۲۰ دی ۱۳۸۸

واقعهء کربلا و امویان جدید در ایران

طرح از «خاور » برای کتاب «داوری»ـ

بخشی از منظومهء «داوری یا عریضة النساء»

این قسمت از «داوری » چند روز پیش همراه با یادداشتی (یادداشت یکم) ، روی اوراق فیس بوک من قرار گرفتند .اکنون همراه با یادداشت کوتاه دیگری(یادداشت دوم)آنرا روی همین اوراق نیز درج می کنم تا دسترسی به آنها برای افراد بیشتری میسر باشد:ـ

یادداشت یکم

این سروده ها بخشی ست از کتاب « داوری یا عریضة النساء »که بیش از یکسال و نیم پیش از وقایع دورانساز اخیر سروده شده و حدود چهار ماه پیش انتشار یافته است.ـ

اگر می بینید که محتوای آن با حادثات امروز تناسب دارد و همآهنگ است تعجب نکنید.سرایندهء این شعرها درسال هزار و سیصد و شصت نیز یک منظومهء بلند نمایشی نوشته بود به نام «حزب توده در بارگاه خلیفه» که بسیاری از وقایع در آن پیشگویی شده بود. ده سال پیش نیز منظومه« قمار در محراب» را سرود و در آن سخنهایی گفت که برخی از آن ها گهگاه بر زبان برخی منتقدان و نظریه پردازان اردوگاه اصلاح طلبان می رفت اگرچه هرگز ذکری از منبع در میان نمی آمد...ـ

یادداشت دوم




این روز ها باز هم داستان کربلا را علم کرده اند و روز عاشورای گذشته را که ملت ایران در آن به پا خاستند تا ظلم و روزگار ظلمت یزیدی را به جهانیان بنمایانند و به حق توانستند از نمادی که در اسطوره عاشورا و واقعهء کربلا نهفته است بهره جویند تا هم جنایات حکام اموی جدید را در ایران نشان دهند و هم مظلومیت ملتی را بازتاب دهند که سی سال است زیر چکمه و نعلین استبداد پلید دینی له می شود و آبرو و فرهنگ و ثروت و از همه مهم تر جان فرزندانش به یغما می رود . ـ
همانطور که در یادداشت بالا آمده این مطالب نزدیک دوسال پیش نوشته شده اند ، اما مضمون آن ها در این روزها به جد قابل درک و است زیرا موضوع روز است زیرا یک وافعیت اجتماعی و تاریخی دوران ما ست.ـ
از همین رو ، با آن که قصد نداشتم به این زودی کتاب داوری را به رسانهء مجازی اینترنتی بسپارم، با اینهمه ، به نظرم می رسد که این سخنان ـ به ویژه در چنین روزهایی ـ می باید از رؤیت هم میهنانی که دسترسی به اصل کتاب ندارند بگذرد تا روزی که کتاب «داوری » من آزادانه در ایران چاپ شود و هم میهنانم در جریان مضامین آن قرار گیرند.
به امید آن روز از ین پس خواهم کوشید که گهگاه بخش های کوتاهی ازین منظومهء دویست و پنجاه صفحه ای رااز طریق اوراق «سحرگاهان » یا با واسطهء برخی سایت های دیگر در معرض داوری هم میهنان و هم زبانانم قرار دهم .ـ


واقعه ء کربلا و آبروی رفتهء اشقیاء

یکهزار و چارصدسالی دراز
رفت از آن غوغای پر سوز و گداز
قرنها از ظهرِ عاشورا گذشت
ماجرا ها و جنایت ها گذشت
این چه دّکانی ست کز دین کرده ای؟
شهر را دارُالمجانین
١کرده ای؟
آن یکی در کوچه ها زنجیر زن
وآن دگر در تکیه ها تکبیر زن
این به فرق ِ سرزنان با تیغ ِ تیز
وآن به سربر ، خشت ساب و کاه ریز
٢
این به فرق کودکان خنجر زند
وان گـِل و لای و لجن بر سر زند
(خون کودک ریزد از سر تا به پا
تا به یاد آرد شهیدِ کربلا
خود نرفت ازوی سه سالی بیشتر
بر سرش کوبند ضرب ِ نیشتر
این جنایت ها به نام ِ دین کنند
تابلاهت را به خون رنگین کنند )
این به منبر، از خلایق گریه گیر
وان به معبر ، ناقل ِ مُشگ و عبیر
آن زند بر طبل ، این بر گـُنگ و سِنج
نشئهء بوی حلیم و شیربرنج
در کنار حوض یا بر طرف ِ جوی
دیگ ها بر بار، در بازار و کوی
پرچم ِ سبز و سیاه و مخملی
حک بر آنها « یاحسین » و «یا علی»
بر در هر خانه ای آویخته
آبروی شمر ملعون ریخته
آبروی خولی و ابن زیاد
۱
می رود در تاب ِ پرچم ها به باد
چارده قرن است تا این آبرو
می رود در کوچه ها چون آب ِ جو
چارده قرن است با لحن ِ شدید
شیعه دارد لعنت ِ حق بر یزید
هیچ ازجاه ِ وی آهی نیست کم
خرمنش را برگ کاهی نیست کم
در بهشت ِ خویش ، در می نوشی است
با پری رویان به عشرت کوشی است
باده پیش ِ دوست در صهبا کند
هی «ادِرکأساً وناولها» کند
۱
هی بنوشد شادی ِ آن اشقیا
ناز شست قاتلان در کربلا
شادی ِ آن لشکر ِ دشمن شکن
مجریان ِ مرگ ِ هفتاد و دو تن

بانگ نوشانوش یزید

شادی ِ عـُمّــال می نوشد یزید
همچو آن شیخی که خون ِ ما مزید
چون « ولیُ الاَمر ِ» پُرافسون ِ ما
آن که می گیرد وضو در خون ِ ما
هر اولوالاَمری در این دنیای پَست
باده نوش ِ یادِ احباب ِ خود است
هر اولوالاَمری در این دنیای دون
می خورد خون شادی ِ «السابقون» ۱
گر یزید از شمر دارد خوان ِ خویش
شیخ ِ ما نیز از تبرداران ِ خویش
از مُسلسل بند و تیراندازهاش
از اراذل هاش ، از اوباش هاش
از درفش و سیخ و تیغ و برق و گاز
وز ددِ انسـانـدرِ تـوّابـســـاز
۲
(اینچنین ملای شیک ِ خوش ادا
شیخ ِِ حکمت بارهء مُصلح نما
خاتم ُالسالوسیان شیخُ الرئیس
۳
زیرجامه ش در نماز جمعه خیس،
می ستاید در عبای لاجورد
آنکه صدها ننگ در یک لحظه کرد
آنکه در یک آن از این ایاّم ِ پَست
دستِ صدها شمر را ازپشت بست
پس یزید ار حق شناس شمر بود
حق شناس ِ شمر ِ خویشند این رُنود
حق شناس قاتلان و جانیان
رهزنان ِهستی ایرانیان)

بازگشت به کربلا

قصه کوته ، عدّه ای در کربلا
اوفتادستند در دام ِ بلا
عدّه ای دستی به خون آغُشته اند
عده ای را با عداوت کُشته اند
رفته چندین قرن از این ماجرا
لیک روز و شب عزاداریم ما
لیک روز و شب گرفتار ِ غمیم
دائم اندر نوحه و در ماتمیم
سینه می کوبیم و بر سر می زنیم
ضجّه بر فرزند حیدر می زنیم
اشگ می ریزیم و زاری می کنیم
چون یتیمان سوگواری می کنیم
شمر می سوزیم و ابن سعد را
حال را و قبل را و بعد را
اَلعَطش گوئیم و «هَـل مـَن ناصرین؟»۱
الاَمان گوئیم از آن قوم ِلعین
جوی می رانیم از چشمان ِ خویش
می پزیم از آه و ماتم نان ِ خویش
لقمهء آغشته ای در خاک و خون
راستی :« هـَل نحنُ مِـن اهل الجنون؟»
۲

شمر ما کیست؟

شمر می سوزیم و شمران میر ما
دستشان بر حلقهء زنجیر ما
شمر می سوزیم و از خود غافلیم
همچو حق مغلوب ِ اهل ِ باطلیم
همچو حق ، مغلوب ِ مُشتی روضه خوان
باج گیرِِ وعدهء باغ ِ جنان
شمرِ ما را هست بر ما قصدِ جان
ما ولی شمرِ کهن را نوحه خوان
صد یزید از ما بُریده ست آستین
ما یزید اولین را در کمین
صد یزید از ما شکسته ست استخوان
ما یزید کربلا را بدگمان
گر یزیدی کشت هفتاد و دوکس
شیخ هفصد می کـُشد در هرنفس
گر یزیدی کشت ، بر قربانیان
از پشیمانی به دل شد نوحه خوان ۱
شیخ ِ ما زایرانیان ده ها هزار
کـُشته ، اما با کمال ِ افتخار
کـُشته و خـُشنود از کـُشتار خویش
هیچ شرمش نیست زین کردارِ خویش
کشته و گوید که در راه خداست
خونبهای تشنگان ِ کربلاست
خون بهای دست عباس است این
خون ِ فرزندان ِ ایران بر زمین
آنچه در ایران روان با قافله ست
خونبهای زخم ِ تیرحرمله
٢ ست
کشته و گوید به دست ِ نابکار
تیغ ِ قهرش نیست الا ذوالفقار ۳
کشته و گوید که از بهر خداست
جوی خون جاری اگر درکوچه هاست
دست خود را« دست حق» داند چنین
تیغ «حق» زینگونه کوبد بر زمین
خاک ما از خون ِ ما رنگین کند
وین جنایت ها به نام ِ دین کند
ریشهء صد باغ و بُستان کنده است
سینه ها از داغ ها آکنده است
«خاوران»٤ ها کرده از بُستان و باغ
لاله ها رویانده از دل های داغ
بس جوان سوزانده دل، در سینه ها
ابرِ خون پوشانده بر آئینه ها
بس مرا کـُشته ست درکـُشتار ِ یار
بس ترا کـُشته ست درایل و تبار
آن که بیند دیده ات بر دارها
خود منم ، ای تـُخم ِ سهل انگارها
آن که بیند دیده ات بر جرثقیل
خود منم ، ای بَردهء اصحاب ِ فیل
۱
آن که می بینی چنین خُرد است و خوار
آن تویی ، ای ملـّتی در انتظار
آن که می بینی وجودش در وطن
گشته است ارزان تر از پول ِ کفن
آن منم ، ای مام ِ میهن مادرت
کاینچنین خاک ِوطن شد بر سرت !
آن تویی ای میوهء ایران زمین
گشته زینسان پایمال ِ اهل ِ دین
آن شمایید ، ای وطن پروردگان
بستهء زنجیر ِ عصر ِ بردگان
جمله مایانیم و مایانیم ما
وین نه شایان و نه شایانیم ما !
این نه شایانیم کانسان زاده ایم
مُرده ریگ ِ
۲ مردمی آزاده ایم
سی سده ست از ما سخن ها می رود
صحبت از خونین کفن ها می رود
کوه و دشت ِ خاوران را هیچ سنگ
نیست کز خون ِ دلیران نیست رنگ
هیچ بام و برزنی دراین دیار
نیست کز داغی ندارد یادگار
کوچه و کویی در این محنتسرا
۱
نیست کز رنجی ندارد ماجرا
ای حدیث کربلا بشنیدگان
روز و شب از غصه لب ورچیدگان
خود حدیثی از اوین نشنیده اید
کاینچنین بر کربلا گرییده اید
گرشنیدید از اوین یک ماجرا
می برید از یاد ، دشت ِ کربلا
می برید از یاد بیدادِ یزید
در شما مِهر آورد یادِ یزید
در شما زین پس نمی ماند گــِله
هرگز از وجدان شمر و حرمله
کس به بَد زین پس نخواهد کرد یاد
زابن سعد و خولی و ابن زیاد
۲
گر شنیدید از اوین های وطن
وان جوان افتادگان از مرد و زن
بهترین ها میوه های کال ِ باغ
داغ و داغ و داغ و داغ و داغ و داغ
زینهمه جز داغ بر دل ها نماند
غیر حسرت ها به حاصل ها نماند
گر به یاد آرید ، با یاد حسین
برندارید از جگر «صد شور و شین»
۱
اکبر و اصغر روند از یادتان
پاک گردند از دل ناشادتان
قاسم و عباس و حُــّر و عمر و زید
می روند از یادتان چون روز عید
خاطر از غمنامهء بازار شام
پاک خواهد گشت واز اهل ِ خیام
ازفراق زینب و اُم البنین
اشگتان جاری نخواهد شد چنین
راستی را ما کدامین مردمیم
کاینچنین در چاه ِ وهم ِ خود گـُمیم؟
اینچنین از غصه در خود می خزیم ؟
آش دشتِ کربلا را می پزیم؟
روز و شب در شهر ما صد کربلاست
کربلای ما به شهر نینواست
٢
«خاوران» در چارگامی خفته است
گنج ِ ما در کربلا بنهفته است
ملت ما کربلاها دیده است
وزبداندیشان بلا ها دیده است
ای بسا دل ها که در وی خون شده
واینهمه از یاد او بیرون شده
ای بسا خون ها که از وی ریخته ست
باز بر دستار شیخ آویخته ست
ای بسا کاشانه کز وی سوخته ست
باز چشم ِ تر به قاتل دوخته ست
همچو محکومی که با حال ِ پریش
خوانده براوراق ، حکم ِ قتل ِ خویش ؛
بسته چشم و گوش درقصّابِ خود
بازهم خوش می چمد در خواب خود
بازدامنگیر خاک ِمنبر است
گوش ِنسیانش بر آوازِ خر است
گوش نسیانش به زالو پیشگان
انگل ُالاِسلام ، پَست اندیشگان

سوگ ایرانی

چارده صدساله می باریم اشگ
روغن از مُلاست وز ما دوغ ِ مشگ
وینچنین پروردهء سوگیم و بس
بندهء غم ، بردهء سوگیم و بس
بام و برزن ، مسجد و بازار و کوی
سوگوار و سوگبار و سوگ روی
سوگخواب و سوگساب و سوگساز
سوگسار و سوگخوار و سوگباز
یار ، سوگ و دار، سوگ و غار، سوگ
چارسوق ِ کوچه و بازار ، سوگ
در سیاه و سر سیاه و خر سیاه
لال و گیج و گـُنگ و کور و کر سیاه
در قضا و در غزا و در غذا۱
این عزا فرموده ، آن میر ِ عزا
گریه می کوبند با تیغ و تبر
گریه می روبند از دیوار و در
گریه می بارند با تیر ِ نگاه
گریه می نازند در چشم ِ سیاه

سوگواری کج کلاه و گل پری
٢

کج کُلا خان نوحه می خواند به کوی
گـُل پری جان گریه می بارد به روی
کج کـُلا خان یک عَـلـَم دارد به دست
گــُل پری جان ، خنده ای در نازِ شست
کج کــُلا خان با عــَلـَم بازی کنان
گــُل پری جان ، عشوه اندازی کنان
کج کلا خان با علامت بر کمر
گل پری را مرغ دل در بال و پر
کج کلا خان پایهء نخلش به دوش
گل پری را دل به بازار فروش
کج کــُلا خان ، دل به سوی پرده ها
تا بَرَد دستی بر آن آورده ها
گـُل پری جان ، کار ِ جانان کرده است
دل به پشت ِ پرده ها آورده است
کج کلاخان می بَرَد دستی به پیش
تا بگیرد از مُحـّرم دادِ خویش
می خـَزَد چون دردمندی سوگوار
تا بساید پنجه بر پِستان ِ یار
تا بلغزاند سرانگشتِ نشاط
گِردِ آن گـُلخانهء پشتِ حیاط
وینچنین در آرزوی حاصلی
دانهء مِهری بکارد در دلی
آتشی از زیر خاکستر به در
می کند عشق ِ جوان را شعله ور
گــُل پری جان می کِشد آه از نهاد
اشگبار از فتنهء ابن ِ زیاد
غصّه دار از خنجر ِ شمر ِ دغا
لیک شاد از دستبُرد ِ کج کـُلا
سینه می ساید به دست ِ پهلوان
اشگ می بارد به رنگ ِ ارغوان
گونه اش را کرده سِحر ِ دست ِ یار
آتشین ، چون لاله های داغدار
قطره ها بر چهره اش مثل چراغ
آرزوی بوسه بر لب های داغ
گـُل پری جان داغدار ِ کربلاست
گریهء شوقش ولی از کج کـُلاست !
گریهء شوقش به ناز ِ شست اوست
ساز قلبش در نوا با دست ِ اوست
گل پری جان گل پری تر گشته است
چون گـُلی تر ، تازه و تر گشته است
کج کلا با پنجهء چالاک ِ خویش
می دمد بر عشق ِ آتشناک ِ خویش
گل پری جان را دو چشم ِ اشگبار
شادمان دارد سرانگشتان ِ یار

غم و شادی

گفت سعدی :« شادی و غم با هم اند!»۱
کج کلاه و گل پری شاد از غم اند
پیش ِ اهل ِ دل نشاط و غم یکی ست
عاشقان را زخم با مرهم یکی ست
خاصه زخم ِ پر ز آه و ناله ای
یادِ سوگ ِ چارده صدساله ای
یاد سوزی در میان ِ سوزها
روزبازارثواب اندوز ها
روزبازارکتل داران شهر
۲
عیش ِ خوبان ، عشرت ِ رندان دهر
کج کــُلا خان ها جوان و سرکشند
گــُل پری جان ها به جانان دل خوشند
کج کــُلاهان کج کــُلاهی می کنند
گــُل پری ها عشوه راهی می کنند
لُطف ِ ناز و خندهء دُزدانه ای
هدیهء جانی ست با جانانه ای
کربلا و کوفه و شام و حجاز
هست شهر ِ عاشقان را شهر ِ راز
کودکان با زی کنان دردسته ها
روزِ دلبـازی ست با دلبسته ها
فرصتی در بند ِ مـِهر آویختن
وز جوانی ها سرور انگیختن
فرصتی خوش ساختن از مُمکنات
کارناوالی کنارش سور و سات
کارناوالی به رسم ِ اقتضا
١
جشنی اندر جامهء سوگ و عزا
طبلی و شیپوری و آوازه ای
نوحه ای ، نخلی
۲ ، هوای تازه ای
خانه ای و تکیه ای و دسته ای
تعزیت خوانان ِ خنجر بسته ای
زعفر جنـّی و حُرّ و حـَرمـَله
٢
در تکایـاینـد و میدان ها یـَلـه
شیر و شمرو خولی و سلطان ِقیص
۳
صحنه آرایند در این حیث و بیث
۴
سور و سات ِ قیمه ای بر سُفره ای
لقمه ای با پنجه ای در حفره ای
کوچی از این کوچه تا بُن بست ِ یار
دسته پیما در هوای دست ِ یار

اخلاق دینی و روزگار اینترنتی

خاصه در این دورهء بی رابطی
فرصت ِ « اس. ام. اسی» ، اینترنتی ۱
در ره لیلی و مجنون روز و شب
حایلی نبود میان گوش و لب
آن به این لب می دهد در« چات روم»
۲
وین از آن دل می برد با « شات و زوم »
۳
بین پورِ عمّ و دُخت ِ خاله ای
نیست دیگر حاجت دلاله ای
نیست دیگر حاجتِ «اَنکحتـُکی»
« مدّت المعلوم » و« هل زَوّجتـُکی » !
این وسط دکـّان شیطان بسته است
بند از دست خدا هم رَسته است
نقش ملا نقش بی آینده ای ست
نظم ِ اخلاقش برای خنده ای ست !
کسب ِ ناموسی در این بازار نیست
زانکه ناموسی دگر در کار نیست
دین و اخلاقی که با قدرت لمید
سار اخلاق از درخت دین پرید
سار اخلاق این زمان در قبرس است
«سایورِ اینترنت و اس ام اس » است
١
این زمان فارغ ز آیات و حدیث
سارِ اخلاق است در باغ سویس
پَر کـِشد زین شاخه بر شاخی دگر
ثروتش در بانک ودستارش به سر
پادگان در پیش و تسبیحش به چنگ
یَهوه و الله او درحال جنگ
ملتی را لخت و عریان می کند
مکرِ دین با زورِ سلطان می کند !
در کنار شوره زار شهر قم
باغ دین می کارَد و بمب اتـُم !
خشت می مالد که آبادی کند
باد می کارد که طوفان بدرود
باد تا فریاد ِ اهل ِ روزگار
دست و گردن بشکند زین بادکار!
با معلم واهلیم اخلاق را
نان و آب و کاسهء قیماق را
زی محرم بازگردیم این زمان

نکته سنجیم از نگاهی نکته دان : ـ

برگشت به صحرای کربلا و آینه ای برابر ایرانیان

شیعه را نوعی تقیّه ۱ ست این عزا
پوششی در غم ، گریزی در فضا
شیعیان ِ شهر ِ ما را بیش و کم
شادی و جشن اند همزادان ِغم
اینچنین افتاد ما را رسم و راه
در پی تزویرِ شیخ و ظلم ِ شاه
قرنها داغ ِ رعایا داشتن
زیر پای سرکِشان جا داشتن
قرن ها با حیله یا ارعاب و قهر
گوش و دل بستن به شیادان شهر
طعمهء شمشیر این و آن شدن
گوسفند رام هر چوپان شدن
قرص جو آلوده در خون و نمک
عقل ، طوق گردن و پا در فلک
بردهء تقلید ِ ابله پروران
زیر بار ذلتِ جهل آوران
باج دادن ها به انواع روش
پیش ِ شاهی دون و شیخی پُرشپس
این سه یک میجوید و آن پنج یک
این به نقد ی باج خواه و آن به چک !
این گنه بخشنده با خمس وزکات
وآن طبق جوینده بانقل و نبات
این یکی مان در قبال ِخورد و نوش
گشته غلمان بخش یا حوری فروش
وان یکی مان در قبال بُرد و گاد
گشته خاقان زاده و خاقان نژاد
اینچنین عمری سراپای وجود
هدیه بخشیدن به انواع ِ رنود
پیش انواع ِسگ، ازخُرد و بزرگ
عرضه کردن نامهء تأیید گرک
دائم اندر ترس و وحشت زیستن
گم شدن در چیستن یا کیستن
اینچنین کرده ست ما را بیش و کم
چون وجودی بین ِ موجود و عدم !
اینچنین کرده ست ما را خوار و زار
سردی ِ دی ماه یا لطفِ بهار
خویشتن را در ریا پنهان کنیم
جشنمان را با عزا یکسان کنیم
در تقیّه عقل ِ ما حاشا شود
اشگ می باریم تا دل واشود!

بازار مکارهء عاشورا و کارگاه خرسازی ملایان

مابقی دُکـُان ِ ملاّیان بوَد
نان ِ گرم ِ سُفرهء آنان بوَد
مابقی بازار ِ دین بر منبر است
تـُحفهء سودآوری بار خر است
مابقی بر عقل شاشیدن بوَد
کارگاه ِ خرتراشیدن بود
مزرع ِ آیندگان مین کاری است
خر مقدّم بر وجود گاری است
قشریت را جنگ ها در پیش ِ روست
جهل در جمع ِ خران سرباز جوست
خر مقدّم بر حضور ِ جنگ هاست
کار ازین رو در کف ِ نیرنگ هاست
خوش به منبرها خوش آوازی کنند
تا خرآموزی و خرسازی کنند
ای وجودت خُبره در سرباختن
چون خِرَد بُگریز ازین خر ساختن
چون خِرَد بُگریز ازین نا بخردی
ورنه خونت ریخت در کام ِ بدی !
ورنه خونت ریخت در کام ِ فریب
نصرُ مِن ابلیس را فتحٌ قریب !
١
ورنه خواندی « خر برفت و خر برفت !»
٢
هر خری با قیمت ِ یک پیت ِ نفت !
ورنه در کوی و گذر، شام و پگاه
خوش نهادی چشم ِ نادانی به ماه
زیرِ پای خود فکندی دام ِ خویش
برتراشیدی بُت ِ اوهام ِ خویش
دادی اش ساطور ِ قصابی به دست
تا ببینی دست و پایت چون شکست !
تا ببینی چون دلت ویرانه شد
بادهء خون ِ تو در پیمانه شد
تا ببینی چون ترا زقّــّوم ، کِشت
١
بهر فردا دستِ شوم ِسرنوشت !
تا ببینی چون وجودت شد هَبا
همچو جان ِ تشنگان در کربلا

قهر شداد و شهر شیخ

بارِ دیگر این سخن دوران گرفت
شعله ای دیرین به بند جان گرفت
مثنوی می سوخت در بیدادی ات
وین سیه بنیاد ِ استبدادی ات
زد قلم چرخی به میدان ِ بلا
روز ِعاشورا و دشت ِ کربلا
قهر ِ صد شدّاد در قهر ِ تو دید
کربلا را خوشتر از شهر ِ تو دید
راستی را گر یزیدت دیده بود
از مقیمان ِ درت گردیده بود
شمر اگر می دید قصاّب ِ تو کیست
در غم ِ قربانیانت می گریست

.........

منظومه ادامه دارد

..........................................................................

یادداشت های ذیل منظومه

از نظر فنی برای من فعلا مقدور نیست که کلمات را از نو شماره گذاری کنم و توضیحات را هماهنگ با شماره های جدید مشخص کنم
ازین رو همانطور که این توضیحات در ذیل صفحات کتاب ، مشخص شده اند در این اوراق نیز نقل می شوند. اگرچه ممکن است اندکی کار خوانندگان گرامی مشکل شود، با اینهمه مطمئنم که با انکی حوصله و دقت توضیح واژگان و مصطلحاتی را که در جستجوی آنها باشید ، خواهید یافت. ابتدا خواستم توضیحات را حذف کنم اما بعد دیدم ، بودن آنها به همین صورت فعلی بهتر از نبودن آنهاست. با پوزش!ـ
.................................................................


١ ــ دارالمجانین : دیوانه خانه . تیمارستان
٢ و ۳ ــ به سر بر : بر سر . خشت ساب و کاه ریز : خشت بر سرکوفتن و کاه پاشیدن و گل ولای مالیدن به روی یکی از کارهایی ست که در مراسم سوگواری در محرم انجام می شود.

۱ ــ خولی و ابن زیاد : خولی : ابن یزید اصبحی شقی معروف.از ملاعین یوم الطف که سر بریده ٔ حسین بن علی علیه السلام را در کربلا در تنور خانه ٔ خود پنهان کرد و زن او بعلت نوری که از سر می تافت بر کار شوی واقف گردید. (یادداشت: دهخدا). وابن زیاد :عبیداﷲ بن زیادبن ابیه، برادرخواندهء معاویه پسرابوسفیان .ازعمال خلیفه اموی و از سرداران لشکر یزید در کربلاست.


۱ ــ نقل می کنند که نخستین مصراع و سر دفتر دیوان حافظ ، یعنی عبارت : «الا یا ایهاالسّاقی ادرکاًساً و ناولها» سرودهء یزید پسر معاویه است که هم شاعربوده و هم اهل شراب وعیش و ساقی و باقی قضایا !
۱ ــ اشاره است به دو آیهء قرآنی زیر که می گوید : « وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ » و « أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ »( آیه های١۰ و١١ از سورهء «الواقعه».) و معنی آنست که : و قدیمی ترها [آنها که پیش تراز دیگران آمدند] مقدمند . آنانند همان نزدیکان [خدا]. [ خودی هــا ؟].
۲ ــ تواب ساز: کسانی هستند که ضمن شکنجه های بی سابقه در تاریخ ایران از فرزندان این کشور اقرار می گرفتند یا آنها را به ترک اندیشه ها و عقاید خود وادار می ساختند. این افراد، موجودات عجیب و غریبی نیستند. می توانند در ادارهء شما متصدی مقامی باشند یا در روزنامه ای که شما در آن قلم می زنید یا می خوانید مدیر یا سردبیر باشند یا در دانشگاهی که شما در آن درس می خوانید به مقام استادی شما گمارده شده باشند. امرشگفت دراین است که اینان معمولا شکنجه گر بودن خود را هم نفی نمی کنند و ای بسا به آزارهایی که داده اند و به قتل هایی هم که کرده اند مفتخر ومغرور باشند، زیرا اقدامات جنایات کارانه و ضد انسانی خود را در راه خدا و اسلام می دانند!
۳ ــ خاتم السالوسیان :ختم و کمال یافته ترین نمونهء ریاکاران و فریب دهندگان .به قول امروزی ها اِند فریبکاران ، یکی از اکابر جنایتکاران این قرن به نام اسدالله لاجوردی را ستایش می کرد و درعین حال خود را مصلح و انسانگرا و طرفدار «گفتگوی تمدن ها» فرامی نمود!

۱ ــ هل من ناصرین: آیا یاری دهندگانی هستند؟ مأخوذ است ازاین عبارت منسوب به حسین،امام دوم شیعیان که درکربلا گفته است:هل من ناصروینصرنی؟ یعنی:آیا یاری کننده ای هست که به یاری من آید؟

۲ ــ هل نحنُ من اهل الجنون؟ : یعنی : آیا ما از مردم جنون زده ایم ؟ آیا ما از دیوانگانیم؟

۱ ــ نوحه خوان : در اینجا به معنی عزا دار و سوگوار است
٢ـ حرمله : یکی از سربازان یا سران تیر انداز لشگر یزید در کربلا
۳ــ ذوالفقار : نام شمشیر منتسب به علی خلیفه چهارم و امام اول شیعیان.
٤ ـ خاوران : محلی است در اطراف تهران که روحانیت حاکم برایران ، زندانیان مقتول و قربانیان کشتار جمعی سال ١۳۶٧ را در آنجا زیر خاک مدفون کرده است. این منطقه ، جایگاه پیکر بسیاری از بهترین فرزندان مظلوم وبی گناه ملت ایران وازموقعیت نمادین مهمی برای مردم ایران برخورداربوده و به «گلزار خاوران» شهره است.

۱ ـ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ (مگر ندیدی که خدای تو با دارندگان فیل چه کرد؟) سوره الفیل آیه ۱
این آشاره قرآنی مربوط به ماجرای ابرهه، پادشاه یمن است که با لشگری انبوه همراه با تعدادی فیل، برای تخریب کعبه به سوی مکه حرکت کرده بوده است و تفصیل این داستان را در تفسیر ها و در فرهنگنامه ها می توان خواند.
۲ ــ مرده ریگ : ماترک ، میراث ، آنچه از رفتگان برای زندگان باز می ماند.

۱ ــ محنتسرا : خانهء رنج . محل درد و رنج .

۲ ـ ابن سعد : عُمر پسر سعدبن ابی وقاص زهری ( فاتح ایران در جنگ قادسیه ) . در سال ۶١ هجری به سرکردگی ۴۰۰۰ تن از جانب عبیدالله ابن زیاد برای جنگ با حسین بن علی وارد کربلا شد و امام سوم شیعیان را همراه با عده ای از اطرافیان به قتل رسانید. بنا بر این ایشان همراه با شمر و خولی و ابن زیاد از پایه گذاران ماجرای کربلا ست و
قرنهاست که سفرهء چرب ملایان و نوحه خوانان و متکدیان در ایران وبعضی کشور های همجوار به این ظالم شقی مدیون است زیرا بدون وجود این شخصیت منفور تاریخی بسیاری از دکان ها و ناندانی ها در کشور ما تعطیل می بود.
خولی : ابن يزيد اصبحي شقي معروف که می گویند سر بريده حسين بن علی را در کربلا در تنور خانه خود پنهان کرده بوده است و زن او بر کار شوهر واقف گرديده بوده است.
شمر : ایشان که البته معروف حضور همهء ما ایرانیان هستند !! زیرا هرچند شخص ناجوانمردش باقی نماند با اینهمه خصائل پسندیدهء قساوتگری و درنده خویی اش در وجود بسیاری از ایرانیان تداوم یافته است و نمونه های برجسته ای از شمریت و شمریگری او در این سی سال به نحو بارزی دروجود برخی از روحانیون حکومتگر ایران معاصر و عمال آنان جلوه گر بوده و روی آن مرحوم مغفور را مثل برف ، سفید کرده است.
۱ ـ شور و شین : اصطلاح رایجی ست در «ادبیات عاشورایی» (این اصطلاح البته ساختهء بعضی شعرای خوشخدمت معاصر است!!) همچون نوحه ها و تعزیه نامه ها ی رایج شیعی. این عبارت که درمعنای زاری و شیون به کار برده می شود به خصوص از آنجا که با واژهء «حسین» هم قافیه است مدام در تعزیه ها و نوحه ها تکرار می شود.
٢ ــ نینوا: نام دیگری ست برای کربلا.

۱ ــ قضا : قضاوت . غزا: جنگ و پیکار دینی . غذای سوم هم که گفتنی نیست ، خوردنی ست.
٢ ــ کج کلا و گل پری دو اسم خاص اند که اولی مردانه و دومی زنانه است و از تصنیف های فولکلوریک و عامیانه به این جا آمده و از مراسم ماه محرم و ماجرای کربلا سر درآورده اند. در جهان شعر، مرز و پاسپورت بی معنا ست.

۱ ــ غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست (سعدی)
و نیز : جور دشمن چكند گر نكشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهم اند.
۲ـ کتل نوعی علامت و عَلـَم است که در دسته های عزا داری برمی افرازند

۱ ـ اقتضا : درخور بودن . ایجاب کردن . لزوم . وام بازخواستن هم معنی می دهد . ۲ ـ نخل ــ عماری بزرگ ست چوبین که آنرا به پارچه های رنگین و زینت ها می آرایند و در روزهای سوگواری بردوش مردان در راهها و معابر و میادین شهر یا روستاها می گردانند.
٢ ــ زعفر جنی طبق روایات شیعی ، رئیس جنی ها بوده که در ماجرای کربلا به یاری امام حسین می شتابد اما امام ، یاری او را نمی پذیرد زیرا شهادت خود را مقدر می داند و نمی خواهد که لشگر دشمن به ضرب شمشیر جنی ها لت و پار شوند! ــحُـرّ : حر پسر یزید ریاحی بود و جلو دار و افسر لشگر یزید محسوب می شد و برای جنگ با امام حسین به کربلا آمد اما ، از ولی نعمت و فرماندهان خود برید و به یاران امام پیوست وطبق روایات شیعی نخستین کسی بود که در کربلا شهید شد.
۳ ـ سلطان قیص : یکی از پرسناژها (شخصیت ها) ی تعزیه قتل امام حسین است. بر اساس متون تعزیه ها این شخص که سلطان روم بوده برای شکار از شهر بیرون می رود و شیری در بیشه با او به دوستی رفتار می کند و وی را به صحرای کربلا می رساند تا با اشقیاء و اعداء امام بجنگد و شهید شود. بنا بر این ، سلطاق قیص نیز از شهدای صحرای کربلا محسوب است .
۴ ــ حیث و بیث : گیرو دار .

۱ــ S.M.S پیام رسانی های فوری از طریق تلفن های دستی که در این سال ها رواج عالم گیر یافته و می گویند به بهشت و جهنم هم سرایت کرده و به دست اولیاء الله بهشتی و جنایتکاران جهنمی هم رسیده و گویا بسیاری از دشواری ها را تسهیل کرده است. العهدة علی الراوی!
٢ ــ چات روم . فضا های گفتگو به مدد تکنولوژی مدرن اینترنتی. ۳ ــ شات و زوم : دو اصطلاح سینمایی ست هنگامی که دوربین ازفاصلهء دور به سوژه می نگرد شات است وهنگامی که به اونزدیک می شود زوم است.


١ ــ سایور : مؤسسهء عرضه کننده ء خدمات ، فرستنده ، عرضه کننده.

۱ ــ تقیّه : پرهیز کردن . خودداری از آشکار کردن عقیده به دلیل ترس یا برای حفظ منافع و موقعیت . ظاهر سازی و دروغ گویی شرعی به جهت پنهان کردن اعتقادات واقعی و قلبی ، و نیز برای تظاهر کردن و جلوه دادان آنچه فرد قلباً به آن معتقد نیست. نام دیگرش ظاهرسازی و دروغ پردازی ست و مشروعیت یافتن دورویی و چند رویی نتیجهء ناگزیر امر تقیه است. و تعجب آور آن است که با وجود چنین حکم و نفوذ چنین روش ریشه داری در جامعهء ایران وبا سلطهء چنین فرهنگی بر روح ایرانیان ، باز هم خیلی ها می پرسند که چرا مردم ایران ظاهرساز و دورو هستند و هیچیک پاسخ خود را به این حکم منحط و ویرانگر شرعی که قرنهاست به وسیلهء ملایان ترویج می شود ، ارجاع نمی دهد!
همین حکم شرعی بود که در سال ١٣۵۶ و ۵۷ به یک مرجع تقلید و یک روحانی که صورتک عارف مشربی و آزادگی بر چهره داشت امکان داد تا پس از کسب قدرت دربرابر ملتی که به اواعتماد کرده بود و از او می پرسید : «حضرت آقا، پس تکلیفِ پیمانی که با ما بسته بودی و حرف هایی که می زدی چه می شود ؟»، با جسارت یک دیندار متشرع بایستد وبگوید که:« لاکن مکر کردیم و خدا هم مکار است (رک. حاشیهء صفحهء۵۵) .و این یعنی همهن تقیه که ریشهء اخلاق و راستی را در ایران سوزانیده و کشور ما و ملت ایران را به خاک سیاه نشانیده است!
١ــ وَأُخْرَى تُحِبُّونَهَا نَصْرٌ مِّنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِيبٌ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (سوره ۶۱ ، آیهء ۱٣) یعنی : و ديگر چیزی که دوست داريد ، يارى ازسوی خداست و پيروزى نزديك است و مؤمنان رابدان بشارت ده!
٢ ــ اشاره است به داستان آن روستایی ساده لوح که با خر خود از کنار مجلس سماع صوفیان می گذشت و هوس سماع کرد و خر خود را رها کرد و به میان صوفیان خرامید و به شور رقص و نوا و سماع آنان درپیوست، تا هنگام خوردن رسید و سفره آمد و خورده شد و برچیدند و صوفیان آواز سماع بگردانیدند و «خربرفت و خر برفت و خربرفت» آغاز کردند و روستایی نیز همین آواز را با میزبانان صوفی وش خود تکرار کرد و پس از ختم سماع سراغ خر خود را از آنان گرفت و پاسخ شنید : تو که خود خوشتر از دیگران می خوردی و گرمتر و پرشور تر از دیگران خربرفت و خر برفت می خواندی ؟ اکنون سراغ کدام خر را از ما می گیری؟
خود همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه گویندگان باذوق تر
اصل داستان را درمثنوی مولانا باید دید و خواند و عبرت گرفت و به یاد « الله و اکبر کشی ها و ماه بینی ها و «خط امام» جویی ها» افتاد و به حال ِگذشته و حال و آیندهء خود و ملت خود خون گریست .

١ ــ زقوم نام یک گیاه اسطوره ای ست که در قرآن آمده و تلخ است وی را سرشت.تلخ تر از زهرمار!
..................................................................
برای تهیهء این کتاب
کسانی که به داشتن کتاب «داوری » و کتابهای دیگر م.سحر علاقمندند می توانند از طریق آدرس ایمیل با وی یا با ناشر کتابهای جدید او تماس بگیرند.
روی این جا کلیک کنید و در همین سحرگاهان آدرس ایمیل م. سحر یا ناشر کتابهای «داوری» و« گفتمان الرجال» و «قصهء ما راسته » تماس بگیرید

۱۵ دی ۱۳۸۸

جنگ حکومت دینی باسنگ مزار یک شهید

.....................................

سنگ گور ندا تیرباران شده است

..........................................................................

امروز این تصویر را دیدم و این رباعی را در کنار آن نوشتم.
چه میشود گفت دربارهء یک نظام غرقه در فساد استبداد دینی
که حتی از تصویری بر سنگ گور یک قربانی وحشت دارد؟

...................................................................................



ننگند که باهزار رنگ آمده اند
وزبیم ِ حضور تو به تنگ آمده اند
زینگونه که غرق وحشتند از نامت
باسنگ مزار تو به جنگ آمده اند

م.سحر

پاریس 4.1.2010

۱۳ دی ۱۳۸۸

دین در حکومت


کار خدا با خدا

دین از سیاست جدا


این چند سطر را دیروز ، روی صفحهء فیس بوک خودم تایپ کردم. مضمون ابیات سخنی ست بس جدی و شایستهء انواع بحث ها و گفتگو ها که کمابیش و به ویژه درچند سال اخیر ، اینجا و آنجا در میان ما ایرانیان نیز طرح و به مسئله ای اساسی بدل شده است. البته قدمت این سخنان در کشورهای پیشرفته و دموکراتیک جهان بسیار طولانی ترست و به جاست که ما نیز تاریخ سیر اندیشهء آزادی و دموکراسی و حقوق انسانی و مباحث مربوط به جایگاه دین درجامعه را بسی جدی تر تلقی کنیم و بیشتر از آنچه تا کنون کرده ایم در این زمینه بکوشیم . سی سال حاکمیت تحجر و جهل و نادانی بر ایران و تحمل انواع خفت ها و داغ و درفش ها از سوی کسانی که خود را نمایندهء خدا بر زمین دانسته اند و به نام دین و با نام مقدسات دینی هست و نیست ایرانیان را به یغما برده اند ، زمینهء درک این حقیقت را برای سنتی ترین و ناآگاه ترین قشرهای اجتماعی فراهم آورده است و اکثریت قاطع ملت ایران را به لحاظ روانی و فرهنگی برای پذیرش یا لا اقل شنیدن و شرکت کردن در موضوع و مسئلهء جدایی نهاد دین از نهاد دولت و حکومت آماده کرده است.ـ

امروز دیگر با قاطعیت می توان گفت که شعار «کار خدا با خدا ، دین از سیاست جدا» برای اکثریت مردم ایران شعاری قابل درک و پذیرفتنی است و تحقق آن به یکی از آرزوها و آرمانهای ملی ما بدل شده است. ـ


به هرحال همانطور که گفتم این چند سطر شعر ، روز گذشته روی صفحهء فیس بوک من بود و چرا امروز روی این اوراق «سحرگاهان » نباشد؟



دیـن در حکــومت

ای آن که داری، شوق ِعدالت
دین درحکومت، یعنی رذالت
دین درحکومت، یعنی سیاهی
یعنی رذیلت، یعنی تباهی
دین درحکومت، یعنی توحش
یعنی بشر سوز، یعنی بشر کُش
دین درحکومت یعنی خدامُرد
خوکی مُقدّس، میراث او بُرد
خوکی مُقدس، دستاربرسر
دستی بقرآن، دستی به خنجر
هم نفرت آگین، گندِدهانش
هم مایهءکین، زهرِزبانش
یعنی فقیهم یعنی امامم
قدرت به چنگم، دنیا به کامم
دین درحکومت، یعنی جنایت
بیداد ازصفر ، تابی نهایت


م.سحر
پاریس 2.1.2010

۰۷ دی ۱۳۸۸

وقت بیداری عاشقان است


وقت بیداری عاشقان است
:::::::::::::::::::::::::::::::::::


عاشقان حلقه بر در بکوبید
راه صبح ِ منوّر بکوبید

بر سر دشمنان سنگ و ساروج
از کمینگاه و سنگر بکوبید

ضربتی خورد و این مار زخمی ست
مار مجروح را سر بکوبید

فوج ِ نیکید بر بد بتازید
مشت خیرید بر شر بکوبید

قلعهء ظلم و کاخ ستم را
بر بساط ستمگر بکوبید

وقت بیداری عاشقان است
خفته را حلقه بر در بکوبید

یکدل و یک صدا در دل شب
راه خورشید خاور بکوبید

نور در چند گامی ست در بند
بندش اندر برابر بکوبید

دست در دست دیگر فشانید
پای در گام دیگر بکوبید

راه بر عاشقان وطن ای
عاشقان دلاور بکوبید

چشم ِ جان ، زی شمایان بود تا
دشمنان را سراسر بکوبید
..........................م.سحر
پاریس
28.12.2009
........................................

۰۲ دی ۱۳۸۸

در حاشیه ء یک خاکسپاری تاریخی

پــایــان خمینی و آغــاز حیــات تــاریخی منتـظــری





پس از دیدن تصاویر باشکوه دیگری از مراسم خاکسپاری آقای منتظری ، جملات زیر را همین امشب روی صفحه ء فیسبوک خودم قرار دادم و در توضیح و تشریح آن هم چند جملهء دیگر نوشتم و اکنون می بینم که درج آنها روی این صفحات بی مناسبت نیست زیرا اولاًحرفهایی ست که جایی طرح شده اند و ثانیاً تعداد بیشتری به این اوراق دسترسی دارند . بنا بر این عین آن جمله ها را در اینجا نقل می کنم : ـ
ملت ایران درسی ام آذرپیکرمنتظری ونام خمینی رایکجادفن کرد!ـ
بزرگداشت منتظری بزرگداشت انسانی بود که بت خمینی راشکسته بود وحرمتی که نثار او شد معنایی جزنفی خمینیگری نداشت ازین پس نمی توان شیعهء مؤمن بود و او را مرجعی عالیمقام دانست و درعین حال خمینیی گری را باطل نشمرد!ـ
منتظری یکی یکی ساخته های خمینی راویران کردوبساط مشروعیت دینی حکومت استبداد فقها را برچید.ازین رو بی شک درتاریخ روحانیت انسانی منحصربه فردمحسوب خواهدشد.ـ


و در حاشیه افزودم :ـ



روزگار آزمون مدعیان آزادی در میان اصلاح طلبانی رسیده است که همچنان خود را شیفتهء «امام» فرا می نمایند . نمی توان آزادی خواه بود و خمینیگری را پذیرفت*. جمع این دو جمع ضدین است. سرانجام به یمن آقای منتظری محک اصلی آزادی خواهی برای سنجش صداقت دستپروردگان نظام سی ساله فراهم شده است: یا باخمینی باید بود یا با آزادی و عدالت و انسانیت در ایران.ـ جمع این دو ممکن نیست. ـ
ازین پس نمی توان در این نظام ، یا نام اصلاح طلب به آقای منتظری اقتدا کرد و در عین حال به میراث امام چسبید. راه تقلب در این زمینه به مدد بیست سال مقاومت منتظری بسته شده است.ـ


رسم عاشق نیست یک دل با دو دلبر داشتن
آقایان می باید میان منتظری و« امام» پیمان شکن خویش یکی را انتخاب کنند!ـ



:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
ـ * با تکرار این شعار بی محتوا که گویا روزی خمینی گفته بوده است: «میزان رأی مردم است»ـ
یک مغلطهء بزرگ درکار می آید و آن این است که خمینی زمانی این حرف را می زد که به واسطهء تسلط شور انقلابی بر جامعه و فضای عاطفی و سیاسی و مذهبی آن ایام ،اعتماد عامه مردم ایران را به دست آورده ، موقعیتی به ناحق کسب کرده بود و خود را به حد نیمه خدایی رسانده بود ،ازین رو به بیعت اکثریت قاطع مردم هیجان زده و مسحور و فریب خورده ایران اطمینان کامل داشت و دیده شد که در موقعیتی دیگر که این اعتماد و اطمینان وجود نداشت و هنگامی که جناب ایشان سلطنت و امامت را یک جا صاحب شد و طایر بخت بر سر و عروس قدرت در بر یافت و حاکمیت غاصبانهء خود را به سرنیزه و چماق و شکنجه و زندان و قتل عام مستظهر و پشت گرم یافت، با بی شرمی خاص خود گفت : «اگر سی ملیون بگویند نه من خواهم گفت آری ؟»
کسانی که به گفتهء نخستین وی تکیه می زنند و آن را پرچم راه خویش می دانند ، دانسته و آگاهانه ، گفتهء دوم و کردار ده سالهء او را نادیده می انگارند ودر روز روشن پیش چشم جهانیان ، به ملت ایران ـ که قربانی آز قدرت و پیمان شکنی و خدعه گری های او شد و هست و نیست خود را در یک استبداد سیاه سی سالهء دینی از کف داد ـ دروغ می گویند.ـ

۲۷ آذر ۱۳۸۸

شب یلدای ما

شب یــــلـــــدای مـــــــا

...............................................................................
..................................................
........
دست در دست و گام در پیِ گام
روشنی در دل و سفر در پیش
آذرخشان ظلمتیم که هست
شب صد ساله را سحر در پیش
غم دی دور باد تا داریم
راه ِ فردای نامور در پیش !ـ
شب یلدای ما به وادی صبح
می رود، پا به راه و سر در پیش !ـ

.............................
م.س. پاریس 18.12.2009
.....................................
همراه با شادباش برای شب یلدا

۲۶ آذر ۱۳۸۸

نگاه ندا

نگـــــــــــــاه نــــــــــدا


با دعوت از جنبش سبز برای شرکت در تظاهرات به نفع بنیانگذار نظام اسلامی و دفاع از پیشوا و بانی و مسّبب استبداد سیاه سی سالهء دینی و تطهیر وی به بهانهء سوزاندن یک عکس ،به نظر می رسد که می خواهند دستاورد های شش ماههء جنبش آزادیبخش ملت ایران را که به اعتبار حضور نمادین رنگ سبز به «جنبش سبز» شهرت یافته، در محرا ب خمینیسم قربانی و به نفع نظام ، مصادره کنند. ـ
پیداست که خواست های این جنبش بسی فراتر ازهدف های برخی کارگزاران پیشین نظام است که هم اکنون به عنوان اصلاح طلب در جایگاه رهبری جنبش سبز از رسمیت حکومتی و« مشروعیت قانونی» برخوردارند. ـ
این جنبش ، در این شش ماه گذشته از خون جوانان آزادیخواه ایرانی بارور شده و، بیش از صد کشته تقدیم آزادی ملت ایران کرده ،هزاران سر و دست و پای شکسته و مجروح و هزاران زندانی با وی همراه و همدل اند ، از داغ دل و اشگ روان ِ مادران و پدران فراونی در میان ملت ایران برخوردار شده و جانفشانی وهمت و رنج دهها هزار جوان و پیر ایرانی در داخل و خارج از ایران پشتوان و بدرغهء راه اوست. ـ
رهبران رسمی و فعلی جنبش سبز حق ندارند به نام دفاع از «تصویر امام خمینی» و به پیشنهاد ملایانی که در همهء مصائب سی ساله نقش و شرکت فعال داشته اند ، اعتبار و حیثیت این جنبش را نثار نعلین خونین «پیشوا»یی کنند که منشاء و مبداء این نظم ویرانگر استبدادی بوده و زنجیر اسارت ملت ایران بافتهء پیمان شکنی ها و خدعه ها و خیانتهای اوست. ـ
خمینی مسئول اصلی همهء رنج ها و مرارت های سی سالهء ملت ایران است. او فرمان کشتار داده است و بی گناهان بسیاری را به قربانگاه فرستاده است. او مسئول گروگان گیری و هتک حیثیت و اعتبار ملی ایرانیان در جهان بوده است. او در خاک کشور ما تروریسم پروری و ایجاد ناامنی در کشورهای همسایه را زمینه سازی کرده و به خرج ملت ایران و به نام ایرانیان صدور نا امنی و توحش تروریستی را سازماندهی کرده است. او هشت سال تمام ، یک جنگ اجتناب پذیر را به واسطهء حقد ذاتی و کینه توزی جبلی خود بر ملت ایران تحمیل کرده و ملیونها جان جوان و پیر را قربانی آز قدرت طلبی و سماجت غیر عقلانی خود کرده ، ایران را ویران ساخته ، اقتصاد را به نابودی سوق داده و همهء توانمندی های مالی و جانی این ملت را در مسیر جنگ پایان ناپذیر و شوم و بی سرانجام به کار بسته است. او زنان ایران را خوار و حقوق آنان را پایمال کرده است جوانان و کودکان را دقمرگ و ناشکفته پرپر کرده است. او ملیونها ایرانی را از کشورشان آواره ساخته وملت ایران را از هوشمند ترین و کاردانترین و آگاه ترین فرزندانش بی نصیب ساخته است. ـ
اکنون پس از اینهمه جانفشانی و مرارت و رنج چرا باید جنبش سبز اعتبار و حیثیت خود را در دفاع و تطهیر وی به کار بَرَد؟ ـ
اینها افکاری ست که این روز ها به بسیاری از ذهن ها خطور می کنند و این رباعی نیز در نتیجهء اندیشیدن به همین سئوال سروده شد! ـ
امید است که کوشندگان راه سبز آزادی ، گذرگاه تنگ عافیت را نیک بازشناسند و به راهی نروند که یکبار دیگر ازجماران سردربیاورند و خطایی نکنند که جامعهء داغدار و مجروح و منکوب ایران ، که بیش از شش ماه به دشواری می کوشد تا سرانجام ، روی پاهای پر آبله و مجروح خود بایستد سر از گرداب سی سالهء استبداد دینی بیرون آورد و کشور ما ایران به سالهای سیاه شست یعنی به نقطهء آغازین مصیبت ها و دربدری های خود بازگردد و روی بامها به ماه خیره شود و غرقه در یک هذیان سراسری و توهم خفت بار ملی، بار دیگر تصویر قصاب خویش را جستجوکند، که در این صورت به قول ملک الشعرا بهار می باید گفت : ـ
چه زحمتها کشید این ملت زار
دریغ از راه دور و رنج بسیار

هرگز چنین مباد! ـ
م.س

...........................

......................
ای سبز ، ندا دیده به راهت دارد
.
امّید به گام ِ دادخواهت دارد
.
راهی که تو می روی ز چاه آکنده ست
.
بادا که نگاه او نگاهت دارد
..................
..................................

م.سحر

پاریس ، 17.12.2009


۲۴ آذر ۱۳۸۸

یک تابلو اثر نستور رخشانی (خاور) برای شانزده آذر

.................................................................................
این تابلو کار هنرمند نقاش و گرافیست برجسته ء ایرانی مقیم پاریس ، نستور رخشانی (خاور) است که به مناسبت شانزده آذر وبه تأثیر ازتاریخ و فرهنگ وهویت ایرانی ونیز درارتباط با جنبش آزادیبخش مردم ایران خلق کرده است
برای دیدار از دیگر آثار این هنرمند اصیل و اهل اندیشه ، می توانید به اینجا بروید
..............................................
..........................................
برای بزرگ تر شدن تصویر روی آن کلیک کنید

من هم مجید توکلی هستم




دی بلبلی نوای دلی گفت با گلی

کای گل تویی که در خور آواز بلبلی

شاعر شنید و در خور آواز خویش یافت

آزاده ای به نام مجید توکلی


م.سحر

..............................................

می توانید این دوبیت را از اینجا در آواز شوشتری با صدای دوست هنرمندم علی تهرانی بشنوید


..............................................................................................

تصویر بالا در روز یکشنبه 13 دسامبر 2009 در پاریس ، کنار برج ایفل برداشته شده است.
در این روز جمعی ازمردان ایرانی مقیم پاریس و از آن جمله اینجانب با کمال افتخار
روسری و چادر به سر کردیم تا با دانشجوی مبارز زندانی مجید توکلی هم بستگی خود را نشان دهیم.
زیرا عمال حکومت استبداد سی سالهء دینی پس از ربودن این جوان دانشجو به خیال خود برای تحقیر او و تحقیر همهء آزادیخواهان ، یک تصویر ساختگی و تقلبی انتشار دادند که مجید را در لباس زنان محجبه نشان می داد و مدعی شدند که وی با این لباس قصد فرار از دانشگاه را داشته است.
این روش های شرم آور و آبرو باخته که نشان ازعمق نادانی عمال هیأت حاکمهء فعلی ایران دارد ، کارآیی خود را به طور مطلق از دست داده زیرا بلافاصله صدها مرد ایرانی داوطلبانه لباس زنان محجبه را به تن کردند و در برابر دوربین ها ظاهر شدند و اینک هزاران تن دیگر به آنان پیوسته اند و همچنان تعداد مردانی که در این اقدام هوشمندانه شرکت می کنند پرشمار و بازهم پرشمار تر می شود تا با فریادی نمادین برابری زن و مرد راپیش چشم جهانیان اعلام کنند و کوس رسوایی نظام ضد اخلاقی و فریبکار حاکم بر ایران را کوبنده تر از پیش به صدا درآورند. نظامی که سی سال است تا خدا و دین را مصادره کرده و همچون ابزاری شوم ویرانگر، در خدمت اسارت انسان ها به ویژه زنان ایران بکار گرفته است .ـ

من به سهم خود خوشحالم که در این روز سیزدهم دسامبر2009 ، در کنار برج ایفل یکی از مردان محجبه ای بودم که در میان آنان علاوه بر جوانان غیور و پر شور و میهندوست و آزادی خواه ، بسیاری از مردان کاردیده و فرهیخته واهل دانش و فرهنگ نیز حضور داشتند و در این مراسم تحجّب استبداد سوز و آزادیخواهانه با خوشرویی و افتخار شرکت کردند و امید است که این جنبش مردانه که معمولاً به هدایت و رهبری بانوان به پیش می رود و غالبا از ذوق و هنر عکاسی یا فیلمبرداری زنان و دختران ایرانی برخوردار است به دیگر کشورها و شهر ها نیز گسترش یابد تا روزی از روز ها و بسیار زود شاهد راه پیمایی صدها هزار تن از مردان محجبه ای باشیم که برای دفاع از مادران و دختران و همسران و خواهران خود خیانهای ایران را به تسخیر آزادگی خود و جسارت عدالت طلب و برابری خواه خود درخواهند آورد.ـ

چنین باد !


حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

۱۳ آذر ۱۳۸۸

نامهء استاد شفا به م.سحر




نامه استــاد شجــاع الدین شفـا به م.سحر
پـس از خــوانــدن کتــابهــای تـــــازهء او
...................................................................................
برای خواندن متن نامه روی آن کلیک کنید




..............................................................................................................

۱۲ آذر ۱۳۸۸

برای شانزدهم اذر



شانزدهم آذر هزار وسیصد وهشتاد وهشت

این سه بیت هم پیشکش جوانان غیرتمند و آزادیخواهی باد
که این روزها ، با یک شور و شوق استثـنـایی و در میان
شعله های خطرسرگرم تدارک یک شــانزدهم آذراستثنایی
و تاریخی هستند. ـ
درود آزادی خواهان تاریخ بر همهء آنان باد!ـ

.................................................................


شانزده روز رفته از آذر

مرغ ِ فریادمی گشاید پَر

سبز می روید آفتاب از کوه

تا بروبد سیاهی و اندوه

زندگی حلقه می زند بر در

شانزده روز رفته از آذر
..............................
........................
با صدای دوست هنرمندم علی تهرانی می توان شنید


هادی و م.سحر



دیروز این شعر کوتاه دوست گرامی ام هادی خرسندی را
در فیس بوک خواندم و همانجا خود من هم در ذیل آن شعر
سه بیتی افزودم





هادی می گوید :ـ

های که من مرتکب خبط دگر نمی شوم

بازدر این مبارزه خاک به سر نمی شوم

شعار مرگ و زندگی برای کس نمی دهم

اسیر زنده مرده ی یک دو نفر نمی شوم

اگر که سبز گشته ام؛بگو به مدعی که من

رنگ علف شدم ولی؛خوراک خر نمی شوم

و «م.سحر» ادامه می دهد:ـ

اگر چه عضو ناگزیر گــَـلـّـه ام ، کنارجوی


بار ِدگر مُقـلــّدِ آن بــُز ِ گــَر نمی شوم

به بام خانه ها دگر ، برای دیدن امام

به مَــه نظر نمی کنم ، محو قمر نمی شوم

قمر قمر که کردمی، هنوز ازآن به دردمی

سه دهه پیش خرشدم ، بار دگر نمی شوم

پاریس 2.12.2009

۰۹ آذر ۱۳۸۸

مـــا بــیــشـــمــــــــاریـــم ، مـا بــیــشــمـــــــاریـــم




ما بیشماریم

صدها هزاریم

فریاد شوریم

فرزند کاریم

زاد ِزمستان

روح بهاریم

چون صبح روشن

آئینه واریم

از شب پرستان

پروا نداریم

تاب و شکببیم

قول و قراریم

با مهر میهن

پیمانگزاریم

چشم امیدیم

شوق دیاریم

از بند ِ ایران

دل برنداریم

آزاده پودیم

آزاده تاریم

آزادگان را

گل در کناریم

چشم بدان را

پیکان ِ خاریم

با جور و بیداد

در گیر وداریم

سرخ شقایق

خون اناریم

چون آب ِ جاری

درجویباریم

آئینهءدوست

بردست یاریم

در کام دشمن

چون زهر ماریم

قهر ِنیاکان

خشم ِ تباریم

جان عدو را

خنجرگذاریم

دشمن شکافیم

دشمن شکاریم

جویندهء روز

درشام تاریم

آینده سازیم

آینده کاریم


ما بیشماریم

ما بیشماریم

ما بیشماریم

ما بیشماریم



م.سحر
پاریس 29.11.2009

۲۸ آبان ۱۳۸۸

دیدار با م.سحر



..........................................................................................................

دیــدار محمد رضا شاهیــد بــا «م.سحر»ـ

به مناسبت انتشــار 3 کتاب جدیــد از او

..............................................................................

این کتاب ها را می توانید از طریق تماس با نشانی های اینترنتی زیر تهیه کنید

1ـ نشانی ناشر (نشر پیام )ـ در آلمان و لوکزامبورگ:ـ

payam.bayan@yahoo.de

2 ـ نشانی سراینده :ـ

m.sahar@free.fr

mim.sahar@yahoo.com

یک نقاشی متحرک طنز آمیز روی یک قطعه موسیقی ایرانی زیبا با صدای ناظری

۲۶ آبان ۱۳۸۸

در رابطه با اعدام یک جوان کرد ایرانی (احسان فتاحیان)ـ





خبرهای قتل و کشتار فراوانند و به یمن استبداد سی سالهء دینی روزی نیست که اخبار ناگوار و دردناک و شرم آور قتل و اعدام و سنگسار و ضرب وجرح یا ناپدید شدن ایرانیان ، به ویژه جوانان این آب و خاک به گوش نرسد و انسانهای آزاده و میهن دوست را غریق اندوه و رنج نسازد.ـ

یکی از آخرین این خبر ها مربوط است به اعدام یک جوان ایرانی اهل کردستان که طبق حکم «قاضی شرع» در یک بیدادگاه بدوی به ده سال زندان محکوم بوده است اما قاضی دادگاه تجدید نظر ، به جای تعدیل حکم پیشین دست به یک رذالت آلوده و حکم اعدام او را صادر کرده و به همین سادگی جان جوانی را از او و فرزندی را از خانوادهء او و انسانی را از کشور او گرفته است. واین یعنی قتل عمد . این همان کاری ست که در سال 1367 در ابعاد وسیع و چندین هزارنفری ، به فتوای «امام» انجام شد و همین کسانی که امروز کل حاکمیت را تصاحب کرده اند مجری این فرمان جنایتکارانه بودند.ـ

به هرحال من باشنیدن خبر اعدام این جوان هم وطن یادداشت کوتاهی در فیس بوک نهادم. چند ساعت بعد ، دوست نادیده ای با نام وریا محمدی که خود را از دوستان احسان فتاحیان معرفی کرد با من تماس گرفت و از من خواست تا در زمینهء این اعدام بی شرمانه و ضد انسانی نظرم را ابراز کنم و به سئوالات چندی از وی پاسخ گویم. من نیز ضمن عرض تسلیت به او و همهء نزدیکان و دوستان احسان ، به درخواست او پاسخ مثبت دادم و چند ساعت بعد ، مطالب زیر را در پاسخ سئوالات وی فرستادم و درج آن را دراین اوراق بی مناسبت نمی یابم :ـ

این سؤال ها با مقدمه ای همراه است از آقای محمدی که در ذیل می آید و سپس به پرسش ها پاسخ داده می شود:ـ


با درود بیکران
احسان (اسماعیل) فتاحيان فرزند عزت الله، مرداد ماه سال گذشته در شهر کامياران دستگير و به اتهام محاربه از طريق عضویت در گروه محارب از سوی قاضی بابايی رئيس شعبه اول دادگاه انقلاب سنندج به تحمل ۱۰ سال حبس توام با تبعيد به شهرستان رامهرمز محکوم شد؛ دادستان عمومی و انقلاب کامياران و همینطور آقای نصرالله نصری بعنوان وکیل احسان فتاحيان، نسبت به حکم صادره اعتراض کردند که با توجه به تقاضای تشديد مجازات از طرف دادستان شهرستان کامياران که مجازات تعيين شده را متناسب با شدت عمل ارتکابی ندانسته بود، به استناد تبصره ۳ ماده ۲۲ قانون اصلاح تشکيل دادگاه‌های عمومی و انقلاب و مواد ۱۸۶ ، ۱۹۰ و ۱۹۱ قانون مجازات اسلامی، با تشديد مجازات حبس در تبعيد به مجازات اعدام، تقاضای تجديدنظرخواهی وی نيز مردود اعلام شد. ـ
تداوم جنایتگری در ایران توسط قدرت حاکم امری است هرروزه و همگان بدان اذعان دارند،در فهرست جنایت سالاران جهانی، جمهوری اسلامی صدر نشین شده است. ـ
جمهوری اسلامی از معدود حاکمیتهای توتالیتری و مستبد جهان معاصر است که نفوذ خود را در لایه های گوناگون اجتماعی، برضد ارزشهای جهانی بنا نهاده است. این رژیم ایران اسلامی را به مکانی بدل کرده است که ارزشها جای خود را به ضد ارزشها داده اند و ضد ارزشها جایگزین ارزشها گشته اند. ـ
تامل در کارنامه اعدامهای جمهوری اسلامی در دو دهه و نیم اخیر بر هر جستجوگری عیان می-سازد که رژیمی که قادر به خونین کردن نوروز مردم سنندج و اعدام هزاران مبارز شریف در آغازین روزهای به قدرت رسیدنش است، رژیمی که در تابستان سال 67 هزاران زندانی سیاسی را که برخی از آنها حتی حکمشان نیز سپری شده بود، به جوخه های اعدام می سپارد، رژیمی که عناصرش در لوای فتواهای مذهبی حکم اعدام صدها نفر را در خیابان و کوچه و بازارها به اجرا درآورده اند و رژیمی که قهارانه ترین سرکوبگریها را در بوته آزمایش نهاده است، خوراک ماشین اعدامش، بیشتر از هراس ماست. مبارزه برای نجات احسان های دیگر، مبارزه برای نفس کشیدن هر ابرانی است. ـ
............................................................................ وریا محمدی


1) ممنون که دعوت ما را قبول کردبد. لطفاً برای خوانندگان ما از سوابق خودتان به اختصار توضیحی ارائه فرمایید.ـ

خواهش می کنم . پذیرش دعوت شما به عنوان یک هموطن کرد ، که بی عدالتی مطلق یک حکومت سرکوبگر و جاهل ، دوست جوان و همرزم صمیی تان را ناجوانمردانه و بر خلاف همهء موازین انسانی و قانونی و حقوقی به جوخهء مرگ سپرده است کاملا طبیعی و وظیفهء انسانی من بوده است. ـ
ازسوابق من می خواهید بدانید، وقت خوانندگانتان را نمی گیرم. من محمد جلالی چیمه هستم. بیش از سه دهه است که به عنوان شاعر( با نام شعری م.سحر) و هنرمندی تبعیدی در فرانسه زندگی می کنم و به دلیل اعتراضی که همواره نسبت به روش و افکار و رفتار ضد انسانی و ضد ایرانی حکومتگران سی سالهء استبداد دینی در کشورم داشته ام و این اعتراض در شعر ها و نوشته ها یا کوشش های دیگر هنری و فرهنگی ی من انعکاس یافته اند ، ناگزیر به انتخاب زندگی و اقامت در تبعید بوده ام . ـ

2) به عنوان آغاز بحث بفرمایید که چه برداشتی از اعدام احسان دارید و اون رو در مجموع چگونه دیدید؟ هدف از اعدام را چه میدانید؟
از اعدام احسان ، همچون سایر قتل های سیاسی که سی سال است به شیوه ای روشمند با اتکاء به موازین به اصطلاح شرعی ویا به بهانهء اجرای قانون وعدالت در«حکومت دینی و الهی» بی وقفه درسراسر ایران واقع شده و کشور ما را به یک قصابخانهء تمام عیار ملایان نادان و قدرت پرست بدل کره ، نخست احساس نفرت کرده ام.
من اصولا با اجرای حکم اعدام حتی در باره جانیان هم مخالفم ، زیرا معتقدم که جان آدمی ملک طلق هیچ قدرتمدار یا حاکم یا قاضی نیست و احدی به نام جامعه یا قانون یا عدالت یا خدا ، حق ندارد چیزی را که قادر به بازپس دادن آن نیست از کسی بگیرد. این به طور کلی اعتقاد من است. ـ
اما آنچه در ایران می گذرد ، چیز دیگری ست. به نظر من سی سال است که در ایران
گروهی به نام انقلاب و حکومت اسلامی( شیعه دوازده امامی و آنهم ازنوع ولایت فقیه ) با تصاحب قدرت سیاسی ومصادرهء دین و الهیات و فقه و شرع ، آنچه کرده اند ، اگرچه زپوشش و صورتک قانونی و شرعی انجام می شده و نام اجرای عدالت اسلامی بر خود می نهاده است ، جزجنایت سیستماتیک و برنامه ریزی شده و نهادینه شدهء دولتی بر ضد بشریت نبوده است. و همهء ایرانیان ـ از هر قشر و گروهی ـ بلا استثناء ازقربانیان این توحش و بربریت حکومت استبداد دینی ولایت فقها بوده اند. از اکثریت یعنی از مردم شیعه مذهب ایران بگیرید تا برسید به سایر اقلیت های دینی و اعتقادی و ملی و غیره...ـ
مردم ایران در برخورداری از بی عدالتی و قساوت و سرکوب ، در نظام اسلامی از مساوات کامل برخورداربوده اند.ـ
قتل احسان فتاحیان یکی از آخرین نمونه های جنایات رسمی و دولتی نظام ولایت ملایان در ایران است که متأسفانه همچنان ادامه دارد و تا زمانی که چنین نظمی بر ایران حکمفرماست، دستگاه عدالت کشوری جز به روش دیوان بلخ عمل نخواهد کرد و جز ستم و جور و بی عدالتی را به نام عدل (که ظاهرا یکی از اصول تشیع هم هست ) بر مردم سراسر ایران جاری نخواهد داشت. ـ
قتل احسان فتاحیان نیز یک نمونهء واضح و روشن ِ «عدالت دیوان بلخی»ی حاکمیت ولایت فقیه در ایران است:
جوانی را به جرم عقیده اش دستگیر و شکنجه کرده اند و سپس قاضی شرع حکومتی اورا به ده سال زندان محکوم کرده ، اما بعد به دلایل سیاسی خاصی( که هیچ ارتباط و نسبتی با شخص ِزندانی و جرم و جنحه او ندارد) ، قاضی شرع دیگری در دادگاه تجدید نظرـ که قاعدتاَ هدفش و وظیفه اش تعدیل مدت محکومیت است ، پشت کرسی عدالت دینی اش می نشیند و حکم دادگاه بدوی را به اشد مجازات بدل می کند و جان جوان بی گناهی را ظالمانه می گیرد. چنین شیوه ای در جهان ، تنها در دستگاه قضایی یک نظام استبداد دینی قابل تحقق است و چنین طرز برخوردی با مسئلهء عدالت تنها در بربریتی به نام حکومت ولایت فقها در ایران تصور کردنی ست. ـ
تصور میکنید این حکم را چرا به این سرعت بالا بردند و چرا با همان سرعت به اجرا گذاشتند؟
اشاره کردم که صدور حکم در نظام قضایی حکومت دینی ، ارتباط و تناسب ِ چندانی با اجرای عدالت ندارد. مقصود اصلی ایجاد رُعب عمومی و تحمیل فضای اختناق بر سراسر کشور است تا ازین طریق مردم ایران در برابر حکومت تحمیلی خاضع و خاشع باشتند و در ابعاد گونان به سلطهء استبداد گردن نهند . ازین رو قضاوت و دادگری تابع سیاست است و همواره با ظاهری آراسته و قانونی و مشروع زائدهء حکومت جور و ابزاری در دست حاکمیت است.ـ
بنابر این در چنین نظام هایی عدالت یک «فرشته» بیشتر ندارد که در حقیقت نه «فرشته عدالت» که همانا «دیو حاکمیت دینی یا ایدئولوژیک » است . دیوی که پیش و بیش از همه پاسدار تحکیم استبداد و درخدمت تداوم حکومت زور بوده و هرگز و هیچگاه نگران اجرای هیچ عدالتی نیست.ـ
معیار و سنگ ترازوی «عدالت» در حکومت دینی نه «عدالت »که« سیاست» است و «سیاست » هم نه در معنای علم تدبیرمدن و ادارهء خردورزانه ء دولت و حکومت بلکه بیشتر در معنای وحشی و بدوی آن همواره مطمح نظر حاکمان دینی و قضات شرع بوده است. ـ
میدانیم که در استبدادهای شرقی و نظام های مطلقه سلطانی و خودکامهء سنتی واژه «سیاست» (در فارسی و عربی و ترکی عثمانی) به معنای تنبیه و مجازات و ایجاد ترس و رعب به کار میرفته است و این برداشت از معنای واژهء «سیاست» در دستگاه قضایی حکومت دینی سی ساله ایران همواره بیشتر مورد توجه ارباب قدرت و قضاوت بوده است. ـ
ازین رو آنچه را که حاکمیت ملایان در ایران قوه قضائیه نامیده اند کلاه شرعی ریاکارانه ای ست که جز ابزار دست زورمداران حکومت دینی نبوده و انتظار پاسداری «عدل و داد» از قضات شرع که پایی در وزارت اطلاعات و دستی در سپاه و بسیج ودیگر نیرو های سرکوبگر این نظام دارند ، انتظار بیهوده ای ست. ـ
بنا بر این قاضی شرع با بالا بردن حکم مجازات احسان فتاحیان در دادگاه تجدید نظر ، کاری جز اجرای فرمان نظامیان و مجریان سیاست سرکوب در رده های بالای نظام ولایت فقیه نکرده است. این بازی ها برای قانونی وانمود کردن تصمیمهایی ست که سرکوبگران در ارتباط با زندانیان یا مبارزان و مخالفان حکومت دینی ایران اتخاذ می کنند. ـ
3) فکر میکنید که چرا دست خشونت جمهوری اسلامی در کردستان به درجاتی بالاتر از دیگر مناطق است؟
این سئوال محتاج توضیح و تشریح مفصل تری ست که در محدودهء پرسش و پاسخ ما متأسفانه فرصت نیست. ـ
می توانم اشاره وار بگویم و بگذرم که : ـ
ـ به دلیل وجود سنت اعتراضی سی ساله(از پیشینهء قبل از انقلاب درمی گذریم) در کردستان و نیز به دلیل موقعیت جغرافیایی و هم مرزی برخی مناطق کردستان ایران با کشورهای همجوار به ویژه عراق و اوضاع خاص منطقه ونیز به واسطهء عدم تجانس مطلق ولایت ملایان شیعه با فرهنگ و مذهب و خواستهای سیاسی و فرهنگی مردم کردستان که بیشتر آنان اهل سنت هستند و به لحاظ نوع نگاه (در حوزه های گوناگون سیاست و فرهنگ و مذهب) ، با ملاها ی حاکم تضاد حل ناشدنی دارند و نیز به دلیل رشد جنبش آزادی خواهی بی سابقه ای که در سراسر ایران برپا شده است. ـ
زیرا حاکمان دینی، کردستان ایران را حلقهء ضعیفی از تسلط حاکمیت خود می شمارند و این منطقه را پایگاه یا پناهگاه بالقوه ای تصور می کنند که ممکن است در وضعیتی خاص ، برای اقتدار آنان مشکلات جدی ایجاد کند. ازین رو شمشیر سرکوب از رو بسته اند و اعدام جوانان مخالف یا مبارز این منطقه ، بیش از هرچیز به قصد ایجاد رعب و وحشت صورت می گیرد . وحشت در مردم کردستان و نیز مردم سراسر ایران ، از پایتخت بگیرید تا برسید به مناطق مرزی شرق و غرب یا شمال و جنوب کشور. ـ

4) با توجه به اینکه تعداد دیگری از فعالین سیاسی کرد در شرف اعدام قرار دارند، برای نجات آنها بر این باور هستید که آیا میتوان اقدامات بازدارنده انجام داد؟ اگر آری چه اقداماتی؟
پیش از پرداختن به این سئوال من یک نکتهء کلی دیگر بگویم و آن این است که مسائل و مشکلات ما ایرانیان و درد ما مردم این سرزمین مشترک است ، چه کردستان نشین باشیم چه خراسان نشین یا تهران نشین ، فارسی زبان باشیم یا ترک زبان ، بلوچ باشیم یا گیلک یا متعلق به عشایر و ایلات گوناگون این کشور دیرسال باشیم ، معتقد به شیعهء دوازده امامی باشیم یا اهل سنت یا درویش قادری یاگنابادی یا پیرو مذاهب و آئین هایی از نوع مسیحی و یهودی یا بهایی یا ایزدی یا اصولاً آته ئیست و بی خدا باشیم ، خلاصه کنم ، هرکه و هرچه باشیم همگی ما سرنوشتمان به یکدیگر گره خورده است و سرنشینان یک سفینه ایم. ـ
پیش از این هم گفتم در حکومتی که با نام حکومت اسلامی ولایت فقیه بر ایران تسلط یافته و هم اکنون سی ساله شده ، همهء شهروندان ایرانی و همه اهالی ولایات و ایالات در یک عنصر سهم مساوی دارند و ازین بابت به قول مؤمنان و مبلغان اسلامی ، فرقی میان سیاه حبشی و سفید رومی نیست. و این عنصر، همانا ظلم وستمی ست که بلا استثناء و به اشتراک بر همهء ایرانیان می رود. ـ
تفاوت میان مردم کردستان نشین با یزدنشینان و اصفهان نشینان در آن است که اینان روزگاری چند، گرفتار سوء تفاهم و در وجود «نقطهء اشتراک و هم سخنی » با این این نظام دچار توهم بودند، (یعنی یک چند تصور می کردند ـ و دیگر نمی کنند !ـ که نظام حاکم، بر ارزش های ایمانی آنها استوار است و به دین آنان تکیه دارد ، در حالیکه ایرانیان اهل سنت از همان آغاز خوشبختانه گرفتار چنین توهم و تصوری نبوده اند!)ـ
این نظام که زورگویی و تحمیل و جبر و ظلم ، بخش جدایی ناپذیری از بنیاد های فکری و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی حاکمیت اوست ، این بخش از دارندگی و برازندگی حاکمیت خود را به تساوی میان ایرانیان ـ از هر رنگ و شکل و اعتقاد و مذهب که باشندـ تقسیم می کند و ستمی که حاکم است پیش از آن و بیش از آن که به این قوم یا آن قوم و این مذهب یا آن مذهب روا شود ، گلیم بدبختی وشمد فقر و فحشا و تحقیر همهء ایرانیان را می بافد. بنا بر این ، نظام ولایت ملایان دشمن انسانیت است و انسان ایرانی از هر نژاد و قوم و مذهب و اعتقاد که باشد از فشار و اختناق و ظلم و جور او در امان نیست. ـ
من شخصا با نگاهی به تجربیات پنجاه سالهء جامعهء ایران، اعتقادی به مبارزه خشونت بار و مسلحانه ندارم ، هرچند خشونت نهادینه شده و سیستماتیک دولتی می کوشد تا راه دیگری پیش پای مردم مخالف و مبارز ایران نگذارد. ـ
بنا بر این راه رهایی همهء ایرانیان را در یک رزم مشترک و هماهنگ شده و همدل برای ایجاد آزادی و دموکراسی در ایران می دانم و به نظرم با حوادث اخیر و قیام جانانه ای که در ماههای اخیر از سوی مردم ایران صورت گرفته و به جنبش سبز اشتهار یافته، این فرصت برای همهء سرنشینان این کشتی ، یعنی همه مردم سراسر ایران فراهم شده است تا راه پر مخاطرهء دموکراسی در میهن مشترک را همراه و همدل و هماهنگ با یکدیگر بپیمایند. راهی که از خشونت نظامی بپرهیزد و از هرگونه روش ممکن دیگر از نوع تظاهرات ، اعتصابات ، اعتراضات و غیره ، بهره گیرد و جویبارها و نهر های جاری مقاومت در این سو و آن سوی ایران را به رودخانهء عظیم ِ آزادیخواهی ایرانیان پیوند زند.ـ
تنها در صورت موفقیت چنین رستاخیز سراسری و ملی ست که می توان به اجرای عدالت در ایران امیدی بست و پاسخ به خواست های دموکراتیک مردم ایران و نیاز های برحق قومی و فرهنگی و زبانی مردم ایالات و ولایات ایران را تحقق پذیر کرد. ـ
اما در بارهء این که: «چگونه می توان از اعدام های تازه تر و برنامه های شوم تازه ای که قاتلان حاکم طرح ریزی می کنند ، جلوگیری کرد ؟» ، نکته ای را که جایی ، در حاشیهء خبر اعدام احسان فتاحیان نوشته بودم ، تکرار می کنم ، بی آن که بخواهم فعالیت های سازمانهای انساندوست و طرفدار حقوق بشر را ناچیز بشمارم و بی آنکه بخواهم نقش انسانهایی را که به شکل های گوناگون بر ضد کشتار و سرکوب و زندانی کردن ها اعتراض می کنند نادیده بگیرم و خدای ناکرده این کوشش ها را شایسته ستایش و تکریم ندانم و آن نکته این بود که : ـ
«این نظام در برابر ارزش هایی که انسانیت را به رخ او بکشند و در برابر شیوه ها و گفتارهایی که رویاروی نظم سیاسی و فکری یا ایدئولوژیک وی بایستند واز حقوق آدمی دم زنند جری تر و هارتر می شود زیرا در کُنه وجود و دربنیان فکری این نظام، انسان و حقوق انسان جایی ندارد و هرچه بیشتر با اتکا به ارزش هایی از نوع هومانیسم و حقوق بشر به سراغ او بروند و او را به پذیرش این حق دعوت کنند ، این نظام وجود وحشی خود را بیشتر از پیش به نمایش می گذارد و قربانی های بیشتری از مردم می گیرد. او میخواهد موقعیتی را که به چنگ آورده است حفظ کند و راه محفوظ داشتن این موقعیت را در سرکوب و ایجاد وحشت می داند وبرای او این عبارت جنایتکارانه و تروریستی عربی که می گوید :«النصرُ بِالرُعب» (یعنی پیروزی در وحشت افکنی ست) بر عبارت قرآنی «لا اله الا الله» فضیلت وبرتری دارد ، ضمن آن که نظام استبداد دینی برای روش های جنایتکارانهء خود توجیهات شرعی فراوان درآستین دارد و می تواند از قرآن و حدیث و تاریخ اسلام نمونه های متعدد در توجیه جنایت بیاورد و رفتار تبهکارانهء حاکمان را موجه جلوه دهد. ـ
حربهء حقوق بشر دربرابر چنین رژیم دُژ باور و درنده خو، کارایی چندانی ندارد، به ویژه در این موقعیت خاص اجتماعی و تاریخی که به واسطهء اوج گیری مبارزات مردم ایران ، نظام ولایت ملایان ، چون مار زخمی خود را در محاصره و مخاطره می بیند. ـ
باید سازمان های حقوق بشر و عفو بین الملل بیشتر از آنچه تا کنون توجه داشته اند به طرز تفکر و ساختار فکری و ویژگی های ذهنی حکومتگران اسلامی بیندیشند و آگاهی کسب کنند. فرهنگ حقوق بشر که متکی به اومانیسم عصر روشنگری ست هرگز با جنایتکاران قدرت طلبی که خود را نماینده الله بر روی زمین می شمارند و ارتکاب هرگونه جنایتی را از سوی قرآن و رسول و ائمه و مراجع برخود مجاز می شمارند ، زبان مشترکی نخواهد یافت و با آنان به تفاهمی نخواهد رسید و در این میان وقتها تلف خواهد شد و سرهای بیگناهان بر باد خواهد رفت.ـ
اگر نهاد های حقوق بشری به این نتیجه برسند که ایجاد گفتگو و تعامل با گردانندگان چنین نظام هایی غیر ممکن است ، در چنین صورتی انرژی خود را بیهوده تلف نخواهند کرد و پتانسیل و توانایی و نیروی کارساز خود را در مسیرهای دیگری به کار خواهند انداخت . مثلا فشار به دولت های غربی خواهند آورد تا حقوق انسانها را برمنافع تجاری و اقتصادی خود رجحان نهند و دست از مماشات و همکاری و همدستی با جانیان بردارند. این تنها روشی ست که کوشش های حقوق بشری وآرمان های انساندوستان جهان مدرن را به مسیر درست تری هدایت خواهد کرد و با فشار بر دولتها وسیاستورزان ، جوامع دموکراتیک ، نظام ها و گروه های مستبد توتالیتر یا فوندامانتالیست دینی و ایدئولوژیک را محدود و ضعیف خواهد کرد تا جایی که سرانجام در برابر مبارزات آزادی طلبانه ء مردمی که زیر سیطرهء بیداد آنها دست و پا می زنند، شکست بخورند و راهی گورستانهای تاریخ گردند. » ـ

.................................................................................................... محمد جلالی چیمه (م.سحر)
............................................................................................................... پاریس ، 15 نوامبر 2009

۲۴ آبان ۱۳۸۸

م.سحر در مصاحبه با ایرج ادیب زاده از رادیو زمانه

م. سحـر درمصاحبه با ایرج ادیب زاده(رادیو زمانه)ـ

..........................................
....................................................................................
....................................................................................

۱۵ آبان ۱۳۸۸

«««« ســـــرود ســـبـــــــــز »»»»

..............................
ســــــــرود ســبــــــــز
پــیشکــش آزادگـــان


می دمد صد بهار با شادی
سبزه در پیش ِ پای آزادی

سبزمی روید آفتاب امروز
تا بروبد غبارِ خواب امروز

سبز می خندد آن دوچشم سیاه
سبز می پوید آن مسافرِ راه

سبز، سبز ست ، سبز ، سبز تر است
عشق با سبز، یار ِ هم سفر است

صلح از سبز زادِ ره دارد
سبز در عشق پایگه دارد

سبز، آینده را نشانده به دوش
رهروِ شب نورد ِ شادی کوش

سبز با جان ِ مِهر می پوید
مِهر در خاک ِ سبز می روید

سبز ما سبز روزگاران ست
روح ِ پر شوکتِ بهاران ست

آن که در هفت سین ِ هر نوروز
نو شود ، دلربا و جان افروز

سبزِ ما آرمان ِ آزادی ست
کارگاه شکوفه و شادی ست

آن که خون ِ نداش در سخن ست
آتش اندرنهاده ی چمن ست

لاله زاران این وطن با اوست
دل عشّاق، نغمه زن با اوست

از درخش سراب ، تا سر ِ آب
سیل خون سیاوش و سهراب

سبز ما سبز جاودانگی ست
کوری چشم دزد خانگی است

کوری چشم ِ دشمن ِ ناداشت
آنکه بد می دُرود و بد می کاشت

سبز ما سبز شوق ِ بیداری ست
نفس ِ صبح ، درشب ِ تاری ست

سبزِ شور جوانی ست و اُمید
صوب ِدریا و صید مروارید

می رود موج موج و دامن گیر
از دل ِ شیر تا دل ِ تقدیر

سبز ِما جاودانی جان است
آبی آسمان ایران است

سبز دریای آرزوی کویر
ابر، زندان و قطره در زنجیر

سبز ما سبزتر دمیده به خاک
گـُرگ ازآن زوزه برده زی افلاک

گـُرگ از آن بی مهار می تازد
که شبش داو ِ صبح می بازد

شب ِ دشمن ، شب ِ زمستانی ست
سبز ما نوبهار ایرانی ست

سبز فرداست سبز نور و نشاط
آخرین ریگ ِ کوزهء خیاط

سبز نوروزِ ِ صد خزانگذر ست
سبز نور و نشاط را خبر ست

عشق ِ نوباوه ، طبل می کوبد
خِرَدِ پیر ، راه می روبد

آرزوی جوان و شور ِ زمان
می زند دست و می فشاند جان

راه ، سبز است پیش پای امید
گام ِ آزاده خالی از تردید

دامن سرو سایه گستر سبز
سر آزادهء صنوبر سبز

سبزِ پیوند ، سبز همراهی
سبزِ اندیشه سبزِ آگاهی

سبز ِ خورشید ، سبز ِ کوچ ِ ظلام
طشت رسوایی اش فتاده ز بام

سبز بیداد ، در قلمرو داد
رفته همچون غبار غم برباد!

ای وطن دور روزگارت را
خشم فریاد ِ شعله بارت را

چون سر عاشقان ِ شیفته ات
دل به آزادگی فریفته ات

سبز می خواهم ، ای سرای امید
از همین لحظه تا همان جاوید !

............................................................
پاریس، 5.11.2009

ایمیل سراینده :
m.sahar@free.fr

.............................................................

تصویر مینیاتور زیبا که با مضمون این شعر همراه وهم سخن است ، کار هنرمند ارزنده ، دوست عزیزم مرتضی رفیعی ست ، که پس از خواندن این شعر ، لطف کرده و آنرا برایم فرستاده است.ـ

.............................................................


................................................................................
................................................................................