۲۷ دی ۱۳۸۷

قصّـــهء مــا راستـــه !ـ


امروز این منظومه به پایان رسید و بر آن شدم تا متن اصلاح شده و نهایی را به صورت زیر روی این اوراق قرار دهم . یاد آوری می کنم که نسخه هایی که پیش از این در سایت های دیگر انتشار یافته بودند ، همه ناقص اند . این متن که پیش روی شماست کاملاً تغییر یافته و ابیات بسیاری بر آن افزوده شده و منظومهء سی صفحه ای پیشین، اکنون به دفتری در نود صفحه تبدیل شده است.ـ



این منظومه تقدیم می شود به هادی خرسندی به خاطر طنزهای ناب و خوشی که این طنزنویس با قریحه و نکته پرداز طی سی چهل سال اخیر به فارسی زبانها ارمغان کرده. ـ م.س
...............................................................
این طنز منظوم پس از دیدن وخواندن ادعا های یک «ایرانی » که در نشست «کمیسیون عالی حقوق بشر سازمان ملل » ـ شرکت کرده و همان سخنان دیرسال و کهنه ء عوامل بین المللی پان ترک ها را دربارهء ایران و زبان فارسی تکرار کرده بود ، سروده شد و پیش از آن که کامل شود در برخی سایت ها انتشار اینتر نتی یافت .ـ
در اینجا باید بگویم که متنی که پیش رو دارید ،کاملاً تغییر یافته و روی سخن با شخص خاصی ندارد. زیرا اینگونه اقدامات که غالباً نتیجهء اسارت ایدئولوژیک و برخی شیفتگی های خام طبعانه دربرابر برخی نظریات و تبلیغات قوم گرایانه و نژادی هستند ، نه به تازگی آغاز شده اند و نه به این زودی ها پایان خواهند یافت. بنابراین ، سراینده در این شعر نه با شخصی خاص ، بلکه با طرز فکر و نظریاتی روبه روست که متأسفانه سالهاست در کشورما آتش بیار تفرقهء ملی اند و آگاهانه یا نا آگاهانه گرفتار تبلیغات دشمنان ایران شده اند و می کوشند تا به نام و به بهانهء تنوعات زبانی یا فرهنگی در ایران و باایجاد درگیری های قومی ، درخت دوستی چند هزارسالهء اقوام ایران را برکنند و نهال دشمنی بنشانند ـ از این رو معارضهء این منظومهء طنز آمیز نه با فردی خاص که با برخی نظریه پردازی های ناراستینی ست که از اصل و بنیاد ریشه در منافع بیگانگان داشته اند و جز خسران و پراکندگی و نفرت و نفرین برای ایرانیان به بار نیاورده اند و به بار نخواهندآورد!ـ

...........................................................................................................................................................................

این خط خوش شکسته نستعلیق و این عبارت پرمغز را که از یک سایت فرهنگی در تبریز به امانت گرفته ام زینت این اوراق می کنم !ـ


کی بود؟ کی نبود؟

باز یکی بود ، یکی نبود
دورهء هرکی هرکی بود
یه روزگار سرسری
شیر تو شیری ، خرتو خری
سی سال آزگاربود
که دیگ ملا بار بود
میون این بودنیا
حاج آقا فرمودنیا
تو دکونا تو بازیا
میدون ترکتازیا
گرگ وشغال ایاغ بود
بازار فتنه داغ بود
بزرگه شهر قصه
بَسّه که زهره قصه
بازار قند فروشا
رفته به شهر موشا
توقصه های حالا
دیو داره دستِ بالا
خرچُسونه رئیسه
کیسهء باد و فیسه
پهلوونه به بنده
زخم ِ دِلو می بنده
خلاصه تو این شلوغی
زندگی ِ دروغی
عاطفه گنگ و لاله
قحطی ِحسّ و حاله
عشق وطن تو کیفه
صابون ِ بند ِلیفه
صابون بزن که پاک بشی
عاشق سینه چاک بشی
به نام دین کشورتو
مادرتو خواهرتو
زیر پای ملا بندازی
دس بکشی ، پا بندازی
به نام قوم ِ برترت
زبون ِ نیشکر ترت
کشور ذلـّت بسازی
هزار تا ملـّت بسازی
ملـّت این ملت اون
ملـّت آب ، ملت نون
ملـّت شر ، ملت شور
ملـّت زر ، ملت زور
خلاصه روزگاره
دستِ بدی به کاره
رقص خره بی نقصه
به ساز گرگ می رقصه
شغاله غزلخون اومده
از دم ِ دُکـّون اومده
هی ای دل ای دل می کنه
کار دِلــو مشگل می کنه
با عینک ِ زن می بینه
شانومه رو دشمن می بینه
حافظو ویزا نمی ده
به ده ِ خودش را نمی ده
سعدی رو فاشیس می بینه
سر دولـِشو خیس می بینه
نظامی شم که تـُرکه
باباش بچهء گـُرگه
خلاصه هرکی هرکیه
کی می دونه که خر کیه؟

در این میانه

میون این خر توخری
وطن زنی، مُلاّخوری
سُنبه زنی ماله کشی
زیر پِـِهـِن گاله کشی
حرف و حدیث زیاد بود
که عصر اجتهاد بود
همه سر سفره بودند
مشغول حُفره بودند
نظرای عالی داشتند
قلبِ سُفالی داشتند
هر خری دکتری بود
سوار اُشتری بود
با پُزی بالای سیصد
عینک پنسی میزد
یه مشتِ پشم روچونه ش
شاهی میکرد تو خونه ش
ننه ش آباجی عدس بود
باباش حاج آق مگس بود
نُمادش به نُمود بود
اجاقش پر دود بود
کماجدون سر بار داشت
بلندگو رو منار داشت
همه کارش به جا بود
دُرُس عین خدا بود
خداییش به تناسب
قشنگ عین ِ تقلّب
تقلب به قراره
مثِ چشم ِ خُماره
نه وازه و نه بسّـه
نه خوابه و نه خسّه
دلم چی بگه براتون
که سنگین نشه جاتون؟
خلاصه دُورِ خربود
خره ازهمه سربود
رئیس بود ، پـُلیس بود
بـِمال بود و بـِلیس بود
به رو ریش
نظر پیش
رو بوم دیش
به دس دسمال یزدیش
خلاصه عالمی داشت
یه همچین جنمی داشت
تو این اوضای فرضی
وجودا همه قرضی
نهادا همه تخمی
زمینا همه شخمی
به اهواز و به کرمون
به شیراز و به کاشون
به قزوین و به نیریز
به گرگان و به تبریز
به بمپور و به ماکو
به ازمیر و به باکو
به هامبورگ و به موسکو
به مادرید و به اسلو
به بغداد و به داکا
به پرتلند و اُتاوا
به پاریس و به لندن
همه مشغول کندن
یکی کلنگ به دوش بود
یکی تبر فروش بود
یکی تیشه به دس بود
یکی نخورده مس بود
یکی بیضه نوازبود
یکی نظریه سازبود
خلاصه شهر شلوغ بود
پر از وغ وغ ِ بوق بود
هوا سرد و نفس گیر
پر از نعرهء آژیر
تو این کبر و رعونت
که گـُم بود راه خونه ت
کجایی ؟ کی باهاته؟
کی گوشش به صداته؟
بریم سراغ مضمون
شبِ تیره ، دلِ خون!ـ

چه روزی بود؟

روزی بود ، روزی نبود
عید ، عمو نوروزی نبود
یک نظریه سازی بود
که تنها پیش قاضی بود
شاعر ما که دیدش
حرف و سخن شنیدش
دید که به نام حرف حق
رفته قمار ، باخته ورق
زمزمه شو شرو کرد
روی سخن به او کرد :ـ

مدعی نزد قاضی

ای به ورع طالب حق
اهل قمار اهل ورق
اگرچه حق به جانبی
چش تو چش ِ اجانبی
اگرچه حـُقــّه بازی
تنها نرو به قاضی
قاضی سر نمازه
در حال ِکشف ِرازه
فال ِ تو رو می بینه
وَر ِ صاحابت می شینه
دس میذاره رو پشتش
یک چـِک ِ نقد تو مُشتش
بش میگه : «آق صاحاب قُلی
چه نوچه ای ، چه بلبلی
بلبل باغ ِ باقروف
حرفای شیکِ طاق و جُف
راس میگه این نوچه بلات
مرغک ِ خوب ِ ناقُلات
طوطی جنـَم خوش خط و خال
خوش برو رو ، خوش پر وبال
طوطی خزر طوطی غُز
آینه ء طنز و لُغز
رو کرسی با بلنگو
خوش سخنه سخنگو
اوسّای ازل پشت سرش
یه مُش مَچل دور و وَرش
نیگا نکن کی میگه
گوش کن ببین چی میگه
دشمنو خوب شناخته
کشیده تیغ آخته
تیغ مغول ، تیغ تتر
الو، خبر! الو، خبر !ـ

در بارهء اهل ایران

ایرونیا ستمگرن
دشمن خلق ِخاورن
حمومشون خزینه شون
دل ندارن تو سینه شون
مغزی به پوس ندارن
مغولا رو دوس ندارن
دشمن ترک وتازی ان
اهلِ زبون درازی ان
زبونشون دَری وَری
وسیلهء ستمگری
میگن به قرقیزسّونی
باس زن کُردی بسّونی
هرچی بخوای به من بگی
ترکی نباس سخن بگی
مثل گُلای قالی
فارسی باید بنالی!ـ
تیغ ِزبون کشیده ن
تـُرکی رو سر بریدن
یه دورهء هزاره
تـُرک دیگه سر نداره
قاتل ِ تیغ به مُشتند
سبکتگینو کشتند
از رو آتیش پریدن
چنگیز و سربریدن
تو مجلس ِ هُلاکو
کلک زدن به باکو
باصفوی نشستن
نمکدونو شکستن
خوردند آش ِ قزلباش
گفتند اروای باباش!ـ
قاجارو جارو کردن
پولاشو پارو کردن

برآمدن رضا خان و ماجرای قجر

یه مرد او مد سوادکوهی
پرید رو اسب با پررویی
گرفت باایست خبردار
افسار اسب قاجار
گفت دیگه مهتری بسه
دورهء خرخری بسه
گفت قجرا خرابن
زیر لجن به خوابن
تخم خرافه بودند
یه مشت قیافه بودند
یه مُش نُنُر یه مُش عبوس
یه گلّـه مرغ ، چارتا خروس
قصر قجر حرم بود
خر ولی محترم بود
همه زیر حوله بودند
مله و دوله بودند
گـُربه خدایی می کرد
لـَـلـِه پادشایی می کرد
جوجه کشی به را بود
دَدِه جوجه دار شا بود
تحفه به بار می آوُرد
شازده رو کار میاوُرد
شازده نـُنـُر شازده عبوس
ظالم ِ ما، عاجز ِ روس
ازرعیت باج می گرفت
وطنو می داد ، تاج می گرفت
وطنو می داد به وامش
خرج نهار و شامش
خرج نشاطِ شکمش
خواجه بکای حرمش
خرج فرنگ رفتنکاش
با بُزی به جنگ رفتنکاش
کیا و بیاش مف خوریاش
دله بازیاش لـَلـه بازیاش
پای خلایق تو فلک
تاوَل پا ، سرخی چَک
بی نون جو ، بی شیر بز
شا بره فرنگ ، با پَک و پز
مردم ما گشنه گدا
شا بره فرنگ بگیره شفا
بگیره وام روسی
فرنگ بره روبوسی
بگیره وام انگلیس
فرنگ بره بمال و بلیس
بابت پول ، بابت ارز
ملت ایران زیر قرض
شا بره فرنگ خوش بچـّره
ایران بشه مستعمره
قرضا رو بخش به چار کنه
کشورو واگذار کنه
قجر اگه غیر ازین بود
نظر رضا چنین بود
نظر رضا شلوغ بود
ده درصدش دروغ بود
هوای شاهی به سر داشت
راستی براش ضرر داشت
خلاصه کودتا کرد
قاجارو کلـّه پا کرد
فارسی رو اخترا کرد
ورد ِ زبون ما کرد
طبری فراموشش شد
فارسی قلمدوشش شد

اختراع ادبِ دری

دشت ِادب رو کِشته
کتابا رو اون نوشته
سعدی کجا کتاب داشت؟
گـُلستونای ناب داشت؟
فتحعلیشا که شا بود
حافظشون کجا بود؟
نظامی لـَر دروغه
قصهء عهد بوقه
نظامی هرچی گفته
با تـُرکی جُفت ِ جفته
دیوانشو چاپیده ن
به فارسی ترجمیده ن
به مردم آموزونده ن
بعدش اونو سوزونده ن
گفته ن : بوده ایرونی
با اصل ِ کازرونی
دشمن روسی داشته
پاسپورت طوسی داشته
می کن که : ول می گشته
دنبال ِ دل می گشته
دنیا رو تن می دیده
جسم و بدن می دیده
ایرانو دل می خونده
روسا رو می چزونده
والا چرندیاته
شعارتبلیغاته
ایده های راسیستیه
تئوری باستانیستیه
قطران و خاقانی چیه؟
سبک خراسانی چیه؟
قطرهء قطران مال تو
سبک خراسان مال تو

شهریار تبریزی

مگه ما ندید بدیدیم ؟
شاعر خوب ندیدیم ؟
شهری که شهریار داره
با مولوی چیکار داره؟
حیدرباباش عزیزه
باقی دیگه خرده ریزه
غزل مزل نخواسّیم
کوزهء عسل نخواسّیم
باغ هنرش
بام و درش
بوم و برش
شعر ترش
شیرو شکرش
دول پسرش
ارزونی دری باشه
همه مال دیگری باشه
سه سطر ازون سهندشو
اوراد بازوبندشو
یه بند حیدرباباشو
یه بیت ازون بایاتیاشو
به شمس غائب نمی دیم
به صدتا صائب نمی دیم

اهل فکر و فرهنگ وقلم

واس چی همش می گردی
به دور ِ سُهروردی؟
اوحدی مراغه
مگه با تو باجناقه؟
که باد به بوقش می کنی؟
میگی و شلوغش می کنی؟
عبید زاکان مال تو
فلکی شروان مال تو
شبستریت حلالت
شعر دریت حلالت
شما به شکر بنازید
به فارسی لر بنازید
به سعدی و به مولوی
به بوستان و به مثنوی
به سودایی ، به بلغمی
به بیهقی ، به بلعمی
به گمنام و به نامی
به خواجو و به جامی
به فندق و به بادام
به عطار و به خیام

خیام نیشابوری و آل سلجوق

خیّام که خیمه ساز بود
همه ش سر نماز بود
بادلبر نمازی
دعا می کرد به قاضی
راسی که خیلی شر بود
دشمن این بشر بود
حقوق می خواس همیشه
تا بزنه به شیشه
بطری رو رو به را کنه
دُعا به جون شا کنه !
ساغر مـِی به دستش
با ساقیای مستش
حال کنه دونه دونه
رُباعیات بخونه
دَری وَری بلافه
شعرِ دری ببافه
با لطفِ شاه ِ سلجوق
زَر بریزه تو صندوق
هی سور و سات جور بکنه
تـُرکی رو سانسور بکنه
تا سنجر و ملکشا
نه بَک باشن نه پاشا
آسیمیلهء دَری بشن
تـُرکای سرسری بشن
زبون مادریشون
نه قـُم بـِره نه کاشون
تو اردبیل بمونه
آیریلیقو بخونه

صائب تبریزی

صائبشون کی بوده؟
یه رندِ جوکی بوده !ـ
رفته تو هند نشسّه
تخمه کدو شیکسّه
با کلی رندی گفته
به سبک هندی گفته
گفته به اهل تبریز
صائبم و شکر ریز
اما دروغ نوشته
راسّی که خیلی زشته !ـ

فردوسی و زن

فردوسی شون ضدزنه
با فمینیستا دشمنه
دشمنی شم عمیقه
با اژدها رفیقه

گـُردآفرید که بود؟

گـُرد آفرید که زن نبود
سوار نیزه زن نبود
گـُرد آفرید یه فیل بود
تو شهر اردبیل بود
فردوسی لـَر دروغ گفت
مُفتی و بی حقوق گفت
اسم ِ فیلو چـِلونده
تو شاهنومه ش چپونده

تهمینه که بود؟

تهمینه پیره زال بود
یه ریزه اهل حال بود
فردوسی بش دوا داد
شربت اشتها داد
ترگل و ورگلش کرد
خوشهء سُنبلش کرد
پنجهء آفتابش کرد
مادر سهرابش کرد
کی میگه که با نمک بود؟
همه ش بزک و دوزک بود!ـ
اونشب که رستم اومد
بی یار و همدم اومد
تو دروازه سمنگان
بازار نعل فروشان
زینشو گذاشت یه گوشه
رف یه چیزی بنوشه
غلامای شاه دیدندش
احوالی پرسیدندش
گفتند حالت چه جوره؟
گف اینجا مرز توره؟
گفتند : آره ، گف سمنان؟
گفتند : نه خیر ! سمنگان!ـ
گفت : خوش دیاری دارید
حیف که شرف ندارید

گفتند : مگه چی دیدی
از وقتی که رسیدی؟
کسی به زینت نیگا کرد؟
خندهء نا روا کرد؟
کسی ریشتو تو خواب چید؟
ببرِ بیانو دزدید؟
بلند ولی شمرده

داد زد : رخشو کی برده؟
زود رخشمو بیارید
اون رومو بالا نیارید
غلاما فیوز پروندند
غزل فرارو خوندند
یه غلام اومد به دربار
تا شاه بشه خبردار
شاه سمنگان اومدش
یه جوری خوشامد بگه بش
گف پهلوون خوش گلدی
چه خوشه که خامُش گلدی
عصبی نباش که مردی
کارکشتهء نبردی
رخش تو پیدا می شه
رودوتا چشام جا میشه
بیا پیش ما می بخوریم
حالا نخوریم ، کی بخوریم؟
یه ریزه یل آروم شد
دور از داراق و دوروم شد
رفت توی کاخ شاهی
نه ماه دید و نه ماهی
نه می بود و نه تهمینه
خلاصه دنیا همچینه
یه روز چنون ، یه روز چنین
یا زین به پشت ، یا پشت به زین
از اون طرف اوسای طوس
معجزی کرد با یه عروس
تهمینه ای ساخت که نگو
آتشی انداخت که نگو
شمعی گذاشت تو مشتش
یه دستی زد به پُشتش
گف برو پیش رستم
نازت زیاد ، غمت کم
برو بَغلـِش که مسته
جام شراب تو دسته
برو تا به خواب نرفته
از تب و تاب نرفته
اینجوری تهمینه ش کرد
صاف مث آیینه ش کرد
غمزه و ناز بهش داد
سینهء واز بهش داد
مَمه هاشو کرد اناری
که بره به خواستگاری
ابروشو کرد کمونی
چشماشو آسمونی
ذوق و لـَوندی بش داد
زلف کمندی بش داد
کمرشو کرد یه ریزه
که بـِره و قـِر بریزه
لباشو غنچه فرمود
لُپاشو ترُبچه فرمود
عشوه گری یادش داد
شعر دری یادش داد
مُژه های ناوک انداز
غزلای نغمه پرداز
شیوهء آشنایی
فوت و فن ِ دلربایی
سیب زنخدونش داد
سرو خرامونش داد
لب چیدنای جادو
اشاره های ابرو
هزار و یک کرشمه
برای شنا توچشمه
که چشای یار ببینه
آلبالو گیلاس بچینه
خرام ِ آهو بش داد
یه ذره هم رو بش داد
که بره و پاش نلرزه
بخونه ، صداش نلرزه
نغمه زن وغزلساز
بزنه به زیر آواز
زابل و حصار بخونه
بسته نگاربخونه
نهیب و خسروانی
سلمک و ساروانی
رُهاب و بدر و گلریز
زیرافکن و دل انگیز
راستی که رهزنی شد
دلها رو دشمنی شد
یه مهپارهء یه مه رو
سبک پا و سبک پو
پریچهر و پری ناز
زبون باز ویل انداز
بیا وببین چی ساختش
نمیشه که دل نباختش
خلاصه دخترش کرد
جات خالی ، محشرش کرد
پیرهن خواب پوشوندش
جام شراب نوشوندش
عاشق رستمش کرد
رسوای عالمش کرد
چه چشمی ، چه رویی
چه رنگی ، چه بویی
چه ساق پایی بش داد
چه قد و بالایی بش داد
الهی تو نومزدش شی
قربون ِ اون قدش شی
دس بکنی تو اون کمر
لب بزنی به اون شکر
الهی مبتلاشی
کشتهء اون بلاشی
تو بغلش بمیری
عمر ابد بگیری
تهمینه غیرازین نبود
دلبر نازنین نبود
شانومه بش جیگر داد
مرغ هواشو پرداد
به همه زبونزدش کرد
رستمو نومزدش کرد
دل بی کرانه بش داد
شوق ِ شبانه بش داد
تا بره تهمتنی کنه
یل للی تن تنی کنه
رستمو واژگون کنه
حالی با پهلوون کنه
مرد بزنه ، زن بخوابه
پیش ِتهمتن بخوابه
روی درِ بُرج ِ تاریخ
اسمش بشه یه گُـُل میخ
بشه زن ِ رستم افکن
شکارچی ِ تهمتن
بندازه تو کمندش
بگیره بازوبندش
خامِش کنه ، خوابش کنه
بابای سهرابش کنه
دس به کمر بذاره
پدرشو دربیاره
راسّی عجب زنی بود
زن که نه ! رهزنی بود
کی جیگر آهنیش داد؟
عشق ِ تهمتنیش داد؟
ماماش داد ؟ نه والا
باباش داد؟ نه بالله
فردوسی این هنر داشت
وگرنه کی خبر داشت؟
دنیا تا زن شناخته
مثل اینو نساخته
اون بود که اینجورش کرد
تو دنیا مشهورش کرد
خلاصه این شانومه تون
نشریهء آبونه تون
راست و دروغ نوشته
ماستا رو دوغ نوشته
رستمو کرده پهلوون
افراسیابو ساربون
با سلم چـَپه ، با تور لـَجه
فقط به فکر ایرجه
نشسّه پشت چورکه
حسابش آنتی تورکه
دوسومش دروغه
باقیش نعرهء بوقه
شاهنومه مال لاره
رستمش ام شعاره
طوس یه دهات کرمونه
شانومه توش فراوونه
غیر دروغ و حرف مُف
والا دروغه هرکی گـُف

فردوسی و محمود

فردوسی هی دروغ بافت
قصهء عهد بوق بافت
تا شاهِ تـُرک و خر کنه
پول از کیسه ش به در کنه
شاه ولی پول ندادش
برگ ِوصول ندادش
محمودِ زابلستون
نه شیر دادش نه پسون
شاهِ مشنگ ِ زاوول
به شانومه ش نداد پول
گف برو با کتابت
سی سال رنج و عذابت
داستان ِ شب نوشتی؟
آنتی عرب نوشتی؟
رستمو حیله کردی؟
به تُرکا پیله کردی؟
مگه ما کمال نداریم؟
رستم زال نداریم؟
منیم هزارتا سردار
مثل تهمتنیم وار
با این کتاب آسون
برگرد برو خراسون!
محمود بی طهارت
هندو نکرده غارت
که مُف بده به طوسی
به شاعر مجوسی

محمود و صدور دین عرب به هند

شا ، نوکرِخلیفه
با خلفا تو کیفه
با ترکا میرِ جـِیشه
با عربا تو عیشه
بت شکن زمینه
وارثِ سیفِ دینه
صاحب ِ رود گنگه
با هندیا به جنگه
به ضرب کارد و چنگال
سر می بُره تو بنگال
به نام شاه غازی
می پاشه تـُخم ِ تازی
مشغول قتل و ذکره
دشمن اهل فکره
جون می گیره ، مال می بره
فارسو به بنگال می بره
هندو مسلمون می کنه
چُرَکاشونو نون می کنه!ـ
واس خُلفا فیل می کـُشه
کافرو با بیل می کـُشه
خلیفه به شا تاج می ده
شا به خلیفه باج می ده
کونشو دَمر می ذاره
تاجشو به سر می ذاره
مردمو گاز می گیره
بونهء ایاز می گیره
ایاز تـُخ طلایی
غلام تـُرک شایی
راسی که عشوه داری
عشقتو رشوه داری
رشوهء شاه غازی
کـُشتهء بچه بازی
بازوی قهر دینه
لیدر مؤمنینه
عربو به هند آورده
حُرمت هند و برده
خونهء بودا چپو شد
دین عرب ولو شد
سلطان غازی اومد
سوغات تازی اومد
لشگر دین معنوی
به امر شاه غزنوی
وارد سومنات شد
غرق جواهرات شد
اومد وبا گـُرز شیوا
زد تو سر برهما
بتکده ها را بیل زد
همه رو به پشت فیل زد
قاطر و شتر قطار کرد
معبد هند و بارکرد
با لـُنگ و با قدیفه
آورد پیش ِ خلیفه
گنگ و رسوند به بغداد
خلیفه بهش لقب داد
قرین ِعزتش کرد
یمین دولتش کرد
سختی رو آسونش کرد
امیر خراسونش کرد
وسیلهء خوشیش داد
مزد آدمکشی ش داد
خلاصه این بچه تگین
شاخ عرب ، بازوی دین
با صلوات و با تکبیر
بودا رو کشید به زنجیر
دشنه زد و خونیش کرد
تو کعبه زندونیش کرد
هندسونو به باد داد
نماز و روزه یاد داد

تعصب محمودی

گُف کسی قرمطی نشه
کافرلعنتی نشه !ـ
گف باطنی نباشید
داداش تنی نباشید
غیر ابو حنیفه
هرکی با من حریفه
بیاد کنار دستم
تا ببینه ضرب شستم
انگشت دارم کشیده
با کفش ورکشیده
برا خلفای عباسی
تیغ می زنم یک پاپاسی
تا قهر الله با منه
قادر بالله با منه
طبل می زنم جارمی کشم
قرمطی رودار می کشم
حالا کی میاد به جنگم
تا ببینه خُلق ِ تنگم؟
رسوای عالمی بشه؟
بـِره و جهنمی بشه؟
خلاصه دین دُرُس کرد
مایهء کین دُرُس کرد
سنی رو شیعه خنجرـ
کشید و زد به حنجر
هندو با هندی بد شد
دشمن بی عدد شد
تا انگلیس پیاده شه
رئیس ِخونواده شه
گاوشو ببُّره پسّون
شیرشو بده پاکسّون !ـ

پاکستان و بمب دینی

تا اوسّای وهابیش
با علم اکتسابیش
فیزیکو با یونجه خورده
به حافظه ش سپرده
خوشهء علمو چیده
لای جانماز پیچیده
کلای شرعی دوخته
علمو به شرّ فروخته
از در دین در آیه
بابمب اکبر آیه
تکنیک مرگ بیاره
پیش گاو و خر بذاره
چراغ دزدا به کفِش
جیفهء دنیا هدفش
عبد قدیر عبدقدیر
مرد حقیر مرد حقیر
علم تو شر دام ِ بشر
مظهر بد ، منشاء شر
دانش تو خاک سیا
ننگ بشرننگ خدا
دانش تو حیلهء پَست
تیغ ِ کف ِ زنگی مست
به نام دین بهر دلار
اتمو بده به ذوالفقار
ضیاءحقو زور بده
پاکسّونو غرور بده
پاکسّون اتـُمباز
درش رو شهر قُم باز
بمبو بده به طالبش
خشت بزنه به قالبش
اسلامو آباد بکنه
تولید اولاد بکنه

آشوب دینی

قُمی بشه قندهاری
دین بشه کوفتِ کاری
مردم سند و لاهور
از هندیا بشند دور
شُسته بشن ، پاک بشن
تلخی ِ تریاک بشن
بودا تو حِس بمونه
هندونجس بمونه
پاکی بیاد پاکسون
دنیا بشه گلسون
محمود غزنه نو بشه
آتیش ِ کینش الو بشه
ریشهء تاک بسوزه
ناپاکی ، پاک بسوزه
یزیدی بشه حسینی
گاندی بشه خمینی
کینه طبق طبق بشه
نهرو ، ضیاء حق بشه
سرخر نر بسازه
ملاعمر بسازه
شاخ سر گاو دین بشه
امیر مؤمنین بشه
خر بیاره ، بار بزنه
تیغ بکشه ، دار بزنه
با سکهء سعودی
هرخری هرجا بودی
بیاد به این حدودا
بُم بزنه به بودا
به عالمی ، به هستی
به عاشقی ، به مستی
طالبِ الله بشه
خدا بشه ، شاه بشه
مرگو به ریش ببنده
به ریش خدا بخنده
آتیش روسی به داسش
حافظ اسکناسش
دلارنفتی تو رَفِش
کلت عمو سام به کـَفِش
با تکفیر و با تکبیر
با دشنه و با زنجیر
آدمو گرفتار بکنه
حوا رو سنگسار بکنه
چلـه بشه ، چاق بشه
طاغی بشه ، طاق بشه
دوزخو هیزم بذاره
زیر پای مردم بذاره
مرد خدا مست بشه
رسم خدا پَست بشه
رو گرز دیو گمراه
حک بشه اسم ِالله
دین سرِ ِنیزه باشه
حافظِ بیضه باشه

در ایران

ملا علی بیاره
امام و ولی بیاره
عبد قدیر ، عبد ِقدیر
مرد حقیر ، مرد حقیر
ای سلفی یا حنبلی
بمبو بده به سیدعلی
خارک مال تو ، کیش مال تو
دلارنفتی ش مال تو
فقیه مستبدّه
با ضدّای تو ضّده
بمبو بده قوی شه
رهبر معنوی شه
با رعد ما ، با برق ما
بده بزنه تو فرق ما
دین با اتُم غنی بشه
دلا همه آهنی بشه
ملا به ما کتاب بده
دستور انقلاب بده
نشون بدیم رشادت
با شربت شهادت
کوزه رو به دوش بگیریم
بدویم و موش بگیریم
نه شو کنیم ، نه زن کنیم
آرزوی کفن کنیم
کیسهء شن ِ ملا بشیم
جلو خرش دولاّ بشیم
با تاکتیک و با برنامه
تاج بذاریم رو عمامه
سوار ما شه خر ِ ما
خاک ِسیا بر سر ِ ما
کرم بزنیم تو پیله مون
وطن بشه طویله مون
عر بزنیم جوبخوریم
روز بکاریم ، شو بخوریم
می بینی که شاه غزنه
صاحب کلی وزنه
بادش هنوز عبور داره
با طالبان حضور داره
شیخ عرب نائبشه
ملا عمر طالبشه
سور زده بخت آورده
دینشو به تخت آوره
خدا رو ودیعه داره
دولت شیعه داره
ایران شده قـُمسّون
همه به چوُرک می گن نون
نون ؟ چه نونی؟ نون ِدری
نه شیرمال و نه بربری !ـ

در کنار گود چنگیز

حکایت ما درازه
گفتهء بی جوازه
موقع ِ لب گــَزیدنه
کی طالب شنیدنه؟
همه غمشون نهاره
دیگ غمشون به باره
هرکی به فکر بُردنه
کی اهل ِ غصّه خوردنه؟
غیر سه چارتا وِیلون
عاشق ِ مُلکِ ایرون؟
با این سه چارتا اهل دل
کو برگ و بار؟ کو آب و گِل؟
یه گُل بهار میاره؟
اسب و سوار میاره؟
اسب یلِ نقره نَلی؟
کاکُل طلا ، چِش عسلی؟
کاکُل طلاشو چیدن
پای چششو لیسیدن !ـ
عسل کجاس؟ تو زنبور
خونه ش ؟ تو تار و تنبور
تو پنجهء نکیسا
تو باغ عشق عیسا
خونه ش تو شهر یاره
گلش همیشه بهاره
تو باغچهء حیاتشه
دست شاخ نباتشه
غزل غزل می مزدش
رازه به لب می گزدش
نذا که با سازت ببرم
به شهر رازت ببرم
نذا که برم به شهردل
مسّ بشم از گلاب و هِل
بذا که بیام همین سو
همین جا ، همین کو !ـ
همین شهر ! همین نهر
همین کوزه ، همین زهر !ـ
کنار بوی مونده
شهرِبه گـَند کشونده

همین دیار بد قـِلـِق
زانوی غم، آینهء دِق
بیام به شهر خون ریز
کنار گودِ چنگیز
بیام به قصر جادو
مرده ریگ هلاکو
تازه کنم دری وری
از ستم لفظ دری


بازگشت به سلطهء ترکان و
ظلم رضا خانی

بگم که این رضا خان
فارسی آورد به ایران
ایران که مال تـُرکه
ملک و منال تـُرکه
هزار ساله تو چنگ ماس
دلبرِ شوخ و شَنگ ماس
یه روز تو چنگ اُزبکه
یه روز مال اتابکه
یه روز تو دست طـُغریه
یه روز رو اسب چُغریه
یه روز مال اولُغ تگین
یه روز پیش آلـُپتکین
یه روز تو دست تیمور
بلا دور بلا دور
یه روز تو چنگ قوبلای
دَد ه م وای ! دَده م وای !ـ
خلاصه این هزاره
تـُرک به خرش سواره
ایران که مفت ِ چنگشه
وارث ِ صُلح و جنگشه
غلط کرده سوادکویی
که شا شده با پُر رویی

ایران وحقوق قبایل ترک

شاهی سزای تُرکه
ارث بابای ترکه
قصر قجر
کوی و گذر
خونه ودر
تیغ و تبر
قوس قمر
ذوق وهنر
قند و شکر
حقوق بشر
دوز و کلک
چوب و فلک
ساز و نقاره
کلّه مناره
همه مال جد مابوده
تُحفهء آتیلا بوده
آتیلا داده به تاتار
تا برسد به قاجار
قجر که آغا بوده
صاحب اینجا بوده

ایران یا ارث پدر؟

یه دیگ آش بود اینجا
ارث باباش بود اینجا
مزد ریش ِ کوسه ش بود
ممالک محروسه َش بود
فــَـتــَلی که محروسش کرد
سرقبالهء روسش کرد
سر حرمش خروس بود
ذلیل قوم روس بود
قفقازو خرس خیس بُرد
هراتو انگلیس بُرد
به تو چه که شهرو باخته
آمپیرِ روسو ساخته؟
ارّآنو بار گذاشتهء
خونهء تزار گذاشته
به تو چه که ابن اُختای
کنارترکمانچای
پشت در گلستان
نوشته عهد و پیمان؟
به حکم چارتا ملا
کمرشو کرده دولاّ
سکه هاشو شمرده
وطنو به روس سپرده؟
به تو چه که سلطان قجر
به فتوای سه چارتا خر
پای تزار و بوس داده
سر ایرانو به روس داده؟
به تو چه که باکو روس شد
مغزش فدای پوس شد؟
به تو چه که زاده، اُف شد
ریشش سزای تُف شد؟
تو جدول مندلیُف
هم رُستمه ، هم علی اُف؟
به تو چه که قفقازت نیست
همدل و همرازت نیست؟
می گم که دیگِ آش بود
مُرده ریگ باباش بود
خاقان بودو نژاده
به هرکی خواسّه ، داده

حق کشی های رضاخانی

حالا واس ِ ما یه قزاق
سرش سیا ، چشاش زاغ
کودتای شایی کرده
اومده خدایی کرده
سوادکوهی رسیده
ریش قجروکشیده
گوش قجرو تابونده
ایل قجرو تارونده
عروسو به بخت رسونده
فارسو به تخت نشونده
قافیه رو نباخته
حافظ و سعدی ساخته

بازهم دربارهء اختراع زبان و ادب

زبون ِ قوم ِ مغلوب
تـُرکی رو کرده منکوب
حقوق و بی بشر کرد
عرب را خونجگر کرد
بلوچو خوار و زار کرد
کـُردا رو تار و مار کرد
لـُر دیگه جون نداره
سرو زبون نداره
با بـِرنو ِ شکاری
گیلکو بُرده ساری
تو جنگل مازندرون
طالشو کرده بی زبون
گفته که فارسی بنویس
تا نُمره تو بدم بیس
ترکی اگر نوشتی
لایق ِ لای خشتی
برّه و قوچ نداریم
بلوچ ملوچ نداریم
گرمی رو سردی کرده
کـُردی رو گــَردی کرده
عدلو از اینجا برده
ظلم وستم آورده
حافظو بُرده مجلس
سعدی شده مُدرّس
کتاب ِفارسی خونده
با زور به ما چپونده

دُر دری یا ابزار ستم ؟

دانشگاهش ستمگری
دُرّ دَری ، دُرّ دَری
دُرّ دَری به ما میده
علم و ادب کجا میده؟
دُرّ دریش حلالش
لایق مُشت و مالش
نه دُر می خوام نه دونه
که قیمتش گرونه
دُر میده تا طلا نده
حقـّمونو به ما نده
نذاره به نون چُرَک بگیم
قصهء خان و بَک بگیم
نذاره به آب بگیم سو
بین بُناب و اُسکو
عاشق بشیم ، ساز بزنیم
بیات شیراز بزنیم
خورشت کنگر بخوریم
انگور عسگر بخوریم
شوخ بشیم شاد بشیم
یه تُرک ِ آزاد بشیم

بابک ترک نژاد

با نوچهء اتابک
بریم به شهر بابک
بابک بادومی چـِش
مرد رشید ِ سرکش
ترکا رو قهرمان بود
جدّ ِاتابکان بود
میون ِمردا تک بود
هم بای بود و هم بَک بود
نبین به چشم ِ تنگش
مردی ، بیا به جنگش
قدشو نبین که ریزه
تیغشو ببین که تیزه
ریششو نبین درازه
مرغشو ببین که غازه
غازانیه تیموریه
ارغونیه ایغوریه
خونه ش رو کوه اَهره
تاج سر ِکلیبره
نه هیز بوده ، نه دُز بوده
سرکردهء آغوز بوده
به قول سایت یاهو
بابک به آب می گـُف سو
گوگـِل خودش نوشته بود
ننه ء بابک فرشته بود
ننهء بابک که ماه بوده
خاتون قصر شاه بوده
شا که نه ، خاقان بزرگ
رفیق سگ ، نژاد گرگ
کی گُف که تـُرک نبوده؟
نبیرهء گـُرگ نبوده؟
کی گفته خـُرّمی بود؟
اوسّای بی غمی بود؟
کی گف که بوده بابک
پیرو راه مزدک؟
مزدک بی مروت؟
مدعی نبوت؟
نه کیستی و نه چیستی
دعوی سوسیالیستی؟
مزدک مگه لنین بود؟
شاگرد استالین بود؟
سید پیشه وربود؟
دلش با کارگر بود؟
صاحبِ خرقه بوده؟
یا عضو فرقه بوده؟
با توده ای رفیق بود؟
رفاقتش عمیق بود؟
با باقروف نشسته؟
ودکای روس شکسته؟
مزدکو تعطیلش کن
طیر ابابیلش کن
مزدکوانتقاد کن
بابک ما رو یاد کن
بابک ما مُراده
یه ترک خوش نژاده
کی گـُف که تنبور می زده
عرَبا را از دور می زده؟
شیر بوده ، پلنگ بوده
با خلیفه به جنگ بوده
شمشیر برّون می زده؟
به نام ایرون می زده ؟

ایران : اختراع رضاخان

ایرون کجا ایرون بود؟
یه شهرک ویرون بود
دِه کوره ای تو مارس بود
کشور قوم فارس بود !ـ
روزش سیا ، شبش سه بود
ممالک محروسه بود
اسم علی البدل بود
موزاییک ملل بود
شهری نبود ، جایی نبود
قصری نبود ، شایی نبود
نه غالب و نه مغلوب
نه نادر و نه یعقوب
نه عهد آلِ سامان
نه زند و نه کریمخان
خلاصه فارسسونی بود
بدهی ولی نسّونی بود!ـ
تا قزّاق ِ سوادکویی
با قـُلدری ، با پـُررویی
اسمشو جا به جا کرد
فارس رو ایرون صدا کرد
وگرنه ایران کجا بود؟
رستم ِ دستان کجا بود؟


ایرانی ؟ کدام ایرانی؟

جم کی بوده؟ کاوه چیه؟

این حرفای یاوه چیه؟
بیژن و آرش چی چی یه؟
خون سیاوش چی چی یه؟
ایرج کدوم؟ کینه چیه؟
سهرابِ تهمینه چیه؟
گودرزکیه؟ گیو چی بوده؟
جنگ یل و دیو چی بوده
افراسیاب رئیس ماس
مونس ما انیس ماس
برو بگو با فریدون
مَرده بیاد به میدون !ـ
مردی و زور ببینه
ضربت ِ تور ببینه
توره که پدرجدّمونه
همدل و هم قدّمونه
ایرجو ببر به کازرون
بشین و براش سعدی بخون
دامن گل براش بیار
که حال کنه با روزگار
ما کاری به ایرج نداریم
باکسی هم لج نداریم
ما ملتی غیوریم
پیرو سلم و توریم
باقی ، همه ش فریبه
چیزای عجیب غریبه
قبلهء زردُش کدومه؟
داریوش و کوروش کدومه؟
حسن زاد و حسین زاد
نه شیرین و نه فرهاد !ـ
نه دین بود و نه آئین
نه ویس بود و نه رامین
نه وامق و نه عذرا
نه باربد ، نه نکیسا
نکیسا که تنبوریست بود
به خود ِ خداتوریست بود
باربد که تارنواز بوده
ازخُّلـّخ و طراز بوده
عاشق پنجه کج بوده
استاجلو یا خلج بود
بهرام گور کجابود؟
عقل و شعور کجا بود؟
بهرامشون بهانه س
قصّهء تازیانه س !ـ

کدام تمدن ؟ کدام ادب؟

سر کجا بود؟ بن کجا بود؟
علم و تمدن کجا بود؟
این نقلا رو نبافین
پیش این و او نلافین
بیایید یه لحظه جَم شید
برید به تخت ِجمشید
نه کاخه و نه کوخه
یه مُش سنگ و کلوخه
تمدّنش چی بوده ؟
هیچّی به هیچّی بوده !ـ
اوهام ِاهل ِدود بوده
تبلیغات یهود بوده ؟
سرکیسهء توریستی
بیزینس صهیونیستی
دروغای سنگ نوشته
با آب و رنگ نوشته
کتیبه های ساخته
به خط ناشناخته
به میخ میگه دبیره !ـ
راسّی که بی نظیره !ـ
میگه : اینا حرف کوروشه
ول کن بابا دلت خوشه !ـ
کورش شده بهانه
تو جلد تو استوانه
مثل خروس بی محل
رفته به سازمان ملل
بانگِ دمادم می زنه
هی از بشر دم می زنه
می گه که بشر حقوق داره
مثل خدا فروغ داره
بشر چیه ؟ حقوق چیه؟
خدا چیه؟ فروغ چیه؟
اینا رو به کورش سَنه نه؟
به گاتای زردُش سَنَه نه؟
شاهنومه بارگذاشته ن
ما رو سر کار گذاشتن
سعدی به ما خوروندهَ ن
صاحب ِسُفره موندهَ ن
حافظشون مَشنگه
کی گفته که قشنگه؟
اینا ادبِ داغ ندید ه َن
شاعر قـِبچاق ندیده َن
تار ندیده ن پود ندیده ن
کارِ دَده قور قود ندیده ن
به باغ گل خیز می نازن
به شمس تبریز می نازن
به حاضر و به غائب
به رومی و به صائب
اینا همه حرف ِمُفته
جاعله هرکی گفته
سر تا به پاش فریبه
نقلِ یه مُش ادیبه
پنبهء جعلی تافته َن
گلیم ِ فارسی بافته َن

زبان دری وهویت زدایی


تا ما زبون وا نکنیم
خودمونو پیدا نکنیم
مقیم شهر قـُم بشیم
بین غریبا گـُم بشیم
به اصفهان سر بکشیم
کاج و صنوبر بکشیم
راهی باغ ِفین باشیم
نه اون باشیم ، نه این باشیم
هویـَتـِمون و گـُم کنیم
درِ خونه رو پُلم کنیم
پاشیم بریم به تهرون
بشیم رئیس زندونِ
صابون پز وبنکدار
سردفتر و طلبکار
سپهبد و سپهدار
یوزباشی و تبردار
حاجی بازار بشیم
نفتی و عطار بشیم
مشدی و بیباک بشیم
پلیس ِ ساواک بشیم
دوماد بشیم به سردار
عروس بدیم به دربار
صاحب زور و زر شیم
حاکم ِ حیله گر شیم
آیت ِ الله بشیم
ولی بشیم ، شاه بشیم
تیغ کش و پاشنه خنجری
دس به سلاح کمری
حضوری و غیابی
قاتل انقلابی
تاجر و دلال بشیم
قاضی خلخال بشیم
محقق و مهندس
مدّبر و مدرس
مُعمّم و مُکّلا
مزخرف و مطلاّ
ملابشیم و مُفتی
صیغه کنیم سه جُفتی
مترِ خداشناسی
سردفترسیاسی
مؤمن ِ تیغ به پنجه
مُبتکر شکنجه
گارد وزیر
کاردِ پنیر
دکتر دوره دیده
به آب و نون رسیده
اوسای رفته خارج
برگشته با مدارج
بورسای مفت دولتی
از جیب خلق ِ پاپتی
خورده و کرده واه واه
مرگ بر شاه و مرگ برشاه
مرگ بر ولنگ و وازیش
بچه نـُنـُرنوازیش
لقمهء سازگارش
دست نمک ندارش
تضمین اعتباری
وام برا چرخ گاری
ابریشم و پرندش
پاپیون و بیضه بندش
ساز و دُهل و نقاره ش
ژنرالِ پنج ستاره ش
صدای طبل و سنجش
واکسیل ِ رو فرنجش
همه کاره هاش مابودیم
شاه که نه ، پاشا بودیم
مردِ ستمگری بود
شا دومادِ مضطری بود
خوب شد که کله پا شد
شنل دوشش عبا شد
اینجا رو به اونجا بخشید
تاجشو به ملا بخشید
سرِ پوک و دست ِ پُر داشت
خیلی ما رو نُـنـُر داشت
اجاقمونو اَلو کرد
بساطمونو ولو کرد
تا میر و کدخدا شیم
از وضعمون رضا شیم
تو باغمون بمونیم
بزمونو بچرّونیم
سیاستمون باصاد شد
کارو بارمون کساد شد
هویتا رو فروختیم
لباس حجله دوختیم
راستی که با ظلم رضا
یه عالمه بد گذشت به ما
از جنگل مازندرون
یه قـُلچماق اومد بیرون
نذاش بریم به باکو
عروسی هلاکو
از نَنه مون جدا شیم
خانبَک و خانبابا شیم


گرگ خاکستری

خاکسترو هوا کنیم
گـُرگمونو صداکنیم
بگیم که اهل دردیم
چون از نژاد زردیم
بگیم که خوش نژادیم
وارث ِ عدل و دادیم
زیر درخت آلو
وارثِ آق قویونلو
زیر درخت سُنبل
وارث تخت طغرل
زیر درخت تـَرخون
وارث مُلک اَرغون

تاریخ سازی

راسّی که این رضا بَده
بد کـَلـَکی به ما زده
نذاشته تاریخ بسازیم
چماق ِ سر سیخ بسازیم
زبو نا رو نفله کرده
فارسی را قبله کرده
قبله که کعبه بودش
مثل یه جعبه بودش
قلب خدابود اونجا
معبد ما بود اونجا
این اونجا را سراب کرد
فارسی رو پاش حساب کرد
عربی رو از تو پنجره
انداخت به شهر قاهره
ترکی رو برد به ازمیر
اونجا بشه زمین گیر
به جاش دری رو از در
آورد میون ِ کشور
بلوچی رو بُرد کراچی
دنبال ِ دیگِ کاچی
دری رو لباس ِ نو داد
باغ درخت ِ مو داد
لُری رو کنار برکه
گذاشت تو شیره سرکه
ترش و شیرین بمونه
شاد و حزین بخونه !ـ
دری رو جام شراب داد
دیس ِ چلوکباب داد
کردی رو بُرد به موصل
دنبال یار ، پی ِدل
دری را آورد به قزوین
گف تو همین جا بنشین!ـ
صاحب ِ حواس ِ جَم باش
زیر سایهء خودم باش
طبری رو برد به جنگل
فوت بکنه به منقل
دری رو آورد به دربار
گذاشت پیش کتابدار


ملکهء پهلوی و ظلم زبانی شوهر

ملکه بانوش شاعر بود
یه تُرک ِ مُبتکربود
از تخمهء قزلباش
آیراملو یا قجر تاش
شعرای ترکی می گفت
امّا به شا نمی گفت
یه روز رضا زود اومد
از لبِ جاجرود اومد
دید که زنش قلم زده
به شعر ترکی دم زده
باد قجر زده به سرش
ترکی شده شعر ترش
به سرعتِ باد اومد
باجیغ و فریاد اومد
یه دادِ قوی سرش زد
لگدی به دفترش زد
کلاگیسشو دور انداخت
تو چنگ مأمور انداخت
قلمو گذاشت لادندوناش
جوید مثِ مداد تراش
گـُف: میخوام این شعر ترت
بره لای دسّ ِ پدرت
دیگه پس ازین حق نداری
قلم رو کاغذ بذاری
تکیه به تخت وتاج بدی
ترکی برام رواج بدی
تو تاج ِ مُلک ِ مایی
ملکهء پادشایی
ما زن ادیب نخواسّیم
شربتِ سیب نخواسّیم
زبون ننه ت مال خودت
بذار تو اموال ِ خودت
شعرتو ببر به قفقاز
کلاس ِ ادب بکن باز
نه ترکی و نه طبری
اگه شاعری بگو به دری
دربار شاهه اینجا
تاریخ گواهه اینجا
دری همون درباریه
هنر ِ منبت کاریه
یعقوبِ لیث صفار
آورد اونو به دربار
از طاهری وبویه
ده قرنه گفتگویه
از قصر آل سامان
دری اومده به ایران
از بلخ و از سمرقند
دری اومده به دربند
با آبِ آمودریا
دری اومده به اینجا
اینجا که قصر شاهه
در و دیوارش گواهه
هرکی یه دُرّی سفته
به زبون فارسی گفته
فتحعلی سلطان قجر
هم به حضر ، هم به سفر
شاعر بود و دیوان داشت
غزل های روان داشت
شاه شهید ناصر دین
برو شعر آبدارشو ببین
خودش یه پا ادیب بود
شاعر بی رقیب بود
فارسی قلم به دس داشت
ترکی کجا هوس داشت؟
حالا تو شدی ضدّ دری؟
از فتحعلیشا تُرک تری؟
بابات که قفقازی بود
از دری ناراضی بود؟
دوستی به غیر روس نداشت؟
ایرانیا رو دوس نداشت؟
خوب ، با تزار می موندش !ـ
شور امیرُف می خوندش !ـ
ایرانو خریدار نمی شد
وارد دربار نمی شد
حالا که تو بانومونی
رو برج و بارومونی
شیرمونی ، شهدمونی
مامان ِ ولیعهدمونی

آشی نپز که شورباشه
یه جوری بگو که جور باشه
ملکه بی عیب و علت
حرف میزنه با ملت

شهبانو هرچی میگه
به زبون ِ ملی میگه
مثل بهار و پروین
مثل فروغ و سیمین
ترکیه کم نداره
شاعر خوش قواره
اونا خودشون ادب دارن
خوراک روز و شب دارن
بانوی سلطان نمی خوان
ملکهء ایران نمیخوان

زن ستیزی و ادب گریزی رضا خانی

به کجا رسید قصهء ما؟
به شعر بانوی رضا !ـ
باری ، رضا با این روش
لگد نواز و قمه کش
نذاش زنش ادیب بشه
باغ درخت سیب بشه
شکوفه کنه بار بده
به اهل دربار بده
تا نـَنه ی شاهِ بعدی
بشه جانشین ِ سعدی
فردوسی رو گیج بکنه
ترکی رو ترویج بکنه
اینجوری سانسورش کرد
به فارسی مجبورش کرد
حقوق بشر ندادش
جواز هنر ندادش
اتل و متل ذلیله
ملکه شد آسیمیله
آسیمیلهء دری شد
بدل به دیگری شد
هویتشو دورانداخت
تو چنگ مأمور انداخت
ترکی رو از یادش بُرد
ادبشو مار و موش خورد



کشف حجاب وظلم زبانی

رضا روز هشت مارس اومد
با شوینیسم فارس اومد
( نه هشت مارس، هیفدهء دی
کی یادشه کجا و کِی؟
حافظه ها خرابه
محصول انقلابه ! ) ـ
خلاصه دست ِ بر قضا
اومد رضا ، اومد رضا
اومد حجابو ورداره
زبون دری جاش بذاره
زبون دری حجاب شد
خونهء بشر خراب شد
ظلمی که با زنش کرد
به پارهء تنش کرد
یزید و آبرو داد
نمرهء بیس به او داد
رضا نشو جفا کنی
با زن خود زنا کنی
تو که به زنت زنا کنی
با دیگری چها کنی؟

ظلم رضا و هویت زدایی ازمحمد رضا

رضا رضای طبری
مُخترع لفظ دری
نذاش پسر ، پسربشه
ازننه باخبر بشه
درسی از استاد بگیره
زبون ننه رو یاد بگیره
بیک بشه ، میربشه
ببر بشه ، شیر بشه
صاحب سوگلی بشه
تحفهء طغرلی بشه
حرمسرا بسازه
به خاتوناش بتازه
سُرسُره هاش بلغزند
خواجه بَکاش برقصند
وانزنه ، جا نزنه
دُز نباشه ،را نزنه
با روزگار بجنگه
بره با تزار بجنگه
حموم ِ ارس بگیره
آن ورو پس بگیره
اینورو روش بذاره
برا باقروف بیاره
رضا نذاشت شاه ِ جوون
دور بشه از مازندرون
دور بشه از لفظ دری
بخونه به لفظ مادری
نذاش پسر پسر بشه
تالی شیر نر بشه
دیر نخوره ، زود نکنه
کشور و نابود نکنه
روشو به ملا نکنه
کمرشو دولاّ نکنه
القصه این رضاخان
رو تخت ِشاه ایران
ملکه رو بی زبون کرد
نسلشو بی نشون کرد
دسّی به زیر دول زد
اینجوری ما رو گول زد

وعده اجراء عدالت

اما به قول قاضی
نشاشیدی شب درازی
یعنی شبت درازه
درت به کوچه وازه
قاضی ما بشر تره
از همه با خبر تره
نشسته در جمع ِملل
اهل زبون ، اهل عمل
فارسی رو راس وامیسّونه
حقوق ِ ما رو می سّونه
چوب می کـُنه تو آسیناش
هم تو اوناش ، هم تو ایناش
نمیذاره تا ما جون داریم
استامبولی زبون داریم
حافظو اوسّا بدونیم
رومی رو مُلا بدونیم
سعدی رو سور و سات بدیم
به خورد لات و پات بدیم
خیامو با تار بزنیم
تو اردبیل جار بزنیم
قاضی ما قویـــّه
با فـُرم و مُحتویـــّـه
دلار داره یه خروار
دار دار، خبردار
چـِک ها رو بده به سردار
سرکیسه رو نگه دار!ـ

باقی ماجرا و حدیث ِغُصهء شاعر

خلاصه بدم چه درد سر؟
با این زبون ، با این جیگر؟
حرفا تو این ردیفه
اصل قضیه کیفه
کیف یعنی اسکناسدون
تاخت می خوره با ایرون

نظریه گو سخن گفت
میون انجمن گفت
شاعر دربدر شنید
بی خبری ، خبر شنید
می خواس جوابی بش بگه
حرف حسابی بش بگه
قصه به قصه اومد
دلش به غصه اومد
که میهنش خراب شده
یه جورایی انقلاب شده،ـ
که طوطی ام نظرداره
حرفای معتبر داره
می شینه تو جمع ملل
طوطیـَک ِعلی البَدل
اوسّا براش ساز می زنه
طوطی زیر آواز می زنه
که حقّ ِ ما کجا شده ؟
لفظ ِ دری خداشده !ـ
لفظ دری ستمگره
دشمن نوع بشره
باید دَری دِرو بشه
آتیش بشه ، اَلو بشه !ـ
لفظ ِدری تو زَنبه
باید بـِره دوشنبه
لفظ ِ دری از آمُل
باید بـِره به کابُل
لفظ ِ دری بی ادبه
نوچهء لفظ ِعربه
لهجه ء سی و سوّمه
توت هرات ، قند قـُمه
خوب شِکره ؟ به ما چه؟
نُقل ِ تره به ما چه
ما بچه های گرگیم
ازگشنگی بمردیم
بند دلار و شُل کنید
شونه های ما رو پُل کنید
راه دِهو نشون می دیم
وطنو به این و اون می دیم

وطن

توکیفمون سکه مونه
لحاف چل تکّه مونه
وطن وطن وطن وطن
لحاف چل تکّهء من
ابریشمی باپر قو
ارث بابا ، کادوی عمو
وطن وطن وطن جون
تو جیبِ منی چه ارزون
میفروشمت که مُفتی
میخورمت هُلُفتی
از روی بی نیازی
می زارمت به بازی
مایهء کارِت می کنم
کارت ِ قمارت می کنم
لحاف چل تکّهء من
عشق منی ، وطن ! وطن !ـ
کشتهء تو به مولام
اما چه کنم با قولام ؟
اونا سر میز منتظرن
من اگه نَرَم ،رُقبا میرَن
من اگه نگم ، رقبا می گن
من اگه ندَم رُقبا می دن
من اگه نخوام ، رُفقا می خوان
من اگه نیام ، رُفقا میان
اسکن من ، سکهّء من
لحاف چل تکّهء من
بیا رو دوشم بریم شهر
مکن ناز ، مکن قهر
اون تیکه ت که بزرگه
برا کرسی گرگه
اون تیکه ت که ملوسه
برای خرس روسه
اون تیکه ت که پرَندِه
برای ایل بنده
اون تیکه ت که تو آبه
برا بنی کلابه
اون تیکه ت که تو گازه
برابنی قراضه
اون تیکه ت که تو نفتاس
برا ابن ِ ابی العاص
قناتت مال غازی
خلیجت مال تازی
خزر لقمهء روسه
بدیمش که نپوسه
راه آبت مال رمال
سرابت مال حمال
وطن باش و وطن باش
بیا قایق من باش
مکن ناز ، مده پند
بریم اون ور اروند
نرنجون ، نتارون
بریم اونور کارون
بیااهل طرب شیم
بریم دومادِ عرب شیم
بریم اونور دجله
بگیریم پول حجله
ارس مهمون نوازه
رومون در ِ باکو وازه
برا کشف حقایق
بریم گنجهء سابق
بریم به کیرُف آباد
بشیم یه تـُرک ِآزاد !ـ

در این احوال

تو این اوضاع قاطی
جمادی و نباتی
وطن گرچه خموشه
دلش امّا به جوشه
وطن قند و شکر نیست
تو باغ هیزم تر نیست
که بفروشی به ملت
برای رفع علت!ـ
برو علتو دریاب
نیار خودتو تو گرداب
نزن خودتو به مستی
نرو دنبال پَستی
که رات رو به سرابه
پُلت اونور آبه !ـ

خلاصه

خلاصه آنچه گفته شد
یا دم ِ گوش شنـُفته شد
غصّهء اهل ِغم بود
گریهء جام جم بود
شِکوِهء دل شلوغه
نشنو اگر دروغه
قصّهء ما راسته
هرچی دلت خواسته !ـ


زبان فارسی یا «نخ ِ نبات» !ـ


شاعر ما ، میم ِ سحر
متاعی داره بیا و بخر
بیا و ببین چی می گه
ساده و عادی می گه
میگه : بابا، ما برادریم
میراث برِ ِ یه مادریم
مادر ما این وطنه
خاک تو و خاک ِ منه
هزار ساله رو این خاک
هرکی داره دلی پاک ؛
با وطنش امینه
به هر زبون و دینه ؛
فارسی نخ ِ نباتشه
فرشتهء نجاتشه
بذرشو تُرکی ریخته
آردشو فارسی بیخته
تو خونه به ترکی گفته
بیرون ، فارسی شنُفته
تو باغ و کِشت و جالیز
گیلکی شده شکرریز
تُخمشو گیلی کِشته
مشقشو دری نوشته
دلبرک ِ مازندری
با سرو زبون ِ مادری
درسشو فارسی خونده
رو دس ِ باباش نمونده
دُخت و پسر ، عاشق ِ لـُر
با دل ِ صاف ، یا دل ِ پُر
تو درّه و تو رودخونه
لـُری میدوه ، لـُری میخونه
اما وقتی میاد خونه
میشینه به پای شانومه
دختر ناز آمُلی
کیجای بلوند ِ بابُلی
دلو پیش ِ هرکی هِشته
نامه شو دری نوشته
عاشق ِ ریشه دار باشی
فرهادِ تیشه دار باشی
دلتو به کُردی باختی
قصرو به فارسی ساختی
عاشق باشی و بلوچ باشی
با غم یار به کوچ باشی
هرکی باشی ، هرجابری
نامه برت پیک دری
دری در این هزاره
راوی ِ روزگاره
زبون ِ دل ِ میهن ما
کوری چش ِ دشمن ِ ما
خوشهء لبخندمونه
رشتهء پیوندمونه
حافظو میاره خونه مون
جون میده به جوونه مون
زمزمهء محبته
سعدی باهاش به صحبته
نغمه گر زمانه
راوی عاشقانه
گم شده هامون باهاشه
صدای دلامون صداشه
همدلی مون کار اونه
غصّه هامون بار اونه
دری در ِمِهربونیه
ایرونیه ، ایرونیه
دری در ِ باغ ِ روس نیس
دروازه دار ِ طوس نیس
شیرازی و قُمی نیست
رشتی و جهرُمی نیست
نه مال ِ ایناس ، نه مال ِ اوناس
مالِ همهء ایرونیاست
ارث ِ نیاکانمونه
هدیهء پاکانمونه
گنجه و بلخ و تبریز
خیوه و سغد و ترشیز
قزوین و لار و کرمون
شروان و یزد وکاشون
طوسی و دامغانی
رشتی و لنکرانی
خجندی و بخاری
نوری و چاه بهاری

سرخسی و لاهوری
ارمنی و آشوری
بهایی و یهودی
توهردیاری بودی
پیر بوده یا جوون بوده
دلش اگه با ایرون بوده
هرکی بوده ، هرجا بوده
تبعیدی ، یا تنها بوده
غزلسرا ، تعزیه خون
قصه نویس ،نامه پرون
همه به دری نوشته ن
تا این زمینو کـِشته ن
حالا حاصلش به باره
عُمر ِ هزاره داره
رسیده به تو ، رسیده به من
میوهء وطن ، میوهء وطن
ما وارث اوناییم
صاحب این صداییم
دری در ِ رو به یار یه
کلید ِ ماندگاریه
این در اگه وانمونه
اثری هم از ما نمونه !ـ
من و تو می شیم دشمن هم
هردو می ریم خونهء عدم
هزارتا ملت می سازیم
مایهء ذلت می سازیم
پس این زبون بیمهء ماس
این ور ِ آب ، نیمهء ماس
برا چی باهاش لج می کنیم؟
مسیرمونو کج می کنیم؟
حرفای ناجور می زنیم
به تار و تنبور می زنیم
خشگ و عبوس می رقصیم
به ساز روس می رقصیم؟
به سازِ باد به دستا
دِهُل ِ نژاد پرستا
به ساز قوم ِبرتر
تـُرکای باهنر تر
چرا می ذاریم تو باکو
پامونو تو پوست گردو؟
چرا تو ریاض یا قاهره
چرخ می خوریم با فرفره؟
اسیر ِ بهانه می شیم
آتیشو زبانه می شیم؟
بونهء زبون می گیریم
سراغ ِ دکون می گیریم؟
کسر میاریم ، کم می زنیم
از نژاد و خون دم می زنیم؟
خون تو همون خون منه
تو دلِ غزلخون منه
خون من و تو قاطیه
نژاد ، حرف نباتیه
این حرفا رو بریز دور
دلتو با من بکن جور
نخون سرود ِ الکی
دلتو با من بکن یکی
تا میهنو بسازیم
به خوشگلی ش بنازیم!ـ



□□□

اینا رو کی گفت ؟ میم ِ سحر
به شرط ِ کارد ، ببـُــرّ و ببَر ! ـ
اگه خوبه ، هدیهء دله
اگه بَده ، تمبر ِ باطله
پنجره رو بکن باز
مچاله کن و دور انداز


□□□

.............................................
م.سحر
پاریس ژانویهء 2009
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



درج مجدد یادداشت ذیر را که در مقدمهء نسخهء پیشین این شعرنیز آمده بود ، در اینجا بی مناسبت نمی یابم :ـ
یادداشت ناگزیر:ـ
حقیقت آن است من آذربایجان را مثل اصفهان و شیراز و کاشان دوست دارم و بیشتر و بهترین دوست های من آذری بوده اند و هستند. بنا بر این اگر حساسیتی در برخی نوشته های من نسبت به این منطقه دیده می شود دلیل عشق و علاقه ایست که به این بخش از کهن ترین و مهم ترین ناحیهء این سرزمین ، دارم.ـ
ازین رو همانقدر که با انسان های شریف و ایراندوست و چیز فهم این منطقه احساس برادری و نزدیکی دارم ، به همان اندازه از بد اندیشی ها و افکار نابخردانه ای که طی این شصت هفتاد سال به کوشش بیگانگان (روسیه تزاری [سفید یا سرخ] و ترکیهء آتاتورکی) رایج شده بیزارم و با دیدن و شنیدن این گونه تبلیغات غمگین می شوم و به زبان می آیم و آنچه را که در این باره می اندیشم با دوست و دشمن درمیان می گذارم.ـ
بر اساس همین احساس ـ که جز ملهم از میهن دوستی و ارادت و عشق به آذربایجان و مردم این استان نبوده ، سخنهایی گفته ام و مطالبی نوشته ام. ـ
یکی از آن مطالب پاسخی بود که در جواب تقر یرات و نظرات تند روانه و«ایران ستیزانهء» رضا براهنی، به نام « زبان فارسی ، باستان گرایی و هویت ایرانیان» نوشته و منتشر کرده ام.ـ
ظاهراً این مطلب که همراه با دوسه مقالهء دیگر در کتابی به نام «زبان فارسی و هویت ایرانیان » انتشار اینترنی یافت و مورد توجه و عنایت بسیاری از ایرانیان وطندوست واقع شد، بر بسیاری از دلباختگان مکتب باقروفی و پان ترکی خوش نیامده و کینهء آنان را برانگیخته است.ـ
از اینرو همواره شاهد پیام های پر از اهانت و اتهام و ناسزا ازسوی برخی هویت باختگان و خودفروختگانی بوده ام که خود را طرفدار استقلال آذربایجان می دانند و این بخش باشکوه از میهن ایرانیان را ارث پدر خود تصور می کنند و می پندارند که مردم این کشور، در خوابند و روزی اجازه خواهند داد که به نام تنوعات زبانی یا فرهنگی متصرفات تزاری کامل شود یا پان تورک های ترکیهء آتاتورکی با بلعیدن سر ایران آرزو های امپراطوری عثمانی را واقعیت بخشند.ـ
به هر حال تا آنجا که به من مربوط می شود و تا آنجا که از توانایی ناچیز قلم من برمی آید با افکار ضد ایرانی مبارزه خواهم کرد و از فحش و ناسزای احدی خم به ابرو نخواهم آورد . زیرا به قول دوست نازنینم دکتر غلامحسین ساعدی :ـ
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم
پس خیال ناسزا گویان اینتر نتی که صندوق پست الکترونیک ما را از رذالت و جهل خودشان پر می کنند تخت باشد. خشمی اگر در این گفته های من است مستقیماً متوجه بد اندیشان به ایران و بد سگالان به منافع تاریخی و ملی ایرانزمین است و کیست که در دوستداری و عشق ما به مردم آذری و بلوچ و کرد و لُر وباقی ایرانیان تردید کند؟ همین!
ـ
............................................................................................

۲۵ دی ۱۳۸۷

شاپور بختیار

این مرد نخست وزیر کشور ما شده بود و ما به او خیانت کردیم!ـ

سر او را با کارد آشپزخانه بریدند و ما هنوز پای منبر آخوندها برای صحرای کربلا گریه می کنیم. به راستی ما چه ملتی هستیم؟
آیا بار دیگر، روزی، روزگاری خواهد رسید که نظیر چنین مردی نخست وزیر یا رئیس جمهور کشور ما بشود؟
چه آرزو و چه رؤیای بزرگی شده است این تصور برای ایرانیانی که سی سال زیر سیطرهء توحش دینی وحاکمیت و سروری و خدایی ِ اوباش زیسته اند!!ـ
به سخنان شاپور بختیار انسان دموکرات ، بافرهنگ و شجاع و ایران دوستی که از سوی هموطنانش درک نشد ، در اینجــــا گوش بدهیم
.............................
و سپس آن «لــُر» را با این «لــُرهــا» در تصویر زیر مقایسه کنیم!ـ
آیا می دانیم فرق این دو گونه« لــُر» در کجا و درچیست؟
هروقت واقعاً فهمیدیم خواهیم توانست بار دیگر به داشتن نخست وزیری مثل شاپور بختیار ، امیدوار باشیم و اگر نفهمیدیم ، تا ابد وهمواره سرنوشت ما در دست کسانی خواهد بود که این آدمک های ساده دلِ شهر بروجرد را به این روز انداخته اند و مسخرهء جهانیان کرده اند.ـ
با کمال تأسف این عکس، به شکلی تراژیک و در عین حال مضحک ، گویای تصوری ست که حاکمان سی سالهء دینی ، از مردم ایران در ذهن جهانیان ایجاد کرده اند!ـ
این عکس مثل آینه ای تصویر ایرانیان را به شیوه ای ناراست و تمسخرانگیز در ذهن مردم جهان بازتاب می دهد و به روشنی ملت ایران را به کم عقلی و ساده لوحی متهم می کند و به اقوام ریشه دار و ایراندوستی همچون بختیاری های ایران و اهالی لرستان نیز اهانت روا می دارد.ـ
بد نیست که اندکی با تعمق بیشتر به آن دقیق شویم و ببینیم چه بلایی بر سر ما آورده اند!ـ
.......................................................

۲۴ دی ۱۳۸۷

برای قربانیان نوار غزه

توحّش ِ دینی با نام ِ الـلّه و یـهـــوَه
............................................................
.....................................................
نام الله و یَهوه نام ِخداست
لیک این هردو نام ، دام ِخداست
آن یکی خنجری ست در کف ِ کین
نام ِوحشت نهاده ، دولت دین
تا کِشد گِردِ ملتی دیوار
تاج ِشاهی نهاده بر دستار
ساز و برگ مَُدرن همدستش
تیغ در دست ِزنگی ِمستش
واندگر نام ِ یَهوَه را به یهود
وانهاده ست مثل ِآتش و دود
تا به نام ِ حکومت ِدینی
برکـَنـَد ریشهء فلسطینی
گر بپرسید: « کاین چه آئینی ست؟»ـ
راست گویم : توحش دینی ست!ـ
...................
..................................................................
م.سحر
پاریس ، 13 ژانویه 2009

۰۳ دی ۱۳۸۷

یک غزل

نگویمت که به گِردِ خطر نخواهم گشت
و گر بمیرم و از عشق برنخواهم گشت!ـ
هزار بار در اطرافِ هیچ گردیدم
بر این مُدوّر ِ باطل دگر نخواهم گشت!ـ
به گِردِ نقطه ، چو پرگار درنوشتم عُمر
بسی هَدر شدم ، اینک هَدر نخواهم گشت!ـ
در این میانه رفیقان رها کنید مرا
که صیدِ راه و اسیر ِ سفر نخواهم گشت!ـ
دلی ست بر کف و دریا روان و من با موج
چنان روان تر از اویم که تر نخواهم گشت!ـ
خبر کنید جهان را که ماهیان بُردند
مرا ، که گِردِ حریم ِ خبرنخواهم گشت!ـ
زخیر اگر کفنی گشت زیبِ پیکر ِ ما
خوشم که درخورِ تشریفِ شَر نخواهم گشت!ـ
شکسته بالی ام از آرزوی پرواز است
بگو مگرد؛ که بی بال و پر نخواهم گشت
عذابِ دربدَری مِ برم به بویهء آن
که در عذابِ دگر ، دربدر نخواهم گشت! ـ

م.سحر

13/8/2004
موناستیر[تونس]

۲۹ آذر ۱۳۸۷

شب یلدا و دیدار یک سرو بشکوه


سرو ابرکوه یزد ، کهنسال ترین درخت سرو جهان
.................................................

این تصویر را از سایت ایران نامه به امانت گرفته ام و

به پاس شرکت نمادین در جشن شب یلدا که قطعاً بسیاری از ایرانیان ،ـ

رغم عدو برگزار می کنند، روی این اوراق قرار می دهم

همراه با این بیت مشهور سعدی :ـ

به سروگفت کسی میوه ای نمی آری

جواب داد که آزادگان تهیدستند!ـ

و این بیت حافظ:ـ

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بند غم آزاد آمد!ـ

۲۸ آذر ۱۳۸۷

بره خوشبخت

بـــرّهء خــوشـبـخـت



نخستیـن بـرّه شبیـه سـازی شـدهء ایـرانی

امروز یکبار دیگر این ابیات را که حدود یک سال پیش با آن «برّهء خوشبخت » در میان گذاشته بودیم خواندیم و از گپ خودمان با
برهء خودمان اندکی خوشمان آمد. ـ
اینک هم به جهت یادآوری و اتمام حجت با آن برهء عزیز همکیش و هموطن و هم برای رویاندن دو سه برگ علف ِ لبخند روی لب های مساعد،ـ
همان گپ را در اینجا با همان برهء خوب و خوشگل و مامانی ، شاهکار علم و دین ، مجدد می کنیم تا چه پیش آید!ـ



ای بـــرّه قــرین ِ سرفــرازی شـــده ای

رشگ ِ بـَره گان ِ تُرک و تازی شده ای

زودا همــه احمـــدی نـــژادی گــردنـــد

جـایـی کـه در آن شبیـه سازی شده ای


ای بــرّه که بخت بــا تو همکاری کــرد

دانش مــََـدد آورد و خـــدا یــاری کـــرد

هم دنیــــایت بــــه اَحسَـن اُلاَدیــــان داد

هم آخـــرتِ تـــو را خـــریــداری کـرد


ای بـــرّه کـه بی مــام و پـدر جـان داری

شـکل ِ بَـــره و نـــژاد ِ انســـــان داری

خوشبختِ زمـان تویـی کـه همـدین ِمنـی

خوش بـاش که پـاسپـورت ِ ایـران داری


ای کــاش کسـی جــان ستــُرگت نخورد

بـا قیمــه پلو خُــرد و بــزرگت نخــورد

آخـونـدت اگـرخـورَد شــوی اهل ِبهشت

ازحق مـََددی طلب کـه گـُرگت نخــورد


ای بـــرّهء خــوش نـــژادِ ایــــران زاده

در سایــهء علم و فقــه و ایمــان زاده

صـد شُکـر که در آمدنت دست نـداشت

جـــزدکتــرِ مـــؤمنی مُسـلمــــان زاده


ای بـــرّه تــو اعجــــاز خـــدایی بــالله

شـــایستــهء مَــــروه و صفـــایی بــالله

هــرچنــــد غــریبــه ای در این آبـادی

نـــازِ قـَــدَمت کــــه آشنـــــایی بــــالله


ای برّه به کوه و دشت وهامون نروی

لیلی نشوی به خواب ِ مجنون نروی

روزی اگــرت قصــدِ علفــزاری بود

هُشـــدار کـه بی حجـاب بیرون نروی


ای بـرّه کســی جـُـز افتخــارت نکنـد

جُــز بَــه بَــه و آفــرین نثــارت نکند

هُشــدار کــه ازقـوچ ِ جوان بُگریزی

تــا حــاکم ِ شــرع سنگســارت نکنــد


م.سحر
ـ ..... پاریس 4.1.2008


۲۶ آذر ۱۳۸۷

ویژهء روحانی

ویـــــژهء روحــــانــی

طرح از «خاور» برای «قمار در محراب»ـ



حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد
اگر به مُلک همه عالمش بینباری !
ـ

ـ .........................................مولوی



خویش و «خودی» خوانی
خیل ِ اجیران را
ـ«غیرخودی» نامی
مردم ایران را

هستی یک ملت
مِجری و دالانت
طعمهء تاراجت
سفرهء تالانت

جور مُجابت را
ظلم ِ مُجازت را
پُر نکند ایران
حُفرهء آزت را

درکِ تو از ملت
تودهء «محجوران»ـ
همره چوپانان
گلّهء مقهوران

محکمهء عدلت
مطلق ِ بیدادی
غایتِ انصافت
نَصفتِ شدّادی

هردو جهان بینت
هرچه جهان بیند
«ویژهء روحانی »
رونق خوان بیند

هرچه خدا جوید
هرچه خدا بیند
رزق و نوا جوید
رزق و نوا بیند :ـ

هستی ِ ایرانی
تاوهء بریانی
بر طبقی رنگین
«ویژهء روحاانی»

ویژه تر از ویژه
خاصه تر از خاصه
کوزه تر از کوزه
کاسه تر از کاسه

پر نشود هرگز
هرچه بینباری
کوزه ز افزونی
کاسه زبسیاری

لطف ِ خدا گویی
حرص ِ مجسّم را
ارث ِ پدر دانی
کـُلّ دو عالم را

ویژهء روحانی
عرشی و لاهوتی
ویژهء روحانی
فرشی و ناسوتی

مطبخِ دنیــاوی
لقمهء ربــــاّنی
عـُرفی و ایمـانی
ویژهء روحانی ! ـ




پاریس ـ 1999




.......................................................


این شعر نیز بخشی ست از کتاب «قمار در محراب »که ده سال پیش نوشته و در پاریس انتشار یافته است.اگر می بینید که مضمون آن همچنان موضوع روز و مبتلابه ما ایرانیان است ،از آنروست که در ، همچنان بر همان پاشنه می گردد و همچنان عده ای نعلین پوش بر مقدرات و بر سرنوشت و نیک و بدِ ملت ایران حاکم اند بی آنکه به احدی از ابنای روزگار پاسخگو باشند و در برابر هیچ نیرویی خودرامسئول و مکلّف بدانند. آنان خود را نمایندهء خدا بر زمین می شمارند و به نام اوست که جان و مال و هست و نیست ایرانیان را در چنگال بی مسئولیتی و نادانی و عداوت و قساوت و آزمندی و قدرت طلبی و جهانخوارگی خود می فشارند و تا زمانی که «دورگردون برمراد آنان» خواهد گشت ، ایرانیان روز خوش نخواهند دید . حتی کسانی که به جهالت پروری حُکـّام ، تن سپرده و سر در آخور حقارت آنان دارند نیز آخر و عاقبت خوشی نخواهند داشت اگرچه اکنون به عالاف و علوفِ تحقیر آمیزی که ازآنان دریافت می کنند دلخوشند و نشخوار این جیفهء خون آلود به مذاقشان سازگار می نماید!ـ




::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


برای چاپ این مطلب به صورت «پی.دی.اف» میتوانید



ازاین نشانی استفاده کنید

۲۵ آذر ۱۳۸۷

آه ، ای صدای زندانی


آه،ای صدای زندانی
بــه یــــاد بهـنـــام زارع


آه ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها
آیا شکوه یأس ِ تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟

فروغ فرخزاد

این نوجوان ایرانی را ملایان به نام عدالت کشتند.ـ
شما که هنوز قلبی در میان سینه هاتان می تپد.ـ
شما که روزی ، دلی براحوال ِ نوع انسان سوزانده اید
شما که بنی آدم را اعضای یک پیکر می دانستید
به آخرین صدای این نوجوان شیرازی
که به لهجهء حافظ از شما دادخواهی می کند گوش فرادهید!ـ
میگوید: آیا کسی هست که به فریاد من برسد؟
در کربلا نیست! ـ
سه سال است که در زندان عادل آبادِ شیراز (عجب اسمی ! ) در بند است ـ
آخرین لحظه های زندگانی کوتاه و سرشار از غم و رنج اوست .ـ
حسین نیست ! بهنام است!ـ
به شمر نمی گوید! به یزید نمی گوید! به شما می گوید!ـ
می گوید:ـ
هَل مَن ناصر و یَنصُرنی
آیا کسی هست که مرا یاری کند
صدای او را بشنوید که در عمق چاه بیخبری و بی رگی
و بی اعتنایی ِ هم وطنانش گم شد.ـ

نترسید ! به این نشانی اشاره کنید و صدای او رابشنوید
..................................................................................

این دو بیت و این مطلب را هم یک سال پیش از قتلِ این نوجوان
روی این اوراق قرار داده بودم .ـ
اگر خواستید نگاهی به آن بیندازید:ـ

۲۴ آذر ۱۳۸۷

ارحام هم رخت بربست

در خبر های امروز بود که ارحام صدر نیز چشم بر این جهان غمگین فروبست.ـ

ارحام صدر یک هنرپیشهء (کمدین)مادر زادبود . ـ
استعداد خارق العادهء این هنرمند خودساختهء اصفهانی و توانایی های او
در بدیهه سازی های صحنه ای که به لهجهء نمکین و زیبای مردم اصفهان درهم می آمیخت ،ـ
از وی بازیگری استثنایی ساخته بود.ـ
شخصیت مردمی و انسان دوست و روحیهء تیز انتقادی و بذله پرداز وی نیز
هنر او را ویژگی و لطف و اصالت خاص می بخشید.ـ
ارحام ، مرد صحنه و طنز و بذله پردازی و نقد اجتماعی بود
و فرهنگ اهل اصفهان سخت به او مدیون است.ـ
حیف از اصفهان که از وجود نازنینی چون ارحام صدرحالی مانده است.ـ
یک لاخ موی این بازیگر صحنهء نمایش
به هزار ملا و فقیه و مرشد و آیت الله مقدس نما شرف دارد.ـ

یادت خوش مرد بزرگ صحنه های اصفهان
یادت خوش ارحام صدر زیبا ترین شهر ما
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این چند بیت را هم امروز 16 دسامبر، در سایتی دیدم که شاعری از اصفهان در غم رفتن ارحام صدر سروده است:ـ
خیمه شادی، زلال خنده مُرد / زنده رود زندگی پاینده مُرد
اصفهان لبخند را از یاد بُرد / خرمن گلخنده ها را باد بُرد
بازی پایندگی پایان گرفت / مرگ، پشت پرده رنگ جان گرفت
پرده آخر تماشایی نبود / در تماشاخانه زیبایی نبود
مهربانی داستان برچید و رفت / شادمانی صحنه را بوسید و رفت
...
قصه تلخ مرا فرجام نیست / خنده می جویم ولی ارحام نیست

ـ.... .... خسرو احتشامی
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
چند قطعه کوتاه از نمایش حای ارحام صدر را در اینجا می توان دید

۲۱ آذر ۱۳۸۷

خورشیده بیاد

خــــــورشــیـــــــده بـیـــــاد

طرح : م.سحر

............................................................................................................................

این شعرواره را که من از سر تفنن در سال 1358 نوشته بوده ام
چندی پیش در میان کاغذپاره های قدیمی پیدا کردم.ـ
قصد انتشار نداشتم ، اما وقتی آن را برای بچه ها خواندم
ودیدم که فهمیدند و شوق و ذوق آنها برانگیخته شد
فکر کردم بدنیست که آن را روی این صفحات قراربدهم.ـ
ممکن است بچه های دیگری هم از شنیدن یا خواندن آن خوششان بیاید

پشت شیشه ها
ابر اومد بالا
زد به آسمون
پرچم سیا

پشت پنجره
زد رنگ کبود
کوه ها رو گرفت
توده های دود

ــ چرا تاریکه
هوا دوباره؟
این ابر سیا
مگه بیکاره؟

که می شه درشت
توی آسمون
خورشید ما رو
می کنه زندون

من دلم می خواد
آفتابی باشه
سقف ِ آسمون ها
آبی باشه

نه که اینجوری
روزو تارکنه
دل آدمو
غصه دار کنه

به خودم می گم
خوبه که بیرون
گشتی بزنم
توی خیابون

اما توی این
فکرای زیاد
خاطره ها مو
میارم به یاد

خاطرات بد
خاطرات خوب
رد می شن مثل
آب توی جوب

از جلو چش
از پیش نظر
میان و آروم
می کنن گذر


یکیشون می گه:ـ
ــ ببینم راسی
خوب یادت میاد؟
منو میشناسی؟

ــ خوب یادم میاد
آره میدونم
از توی چشا ت
تورو می خونم

اونجا که ماها
خندون و راضی
روی سبزه ها
می کردیم بازی

از سالای پیش
ما جدا شدم
حالا باز باهم
آشنا شدیم

روی سبزه ها
تو دشت و دمن
شدی خاطره
تو برای من

***

هوا تاریکه
پشت ِ پنجره
من میام بیرون
از تو خاطره

با خودم میگم
خوبه که حالا
دیوونه بشن
ابرای سیا

رعد بکنه
دَرَق و دُورُوم
بارونای تند
بریزه رو بوم

شُرشُر ناودون
برسه به گوش
باغ و کوه و دشت
بره زیر دوش

چشمه بجوشه
غنچه وابشه
ژاله با گیاه
آشنا بشه

تا پرنده ها
خونه بسازن
واس جوجه ها
لونه بسازن


خورشیده بیاد
توی آسمون
گرماشو بده
به این و به اون



ابرا گم بشن
تو هجوم باد
خورشیده بیاد
خورشیده بیاد




م.سحر
پاریس 1358

۱۹ آذر ۱۳۸۷

یک غزل دیگر


........................................................

شب است و باز دلم بهر ِ دیدنت تنگ است
دقیقه ای که تو دوری هزار فرسنگ است!ـ
ندانمت زکجایی و کیست در نگهت
جُز اینقدر که صدای دلَت خوش آهنگ است!ـ
سبوی مِهر به دست است و خانه پُشتِ سراب
نگاه دار که بازیچهء زمان سنگ است
به جانِ دوست که از روزگارِ رنگ آمیز
نصیبِ ماست وجودی که خالی از رنگ است.ـ
گناهِ گوهرِ ما نیست در گذرگَه عُمر
جز آن که بندهء آزادگی و فرهنگ است!ـ
تو آفتابی و ما با تو از درِ صُلحیم
اگرچه با شبِ دیرنده مان سرِ جنگ است!ـ
بتاب ، آینه واری ، که با زمانه مرا
وجودِ گم شده ای در غُبار و در زنگ است.ـ
بر آسمانِ خدایان نظر مدار ای دل
که جُز به مَعبدِ عشق، آنچه هست نیرنگ است!ـ

......................
......................
م.سحر

17/8/2004
موناستیر[تونس]ـ

۱۶ آذر ۱۳۸۷

دوبیتی های حاج ابوالعَلَم...ـ



دوبیتی های امام اُلحَرَمَین،حجةاُلحق،آمرِباالعِفاف
..............
و ناهی عن الفحشاء
..............
حضرتِ حاج شیخ ابوالعَلـَم ِ قلعه داری
.....................................................................
........................................................

طرح از خاور برای «گفتمان الرجال»ـ
.........................................................
مو آن روحانی ِ لاف وگزافُم
که تقوا خُفته در زیرِ لحافُم
برای حفظِ اخلاق است و عفّت
که صاحب منصبِ خانه ی عفافُم !ـ

برای حفظِ دین ، بُن می فروشُم
زیک من تا به دَه تُن می فروشُم
مو آن روحانی ِ قلعه ی عِفافُم
که قبل از وعظ، «جـِِیتون» می فروشُم!ـ

مو باج از بازوی ضربی گرفتُم
خراج از کافرِ حربی گرفتُم
عفافِ شرق و پااندازی ِ غرب
ز «لاشرقیّ و لا غربی» گرفتُم !ـ

زبهرِ بیع ِ همسر یا رفیقه
خدا فرمود:«هذا امرِ صیغه !»ـ
بخوانُم خُطبه ای پانصد دُلاری
برای چار زن ، در یک دقیقه !ـ


بهار2004

۱۰ آذر ۱۳۸۷

باقر پرهام درباره شعر م.سحر

گوشه ای از مقالهء پرهام در باره «قمار در محراب » نوشتهء م.سحر



طرح از خاور
................................................................................

... شاعر ما[م.سحر] نه تنها در جادادنِ مفاهيم و مضامين ِنو در قالبي کهن موفق بوده، بلکه واژگانِ شعري او، با همه کوششي که آگاهانه براي پرداختن به مسائلِ روز کرده است، از رسايي، و سلاست و زيبايي هميشگيِ زبان شعر فارسي به حد کافي برخوردارند: م. سحر اگرچه در گوشه اي از جنوب شرقي پاريس و در غربت و عزلت زندگي مي کند، اما زبان او نشان مي دهد که گويي او هم چنان در کوچه باغ هاي اصفهان و شيراز و تجريش و خراسان راه مي رود و به همان گفتار زنده و پرتواني که سعدي و حافظ و مولوي و فردوسي و اخوان ثالث و شاملو درآثار خود بدان سخن گفته اند سخن مي گويد، نه چيز من در آورديِ نامفهومي که در بسياري از آثار شعر و نثر در ادبيات درون و برون مرزي کنوني مي بينيم.

.....

اثرِ ارزشمندِ م. سحر فرصتي فراهم کرد تا ما خطاب به اين دسته از «ادبيات برون مرزي» نمونه اي نشان بدهيم که حسابِ "مفتي" و "قاضي شرع" دنيا دوست رابه زباني فخيم و زيبا مي رسد ولي حرکت ارزش هايي را که بخشي عميق از ساختمانِ وجودي ما را تشکيل مي دهند، به جاي خودنگاه مي دارد. اين کارنيازمند دل بستن به مطالعه عميق آثارِ فرهنگِ سنتي ما و زندگي با آنهاست. و چنين دلبستگي و مطالعه اي است که مي تواند مايه اعتلاء کار و آثارِکساني شود که ذوق و استعدادي در خلاقيت هنري و فکري درخود مي بينند.
....

عقل اگر بخواهدروشنگر و کارسازباشد، بايد ذاتِ خودرافراموش نکند، يعني بايد فراموش نکند که عقلي تاريخي است. تحولي که در کار م. سحر مي بينيم حکايت از اين دارد که تاملِ عقلِ ايراني، در گوهرِ تاريخيِ خويش، اگرچه به کندي ولي سرانجام آغاز شده است. اکنون ديگر شاعر به روشني مي بيند که همه فتنه ها ازاستبداد و فقدانِ آزاديِ اجتماعي، و جداييِ حکومت از مردم بر مي خيزد که حکايتِ هميشه تاريخ، بويژه تاريخ ما بوده. دراين ميان مجريان و عاملان اند که چهره عوض مي کنند. اين بار اگرچه همه چيز به نام خدا انجام مي شود، اما حالا ديگر همه مي دانندکه خدا درقالبِ پوسيده اين ته مانده قرون نمي گنجد:
......................................................................................


برای خواندن اصل مقاله که در نشریه ایران نامه انتشار یافته به اینجا اشاره کنید



۰۷ آذر ۱۳۸۷

نیست که نیست


طرح از: م.سحر



به حضور تو دری نیست که نیست
وز تو ما را خبری نیست که نیست
ازسکوت تو غمی هست که هست
به خیالت سفری نیست که نیست !ـ
زین سخنهاکه روانند به موج
با وجود دگری نیست که نیست
به جز از دوستی و مهر ولی
جان ما را هنری نیست که نیست !ـ
هله تا بشکند این خامُشی ات 
به تو ما را نظری نیست که نیست!ـ 
دست ما دور ز نخلی که تویی
هست و عمر هدری نیست که نیست !ـ


م.سحر



پاریس ، 17.11.2008

۰۳ آذر ۱۳۸۷

سخنی با ساعدی



ســخـــنـــــی بــــا ســــــاعـــــــدی





بعد از ظهر روز 22 نوامبر جمعی از ایرانیان اهل فرهنگ و هنر طبق روال هر ساله در پرلاشز بر مزار دکتر غلامحسین ساعدی گرد آمدند و یاد او را گرامی داشتند.ـ



در این مراسم م.سحر سخنانی در باره ساعدی گفت و صدرالدین زاهد بازیگر تئاتر قطعه ای از واهمه های بی نام و نشان نوشتهء دکتر ساعدی را بازخوانی کرد.ـ



متن سخنان م.سحر را می توانید در همینجا بخوانید : ـ


تصاویر مربوط به این مراسم را می توان در نشریهء عصر نو از اینجا مشاهده کرد

نیز می توانید گزارش این مراسم را در رادیو زمانه ازهمینجا ببینید وفایل صوتی آن را بشنوید

عکس از مریم

دوستان از من خواستند که در اینجا، به مناسبتی که برای آن گرد آمده ایم ، چند کلمه ای بگویم .ـ
همواره سخن گفتن در چنین موقعیت هایی را دشوار یافته ام . امروز هم چند جمله ای به کوتاهی خواهم گفت و شعری راخواهم خواند که به یاد ساعدی در دهمین سالگرد درگذشت وی نوشته بودم. اگرچه بسیاری دوستان شنیده یا خوانده اند ، اما به هرحال احساس مرا بهتر از سخنانی که اکنون خواهم گفت بیان می دارد.ـ
اگر اجازه بدهید روی سخن با خود وی خواهم داشت :ـ
ساعدی جان
یکبار دیگر به یاد تو در سالروز واپسین سفرت در اینجا ـ در پرله شز ـ گرد هم آمده ایم.ـ
و این بیست و سومین بار است و بیست و سه سال، عمری ست نزدیک به یک ربع قرن.ـ
آن کودکان ایرانی که در آن سال به دنیا آمده اند ، اکنون در دوران جوانی خویشند و آنان که همچون تو در میانسالی بودند ، سرآغاز یا اواسط روزگار پیری خود را تجربه می کنند .ـ
آن بیست و سه سالگان ، چنانچه اهل ادبیات و هنر و فرهنگ باشند و چنانچه به نوعی با کتاب و دوات و قلم یا با فیلم یا صحنهء نمایش سر و کاری داشته باشند، و به هرحال از جوانانی بوده باشند که غدر روزگار تا کنون آرزوی آزادی و عدالت و حقوق انسانی را دروجود آنان به خاکستر مبدل نکرده بوده است ، باری همهء این جوانان ، در هرکجای این جهان کوچک شده که پراکنده شده باشند ، نام ساعدی راشنیده اند و حتی اگر اثری نیز از وی ندیده یا نخوانده بوده باشند ، به هرحال از او به نیکی یاد می کنند و نام او را بزرگ می دارند.ـ
ما دوستان و دوستداران تو که در پاریس سکونت داریم ، طبق روال هرساله دراینجا گرد هم می آئیم و تا در این شهر مقیمیم و تا زنده ایم ، این دیدار سالیانه را مکرر خواهیم کرد زیرا می دانیم که بسیاری از این جوانان، همراه با بسیاران دیگری از اهل قلم و فرهنگ ، در این تجدید دیدار با ما همدل همراهند و حضور ما در این مکان ، در همین خیابان کوچک مشرف به قطعهء هشتاد و پنج در بیست ، سی متری مزار صادق هدایت به گونه ای نمادین حضور آنها نیز هست ، چرا که :ـ
دکتر غلامحسین ساعدی در فرصت کوتاه 49 ساله ای که یافت با زندگی اش و با آثاری که برجا نهاد ، نشان داده است که :ـ
دلش همواره برای سعادت و آزادی نوع انسان و به ویژه برای هموطنانش می طپید
ساعدی ــ گذشته از جایگاه والایش در داستان و رمان معاصرــ نشان داد که اگر نمایشنامه نویسی جدید و تئاتر مدرن در ایران بنیه ای یافت ، او یکی از ستون ها و بنیاد های آن بود.ـ
اگر فیلمی ساخته شد که در سینمای ا یران تحولی ایجاد کرد ، ساعدی داستان نویس و یکی از مهمترین فیلمنامه نویسان این سینما بود!ـ
اگر مونوگرافی یا تک نگاری و نوشته ای در زمینهء مردم شناسی ، برای آشنایی ایرانیان با ویژگی های فرهنگی و اقلیمی مردم نواحی پرت افتادهء سرزمین ما در ایران رایج شد ، بازهم ساعدی از پایه ریزان و آغازگران این راه بود.ـ
وسرانجام ، اگر برای دفاع از آزادی بیان و قلم کوششی صورت گرفت و اعتراضی شد ، ساعدی از رسا ترین صداهای روزگار خود بود.ـ
ما در سال 1986 جسم تو را در این خاک به ودیعت نهادیم اما گوهر وجودی تو درمیان ما و با ما همراه است.ـ
در این روزگار بد که بوی بهبودی از اوضاع جهان به مشام نمی رسد ، یاد تو و روش تو هم در شیوهء زیستن و هم در آفرینش هنری و ادبی و فرهنگی برای بسیاری از ما آموزنده و نیروبخش است و همچنان برای بسیاری از جوانان آموزنده و نیروبخش خواهد بود.ـ
اگرچه اضطرابات و دغدغه های انسانی تو در این سالهای سیاه ، نزد بسیاری از مدعیان جامعه روشنفکری و فرهنگی رنگ باخته می نمایند و با نهایت تأسف در ظاهر امر به مذهب منسوخ پیوسته اند ، با اینهمه یاد آوری این اضطرابات تو و دلنگرانی های تو ــ به ویژه در این روزهای نه چندان سپید ــ امید بخش دلها و انگیزانندهء بسیاری از جان های جوان تواند بود.ـ
زیرا همواره سخنت این بود که :« یاران دست روی دست نگذاریم.ـ
باید این وطن سوخته را از نو بسازیم
تبعیدیان این نظام سرکوبگر توتالیتر باید جهانیان را از بیدادی که بر مردم ایران می رود بیاگاهانند و هنر و فرهنگ اصیل ترین و مشروع ترین و غرور انگیز ترین دستمایه ای ست که ما را در این مسیر یاری خواهد کرد.ـ
همواره می گفتی و از زبان رازی می گفتی که « آن که فرهنگ نورزد به چه ارزد؟»
و از ایرانیان می خواستی که فرهنگ بورزند . و هموار خاری در چشم فرهنگ ستیزان و خرافه گستران حاکم بر ایران باشند.ـ
از مهاجران دوران صفوی سخن می گفتی و مکتب اکبر شاه را در هندوستان به یاد شاعران و نقاشان و هنرمندان می آوردی!ـ
از اهل قلم و هنر یونان در دوران استبداد سرهنگان سخن می گفتی و از ایرانیان می خواستی که صدای انسانیت و آزادی خواهی خود و ملت خود را که آرام آرام مغلوب تحجر دینی و ستمگری های بی حد و مرز ملایان می شد ، به گوش بشریت آزاد و وجدان های بیدار جهان برسانند.ـ
این ها آرزو های والای تو بودند هنگامی در ساعت پنج صبح در طبقهء چهارم بیمارستان سنت آنتوان در پاریس دوازدهم قلبت از طپش ایستاد.ـ
می خواستم همین امروز به تو بگویم که بسیاری از این جوانان بیست و سه چهار ساله همراه با بسیاران دیگری در سنین بالا تر یا پایین تر ، آرزو ها و دغدغه ها و نگرانی های تو را آرزوی ها و دغدغه های خود می دانند و هرگز آنها را از خاطر خود نخواهند زدود، زیرا روزگار سیاه همان است که بود و در های دوران در میهن ما همچنان برهمان پاشنه ء جهل و خرافه و استبداد و بیداد دینی می چرخند و همچنان جامعه ایران و ملت ایران گرفتار همان خفت و خواری ست که بود!ـ
و تا روزی که روال زمانه بر این منوال خواهد بود ، جهان ما و جامعه ما از روح پایداری طلب و از وجدان بیدار نویسنده ای و هنرمندی و انسانی که تو بودی الهام خواهد گرفت و بدینگونه در تک تک انسان هایی که دل در گرو آدمیت و آزادی و حقوق بشر دارند تداوم خواهی یافت. ـ
ازین رو ، در این بیست و سومین سال واپسین سفرت و ازسوی دوستان و دوستداران تو و از زبان حافظ با تو می گویم : ساعدی جان « حقهء مهر بر آن مُهر و نشان است که بود!»ـ

م.سحر
پاریس 22.11.2008







برای غلامحسین ساعدی
و به یاد ِ او در دهمین سال «هجرتِ فرجام»

قلمی بود و پهلوانی بود

جز به میدان کارزار نبود

پنجه در پنجه با سیاهی داشت

ظلمت از وی به زینهار نبود

روزگارش حریف ِمیدان بود

روزگاری که روزگار نبود

موج اگر بود ، مردِ دریا بود

ورطه گر بود ، برکنار نبود

کشتی اش کار و بادبانش عشق

ناخدا بود و جز به کار نبود

عاشقی بود و در سراچهء دوست

پرسه پرداز و رهگذار نبود

دردمندی ، شفاگری پر شور

زان طبیبان پُرشمار نبود

سر ز هر سو به زندگی می زد

رهروِ مرگِ نابکار نبود

راه زی گاهواره می پیمود

زائر تربت و مزار نبود

وطنش خاک و مذهبش انسان

باورش جز بر این مدار نبود

سوی آفاق ِ دور می نگریست

نظرش بسته در حصار نبود

مِهرِ ایران که شعله در وی داشت

حسرت آلودِ فخر و عار نبود

چشم زی روزگارِ نامده داشت

نوحه ساز پریر و پار نبود

آرزوهای جانِ شیفته اش

جز بر آینده استوار نبود

شهر ِ بیدار ی آرزویش بود

ناکجایی که شهرِ دار نبود

کاخ ِ فرهنگ بود رؤیایش

نقشِ او جز بر این نگار نبود

غمِ فردای مردمی آگاه

بر دلش غیر از این هوار نبود

گرچه با هیزم زمستان سوخت


جز در اندیشهء بهار نبود

غربتی بود و غمگساری بود

غربتی هست و غمگسار نبود .ـ

۰۲ آذر ۱۳۸۷

با واژه ها

نامه ای برای واژه ها



ای واژه هاکه بال کشیدید

آیا به شهر او نرسیدید؟

آیا به بام او ننشستید؟

روی لبان او ندمیدید؟

گم شد به ره نشان شمایان؟

یک آشنا به راه ندیدید؟

صد خوشهء سلام به منقار

بردید و پاسخی نشنیدید؟

بهر دلی که پیش ِ شما بود

برگِ محبتی نخریدید؟

چشمی نگفت روز شما خوش؟

بر ساحلِ غمی نچمیدید؟

با موج ها به صخره نرفتید؟

وز بیم ِسنگ ها نرمیدید؟

آن خرمن که بود که گل بود؟

وز شاخهءچه بود که چیدید؟

ای واژه های گم شده در راه

پیش کدام دیده پدیدید؟

م.سحر
19.11.2008 پاریس ـ

۲۸ آبان ۱۳۸۷

درخت

درخت


سرانجام نوبت به درخت ها هم رسید
بر اساس گزارش مطبوعات،حکومت گران جمکرانی،خرافه ستیز شدند و به درخت های کهنسال ایران یورش آوردند
این چند سطر نتیجهء شنیدن این خبر و سخنی ست با درخت

..........................................................................................

..............................................................
درختا به ضربِ تبر می زنندت


بر آن پیکر نامور می زنندت


گناهت همان ریشهء توست درخاک


ازین رو به ساق و کمر می زنندت


ترا جُرم ، سرسبزی و پایداری ست


کزین گونه بیدادگر می زنندت


ترا سر، دلیرانه زی سرفرازی ست


چنین برتن از بیم ِ سر می زنندت


بسا سالیان رفت ازین سربلندی


حسد می بَرندت، نظرمی زنندت


بوَد کیفرِ رشد و جُرم ِجوانی


چنین گر به پیرانه سر می زنندت


درختی و جان داری و ریشه داری


شریران به شمشیرِ شَر میزنندت


گناهِ تو بُرنایی و سایه بخشی ست


که برپیکرِ سایه ور می زنندت


نگاه تو زی اوج و زی روشنایی ست


حضیض آوران زین هنر می زنندت


پلید آستینان تبر می نهندت


مُغاک آشیانان ، شرر می زنندت


حقیران ِدهرند پیش ِ وجودت


زکین شعله بر خشگ و تر می زنندت


براومند بوده ست جان تو زینروی


سترون وجودان به بر می زنندت


وجودت نمادی ست گویای رویش


عدم سایگان زین حذر می زنندت


حضور تو معنای خورشید خواهی ست


که ا ین، شب پرستان تبر می زنندت


ترا تهمت آورده اند از خُرافات


مُریدان به فتوای خر می زنندت


چو ابنای چاهند وفرزند ظلمت


پی ِ حفرِ چاهی دگر می زنندت !ـ


م.سحر

پاریس، 17.11.2008

۲۶ آبان ۱۳۸۷

دوبیتی های ابوالمؤبد...ـ

طرح از م.سحر



دوبیتی های جنابِ ابوالمؤبد، المُستعفی عن الیسار

مو که در کاسبی تکنیک دارُم
برای ماست بُردن خیک دارُم
قُماشِ نوبری از کیشِ زرتُشت
برای ملّتِ تاجیک دارُم

اوِستا خواندهء ایرانی یُم مو!ـ
گَهی زرتُشت و گاهی مانی یُم مو!ـ
به حقّ ِ حضرتِ امشاسپندان
خریدارِ بُتِ نادانی یُم مو !ـ

زدنیا دیدن و دانش خریدن
ندیدُم غیرِ رؤیا پروریدن
که اکنون روی شاخ و برگِ تاریخ
نشستَستُم به قصدِ بُن بُریدن !ـ

ز دوران ، سالیان در پُشت دارُم
کلیدِ آرزو در مُشت دارُم
ز مأکولاتِ اسلامی ملولُم
هوای سُفرهء زرتُشت دارُم

گَهی فلاح ِ کاهو و هویجُم
گَهی در پشتِ اُسطُرلاب و زیجُم
مُنجّم باشی ِ ایّام ِ آتی
به عهدِ رفتهء ایرانویجُم !ـ

مو چشمُم از فرنگی زاغ تر بی
خرُم از قبرسی قبراق تر بی
به هر معبد شدُم ، آن کاسه بودُم
که از آش ِ درونش داغ تر بی !ـ

از اکنون تا به ایرانشهرِ آمال
پُلی بستُم هزار و چارصد سال
ولی بالا ندونُم رفت ، زیرا
کنارِ پُل، خرُم افتاده در چال !ـ

خلل در کارُم از معمارِ کُل بی
بهشتُم آن ورِ چینوت پُل بی
از آتشبارِ دوزخ چون گُریزُم
که ره دشوار و شیطان پُشتِ رُل بی !ـ

م.سحر
2004بهار


این ابیات نزدیک به پنج سال پیش سروده شده و بخشی ست از منظومهء «گفتمان الرجال » و متأثر از برخی دکانداری های سیاسی ست که از مدتهاپیش زیر نام زرتشت گرایی و ایران باستان دوستی ظهور یافته است. ـ
نیش طنز این ابیات متوجه چنین افرادی ست که غالبا از قلمرو های فکری دیگری می آیند و سواد درست و حسابی هم در زمینهء گذشتهء پیش از اسلامی ایران ندارند و ادیان و آئین ها و اسطوره های ایرانی راهم نمی شناسند زیرا وجود گرایشات اعتقادی جدید در آنان ناشی از برخی سرخوردگی های سیاسی و اجتماعی پیشین آنان بوده است .ـ
اما به همان گونه که آخوند ها اسلام و تاریخ و فرهنگ و تمدن دورهء اسلامی را وسیله و بهانهء ترویج اسلامیزم سیاسی و بنیاد گرایی دینی کردند و ایران رابه لجنزار یک ایدئولوژی استبداد گرای ضد ایرانی بدل ساختند آنها نیز می کوشند تا از فرهنگ و زبان و تاریخ گذشتهء پیش از اسلامی ایران یک شبه ایدئولوژی بسازند و گونه ای بنیاد گرایی را به نام تاریخ و فرهنگ پیش از اسلام ترویج کنند.ـ
من برای تاریخ گذشته ایران بسیار احترام و ارزش قائلم و سرچشمه و خاستگاه هویت فرهنگی و ویژگی های ملی و قومی و زبانی و ادبی و دینی ایرانیان را در همین تاریخ دور و دراز و پر آب چشم ، و گهگاه درخشان و غرور آمیز می دانم.ـ
ازاین رو برای محققان و زبان شناسان و مورخان راستین ایران که از صد و پنجاه سال پیش به این سو همراه یا در کنار دانشمندان وباستانشناسان و زبان شناسان و ایران شناسان بزرگ غربی در کشف راز و رمز فرهنگ و تمدن و زیست بوم و زیست باور های نیاکان ما تلاش می کنند ارزش و احترام فراوان قائلم.ـ
قدر و ارزش کوشش های بزرگانی چون آخوند زاده ، میرزا آقاخان کرمانی ، پیرنیا ، اقبال ،احمد کسروی ، ملک الشعرا بهار، پورداوود ،محمد معین ، صادق هدایت ،ذبیح بهروز ، محمد مقدم ، صادق کیا ، بهرام فره وشی ،عبدالحسین زرین کوب ، مهرداد بهار ، احمد تفضلی ـ (که قربانی اسلامیسم سیاسی حاکم شد)ـ ، ژاله آموزگار، جلیل دوستخواه و بسیاران دیگر را می دانم و آنها را رهروان اندیشه و اثر حکیم طوس می شمارم ، که قوام و دوام ملی و فرهنگی و زبانی کشورما ایران به آنان مدیون است و معتقدم که اگر اینها نبودند( نباشند) ملایان جاهل ، کشور ما ایران و تاریخ چندین هزار سالهء آن را به نام اسلام و اسلامیسم پشت قبالهء عرب ها می انداختند(می اندازند) و لقمهء چپ آنان می کردند(می کنند) . ــ
من معتقدم کسانی که تاریخ ایران را درتمامیت آن برنمی تابند و تصور می کنند که ایران از فتح قادسیه آغاز شده و جز به عناصر عربی و اسلامی در این کشور عنایتی ندارند و حتی با دوران پیش از اسلامی ایران علناً دشمنی می ورزند، در واقع دشمنان ایران اند و از بیگانگان هم بد ترند زیرا با ماسک و صورتک خودی و ایرانی و دوست به میدان آمده اند و تبر برداشته اند و به ریشهء ایرانیت می زنند. ازین رو خمینیسمی را که با نام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه بر ایران امروز حاکم است بدترین و غدّار ترین دشمن تاریخی ایران می دانم. ــ
این اعتقاد من است، اما با این دکانهای سیاسی که با نام زرتشت دوستی نا آگاهانه و اسلام ستیزی بی مایه و کینه ورزانه و تهی از بینش درست فکری و فرهنگی رایج شده است نیز میانه ای ندارم.ـ
بنا بر این تکرار می کنم که این طنز تنها متوجه کسانی ست که نه اسلام ستیزی شان بر دانش و آگاهی عمیقی مبتنی ست و نه زرتشت گرایی آنها از اصالت و اطلاع و بنیاد محکمی برخوردار است.ـ
خلاصه کنم : به نظر من طرح ایده هایی از نوع بازگشت به ایران قبل از اسلامی همانقدر خام طبعانه و در صورتی که صادقانه مطرح شود ، ساده لوحانه است که عقاید افراطیون اسلامیسم سیاسی . یعنی آنهایی که تصور می کردند و همچنان تصور می کنند که پی افکندن جامعه و جهانی از نوع «مدینةالنبی» و دولت صدر اسلامی در قرن بیست و یکم میلادی امکان پذیر است!ـ
البته نیک دیده ایم و می دانیم که این گروه به قیمت نابودی ایران و چندین نسل از فرزندان این سرزمین ، کشور ما را به آزمایشگاهی بدل ساختند و بیش از ربع قرنی ست که خاک سیاه بر سر ایران و ایرانی بیخته و ملت ما را به روز سیاه نشانده اند!ـ و از این بدتر چشم بینا و وجدان شرمسار از بسیاری از ایرانیان واستده اند به طرزی که همین چند کلمه ای اکنون می خوانید به نظر آنها تندروی و غیرواقع جلوه می کند و نمی دانند که وجودشان به جزیی از نظامی بدل شده است که به حقیقتی جز حفظ منافع حقیر خویش معتقد نیست ! و به حق می باید گفت که :ـ
وا انسانا و واایرانا !!ـ

۲۳ آبان ۱۳۸۷

عتیق رحیمی

مربوط به دیدار وگفتگو باعتیق رحیمی

برای بزرگ کردن آفیش روی آن اشاره کنید

...........................................................................................................


سه چهار روزی به علت مشکل فنی دسترسی به این اوراق مقدور نبود، اکنون که مشکل رفع شده است ،
فرصت را غنیمت می شمارم و نحستین سخنی که دارم ،ابراز شادمانی فراوان از خبری ست که در روز دوشنبه انتشار یافت . خبری که ازموفقیت دوست نویسنده وهنرمند ما عتیق رحیمی در کسب جایزهء ادبی گنکور سخن می گفت.ـ



باید گفت که این نخستین بار است که یک نویسندهء فارسی زبان به چنین توفیقی دست می یابد.ـ
ازاین رو موفقیت نویسنده و سینماگرهنرمند عتیق رحیمی را صمیمانه به او و به اهل فرهنگ و ادب در افغانستان و همچنین به همهء دوستداران ادبیات فارسی تبریک می گویم و از صمیم قلب خوشحالم که مهم ترین جایزهء ادبی کشور فرانسه در سال جاری نصیب این نویسندهء هم زبان و هم فرهنگ افغانستانی ما شده است. ـ
برای عتیق جان رحیمی آرزوی موفقیت های هردم افزون تری دارم.ـ



م.سحر





۱۵ آبان ۱۳۸۷

یک غزل

چنین که از تو دو دریاست در میان تا من
به تخته بند ِ محبّت چه کرده ای با من؟
به دستبُرد ِ رُبایشگر ِ کدامین سِحر
ز دوری ِ تو ام اینگونه ناشکیبا من؟
چنان ضمیرِ من آکندهء خیال ِ تو گشت
که از خیالِ تو آکنده ام سراپا من !ـ
مگر به کوی ِ دلم خانه کرده ای که مُدام
تو را به خلوتِ دل می کنم تماشا من؟
چو جان برابر ِ چشمم نشسته : تنها تو
نظر نشانده به راه ِ تو، مانده تنها من!ـ
تو و دریغ ِ وفا نزدِ دوست؟ حاشا مِهر!ـ
من و طریقِ جفا نزدِ یار ؟ حاشا من !ـ
گواهِ لرزش ِ دستِ من اند این کلمات
که همچو رازِ نهان خامُشند و گویا : من !ـ
مرا سکوت بنشکسته است ، جز با دل
که یادِ مِهر ِ تو را کرده هم نوا با من .ـ
گُذر به ساحل اگر می کنی به موج نگر
مگر به جادوی بانگش بُوَد هم آوا من !ـ
مگر پیام ِ من از نغمه های وی شنوی
وز آن ،ز موج ندانی رسد صدا، یا من !ـ

نهنگِ بحرم و در آبدان نخواهم خُفت
اگرچه از تو دو دریاست در میان ، تا من !ـ

م.سحر

13/8/2004

۱۳ آبان ۱۳۸۷

آزادی Liberté

تابلو کار :خــاور

LE GHAZAL DE LA LIBERTÉ

en souvenir de Farrokhi Yazdi

Face au sang versé par des générations pour prix de la liberté,
que vaut la tête que depuis des siècles on dépose aux pieds de la liberté ?
Pour pouvoir enfin libérer leur corps des chaînes des océans
les vagues amoureuses usent les rochers en quête de la liberté
Je suis infidèle aux dieux, et même si le monde s’effondre
je n’ouvrirai la porte qu’au dieu de la liberté
Je ne veux plus une goutte de sang dans les canaux de mes veines ;
qu’un torrent de sang fasse tourner le moulin de la liberté
L’ennemi ne tirera pas profit de ce qu’il brise ;
les ailes de Simorgh* sont jalouses des ailes de la liberté
Toi, noyé dans l’effroi : le gouffre s’étend sans limite
quand on n’est pas initié à la nage de la liberté
Dans cette nuit si terrifiante, transforme ton âme en flambeau dans les ténèbres
ce n’est pas sans danger que luit la clarté de la liberté ;
Comme Farrokhi, frappe du plectre la harpe des beaux poèmes
pour que le chant du cœur s’élève avec le chant de la liberté

M. Sahar

* Dans la tradition mazdéenne, oiseau mythique qui a élevé Zal, le père de Rostam, et a été le gardien de sa dynastie. La figure symbolique de Simorgh a été reprise dans la mystique persane post-islamique, notamment par le poète Attar Neyshabouri (voir Le discours des oiseaux)..

traduit du persan par l’auteur , Éric Meyleuc et Pedro Vianna
pour lire ce poème en persan cliquez ici
برای خواندن این شعر به زبان فارسی همینجا کلیک کنید