۲۰ آبان ۱۳۹۹

جان پدر کجاستی؟

 

جان پدر کجاستی

 

این غزل از زبان پدر داغداری سروده شد که پیام های بی شمار او برای پسر جوانش بی پاسخ ماند، زیرا پیش از رسیدن پیام پدر همراه با 20 تن دیگر از همراهان و دوستان دانشجوی خود در دانشگاه کابل به تیر بیداد و توحش آدم کشان  طالبانی به خاک افتاده بود!    

                                                                               پاریس / م.سحر



 

ای نور دیده ، جانِ پدر ، درکجاستی ؟

آخر درین سکوتِ ستمگر چراستی ؟

فریادم از فراق به هفت آسمان رسید

بهرِ چه در جوابِ  پدر بی صداستی ؟

چاهِ  کدام فتنه به راهِ  تو حفر شد ؟

افتاده در کدام کمندِ  بلاستی؟

خارِ کدام رُعب و خطر در دلت خلید

صیدِ کدام دشمنِ مردمگزاستی  ؟

ای دانۀ اُمید  که کِشتم ترا به شوق

حالی به زیر سنگِ کدام آسیاستی ؟

پروردمت به ناز که هرگز نبینمت

زینسان جگر دریدۀ  تیغِ  جفاستی

دردا که روزگارِ دنائت امان نداد

تا بینمت که درد وطن را دواستی

جان پدر تونیز چو جانِ جوانی ات

مظلومِ  ظلمِ ، مُدّعیانِ خداستی !

بگذار پیشِ قامت سروت فدا شود

این باغبان که با نگـَهش  آشناستی !

 

م.سحر/  پاریس/5.11.2020

۲۵ مهر ۱۳۹۹

درباره موسیقی شجریان و اهمیت کارنامه هنری او


 

درباره موسیقی شجریان و اهمیت کارنامه هنری او

 و تلاش هایش برای اعتلای موسیقی در ایران

 همراه با چند فراقی از : م.سحر


این فراقی ها در سال ۱۳۶۲ پس از شنیدن آواز تکان دهنده شجریان در ماهور (دوبیتی های باباطاهر) سروده شده و در کتاب «در بی بهار و بی باران» (چاپ پاریس سال ۶۲) « به صدای غم ها سیاوش» یعنی به استاد شجریان تقدیم شده بودند.
درج آنها را در اینجا جهت یادآوری ارادتی که از دیر باز یعنی از سال
۱۳۴۹ تا امروز به او داشته ام ضروری می دانم.
اما پیش از آن باید بگویم که:
مرگ شجریان برای فرهنگ و موسیقی ایرانی ضایعه بسیار بزرگی ست زیراو به
تنهایی موزه و گنجینه و جامع ملودی ها و گوشه ها و نعمه ها و مقام ها و راه ها و دقیقه های موسیقی آوازی ایران بود و اینهمه را در پرتو تلاش و کوشش بی وقفه و استثنایی خویش و برخورداری از استادان گوناگونی که از قدیم بازمانده بودند همچون شاگرد و دانشجویی شیفته و عطشناک فراچنگ آورده بود.
او یک دانشجوی تمام عمر موسیقی ایرانی بود که از
۱۸ سالگی با تواضع و پشت کار همچون کودک مکتبی سراسر عمر پربارش را صرف آموختن از استادان نامدار موسیقی موسیقی (همچون استاد اسماعیل مهرتاش ، نورعلی برومند ، دوامی ، امیرسلیمانی و استادان دیگر موسیقی ) کرد و دمی از آموختن نیاسود.
علاوه بر این استادان که وی بخت دیدار و درک روزگار کهن سالی آنان را داشت ، شجریان از صفحه های کهن مومی دوران قاجار گرفته تا صفحه ها و نوار های بازمانده از بزرگان موسیقی آوازی ایران همچون اقبال آذر ، ظلی ، طاهرزاده ، ادیب خوانساری ، سید علی اصغر کردستانی ، قمرالملوک وزیری خیلی ها ی دیگر نیز بهره ها برد و ازگنجینه های پنهان و منابع ارجمند صوت و آواز بزرگان برای آموختن فنون و دقیقه های دورمانده از سمع و نظر بسیاری هم عصران نکته های باریکتر از مو فراوان آموخت.
او یک نمونه کامل هنرمندانی ست که از ابتذال می گریزند و ذره ای مسحور شهرت و ثروت و جاه نمی شوند وهمچون گهرشناسی دانا قدر گوهر های یک دانۀ هنر خود را می شناسند و اسیر جاذبه گذرای بازار روز نمی گردند.
باری او هنرمند هدفمند با انگیزه ای بود که شخصیت و جربزه و جنم محافظت از استعداد خدادادی خود را داشت و اینهمه را درخدمت توسعه و بسط توانایی های باالقوۀ ذوقی و عاطفی و فکری و فرهنگی خود به کار گرفت و از هنر خود همچون معبدی که در وجودش تعبیه بود حراست کرد و خود را در گذر گاه باد های مسمومی در امان نگاه داشت که به شدت هرچه تمام تر در روزگار او بر طرف بوستان هنر و فرهنگ وطن می گذشتند و بی رحمانه فرصت سلامت و شادابی را از رنگ گل و برگ نسترن دریغ می کردند.
هنر بزرگ شجریان توانایی او در حفظ شخصیت هنری خود در روزگاری بس دشوار بود.
بی مبالغه باید گفت که در کار خود یگانه بود و بیش از آواز او روحیه و تشخص فکری و توانایی گوهری او برای آموختن ستودنی ست.
روحیه ای که می تواند و می باید سرمشق همه جوانانی باشد که برای آموختن هنر در هریک از زمینه ها، کمر همت برمیان می بندند و رؤیای موفقیت در سر می پرورند.
شجریان صدایی ست ماندگار و معلمی ست در موسیقی که میراث هنری و فرهنگی او مجموعه نادری ست از گوشه ها و نغمه های آوازی ایران که هرگز از یادها نخواهد رفت.
او فرهنگ شفاهی ملودی ها و گوشه ها و راه ها و مقام های موسیقی آوازی را گرد آورد و با صوت استثنایی خود اجرا کرد و به یمن وجود نوار و امکانات جدید صوتی و تصویری همچون میراثی بس ارجمند برای آیندگان به یادگار نهاد!
شجریان نه فقط یک خواننده بلکه یک گردآورنده فرهنگ موسیقی آوازی ایران ست.
از این رو کوشش چندین دهه ای او در زمینه نغمه های آوازی با کار سترگ علی اکبر دهخدا در زمینه لغت قابل قیاس است.
نغمه های کهنسال و راه ها و مقام های آوازی و تصنیف و ترانه را نمی توان نوشت زیرا تنها وسیله بیان آن حنجره انسان مستعدِ شورآفرین و پر احساس و البته آگاه و شعر شنا س است!
شجریان این نغمه ها را با احساس و شور درونی و نیز آگاهی و شعرشناسی خود صیقل زده است و آنها را به واسطۀ صوت نافذ و توانا و زیبای خود به بهترین شکل ممکن به شنوندگانش عرضه داشته و همچون میراثی فرهنگی که نه به وسیله کلمات، بلکه به واسطه صوت خواننده هنرمند بیان می شوند برای آیندگان ایران به یادگار نهاده است .

می گویند چرا شجریان بیتی از فردوسی نخوانده است؟ و نسبت او با فردوسی چیست؟
پاسخ این است که :
شعر فردوسی حماسه ملی ست . مرشد های زورخانه آنرا به خوبی اجرا می کردند و نقالان هم طی قرن ها به سبک و شیوه حماسی خود آنرا برای مردمی که شیفتۀ شنیدن داستا نهای شاهنامه بودند می خواندند یابا بیان خاص خود عرضه می داشتند .
علت این که چرا اشعار استاد طوس به فرهنگ وجُنگ یا دفتر آوازخوانان ایران راه نیافته وچرا استاد شجریان به آن نپرداخته آنست که: روح پهلوانی و رزمجویانه سخن استاد طوس با طبیعت آرام و پر کرشمه و دل انگیز اهل طرب و خوانندگان آواز اصیل که ریشه در قول و غزل فارسی دارد تناسب چندانی نداشت.
در میان گوشه ها و نغمه هایی که به دست ما رسیده و در ردیف آوازی ایران ثبت شده ، تا آنجا که من به یاد می آورم ، تنها گوشه ای در دستگاه چهارگاه (که لحنی رزمی و نسبتا حماسی دارد) وجود دارد به نام «رجز» که معمولا معلمان آواز این گوشۀ را با دوبیت در بحر متقارب یعنی وزن شاهنامه می خواندند و بیت زیر را در آواز چهار گاه گوشۀ «رجز» می نامیدند:
یکی دختری داشت خاقان چوماه
کجا ماه دارد دوچشم سیاه
این بیت برگرفته از داستا ن  سفربهرام گور به چین و خواستکاری دختر خاقان چین است!
به جز این گوشه رجز به نظر نمی رسد گوشه ها و نغمه های دیگر آواز ایرانی، برای خوانده شدن ابیات شاهنامه را به کار برده باشند. (البته تا آنجا که من دیده ام ، اما شاید موسیقی دانان نمونه های دیگری رابشناسند ).
به هرحال نوع موسیقی آوازی شجریان با این زبان حماسه ملی از یک جنس نبود و هم خوانی نداشت.
موسیقی آوازی بزمی ست نه رزمی . شجریان استاد آوازهای بزمی بود البته این بزم ها در سالهای پس از سلطه اسلامیست ها و نورسیدگان هنرستیز ، ناگزیر به بزمهای عرفانی گرایش یافت .
در این دوران تصنیف نابود شد وتصنیف سرایان بزرگ خانه نشین یا دقمرگ یا مجبور به ترک دیار شدند.
تصنیف سنتی دراز دامن داشت و از دوران مشروطیت نقش عظیمی در آگاهی اجتماعی ورشد فرهنگی ایرانیان ایفا کرده بود و به ویژه نقش بسیار مهمی در درخشش و گسترش زبان فارسی هم در میان هم وطنان ما و هم در قلمرو ایران تاریخی بیرون از مرزهای فعلی کشور ماداشت.
فرصت وامکان تداوم این پدیده ادبی ذوقی هنری کارساز، به دلیل تحجر و قشریت ایدئولوژیک نودولتان ، باید گفت که ـ خائنانه ـ از فرهنگ ایران دریغ شد . آری امکان رشد و گسترش زبان فارسی از طریق انتشار تصنیف و ترانه که در ایجاد انس و الفت و هم آوایی و همبستگی وقوام فکری و فرهنگی مردم کشور نقش کارساز دارند ازمیان برداشته و بدینگونه از اعتلای ذوقی والتذاذ معنوی و روحی هم وطنان و همزبانان ما جلوگیری شد ،
صدای زنان تحریم شد و نگذاشتند که لطایف روحی وعاطفی و انسانی از راه صدای زن ایرانی به گوش مردم این دیار و دیاران هم فرهنگ و هم زبان برسد و همبستگی و مهر به ارمغان آورد .
دیدن تصویر ساز از رسانه هایی که بی فرهنگان و کژطبعان در اشغال خود و خودی های خود داشتند به همین سرنوشت تآسف بار گرفتار آمد.
در چنین زمانه ای اجازه خواندن هیچ شعری به خوانندگان داده نمی شد زیرا زبان و بیان و قلم تصنیف سازان بزرگ را به اسم محدودیت های فقهی و اسلامی قفل زدند .
به ناگزیر آهنگسازان بزرگ و باقریحه و نیز خوانندگان مکتب آوازی از آن جمله با استعداد ترین و آگاه ترین آنان یعنی شجریان به حافظ و عطار ومولوی پناه بردند یا به سعدی که بیشتر از حافظ و مولوی وعطار زمینی ست و راحت تر با انسان ایرانی امروز ارتباط برقرار می کند روی آوردند.
بنا بر این آنچه را که شجریان در عرصه آواز ایرانی عرضه کرد همه به اختیار خود نبود.
اجبار سانسور حکومتی نیز در آنچه عرضه کرد دخالت داشت زیرا آهنگساز و خواننده می بایست در قلمرو سلطه فقها از دست نشاندگان بی سواد وجاهل آنان مجوز بگیرند. که خود داستانی ست پر آب چشم !
کار شجاعانه و درخشان دیگر شجریان در این سالها بازخوانی تصنیف های عارف و شیدا و بهار بود که در عرصه موسیقی پلی میان امروز و عصر مشروطه بناکرد وتا حدود زیادی عواطف و ذهنیات چندین نسل را با یکدیگر آشتی داد !
بیهوده نیست که تصنیف زیبای مرغ سحر سروده استاد بهار بدل به نماد فریاد عدالت طلبی و دادخواهی شد وهم امروز همچون سرودی ملی و استبداد ستیز در میدان ها و معابر و سالنهای کنسرت خوانده می شود . ی
کی از علل مهم گل کردن مرغ سحر در دوران ما آنست که شجریان آنرا به زیبا ترین شکل ممکن اجرا و کرد و این ترانه فاخر و پر معنا و را زندگی دوباره ای بخشید.
می دانیم که این تصنیف بهار روی آهنگ نی داود سروده و با صدای سِحر انگیز نخستین زن خوانندۀ بزرگ تاریخ
۱۲۰ سال اخیر ایران یعنی قمر که نماد آزادگی و انسانیت بود ،همراه با تار روح نواز نوازنده بزرگ و اسطوره ای تاریخ موسیقی یعنی درویش خان اجراء شده بود.
بد نیست در اینجا از قمر نیز بگویم که چگونه در آن دوران تاریکی و سلطه شیخان جاهل و پیران گمراه دلاورانه پرده از رخ زیبای زنانۀ خود برگرفت و اوامر و نواهی اهل شرع را به هیچ انگاشت و کینه آنانرا بر ضد زنان ایران و برضد آوازخوانی زنان ریشه دارتر کرد.
کینه ای که طی چهار دهه اخیر بهایش را نه تنها زنان آزاده و اهل ذوق و هنر ایران پرداختند بلکه موجب آن شد که انسان ایرانی (چه مرد و چه زن) از زیبایی و لطف آواز زنان محروم و از این مائدۀ عاطفی و معنوی بی بهره بمانند.
باید گفت که آواز ها و تصنیف های عارف و شیدا و بهار و امیرجاهد و دیگر سرایندگان آن روزگار همه از ظرافت و زیبایی تصنیف و موسیقی ضربی و شاد برخوردارند در عین آن که به زبانی عاطفی و شورانگیز مسائل اجتماعی و سیاسی را هم طرح می کنند و خاطره جمعی ایرانیان را از وقایع دورانساز انقلاب مشروطیت تازگی و طرا وت می بخشند .
باری چنانکه پیش ازین اشاره کردم شجریان تنها یک آوازخوان نبود!
او جامع ردیف و مقام و گوشه و ملودی هایی ست که در حال فراموشی بودند.
این خدمتی ست که او به نهایت زیبایی به موسیقی ایرانی و به فرهنگ ایرانزمین (فراتر از ایران آخوند گــَزیدۀ امروز) کرده است.
او در یکی از مصاحبه هایش گفته بود که ـ فردوسی زبان ایران را نجات داد من هم می خواهم موسیقی ایران را نجات بدهم.
شجریان با تلاش و کوششی استثنایی که طی چندین دهه به کار برد و با بهره وری از حنجره ای که خاص او بود و مدام از آن مراقبت می کرد توانست بخش مهمی از گوشه ها و نغمه های موسیقی آوازی را که از پیرشدگان این هنر می آموخت برای آیندگان حفظ کند.
از این رو می توان او را در کار خود از شاگردان پیر طوس و پیرو شجاعت و هدف و پشت کا روی شمرد.
او سر افراز زیست و سر افراز در کنار والا مقام ترین شخصیت تاریخ ایران به خاک سپرده شد. صدای او و شیوه او برای نسل های آتی آموزنده و موجب غنای روح و فرح خاطر خواهد بود.

م.سحر
……………….
فعلا این فراقی ها که نزدیک
۴۰ سال پی شبه تآثیر از دوبیتی خوانی وی در دستگاه ماهور سروده شده و به او تقدیم شده است را در اینجا درج می کنم :
………………..

نمی تابد چراغ چشم ِ مهتاب
نمی سازد سرودی گریهء آب
نه مرغی بامدادی خوان که : برخیز
نه صبحی روشنی رویان که : دریاب !د

□□□

نه با خورشید ، ابری سایبانم
نه از فیروزه چتر ِ آسمانم
نه آتش می گشاید لاله زارم
نه باران می دهد رنگین کمانم

□□□

چراغ ِ گوشواری نیست در باد
پری از شال ِ یاری نیست در باد
نه کاریزی ، نه زنگ ِ کاروانی
کویری را غباری نیست در باد

□□□

نه خاکی زیر پا تا پای دارم
نه ابری بار ِ چشمم تا ببارم
نه شوید گردِ راهم زنده رودی
نه البرزی که گیرد در کنارم

□□□

نه عشقی شوق ِ آتشناک دارد
نه مِهری بوی آب و خاک دارد
نه این ظلمتسرای باغ ِ هجران
چراغ ِ خوشه ای بر تاک دارد

□□□

نه لبخندی نهان در چشم ِ مهتاب
نه اندوهی روان با گریهء آب
نه مرغی بامدادی خوان که: برخیز
نه صبحی روشنی رویان که : دریاب!؟

□□□

زمستان روزگاری داشتم : تلخ
بهار آمد ، بهاری داشتم : تلخ
تو گویی زهر در آوند ِ گل بود
که از گل زخم ِ خاری داشتم : تلخ

□□□

خیال ِ غُنچه ای را آفریدم
میان ِ اشگ و شبنم پروریدم
گرفتم خاکش از دل ، آبش از خون
دریغا خار چیدم ، خار چیدم

□□□

دیارانم به مِهرت پایبستم
همیشه با منی ، هرجا که هستم
به یادِ بوستان های تو بویم
اگر شاخه گلی آید به دستم

……………………..
م.سحر

۲۶ شهریور ۱۳۹۹

پهلوانان به دارند



پهلوانان به دارند 


.............................................
....................

تا رذیلان به کارند


پهلوانان به دارند

اینچنین روزبانان (۱)ـ

وارثِ روزگارند

در پسِ پردۀ دین

قهرِ پروردگارند

جانیان صاحبِ جاه

میرِ شهر و دیارند

کژ رهان رهنمایان

رهزنان راهدارند

نسلِ عهدِ عتیقند

قومِ پیرار و پارند

سنگِ قعر مغاکند (۲)ـ

میخ کُنج حصارند

سر برآوره از گور

حشرِاصحابِ غارند (۳)ـ

نعلِ استر به پایند

دستِ خنجرگزارند

قاهری اهرمن خوی

جابری دینمدارند

دادشان دام تزویر

داوری نابکارند

ننگِ انسانِ آزاد

عاری از ننگ و عارند

کیسه دوزانِ غارت

دزدِ دروازه دارند

شغل داغ و درفشند

ظلم و زجر و ضرارند

عرصۀ تیرباران

صحنۀ سنگسارند

قبضِ مِهر و مودّت

بسطِ کین و نقارند

سرکشی را سرشتند

شبروی را شعارند

آسمان و زمین را

دعوی ِ انحصارند

جان اهلِ جهان را

صاحب اختیارند

خنجری رانده درخون

تیغۀ آبدارند

دست و ساطور قصاب

ضاربی کهنه کارند

پاک با نوع انسان

دشمنی آشکارند

بر سرِ رهنوردان

ریزشی صخره وارند

روح آزادگی را

ضربتی مرگبارند

همچو ویروس منحوس

دائم الانتشارند

داس ظلمت به د ستند

دیگِ وحشت به بارند

مستِ خونِ جوانان

بر شریعت سوارند

صاحب تیغ چنگیز

وارثِ ذوالفقارند

صد زمستان بی رحم

سّدِ راهِ بهارند

آتشِ کشتزاران

یک جهان شوره زارند

رشگ کرگند و کفتار (۴)ـ

کرکس و لاشخوارند

با شقاوت همآغوش

با جنون هم قطارند

مُرغوای غرابان (۵)ـ

قاری قار قارند

زوزه ای در خیابان

نعره ای بر منارند

عزم غدر و خیانت

عهدِ ناپایدارند

با جنابت قرینند

با جنون همجوارند

لِردِ عمقِ لجنزار (۶)ـ

در لجن ماندگارند

با وطن درتجاوز

ننگ ایل و تبارند

فاجری بی حفاظند (۷

لشکری بی شمارند

حرز دینشان به بازو

زاهدی زنده خوارند

قُبح ِ ایّامِ ماضی

ننگ این روزگارند

اینک این بد نهادان

میر و فرمانگزارند

اهلِ ایران ازین ننگ

تا ابد شرمسارند !ـ

یا اسیر توحش

یا به فکر فرارند

عده ای گورخوابند

عده ای سوگوارند

عده ای صیدِ غارت

عده ای داغدارند

قصه کوتاه ، ملت

غرق دود و غبارند

هیزم دوزخ دین

کُنده وسوختبارند

بندیِ جور و کین در

شهرِ بی شهریارند

خائف وخوارو خاموش

زار و زرد و نزارند

وای اگر بر نخیزند

پشت فکرت نخارند

بذرهمت نریزند

تخم غیرت نکارند

این سر از خواب غفلت

وای اگر برندارند

م.سحر
۱۴.۹.۲۰۲۰

……………………………………

(۱) روزبانان یعنی جلادان/ مردم کشان
(۲) مغاک یعنی گودال،چاله و شکاف در عمق زمین
(۳) حشر یعنی زنده شدن مردگان
(۴) کرگ یعنی کرگدن
(۵) لِرد یعنی ته مانده ، رسوب
(۶) مُرغوا یعنی فال بد و نفرین ، نحوست
(۷) بی حفاظ یعنی بی آبرو ، بی شرم

۱۰ مرداد ۱۳۹۹

«وای بر ایرانزمین» و « آتش به اختیار»


«وای بر ایرانزمین»    و « آتش به اختیار»
دو شعر از: م.سحر 
                   

وای بر ایرانزمین

وای برما ، وای بر ایران زمین
کاینچنین دزدست او را درکمین
رفت دریای خزر درکام روس

چون خلیج فارس در حلقومِ چین
آنچه باقی بود را اوقاف خورد
تا به نام ارث ِ ربّ العالمین،
شیخ غارتگر برآن چنگ افکند
مزد پشمِ چانه و داغ جبین
تا جواز ِ اختیار مُلک را
دست ما، بسته ست در دستاردین،
تا درین ظلمتسرا جادوستان
بندی جهل ست ملّت اینچنین :
نی عجب گر اهل ایران درجهان
بی وطن گردند گردند وخاکستر نشین :
م.سحر
26/7/2020


آتش به اختیار

هارند ، هارِ  هار
بی قید و بی مهار
مستند ، مستِ مست
بر دوشِ  ما  سوار
ازظلمِ بی قیاس
وز جورِ بی شمار
در ما  نهاده  تیغ
بر ما  نهاده  بار
رذلِ  شرف  ستیز
قومِ  تباهکار
هم  تازیانه  کوب
هم  تازیانه  دار
هم غاصبِ خدای
هم  رهزنِ  قطار
مست از غرور و آز
پست از رهِ  ضرار
مسحورِ عهدِ بوق
مطرودِ  روزگار
حشرِ عظامِ  جهل
اصحابِ کهف وار
بیرون جهیده اند
از انزوای غار
از گورگاهِ  تنگ
از  تودۀ غبار
افشانده بذرِمرگ
بر بومِ  این دیار
جُندِ  ولایتند
اوباشِ نابکار
ویروسِ  مُهلکند
در حالِ انتشار
نفسِ دنائتد
دیوِ فریبکار
دینشان سفینه ای ست
کژ پوی  و کژمدار
دروی نششته اند
رذلان زنده خوار
دستی به دستِ ظلم
دستی به ذوالفقار
بیدادشان روش
اسلامشان شعار
غارتگران مُلک
مور و ملخ تبار
در نهب کوه و دشت
پیگیر و پی سپار
اوقافشان کمند
ایرانشان شکار
کشور درین میان
زارست، زارِ زار
ملت در این هجوم
خوار است، خوارِ خوار
هم  داغ  برجگر
هم  بندیِ حصار
با این فشارِ هُول
در این هوای تار
آتش به خرمنند
ابنای روزگار
دردستِ  میرِ قتل
فرمانِ  زرنگار
ازچاهِ  جمکران
آورده  چوبِ دار
منبر به روی تخت
کرده ست استوار،
درکارِ وحشت است
فارغ ز ننگ وعار
کبریتِ کین به کف
آتش به اختیار
تا خوش درافکند
بر این وطن شرار
ای دهر ، الامان
ای مُلک الحذار!

م.سحر
29.7.2020
پاریس