۰۸ دی ۱۳۹۲

شتر عایشه












طبق گزارش مطبوعات ، آیت الله سعیدی نماینده مقام معظم و معزز و موجه و مکلف رهبری ، ضمن خطبه ای رنگ جنبش سبز را رنگ پشگل شتر عایشه  همسر پیغمبر اسلام نامید :

شتر عایشه
.............................

شتر عایشه پشکل فرمود
حاکمان را مُتجمّل * فرمود

سبزی ی فتنه گران را لو داد
خر اصحاب علی را جو داد

شتر عایشه آمد ز حجاز
جمعۀ  پیشین ، هنگام نماز

زیر پا نوبر گفتار آورد
پشگلِ اخضر ِ* بسیار آورد

آیت الله سعیدی به کمال 
با شتر گفت : اخی کیف اُلحال؟

توکجایی  که  فدای  تو  تنم
کُشتۀ  پشکل سبزِ  تو  منم

مانده بودم که چه در خُطبه کنم
صفتِ فتنه گران را چه کنم؟

آمدی آبِ حیات آوردی
پشگل ِ سبزِ نجات آوردی

آمدی پاسخِ راز آوردی
خطبه ای خوش به نماز آوردی

عطر پشگل به جهان افشاندی
نور بر فتنه گری تاباندی

آمدی پشکل سبزت دیدم
سِّر آن تو طئه را فهمیدم

دستم از زیر دُمت پشگل چید
به سرم نور هدایت  تابید

رنگِ  سبز تو به چشمم گُل کرد
وزغِ نطقِ مرا بُلبُل کرد

باد در بوقِ  امامت کردم
پاک در خطبه ،  قیامت کردم

پشگلت  در سخنم  گویا شد 
سبزی فتنه گران  افشا شد 

ای فدای کـَپَلِ خوشگلِ  تو
مشگلم رفع شد از پشگل تو

شد مُبرهن به میان دَم و دود 
جنبش سبز،  همین پشگل بود!

ای شتر آمدی و نیک آمد
پشگلت درخور تبریک آمد

صبغۀ* سبز تو زد با اخلاص
بر سر فتنه گران تیر خلاص


شتر عایشه ای  ، گامت خوش
معنی  پشگل  و پیغامت خوش

که چنین  نطق مرا داد جمال
فلِش ِ  فتنه  زنت  خورد به  خال

رنگ سبزت که به این مرغوبیست
عین ِ  شال کمر کرّوبی ست

اگرت راه به اینجا افتاد
معجزی بود و زعیسی افتاد

حضرت خضر ترا راه نمود
به عبادتگه ما ورنه نبود

نکته ها تعبیه ام در منقار
وینهمه قول و غزل با گفتار

پشگلت خوش که علی رغم حسود
از نوک ناطقه ام بند گشود

پشگلت خوش که بدین شیوۀ بکر
مغز ما گشت چنین   معدنِ فکر

فتنه در حصر خود  از کار افتاد
سبز را  رونق  بازار افتاد

بعد ازین در حضزِ منزوی اش
                                                                                 رهنوردی  نکند موسوی  اش

سبز  کروبی او گردد زرد
شتر عایشه ، مرسی برگرد

پشگلت نیک سرانجام افتاد
طشت رسوایی ات از بام افتاد !
29/12/2013
......................................

* متجمّل یعنی زینت داده ، تزئین شده . جمال یافته 
* اخضر یعنی سبز
* صبغه یعنی رنگ

*  حضر یعنی   حضور ،  حاضر،  درخانه 

دارالفنون ویران




فقط کینهء شتری ملایان نسبت به علم و دانش مدرن می توانست نخستین دانشگاه پلی تکنیک ایران را به چنین روزی بیندازد!
کافی ست به تصویر دارالفنون ویران شده نظری بیندازید تا آزمندی و حرص بی حد و مرز ملا ها در دست اندازی و تهاجم به نظام آموزش ملی ایران برای شما معنای واقعی اش را آشکار کند.
ملاها می خواهند از علم و دانش انتقام بگیرند ـ که به اندازه کافی انتقام گرفته اند ـ  و اگر موفق شوند به مدارس آموزش و
پرورش ایران هم به طور کامل چنگ بیندازند ایرانیان می باید ازین پس  فاتحه آینده کشور و تداوم حیات ملی و فرهنگی خود را به عنوان ملتی صاحب تاریخ و صاحب فرهنگ بخوانند . 
شعر زیر هم بانگاهی با تصویر ویران شده دارالفنون و نیز نگاهی به جلال و جبروت تأسیسات اخیر ملایان در قم که به خرج ملت فقیر و گرسنه و غارت شدهء ایران ساخته اند سروده شده است. 
اما چه باید کرد؟


 گوش اگر گوش تو و ناله اگر نالۀ ماست

آنچه البته به جایی نرسد ، فریاد است!

دار الفنون ویران / دار الجنون آباد


دارالفنون ویران 
دارالجنون آباد
آن یک به کین ویران
وین یک به خون آباد

دارالفنون تاریک 
دارالجنون روشن
آن یک به کین تاریک
وین یک به خون روشن

دارالفنون مغلوب
دارالجنون غالب
آن یک به کین مغلوب
وین یک به خون غالب

روح پلیدی هست 
در شهر سرگردان
چون پنجه های مرگ
تیغ و تبر گردان

روح پلیدی هست
درشهر نجوا گوی
این می دمد درگوش
آن می کند واگوی

روح پلیدی هست 
درشهر خاموشان
بر دست و دستارش
خون فراموشان

روح پلیدی هست
انسان چَر ، آدم خای
صُلابه اش در دست
سُنباده اش در پای 

روح پلیدی هست
خونبار و وحشت بیز
چون شیخ فضل الله
در لشگر چنگیز

روح پلیدی هست
ویرانگر وسوزان
با هیزم اندوزان
با دوزخ افروزان

روح پلیدی هست
جادوگری بدمست
با آیه ای درحلق
با خنجری در دست

روح پلیدی هست
بدخیم و کژسوگند
با مرگ هم پیمان
با ننگ درپیوند

روح پلیدی هست
وجدان رباینده
چنگال طاعونش
برجان ِ آینده

روح پلیدی هست
در کوچه ها جاری
جرثومۀ پَستی 
ویروس بدکاری

روح پلیدی هست
دانی چه باید کرد ؟
چونِ دیو دُژخیمش
درشیشه باید کرد !

م.سحر
28.12.2013


۰۶ دی ۱۳۹۲

شاعران درباری










...................................................

شاعران درباری *


درمیان فحول بی پدران
یا به جمعِ جنودِ  بی عاری
من ندیدم به سالهای دراز
گُه تر از شاعران درباری

خاصه آنان که زیر خشتکِ شیخ
کرده تقدیم پشتِ دولا را
می گشایند چاکِ  تنبان را
می نوازند تخمِ  ملا را

لعن جاویدِ اهلِ بینش بر
پدری کو تو پرورید سزاست
جاکشی ای وقیح یا شاعر ؟
توکجایی و کار شعر کجاست؟


م.سحر     
25/12/2013  
                                                       ......................................
* دربار فقط به شاهان اختصاص ندارد.

در این سالهای اخیر که دین و حکومت یکی شده اند و ملایان تاج و تخت را مصادره کرده ند و شیخ و شاه را یکجا بر منبر و منبر را برتخت سلطان صاحبقران نشانده اند، دربار معنای تازه ای یافته است که همانا تقرب به ملایان حکومتی وخدمت به منویات تبلیغاتی و سیاسی و ایدئولوژیک آنان است.ـ 
باکمال اطمینان می گویم که گداصفت ترین و پست ترین شاعرانِ شقی ترین شاهان ، هزاران بار به کسانی که سی و چهار سال است قلم درخون ایرانیان می زنند و در ستایش ملایان جنایتکار حکومتی و در جهت منافع قدرت و تسلط

وحشیانه آنان یاوه می بافند شرف دارند.

۰۵ دی ۱۳۹۲

شیخ و کلید













.................................................................................

شیخ و کلید


شیخکی داشت یک کلید به دست

 دسته اش را به ریشِ خود می بست

گاه و بیگه به گونه اش می خورد

گاه نوکِ دماغ او می خست

قفل اما به جای دیگر بود

نزد قدّاره بند، زنگی ی مست

روزی از روزها گشودن را

رفت و پهلوی قفلدار نشست

گفت با قفلبان : بده رخصت

تا بدانم کلید از این قفل است؟

قفلبان از وی آن کلید گرفت

کرد در قفل و پیچ داد و شکست

همچنان قفل، بسته باقی ماند

شیخنا از غم ِ کلید برست

***

قفلبان تا امامِ خامنه ای ست

با کلیدی که نیست ، قفلی هست!



م.سحر
25/12/2013


۰۴ دی ۱۳۹۲

نخ صوت شاعر

Ajouter une légende



:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::


نخِ  صوتِ  شاعر
                       

ای شاعری که در همه احوال
از شاعری نصیب نبردی
زیرِ درختِ سیبِ خود ، الا
کِرمِ درختِ سیب نبردی

کِرمِ درختِ سیبِ تو کژدم
بر چارگوشۀ جگرت بود
گویی غمِ زمان ِ لجنزای 
میراثِ مانده ازپدرت بود

قومی میانِ آتش و مدفوع
در عینِ عشرتی و فغانی
چشمت نشسته بر هدف ، اما
دستت نداشت تیر و کمانی

چندان گریستی به تخیّل
کز دیده ، خون تلخ روان شد
آن جان ِ پاکِ پیکر ۀ رنج 
در پیکر ِ تو دشمنِ جان شد

می دید و بود از آنچه که می دید
نومید و ناتوان ز ندیدن
حتی به پنبه های بلاهت
راهی نداشت بر نشنیدن

مصلوبِ بی صدایی ی خود بود
در مویه های حنجرهء خویش
پروانه وار تا بگریزد
می زد به قابِ پنجرۀ خویش

این بود دسترنجِ تو از شعر
وز عاشقیت با سخن و ذوق
زرّین به گِردِ روحِ تو زنجیر
سنگین به گردنِ نَفَست، طوق

اکنون به جلدِ دفتر ِ تاریک
نامت نشسته پیش خدایان
بو تا گِرِه خورَد ، نخِ صوتت 
با«آخرین صدای صدایان !»*

م.سحر
25/12/2013
.............................
* آه ای صدای زندانی 
ای آخرین صدای صدایان / فروغ فرخزاد

۰۳ دی ۱۳۹۲

فنومن


::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

فنومِن

آنکس که عبای تیره دربر دارد
عمّامه نهاده  تا کُله بر دارد

یک چارک ،  سنگِ  پا به رو یش اما
یک کیلو گچ ، نهفته در سر دارد

از عهدِ عتیق می‌رسد، بارَش جهل
 گوید که  ز شهرِ  علم  نوبر دارد

بازارِ تقیه و دغل  در مسجد
دکّانِ  فریب  روی منبر دارد 

زورش برسد به خلق وق وق دارد
زورش نرسد به بام عرعر دارد

خود را به دروغ،  آیت اُلحَق خواند
حق داند :  قصدِ کارِ  دیگر دارد 

در کوی بلاهت است اگر ره دارد
درسمتِ  جهنم است اگر در دارد

القصه به خر سوار خواهد بودن
تا آن روزی که این وطن خر دارد

بالجمه وقیح‌ تر نبینی از  وی
بو تا که خداش از  میان  بردارد


م. سحر
۲۳/۱۲/۲۰۱۳

۳۰ آذر ۱۳۹۲

ترانه های سحر


ـ «ترانه های سحر» سرودۀ اینجانب «م.سحر» انتشار یافته است
این کتاب که شامل هزار رباعی و ترانه (دوبیتی) ست

از سوی انتشارات «پیام» در آلمان نشر یافته
و در کتابفروشیهای برخی شهرهای اروپایی قابل دریافت است

۲۹ آذر ۱۳۹۲

هشداریه












ملاها برای ربودن نظام آموزشی ایران و چنگ افکندن بر روح و وجدان کودکان ایرانی دندان تیز کرده اند. این قصیده با اندیشیدن به این برنامۀ شوم و فاجعه بار و خیانتکارانه جدید آنان سروده شد.

کودکان ایران را دریابید!

هـُشــــــداریـــه                    م.سحر

هشدار ، گدا  توانگر آمد
با دشنه و داس و خنجر آمد
ده قرن پیاده بود  و امروز
بنشسته بر اسب و استر آمد
برد آنچه که بود ومی توانست
خورد آنچه  بر او میسر آمد
روبید هرآنچه  دید در راه
چاپید ، چنان  کزو   برآمد
کُشت و زد و بُرد و داد برباد
رشگِ سپهِ  سکندر آمد
ابلیس لعین به غارت عقل
توفنده چو باد صرصرآمد
جلاد شد و شکنجه گر شد
در شغلِ ستم  هنرور آمد
لافِ لمن الخلافه  سرداد
رهبان  و  امام و رهبر آمد
نعلین به پاش ، گشت پوتین
عمامه به سرش ، افسرآمد
در ، دار شد و  طناب،  تسبیح
چنگیز مغول ز در درآمد
بنشسته میان جُندِ  جرّار
گویی که به تختِ قیصر آمد
جانی به جهاد ، شد به مسجد
قاتل  به فرازِ  منبرآمد
سجاده فکند و تیغ برداشت
زی بُردن پوست از سر آمد
سی پاره به دست و دستِ خونین
بر قبضۀ تیغِ حیدر آمد
قطاّع طریق،  ناخدا شد
وز عرشِ خدا به سنگر  آمد
دین حربۀ رهزنان بی رحم
بیداد به سلکِ  داور آمد
ملت به اسارت تباهی
تا  غدر ، امیر کشورآمد
ازگاو مقدسات چندان
دوشید که  قدس،  مضطرآمد
خونی که به جام فقه نوشید
خوشترش ز شیر مادر آمد
زینگونه در این قمار ، دین نیز
با  حربۀ دین ، زپا درآمد

***
نک هار تر از همیشه آزش
زی راه زدن   مُکرر آمد
دروازه گشوده جهل بر وی
از پنجره رفت و از در آمد
زان مرز که رفته بود و می رفت
اینک قدمی جلوتر آمد
فاسق  به کلاس درس اخلاق
اُمیّ  به  سراغ  دفتر آمد
بر دانش و داد یورش آورد
بوجهلِ ابوالمظفر آمد
دیروز هرآنچه داشتی برد
امروز به قصد دیگر آمد
چنگال به روح  کودکان زد
یکسر به مدارس اندر آمد
نوباوۀ  مُلک ، طعمۀ نو
کرده ست و بر او مقرر آمد
تا برباید ز جان این مُلک
آنچ از همه چیز برتر آمد
ای ملت رنجدیده امروز
دریاب ترا چه بر سر آمدمد آمد  آ
مگذار که ناگهان ببینی
گلها  نشکفته پرپر آمد

م.سحر
20/12/2013

در ستایش «م.سحر» از : اسماعیل خویی














پنج‌شنبه  ۱۴ آذر ۱٣۹۲ -  ۵ دسامبر ۲۰۱٣


در ستایشِ "م. سحر" 

اسماعیل خوئی

دوست دیرین و استادعزیزم دکتر اسماعیل خویی محبت کرده است و قصیدهء زیر را برای اینجانب سروده است که از او بی
 نهایت سپاسگزارم و خوشحالم که کوشش ناچیز م در زمینه شعر معاصر فارسی  مورد توجه و عنایت ایشان واقع شده است



مُژده منا ! که‌ت پیامی از سحر آمد :

در دلِ شب، گویی، آفتاب بر آمد.

روشن‌ام آمد جهان چنان که ، دمی چند،

در دلِ من عمرِ شومِ شب به سر آمد.

دیدم مامای کارکُشته‌ی شبگیر ،

از دلِ شب ، باز مادرِ سحر آمد.

گفت که برخیز و چشم و پنجره بگشای :

تا که ببینی ز تازه‌ها، چه تر آمد.

چشمِ تو روشن ! که نخلِ چشم به راهی‌ت ،

در یکی از شاخه‌های خود، به بر آمد.

یک تنِ دیگر ز شاعرانِ زمانه

با تو، به میدانِ دید ، همنظر آمد.

دید که در کارِ شیخ، شعرِ زمان را

سبکِ کهن از نوین به روزتر آمد.

زآن رو کز جانوران، به راهِ تکامل ،

هر یکی از پُشتِ جانوری دگر آمد.

شیخ، به واگشتِ ناگهانه‌ی تاریخ ،

بارِ دگر همتبارِ دینوسور آمد:

وینک برهانِ شعری‌ام که ، به وصف‌‌اش،

سبکِ کهن را چرا فزون اثر آمد :

شعری همخوانِ طبعِ ماست که، در آن ،

صورت و معنا معینِ یکدگر آمد:

وین دو معین‌اند هریکی دگری را ،

هریک همخوانِ آن دگر اگر آمد؛

و نه چنان کاین یک از گذشته‌ی خاور

و آن دگر از این زمانِ باختر آمد؛

یا که یکی بازگوی پویه و پای و

آن دگری از مقالِ بال و پر آمد . . .

شیخ‌شناسی سخن دراز کند ؛ لیک

شعر نشد ناب، اگر نه مختصر آمد.

ناب چه‌سان می‌توان سرودن شعری

گر، به مَثَل ، محتواش بولِ خر آمد ؟!

یا که چه‌سان سرخوشانه شعر سرایی :

خون گرت از محتوای آن جگر آمد ؟!

باری، ما رو به‌روی شیخ‌ایم اکنون :

که‌ش بُوِش از عصرِ سنگ دورتر آمد.

بهر شناساندنِ چنین حیوانی ،

شیوه ی شعرِ زمانه کم اثر آمد.

دیدم ، در کارِ خود، که با سخنِ نو

وصفِ ورا کم توان ز عهده برآمد.

دیدم، در آزمون، که طرزِ کهن بیش

در خورِ توصیفِ این کم از بشر آمد:

ویژه چو کارِ سخن کشید به تلخی :

خشم چو در نظمِ شعر کارگر آمد.

یعنی کآمد به لطفِ طنز نیازت ،

زهرِ تو را یا نیاز با شکر آمد.

نام چنین شیوه «گریه‌خند» کنم من ،

وین سخنان ، بر مُعّرفی‌ش ،"در آمد".

شاد و شکورم که پرورنده‌ی این طرز

یارِ قدیم‌ام، محمدِ سحر، آمد.

ای سحر! ای نازنین برادرِ شعرم !

یادِ من از آن حریفِ پُر هنر آمد:

زین رو، فرجام این چکامه به نامِ

طنزنگاری بزرگ و نامور آمد :

هادی‌ی خرسندی، آن رَدی که ـ به اخلاق

گاه به گاه از همه بدان بتر آمد ــ

شعر گواه‌اش بُوَد که ، در همه‌گون طنز ،

پیشرو است و ، پس از عبید ، "سرآمد".



۱۲ تیر ۱٣۹۲، بیدرکجای آتلانتا