرت «کسبَهء مرگ» را در جهان باقی، تضمین خواهد کرد و آنان را درکنار اولیاء الله و «غازیان دین گستر و عدالت پرور» زندگی جاودان خواهد داد و از جمله صاحبان ِ رزق مقسوم و زوال ناپذیربهشت به شمار خواهد آورد . ـ
در بارهء قتل به شیوهء سنگسار می باید گفت که اگرچه این جنایت نیز همان قتل عمد است ، با این وجود، برخوردار از کیفیت ویژه ای است که او را به مراتب از انواع دیگر قتل ها (همچون اعدام یا تروریا شیوه های رایج دیگر ) بی شرمانه تر و خفتبار تر و آدمیت سوز تر جلوه می دهد و ماهیت آنرا به کلی ازانواع فنون کشتار، مجزا و متمایز می سازد. ـ
اعدام مجرم یا متهمین به جرم یا جنحه درهر جامعه ای که صورت گیرد، یک قتل آگاهانه و عمدی ست که به واسطهء اهل حرفه ، متشکل از قاضیان و زندانبانان و مجریان جوخهء مرگ یا طناب دار و در سایهء چتر حمایت حُکام زمانه به اجرا درمی آید. ـ
در این قتل ، انسان ِ مقتول به دست کسانی کُشته می شود که در برابر اقدام حرفه ای خود ، از دستگاه رسمی حکومت و قضاوت مزد دریافت می دارند یعنی عمل ِ قتل به دست گروهی صورت می گیرد که از کارگزاران و مستخدمان حرفهء مرگند وهمگی آنان ازسوی حکومتگران به شغل کشتن گمارده شده اند و دستگاه حاکم و نهاد ِ رسمی قضاوت، آنان را درکنف حمایت مادی و معنوی، یعنی در پناه نعمت دنیاوی و رحمت اخروی حاکمیت سیاسی ـ دینی و«مقدس» خود قرار داده است. ـ
با اندکی توجه به نمایشی که با نام سنگسار درجامعه اجراء می شود یعنی ضمن تأمل و تعمق در بربریتی که حاکمان ِدینی، آن را مقدّس ترین نوع مجازات شمرده و در سایهء اختناق و سرکوب سیاسی ـ نظامی بر جامعه تحمیل کرده اند ، آدمی با نوعی از مجازات روبرو می شود که تفاوت کیفی و ماهوی با انواع دیگر مجازات ها دارد. زیرا صحنهء سنگسار، شاهد واقعیت تلخی ست که دامن انسانیت را به پلید ترین نوع جنایت می آلاید و داغ ننگ ِتوحش را بر پیشانی آدمی حَک می کند. ـ
این واقعیت ننگین و خفت بار، برخاسته ازهدفی ست بنیادین، که حاکم دینسالار را به سنگباران کردن قربانیان برمی انگیزد و صحنهء دردناک و خفّت بارِ یک مرگ تدریجی و خونین ِ یک هم نوع را در برابر دیدگان ِجامعه بشری به نمایش می گذارد. ـ
و این فاجعه همراه با هدف اندیشیده و برنامه ریزی شده ای ست که از نظرگاه حُکام ِ قاتل ، بر آنست تا اقتدار ِعدالت ربوبی و اخلاق دینی را که همانا اقتدار حاکم و انقیاد در برابر مذهب مختار اوست به اهل زمین یادآور شود و اینچنین ، به دعوی وی از« فساد فی الارض» پیشگیری گردد ! ـ
برمبنای چنین انگیزه و چنین هدفی ست که نهاد رسمی ِ «عدالت» در سایه و به اتکاء «شرع انور»، متون مقدس و آیات آسمانی و سنن موروثی پیامبران ِبنی اسرائیل ومُرده ریگ ِ فرمانفرمایان ماقبل تاریخی خاورمیانه و بین النهرین و میراث کـَهـَنه و گردانندگان معابد ایّام عتیق را ( که در سه جریان مذهبی یهودیت ـ مسیحیت و اسلام در تاریخ حیات بشر تداوم یافته است و ریشهء سه هزار ساله دارد) پشتوانهء معنویت و قداست این مجازات دهشتناک و توحّش بار می کند. ـ
اما به راستی ، حقیقت ِ این انگیزهء بنیادین کدام است و هدف اصلی ِ قتل انسان ها به شیوهء وحشیانهء سنگباران چیست؟ ـ
به نظر می رسد که مهمترین هدفِ سنگسار آن باشد که قاتلان اصلی (یعنی حکومتگران) بر کسانی حکومت کنند که از بابت شرکت در جنایت با خودِ آنان برابرند زیرا ضمن مشارکت در اجرای نمایش تراژیک ِحکم ِ مرگ، با قاضی و جلاد همراه و همدست می شوند. ـ
چرا؟
زیرا هنگامی که قتل یک انسان با تدابیرِ نهاد ِ حکومت به جمع واگذار می شود یعنی آن هنگام که وظیفهء کشتن، از اهل حرفه، یعنی از قاضی و زندانبان واستانده و به جامعه وانهاده می شود، دیگر در چنین وضعیتی هیچکس در قبال قتلی که اتفاق می افتد مسئول نیست زیرا کلّ جامعه در آن شرکت یافته و کشتاری ست که قداست پذیرفته و به ارزشی دینی بدل شده است و بدین طریق رذیلتِ جمعی لباس « تقوای جمعی» به تن کرده و معنای « فضیلت جمعی» یافته است. ـ
در اینجاست که حاکمان شقی،هرچند به جامهء «عادل تقی» مُلبّس اند، جامعه ای را که بر آن سیطره یافته اند، شریک درجنایت خود می کنند و دست های آلودهء بزهکاران و قاتلان را به آب مقدس دینی تطهیر ساخته و وجدان ملوث آنان را از ننگ ِ آلوده به خون می شویند و بدینگونه، نه تنها به تزکیهء روانی و عقده گشایی های آنان میدان می دهند و گره کور بدبختی ها و ادبار فردی و جمعی آنان را به واسطهء جنایتی مقدس می گشایند ، بلکه کلید غرفه های بهشت را نیز در کف آنان می نهند و بدین طریق به گشایش عقده ها و اطفاء آتش کینه ها و فروخفتن نسبی بیماری های حاد اجتماعی و روانی حکومت شوندگان میدان می دهند و جامعه قاتل را غریق ِ لذت بیمارگونه ای می سازند که راه را بر هرگونه بیداری وجدان فرو می بندد و قاتلان ِسرخوش و سرمست از لذت معنوی برخاسته از«جنایتِ مقدّس» را به وادی ِ رستگاری اخروی رهسپار می کند. ـ
چنین است که قاتل ِاصلی ، یعنی حاکم دینی ، کل جامعه را در قتلی که خود فرمانفرما و دستور دهندهء آن بوده است شرکت می دهد و«جناب ِ اَجَلّ» ِ او در پس دیوارهای گوشتی ِ جامعهء آلوده و قاتل، پنهان می شود و بدین سان خود را در برابر قتلی که اتفاق افتاده با دیگران برابرجلوه می دهد و به طریق اولی همچون دیگران ازهرگونه اتهام به قتل مصون می ماند. ـ
این است حقیقت ِ کردار ِ بی شرمانه ای که سنگسار نامیده شده و با اتکاء به سنت های عهد ِعتیق تقدّس یافته و در پوشش توجیهات مأخوذ از آیات و احادیث کتاب های کهن دینی و« اساطیرالاولین» ـ متعلق به روزگاران ظُلمانی و ایّام ِکودکی بشر ـ بر انسانیت تحمیل شده و طی هزاران سال ،مداوم و بی گسست ، حیثیت و کرامت آدمیان را به باد داده و سنگ های جهان را به خون بی گناهان آلوده است. ـ
سنگسار شرم آور ترین نوع ، از انواع ِجنایت هایی ست که بشر تا امروز، به کشف آن«توفیق» یافته و در طول حیات فیزیکی و بیولوژیکی خود، این روش را بر این کرهء خاکی آزمون کرده ولعنت کائنات و نفرین هستی ِگردنده را با بتِ این هنجار و این روش غیر معقول و توجیه ناشدنی با خود همراه کرده است. چرا که گروهی از انسان ها ، طی روزگاران دراز به نام خدا و دین یا به بهانهء «تهذیب اخلاقی» ، به شنیع ترین و شرمسارانه ترین شیوه ها ، قربانیان بیگناه و بسیاری از بنی نوع خود را به قتلگاه برده و جان های پاک و عاشق بی شماری را فدای جهالت فکری و فقر فرهنگی وبی خِرَدی ِ بدوی خویش کرده اند. ـ
ایستایی و سنگوارگی این قانون حتی با قوانین و نوامیس طبیعی نیز در تناقض است زیرا همهء عناصر طبیعت از گیاه بگیرید تا حیوان، و حتی جمادات، همه و همه پیرو قانون تحول و تطوّرند و سمت و سوی استکمالی داشته و دارند، اما این یاوه های چهار پنج هزارساله ، که روزگاری در قالب نوعی قانون و قرارداد بدوی ِآدمیان برای تسهیل امور روزانهء جوامع مابعد غارنشینی وضع شده بوده اند ، به جادوی دُگم های مذهبی وبه واسطهء قشریت و تحجر دکانداران دین، در پیکره واره ای از فسیل ها و سنگواره های خود همچنان منجمد و مومیای شده برجای مانده اند و تاهمین امروز درگوشه های مشرقی ِ این کره خاکی ، بر سرنوشت انسان ها فرمانروایی دارند و بر سر راه عقل گرایی و توسعهء فکری و مدنی و فرهنگی ابنای آدم سنگ می اندازند و سدِِ سدید می سازند و به روح بشریت چنگ می افکنند و سعادت و آزادی انسانها را به بازی می گیرند. ـ
واین در حالی ست که غالب ِ کـُد ها و هنجارهای مربوط به دورانها های عهد عتیق ، همراه با تحولات عقلانی بشر، کمابیش دچار تحول شده اند و خود را با پیشرفت ها و دستاوردهای علمی و فرهنگی انسان ها تطبیق داده اند . تنها این دسته از قوانین ِشرم آور ند که همچنان درسایهء مشروعیت دینی و به یُمن تأییدات و توجیهات مربوط به مناسک و آئین های کهن وسنّت های قبیله ای تدوام دارند و با تکیه بر اسطوره ها و افسانه های ماقبل تاریخی ، همچنان وقیح و چشم دریده بر وجود ِ ضد وجود خود سماجت می ورزند و به حیات ِ ضد حیات ِ خود ادامه می دهند. ـ
سنگسار نوع ِمنحصر به فرد و یگانه ای است در میان انواع تباهکاری ها که احدی از آحاد جامعه نمی تواند خود را از آلودگی آن مُبرّا بداند و هیچ فردی به دستاویز هیچ توهمی قادر نیست تا دامن خود را از پلشتی آن پاک سازد و به یمن توهمی فریب ناک ، گمان بَرَد که در آن شرکتی نداشته بوده است. ـ
تنها یک انسان ، بر اساس روایات میتولوژیک مذاهب سه گانهء یهودی ـ مسیحی ـ اسلامی ، این عمل را نه آن که تقبیح کند ، ـ که نکرده است !ـ بلکه اجرای آن را دشوار و ناشدنی یافته و به شیوه ای تمثیلی پیام خود را به مردمان ِ کف به دهان و شیفتهء جنایتی رسانده است که به تلقین متولیان سنّت و پاسداران آئین های سنگواره ای (مناسک آئینی یا ریت ها)* میل هولناک جنایت ، وجودشان را تسخیر می کرده است و این انسان والا همانا عیسی مسیح بوده است. ـ
بر طبق متون انجیل های چهارگانه ، مسیح ، بی آن که قاطعانه بگوید قتل انسان ها به جرم زنا ، آنهم به شیوه توحش بار سنگسار کار ناصوابی ست ، کوشیده است تا سنگی برسرِ راه قاتلان ِ شیفته و سرسپُردهء سنّت و موجودات ِ معتاد به لذت قتل قرار دهد. ـ
ازین رو به آنان گفته است که :« تنها ، آنکه او خود هرگز مرتکب گناهی نشده است حق دارد که نخستین سنگ را به فردی که محکوم به سنگسار است پرتاب کند!» ـ
این سخن و این اندرز مسیح ، برجسته ترین و زیبا ترین اقدام ِمُهمی ست که تا کنون، یک انسان ،برای ایجادِ مانع در برابر این بربریت شرم آور برخاسته ازعهود غارنشینی ، کرده است. ـ
اما با نهایت دریغ ، طی دوهزار سال تداوم مذاهب یهودی ـ مسیحی و اسلامی در وسیع ترین پهنهء این کرهء ارض و در میان میلیارد ها میلیارد انسان خاکی ، نشان داده شده است که قشریت و سنگوارگی ذهن بشر، معتاد به لذّت ِ قتل و شیفتهء ارتکاب جنایت است تا آنجا که به سادگی می تواند حُکم و اندرز مسیح را به هیچ بگیرد و ناشنیده انگارد.
گویی این کشش و کُنش واین پندار و توهّم ِ رقّت آوری که انسان های جهل زده را به ارتکاب جنایت بر می انگیزد ، آنچنان در نهاد یا در وجودِ آنان قوی و پایدار ست که ایمان ِ مذهبی وفرمان برترینِ پیامبران نیز مانعی در برابر آن ایجاد نمی تواند کرد. ـ
قرآن ِ محمد که ششصد سالی پس از مسیحیت پیدایش یافت ، ظاهراً سخن مسیح را ناشنیده گرفت و قاطعانه کشتن ِ انسان دیگری را به واسطهء سنگسار یعنی به وسیله و دخالت«اُمت» یا اعضای جامعهء مؤمنان، تقبیح نکرد و چنین بود که از این طریق ، بهانهء کافی و دستاویز لازم ، به ملایان و متولیان دین و معبد بانان ایمان مذهبی مردم داده شد تا درطول تاریخ تسلط هزار وچهارصد سالهء اسلام ، نه تنها جان ملیونها بی گناه گرفته شود، بلکه میلیاردها و میلیاردها انسان در این چهارده قرن ، بنا به حُکم سنگسار و قانون ِقصاص به قاتلان بالقوه و قاتلان بالفعل بدل شوند.در اینجا این سئوال طرح کردنی ست که آیا هرگز ـ از دوران پیش از تاریخ تا امروز ـ ، قانونی جنایتبار تر از قانون سنگسار ونیز قانون قصاص بر ضد بشریت وضع شده بوده است؟ و آیا امروز در این سالهای آغازین هزارهء سوم، اجراء کردن چنین قانونی را در سطح جامعهء ملل و برضد سرنشینیان معاصر ما براین کرُهء خاکی نمی باید جنایت برعلیه بشریت دانست؟ ـ
امروز وقت آن رسیده است که باب این توحش مسدود شود و بر همهء اهل دین و جامعهء دینی جهان فرض است که در برابر این عمل دهشتناک و جنایتبار قد برافرازند و بیش ازین و پس ازین انسانیت را با اتکاء و به بهانهء یک کُد بدوی فسیل شده و بر مبنای یک رسم پوسیدهء عهد دقیانوسی به قربانگاه جهالت نبرند . ـ
رسم و آئین و مناسکی (ریتوئل)* که هیچ ریشه وخاستگاه مقدّسی هم ندارد، بلکه به واسطهء چند لوح گِلین، بازمانده از اعصار دور ، همچون میراثی شوم از یک حکمران ِفرعون خو به نام حمورابی برجای مانده و سپس به کتّب ِمقدّس دینی راه یافته است . دستور العمل های بسیار کهنی که شاید از آباء و پیشینیان قبیلهء حکمران خونریز یا قبایل پیش از قبیلهء وی برجای مانده و آدمیان را در دام توحش خویش به اسارت گرفته اند . ـ
و با کمال تأسف این قوانین متحجر عهد عتیق تنها از آن رو وتنها به این بهانه توانسته اند، طی قرن ها، بلکه هزاره ها بر سرنوشت انسانها تسلط یابند که به مُهر مقدس دینی ممهور بوده ازتأییدات و توجیهات کاهنان و کشیشان و ملایان برخوردار شده و بدین طریق شأن ربوبی وتقدس الهی یافته بوده اند. ـ
این قانون بشری نیست و پست ترین و چندش آور ترین اختراعی ست که بر ضد بشریت و برضد فضیلت آدمیان و بر ضد والایی انسان در این کرهء خاکی واقعیت یافته و به عمل در آمده است. ـ

سنگها را ببندید
تا انسان ، آزاد زندگی کند. ـ


م.سحر
پاریس ،6.8.2010

.................................................................
یادداشت :
Rite *
Rituel **
.............................................................................

در پایان شعر کوتاهی را که من سه سال پیش در تقبیح این جنایت مشروع و تبهکاری مقدس سروده ام
از نظر خوانندگان می گذرانم: ـ

رغم رسم ِ بی شرم و جهالتبار سنگسار سروده شد. ـ
پس پیشکش ِ همهء جان های عاشقی باد
که به حکم این سُنـّت ِ پَستِ ضد انسانی به قتل رسیده اند
.
ـ

سنـــــگســــــــار

با دست ِ خود به پیکر ِ خود سنگ می زنی
خاکت به سر که بر سر ِ خود سنگ می زنی ! ـ
قاتل به حُکم ِ قاضی ِ شرعی و غافلی
ور خود به حُکم ِ باور ِ خود سنگ می زنی
بیداد ، سنگ ِ کینه به دستت نهاد و تو
در سایهء ستمگر ِ خود سنگ می زنی
نیم ِ وجود ِ توست به میدان ِ قتلگاه
بنگر به نیم ِ دیگر ِ خود سنگ می زنی
سنگی که می زنی به تماشای سنگسار
بر آبروی مادر ِ خود سنگ می زنی ! ـ

پاریس ،22/6/2007/
......................................................................................................................................

این شعر را می توان با صدای گرم دوست هنرمندم علیمحمد تهرانی در آواز کرد بیات در این سایت و از همینجـــا شنید: ـ

۲۱ مرداد ۱۳۸۹

غرقم به کار عشق...


غــــرقـــم بـــه کــار عـشــق...

نقاشی : م.سحر
........................................


غرقم به کار عشق که چون می بَرَد مرا

بی شک به مرزهای جنون می بَرَد مرا

می خواندم به عرصهء آوردگاه ِ خویش

و ز راه ِ دل به وادی خون می برد مرا

مانداب ِ عافیت نه سزاوار عُمر ماست

شادا که دست ِ مِهر برون می برد مرا

امواج ِ دوردست صلا می زنند و او

نزد صفای آینه گون می برد مرا

گـُم گشتهء گذشته ، همآواز ِ آرزو

آینده را، ز شهر کنون می برد مرا

خوش می بَرَد مرا و ازین خوشتر آن که وی

پاک از میان مردم ِ دون می برد مرا

با چتر شوق و شاخه صلحش در اهتزار

نیک از کنار خیل حرون می برد مرا

هرگز مباد تا خبر آید که روزگار

در اضطراب خود به سکون می برد مرا
پاریس
10.8.2010




۱۲ مرداد ۱۳۸۹

غزل دیگر

غــــــزل

نقاشی: م.یحر




یادت اگرچه دیر نشستته ست


زیبا بر این ضمیر نشسته ست


شاداب چون ستارهء روشن


بر گنبد کویر نشسته ست


گویی به روی شانهء خورشید


مرغی بهانه گیر نشسته ست


برشاخهء امید غنوده ست


در خلوتِ فقیر نشسته ست


یادت کنار پنجره ء دل


باتاج بر سریر نشسته ست


بیرون ، اگر به کام ِ سیاهی ست


شب در میان قیر نشسته ست،ـ


شادم که در کنار تو با من


آزادگی دلیر نشسته ست


.....................................................

م.سحر
پاریس 2.8.2010