زورم نمی رسد
۱۷ آبان ۱۳۹۲
زورم نمی رسد به جهالت
زورم نمی رسد
................................
زورم نمی رسد به جهالت
دارم ز
روزگار خجالت
هوش از
سرم پریده که عمری
سرکرده ام به کوی بطالت
اینجا میانِ فاجعه وصل است
بسط لجن به قحط اصالت
خربندگی قرین سعادت
آزادگی اسیر رذالت
آدم نما نشسته به کرسی
نام ستم نهاده عدالت
با گاو و خر چریده در آخور
بر اهل شهر کرده وکالت
شرمنده ام زخود که در این
شهر
زورم نمی رسد به جهالت
م.سحر
8/11/2013
۱۶ آبان ۱۳۹۲
ای جهنم ساز با نامِ بهشت
ای جهنم ساز با نامِ بهشت
در
نقابِ اهل دین،ای خودپرست
بهرِ
جشنِ خون به خنجر بُرده دست
از چه بیداد
و ستم با نام دین
میکنی
بر مردم این سرزمین؟
کیست آن
دَد کاین فرادستیت داد؟
وزشرابِ
خون ما، مستیت داد؟
کیست آن
دَد کز سر بدگوهری
برسرت
بنهاد، تاج سروری؟
از چه
نسل ما اسیر چنگِ توست؟
جان و
تنمان برخی ی نیرنگ توست؟
ازچه میباید
تومان یغما کنی
چکمهء
قهرِ مغول در پا کنی؟
ازچه باید
دین، ترا بر دیگری
ناجوانمردانه
بخشد سروری؟
ای که
جز تاریکیات کردار نیست
روز ما
تاریکِ دینت بهر چیست؟
دین تو
ارزانی ی نان توباد
رونق
بازار و دکان تو باد !
ازچه میباید
تومان قیّم شوی
جانشین
حضرت ِ قائم شوی؟
دین
مردم را کنی ابزارِ زور
تا
فراهم گرددت اسبابِ سور؟
ازچه با
رُعبت که در ایران به پاست
جهل بر
ایرانیان فرمانرواست؟
ما
گنهکاریم اگر آزادهایم؟
یا در این
کشور ز مادر زادهایم؟
ازچه باید
شیخمان ویران کند
خانه بر
ما گوشهء زندان کند؟
ای جهنم
ساز، با نام بهشت
کردهای
دین و خدا را سنگ و خِشت
هیزم
دوزخ فراهم میکنی
وین
جهان برما جهنم میکنی
رفتهای
در جامهء روحانیت !
تا بسوزی
ریشهء انسانیت
باد تا
زین خاک زخم تیشهات
بیمحابا
برکند از ریشهات !
باد تا
گورت ز ایران گُم شود
خوابگاهت
لانهء کژدم شود !
م. سحر
۶/۱۱/۲۰۱۳
۱۲ آبان ۱۳۹۲
خوشباشی ایرانی
خوشباشی
ایرانی
...............................
رأی دادیم
به اوباش و خوشیم
زهر
خوردیم در این آش و خوشیم
آفتی
هست در اندیشهء ما
که ندانیم
مداواش و خوشیم
دل ما
ابری و باران خیز است
عجب آن
است که بشاش و خوشیم
مثل آن
کودک پوشک پوشیم
که کندتر
همه شب جاش و خوشیم
شیخ میبلعد
و ما را نظر است
همچنان
بر قد رعناش و خوشیم
زشت زیبا
شده زیرا داریم
قلمی در
کف نقاش و خوشیم
مثل آن
مرد تبر زن که تبر
بزند بر
قلم پاش و خوشیم
مثل آن
بچهء تخسی که زند
سنگ بر
کلّهٔ باباش و خوشیم
تا بود
جهل هدایتگر ما
سهم ما
نیست به جز «کاش!» و خوشیم
م. سحر
۲۵/۶/۲۰۱۳
۰۸ آبان ۱۳۹۲
چهار گانه / تازه ترین رباعیات سحر
چهارگانه
تازه ترین رباعیات سحر
ای مدعی
فکر و مددکار فقیه
روی از
چه کنی به آبِ دانش تنزیه؟
دین تو
شده ست دشمنی با وطنت
این
فاجعه را چگونه سازی توجیه؟
□
کی در
دل این فضای قیر اندوده
گردد
وطنم ز اهلِ دین آسوده؟
شیاد نگوید
که : «پیمبر گفته است
جلاد
نگوید که : «خدا فرموده !»
□
با قدرت
اهل دین به بیآزرمی
قتل و
ستم و شکنجه شد سرگرمی
تأیید
چگونه گردد این بدنامی؟
توجیه
کجا پذیرد این بیشرمی؟
□
آنان که
وطن به پای دین باختهاند
شمشیر
کشیده و سر انداختهاند
بیشرم
به شرم و آبرو تاختهاند
بر نطع
زمین جهنمی ساختهاند !
□
آنان که
به اهل دین سواری دادند
دست و
دل و تن به نابکاری دادند
زان در
عجبم که عقل و وجدان و شرف
دادند
ولی به نام باری دادند !
□
ای وطن،
کین حلقه بر در کوفته ست
دشمنت
بر سینه خنجر کوفته ست
ریشۀ
دردت برون از خانه نیست
دشمنِ
خنجرکِشت بیگانه نیست !
□
ای بیوطن،ای
که دین ترا تزویر است
در دست
تو قرآن و خدا زنجیر است
یک لحظه
ترا رها نخواهم کردن
تا شعر
دری درکف من شمشیر است
۱۳.
۱۰. ۲۰۱۳
□
ای شیخ که تیغ کینه ات در دست است
فرمان تو چون روح رذیلت پَست است
هرچند زشش جهت به دوزخ باز است
راه تو به سوی آدمی بن بست است
□
آنان که کمر بسته ء درگاهِ تواند
جاروکش خیمه گاه و خرگاه تو
اند
تا راه کنند زی جهنم کوتاه
بر دلو تو بنشسته و در چاه تو
اند
□
در بیع
و شرای علم از بس جَلَبند
با نام
علوم، نان دین میطلبند
دنیا جویانِ
آخرت پندارن
نان از
درِ جهل و جور و کین میطلبند
□
از بهرِ
عوام حمدِ سُبحان خوانند
وز بهر
خواص، علمِ انسان خوانند
تا از
در ِ نوکری مُرادی طلبند
بر
سفرهٔ خونین تو قرآن خوانند
□
میدانی
و منکری که دست اندر دست
دیریست
که با ستمگرت بوده و هست
این
کبرِ مذبذبان دون از پی ِ چیست؟
ای بوده
بسی مُریدِ نامردمِ پَست !
□
در گوش
فلک فلسفهها میخوانند
بافیس و
افاده و ادا میخوانند
روی
چمنِ دانشِ نو مدعیاند
کاواز
خر از بهر خدا میخوانند
□
پیوسته
به قوّتی که مقدور من است
آن کس
که مراد توست منفور من است
دانم که
کدام ننگ، ارباب تو بود
دانی که
کدام دیو منظور من است !
□
جز آنکه
قبای دین بود بر تن تو
این کبر
مدال کیست بر گردن تو؟
این
برتری از چه میفروشی با من؟
ایران
وطن من است و دین موطن تو !
□
دین تو
بلای کشورم ایران شد
وینگونه
حصار پا به زنجیران شد
از آز
تو بود اگر به غارت شد مُلک
وز غدر
تو بود اگر وطن ویران شد
□
دین
موطن توست و موطنت دکانت
قوت تو
تریدِ خون بود بر خوانت
شرم و
شرفت نه لیک آزت چونان
چاهی ست
که پر نمیشود درجانت
□
ای آنکه
وجودت از شرافت عاری ست
دین معدۀات
از برای انسانخواری ست
از پشت
پدر، به سودِ مرگ آمده ی
زانروست
که با زندگیات خون جاری ست
□
با
دانهء دین سحر و فسون میکاری
بیداد
تبر به باغ خون میکاری
در میهن
من، باش که طوفان دِروی
زین باد
که با جهل و جنون میکاری
□
ای آنکه
وجودت از شرافت عاری ست
دین معدۀات
از برای انسانخواری ست
از پشت
پدر، به سودِ مرگ آمده ی
زانروست
که با زندگیات خون جاری ست
□
ای آنکه
خیال و خاطرت آسوده ست
کاین
حکم که میکنی خدا فرموده ست؛
جز آنکه
ولادتم در این کشور بود
بر خاک
مرا گناه ِ دیگر بوده ست؟
□
دین هست
ترا، آدمیت اما نیست
این مایه
ستم بر اهل ایران از چیست؟
از بهر
چه با کین تو میباید مُرد
وز
بهرچه با جور تو میباید زیست؟
□
دین هست
ترا برای جنگ افروزی
فرهنگ
کُشی، کتاب و دفتر سوزی
بهر ِ
تو حضورمرگ فتحی ست مُبین
نزدِ تو
غیاب ِ زندگی، پیروزی !
□
دین هست
ترا تا ز هنر کینه کِشی
وز علم
و ادب کینه ء دیرینه کشی
شوق تو
همین است که با ظلمت شب
درجشن
زفاف ِ دیو، آئینه کِشی
□
دین هست
ترا تا به وطن غدر کنی
با کودک
و پیر و مرد و زن غدر کنی
خوش غدر
کنی به بذر شادی در دشت
با گل
به پرنده با چمن غدر کنی !
□
دین هست
ترا تا به شرف پشت کنی
آزادگی
و وطن فرامُشت کنی
تا
خنجرت از خونِ جوان مست شود
با مرگ
اشارهء سرانگشت کنی !
□
ای آنکه
شرف نداری و دین داری
وآن هم
به کف تو نیست جز ابزاری
تا بهره
بری ازآن به تزویر و فریب
در کار
ستمگری و مردم خواری !
□
دینِ تو
که سروری به اوباش دهد
شوکت به
معمم و مکلّاش دهد،
با رهرو
علم و هنر و درک چه جز
ای حسرت
وای دریغ وای کاش دهد؟
□
دینی که
تو را دنائت و پستی داد
در کشتن
این و آن فرادستی داد
نامردمی
آوردت و سگ مستی داد
درخدمت
مرگ و نیستی، هستی داد
□
دین تو
اگر دینِ «امام» است ترا
دنیای
ستمگری به کام است ترا
کین،
مائدهای علی الدوام است ترا
نامردمی
و غدر مرام است ترا
□
بر قلب
بشر جراحتی ناسوری
در پیکر
او چو وصلهای ناجوری
دعوی ست
ترا که با خدا نزدیکی
ثابت
کردی کز آدمیت دوری
□
زینگونه
که غدّاری و مردم خواری
وز توست
به خنجرِ دغا خون جاری،
دردی ست
گران که چون تو نامردم پَست
هم عصر
منی و نام انسان داری !
□
پیوسته
کتاب آسمانیت به دست
چون تیغ
بود که در کف زنگی مست
با آن
سرِ عاشقان بریدن خواهی
ای
بدکنشِ بیشرفِ خویش پرست
□
ای آنکه
هنر نیست ولی دینت هست
مغزِ
سبک و معده ء سنگینت هست
از دختر
رز شراب درجامت نیست
وز خون
کسان سفرهء رنگینت هست
□
بیداری
این شعله نمیرد تا هست
وین
صاعقه آرام نگیرد تا هست
این آینه
پیش روی نامردمیات
زنگار سیاهی
نپذیرد تا هست
□
این
شعله نه آنست که خاموش آید
با سیرتِ
مردم ِ دغاپوش آید
این
خامه شکسته باد اگر قصه ء ما
در
نامدگانِ ما فراموش آید !
□
من شاعر
شمع و گل و پروانه نیم
مرغ
سحرم که بسته ء دانه نیم
نیمی از
عمر خویش دور از خانه
یک لحظه
ولی به دور از خانه نیم
□
دین تو
اگر دینِ «امام» است ترا
دنیای
ستمگری به کام است ترا
کین،
مائدهای علی الدوام است ترا
نامردمی
و غدر مرام است ترا
□
نسلی که
به کام دشمنان سوخته است
درجان
من آتشی برافروخته است
خاکستر
من نیز سخن خواهد گفت
زان راز
که روزگارش آموخته است
□
از مار
بدُی در آستین، مار تَرک
بد یُمن
تراز افعی و بدکار ترَک
از دین
تو ایران به بزرگی نرسید
اما ز
خباثت تو شد خوار ترَک !
۲۲/۱۰/۲۰۱۳
□
حُکمِ
تو اسارتگه انسان سازد
در روح
بشر حصار و زندان سازد
یک روزه
اگر به امر، فرمان یابد
بنیانِ
هزار ساله ویران سازد !
□
چونان
تو به عالمِ توحش، دَد نیست
ددخوترتر
از آنکه با تو پیوندد نیست
تاریخ
بَدان دیدم و تاریخ و دَدان
دَد نیز
چنین بد که تو باشی بد نیست !
□
پستانِ
سگِ حُکمِ تو پُر شیر بوَد
زانرو،
سرِپستان طلبان زیر بود
این مایه
حقارت که در آنان بینی
زان
گردنِ بستهشان به زنجیر بود
□
همزادِ
رذالت خدادادهء خویش
در خون
کسان خوشند و سجادهء خویش
با
سکّهء سرخی که به آنان بخشی
تقدیم
تو میکنند قلّادهء خویش
□
چون
باربران در آستانت به صفاند
مجذوبِ
جو و کاه و قصیل و علفاند
زینگونه
که تن به گاریات داده ستند
در آخور
خود درخور صدها اسفاند
□
هرجا که
روند، صلح از آنجا کوچد
پویندگی
ی مو ج ز دریا کوچد
آزادگی
از شهر گریزد در غار
وز آدمیت
ارزش و معنا کوچد !
م. سحر
۲۰. ۱۰. ۲۰۱۳
اشتراک در:
پستها (Atom)





