۰۹ شهریور ۱۳۹۶

در باره حقوق بشر

در بارۀ حقوق بشر
                              آندره کنت اسپونویل
                                  ترجمه: م.سحر

از انتشار بیانیۀ جهان شمول حقوق بشر که  به وسیله  مجمع عمومی سازمان ملل در 10 دسامبر 1948  در پاریس به تصویب رسید ، پنجاه سال می گذرد (مقاله در 1998 نوشته شده است).
تازه از میان جنگ و توحش و دهشت بیرون آمده بودیم.
مقصود آن بود که از تکرار آن بد ترین بد * جلوگیری شود.
مبتکران در این اندیشه بودند که چنانچه همۀ حکومت ها به آن بپیوندند سرانجام حقوق بشر به اجرا درخواهد امد و به کرسی خواهد نشست.
 بدینگونه این بیانیۀ صمیمانه با توافق جمعی آراء به تصویب رسیدبا  48  رأی موافق ، هیچ رأی مخالف و 8 رأی ممتنع که عبارت بودند از : بلوک شوروی ، آفریقای جنوبی ، عربستان سعودی ...)
این یک روز تقویمی  مهمی برای تعهدی مشترک میان کشورهای گوناگون بود  که برای نخستین بار در طول تاریخ  با یکدیگر هم پیمان می شدند.
اما یک تعهد ، هرچند هم که صمیمانه بوده باشد ، جای عمل را نمی گیرد.
اگرهمۀ حکومت ها حقوق بشر را رعایت می کردند ، آیا بازهم به وجود چنین بیانیۀ جهانشمول نیازی  می بود؟
وچنین بیانیه ای به چه کار می آید ، هنگامی که حکومت ها آنرا محترم نمی شمارند؟
پنجاه سال گذشته اما دهشت همچنان باقی ست.
همچنان جنگ ها و درهم آشفتگی ها داشته ایم و سر به نیست کردن ها و قتل عام ها .
اندونزی را به یاد بیاورید ، الجزیره را ، بیافرا را ، کامبوج را و رواندا را...
حتی برده داری به نحو کامل ازمیان نرفته است  و روزانه  در بسیاری از کشورهایی که این بیانیۀ جهانروا  را امضاء کرده اند،  شکنجه و آزارانسان ها  ــ که در بیانیه ممنوع اعلام  شده ــ همچنان رواج دارد.
حق ، هنگامی که نیرویی ضامن آن و بیانیه ای که ازابزار اجراء کردن خود، برخوردار نباشد واجد  هیچ اهمیتی نیست.
ــ هیچ؟
ــ نه به طور کامل!  و بگذارید بگوییم که این البته  یک  ایدآل( آرزو)است.
باوجود این و به رغم همه این ها  یک ایدآل را هرگز نمی توان با « هیچ » برابرشمرد!
ایدآل ، خود ، یک هدف تعیین شده برای «عمل» است، یک هنجار و ضابطه است برای تعمق و تأمل.
از این رو به آن نیازمندیم ، زیرا به  خود معنای اندیشه و اقدام است .
ازدیدگاه فلسفی مشکل عمده همانا موضوع «جهانروایی»** آن ست.
گاه می شنویم که می گویند :
ــ « این حقوق بشر از آنِ غرب است ، به چه دلیل و به  چه نامی قصد دارند تا آنرا به همۀ اهل کرۀ خاک تحمیل کنند؟»
ــ به چه نامی ؟
به نام یک اندیشۀ بشری : به نام آزادی ، برابری ، برادری ، عدالت...  به نام جهانروایی انسانی .
می توان پذیرفت که:  این ارزشها درغرب تولد یافته  یا در آنجا به شکوفایی بیشتری رسیده اند.
 آری می توان پذیرفت (هرچند این سخن میانبُر زدنی بیش نیست)، اما هرگز نمی توان گفت که  این ارزش ها متعلق یا منحصر به کسی ست.
فلسفه در یونان به دنیا آمده. این به معنای آن نیست که برای فلسفه ورزیدن می باید یونانی بود.
نوعی اندیشه (ایدۀ) خدا در خاورمیانه تولد یافته است. این به معنای آن نیست که برای باورداشتن به آن ، می باید یهودی یا عرب بود.
نوعی ایدآل «محبت و همدردی» *** در شرق بودایی پیدایش یافته است.
این به معنای آن نیست که می باید آسیایی یا بودایی بود تا شکوه آنرا دریافت.
اندیشه ها (ایده ها)دارایی ویژۀ هیچ ملت و قومی نیستند.
ارزش آنها تنها به ظرفیت وقابلیتی ست که دراختیار همۀ بشریت قرار می دهند.
ــ و حقوق بشر؟
ــ حقوق بشر ارزشی ست جهانروا یا در هرحال ، جهانروایی پذیر که به ما فرصت همزیستی ارمغان می دارد.
این نکته که بعضی کشور ها در برخی از برهه های تاریخ خود (یونان  و روم در روزگار باستان و اروپا و آمریکا در سدۀ هجدهم) توانسته اند بیش از دیگران به رویش و پویش آن یاری برسانند ، می تواند سخنی درست باشد و برعهدۀ مورخان است که تأیید  کنند و در صورت لزوم آنرا شرح و بسط  دهند.
اماهمۀ اینها  برای آن که  این گونه کشور ها از ابتلا به بد ترین آفات درامان بمانند (تفتیش عقاید **** و نازیسم  نیز در اروپا متولد شده اند) کفایت نمی کنند و کافی نیستند تا مانع شوند که ملت های دیگرنیزبه سهم خود و به شیوۀ خود از چنین مسیری دور بمانند.
این که همۀ انسان ها به هر جنس و نژاد و مذهبی که هستند، به لحاظ حیثیت انسانی  از حقوق مساوی برخوردار شوند، اصولی نیستتند که خاص یک فرهنگ در تقابل با فرهنگ های دیگر باشند : بل این اصلی مشترک و فرصت ساز است  برای همۀ فرهنگ هایی که همزیستی و احترام متقابل را می پذیرند  :
اصل انسانیت یا انسانیت به عنوان یک اصل.
ــ آیا این اصلی ست جاودانه؟
ــ چرا می باید چنین باشد ،  در حالیکه انسانیت  ، خود نیز، جاودانه نیست ؟
این واقعیت که حقوق بشر محصول تاریخ است  ــ و نه ثمرۀ مطلق و ازین رو نسبی ست ــ موجب الغاء آن نمی شود. درست به عکس فرصتی برای موجودیت آن فراهم می کند.
ــ این حقوق از کجا آغاز می شوند  و درکجا توقف می کنند؟
ــ تصمیم گیری در بارۀ این مسئله بر عهدۀ انسان هاست.
حقوق بشر یک مذهب  متکی به وحی نیست . وبه هیچ وجه یک مذهب نیست : تنها یک اخلاق  خُرد و ناچیزی ست که بیان حقوقی یافته  و پس از چندین هزارسال بسیاری از انسان ها تقریباً بر سر آن به توافق رسیده اند. سرسری انگاشتن و بی اعتنایی به آن کاری ست نادرست.
این اجماع عمومی هرچند ناکامل و بی ثبات ، به تنهایی جای مدنیت را نخواهد گرفت، اما از هیچ بهتر است و البته بسیار بهتر از شرّ *(بدترین) است
مارکس حقوق بشر را به شکلی که در قانون اساسی فرانسه (1789 و1793) بیان شده بود مورد انتقاد قرار می داد و آنرا « حقوق اعضاء جامعۀ بورژوازی» می شمرد. به سخن دیگر آنرا حقوق «فردِ خودخواهِ مستقل» می نامید.
این البته سخنی جز اعتبار بیش از اندازه قائل شدن برای بورژوازی نبود که   خود ، نه فرد را اختراع کرده است و نه استقلال را و علاوه بر این  سخنی ست که اعتبار اندک برای جامعۀ انسانی قائل  می شود.
این نکته که حق آزادی ، حق مالکیت ، حق امنیت ، که مارکس  به عوان نمونه برمی شمارد جزء حقوق فردِ خوادخواه تلقی شوند می تواند درست باشد. امااین واقعیت حقوق بشر را بی اعتبار نمی کند زیرا واقعیت آن است  که  ما خودخواهیم.
منتظر نمانیم تا جامعۀ بشری از جمع مقدسان تشکیل شود تا در چنین روزی ، حقوق برابر برای زنان و مردان را به رسمیت بشناسیم. و نیز منتظر رسیدن زمانی  نباشیم که دیگر از حق بی نیاز باشیم  تا بتوانیم حرمت نهادن به این حقوق را به خود بقبولانیم. (چرا که گویا قراربر این است  که روزی عشق و جوانمردی بر تخت بنشیند...)
این واقعیت که ما برای خود خواهی  خود نیز صاحب حق باشیم نکتۀ مؤثری ست برای گوشزد کردن به همه گونه تمامیت خواهی ها***** (توتالیتاریسم ها) که همواره بر آنند تا فرد را در محرابِ جمع، قربانی کنند.
اما این سخن که هر انسانی  به همان اندازه صاحب حق است  که من، خود،  نکته ای ست به حق برای یاد آوری و گوشزد کردن ِ نفسِ خودخواهی.
«اصل طلایی» اخلاق چیزی ست  که اروپا آنرا اختراع نکرده و چنین ادعایی سخت از واقعیت  به دور است ، زیرا حضورِ آنرا به شکل هایی گوناگون در همۀ تمدن ها می توان مشاهده کرد:« هربد که به خود نمی پسندی ، به دیگران مپسند».
خود خواهی با توسل به چنین اصلی ست که به جهانروایی راه می یابد : این رازی ست نهفته در «حق» و در« اخلاق».
.............................................
آندره کنت اسپونویل
برگردان: م.سحر

یادداشت:
 +  Le pire
++  universelle
+++ Compassion
++++ Inquisition
+++++ Totalitarismes
............................................................................................

آندره کنت اسپونویل. استاد فلسفه دردانشگاه سوربن ، از فیلسوفان برجسته معاصرو
عضو کمیته ملی اتیک فرانسه ست.
کنت اسپونویل آثار متعددی دارد که برخی از آنها به فارسی هم ترجمه شده است.
اثر مشهور او فرهنگ فلسفی ست که  به وسیله انتشارات دانشگاهی در پاریس منتشر شده است.
کتاب مشهور دیگر او« رسالۀ کوچک در باره فضیلت های بزرگ» است که به بیش از 20 زبان از جمله بهز بان فارسی منتر شده است
این مطلب از یکی از کتاب های او به نام « طعم زیستن » که در واقع مجموعه ای از گفتار های وی است برگزیده شده است.
این مطلب نخستین بار در آوریل 1999 در نشریه «اسپری» انتشار یافته بوده است.
اطلاع بیشتر دراین لینک قابل دسترسی ست.

از کتاب
Le goût  de  vivre
André Compte-Sponville







۲۹ مرداد ۱۳۹۶

روح لائیسیته


روح لائیسیته
آندره کنت اسپونویل

ترجمه: م.سحر

L’esprit de la laicité

André Compte - Sponville


دومین نشست گفتگوی بین الادیان در شهر لیل انجام یافت .  حاضران آنقدر زیاد بودند که تالار بزرگ «کاخ کنگره» جای سوزن انداختن نبود.
مسیحیانِ کاتولیک و پروتستان ، همچنان که یهودیان ، مسلمانان و بودایی ها ، همه در مجلس حضور داشتند...
موضوع سخن چه بود؟
موضوع سخن در باره «رواداری (تولرانس) و گفتگو در جوامع لاییک» بود.
گردانندگان مجلس ، خواسته بودند که یک خداناباور (آتئیست) نیز نظر خود را ابراز دارد و قرعۀ فال به نام من خورده بود که با رغبت پذیرفتم.
آنچه شگفتی ام را برانگیخت ، نخست آن بود که لائیسیته تا به این حد تبدیل به دارایی مشترک ما شده باشد : باورمند و خداناباور همگی لائیسیته را از آنِ خود بدانند و چه چیزی از این بهتر؟
این همان چیزی ست که به ما اجازه می دهد تا بدون مجادله با یکدیگر زندگی کنیم. همراه با احترام متقابل ، که امروز مثل گوناگونی های ما و مثل دارایی ی مشترک ما یعنی آزادی،  بسیار طبیعی به نظر می رسد.
 لائیسیته ای  که در این نشست به آن اشاره داشتم می تواند در سه گونه خلع ید و سلب مالکیت ظهور یابد.
سر راست ترین آن همانا خلع یدِ حکومت (اتا / استیت) است در ارتباط با موضوع مذاهب.
هیچ مذهب و هیچ جریان فکری نمی تواند مُدعی تصرّف حکومت باشد، چرا که حکومت از آنِ هیچکس نیست، از جمله ازآنِ خودِ  حکومت هم نیست ، مگر آن که حکومت لائیسیته را کنار نهاده بوده باشد.
حکومت(اتا) به هیچ وجه نمی تواند در زمینه مذهب یا خداناباوری (آتئیسم) مدعی شود یا خود را صاحب کمترین حقیقتی به شمار آورد.
این همان چیزی ست که می توان آنرا لائیسیتۀ سیاسی نامید ، یعنی استقلال حکومت (اتا) در برابر کلیسا ها و استقلال کلیسا ها در برابر حکومت(اتا).
این که «آیا چنین امری ضروی ست؟» موضوعی ست که دیگر احدی در کشور ما در آن تردیدی به خود راه نمی دهد.
بنا بر این بیهوده است که روی آن وقت گذرانی شود.
این یک پیکار بزرگ بود که به پیروزی رسید.
دومین خلع ید مربوط است به سلبِ انحصار حقیقت.
درک این نکته بسیار مشکل تر و پذیرفتن آن  به خصوص برای مذاهب متکی به وحی کاری ست بس دشوار.
مگر نه اینست که خدا حقیقت است؟
چگونه می توان او را باور داشت بی آنکه خود را صاحب حقیقت شمرد؟
آیا مذهبی بدون جزمیت (دُگم) وجود دارد؟ و چه جزمیتی ست که با جزم گرایی و جزم اندیشی (دگماتیسم) همراه نباشد؟
و اما خدا، اگر وجود دارد ، به اتکای معنای خود ، ناشناختنی ست.
او همچنان که پاسکال  از زبان ایسایی(یسی) می گفت «پنهان» است و آنچنان که سیمون وی اظهار می کرد «غایب از نظر» و آنچنان که همه می گویند « متعالی» (ترانساندانتال) و ازینرو دست نیافتنی ست.
چگونه می توان چیزی را شناخت که در برگیرندۀ ماست و از ما فرا می گذرد؟
چگونه وجود کسی را می توان اثبات کرد که فراسوی هرگونه برهان  ست؟
چگونه می توان چیزی را در وجود خود آورد  و ازآنِ خود کرد که ما را در خود دارد؟
این همان نکتۀ ظریف است که هرگونه جزم اندیشی (دگماتیسم) را به راه خطا می برد.
پس تکلیفِ وحی چه می شود؟
ــ پاسخ آنست که: اگر در وحی ارزشی نهفته باشد، چنین ارزشی منحصر و متعلق به «ایمان» است. ایمانی که ارج و اهمیتش تنها متعلق به خودِ اوست.
ــ پس در بارۀ «رحمت» چه باید گفت؟
ــ رحمت هم ارزشی اگر دارد منحصر و متعلق به کسی ست که از آن بهره ای می برد یا به آن اعتقادی دارد!
این دایره مضاعف، مانع از آنست که وحی  و رحمت دارای ارزشی واجد قطعیت باشند و این همان واقعیتی ست که مؤمنان و باورمندان حقیقی نخستین کسانی هستند که آنرا تصدیق می کنند. روشنتر بگویم: آنان نخستین کسانی هستند که آنرا تجربه می کنند.
ـ آیا « ایمان» می تواند بدون تشکیک ، بدون پرسش و بدون تشویش و اضطراب موجودیت داشته باشد؟
ــ نه ! زیرا چنین ایمانی دیگر ایمان نیست ، دانش و شناخت است!
هیچکس در این واقعیت که 2 به علاوۀ 2 می شود 4 ، شکی ندارد ، ازینرو احدی به آن معتقد یا باورمند نیست.
علم حساب ، یک مذهب نیست . برای این که بتوانیم اعداد را جمع و تفریق کنیم از داشتن ایمان و باورمندی بی نیازیم. از این ها گذشته ، چه امتیاز و مزیتی نصیب ما می شود، چنانچه به چیزی که از آن مطلعیم ، باور داشته باشیم؟
اگر « ایمان» همان «شناخت» و«دانش» می بود ، دیگر نه ازفضیلتی برخوردار می بود و نه رحمتی محسوب می شد.
همین نکات دربارۀ خداناباوران (آتئیست ها)  نیز مصداق دارد.
عدم وجود خدا همانقدر اثبات ناشدنی ست که وجودِ او.
خداناباوری هم گونه ای اعتقاد و باورمندی ی منفی ست ازینرو نمی توان آنرا کمتر از خداباوری بیرون از دایرۀ اعتقاد و ایمان شمرد.
ــ آیا واژۀ «باورمندی» برای شما واژِۀ دلنشینی نیست؟
ــ پس بگذارید اینگونه بگویم که : خداناباوری (آتئیسم) یک «نظر» و یک «عقیده» ، یک « اعتقاد» یا یک «یقین» است که البته این معانی نیز در اصل قضیه تغییری ایجاد نمی کنند.
خداناباوری به این معنا نیست که خداناباوران (آتئیست ها) چیز هایی می دانند که خداباوران از آن بی اطلاعند. زیرا خداناباوری عبارت از ایمان داشتن ــ و نه دانش داشتن ــ به این نکته است که خدا وجود ندارد.
کوتاه سخن آنکه احدی از«مطلق»، شناخت و دانش ندارد ، نه از دمِ آغازینش و نه از انتهای واپسین آن.
هیچ فردی و هیچ نهادی نمی تواند دراین زمینه مُدعی تملک حقیقت شود.
 و این است آنچه به همگان فرصت و اجازه می دهد تا آنرا بجویند و به دنبال آن بروند و چنانچه بخواهند، آنرا دوست بدارند ، اما هرگز قدرت تصاحب آن و داعیۀ تحمیل آن را به احدی عطا نمی کند.
این همانا روح لائیسیته است
بی شک حقیقت یکی ست،  اما از آنِ هیچکس نیست. به خصوص از آنِ کلیساها یا حکومتها (اتا ها) !
یک روح است ـ به درستی ـ  که در دایرۀ تملک اَحدی قرار نمی گیرد بلکه تنها متعلق به جویایی و طلبیدن است.
جزم اندیشی (دگماتیسم) یک ایدئولوژی تملُک است.
جزم اندیشی جانِ خود را گاوصندوقی سر به مُهر به شمار می آورد.
معنویت (اسپیریتوآلیته) واقعی ــ خواه با خدا ، خواه بی خدا ــ درست عکس این است:
ثروت نیست ، ناداری ست ، تملُک نیست ، سلبِ مالکیت است.
داشتن نیست بل بایستن و وظیفه داشتن ( به دومعنای توقُع و دِین و مرهون بودن ) یا  «وجود» است .
آن که دوستدار کسانی ست که«حقیقت ، خدا » را در تملک خود دارند ــ که البته ندارند ــ  در عین خوشبختی دچار فقر روحی ست!
 سومین خلع ید یا سلب تملک مربوط می شود به خودِ بشریت (اومانیته).
این که ما خودمان را بخشی از آن بدانیم ، درست همان چیزی ست که ما را از تصرف و تملک آن برحذر می دارد و نیز ما را از سخن گفتن به نام آن منع می کند.
همۀ اعتقادات  بشری هستند.
چگونه یکی از آن اعتقادات می تواند به خود اجازه دهد که به نامِ همه سخن بگوید و همۀ آحاد جامعۀ بشری را نمایندگی کند؟
چنانچه انسان گرایی (اومانیسم) یک مذهب می بود ـ که به باور من چنین نیست ـ  همانقدر مورد ظنّ و تردید می بود که باقی آنها.
ــ وحقوق بشر؟
ــ حقوق بشر قبول و اعتبار خود را مدیون عمل (آکسیون) است و نه مدیون اندیشه و تصور.
حکومت برای اجرای درستِ آن موجودیت دارد ، نه برای پذیراندن آن به دیگران به عنوان «ایمان».
و بر این اصل است که روح یا وجدان ، آزاد است و به همه چیز شک می کند و به خود نیز.
خلع یدِ سه گانه ای که از آن سخن رفت تملک زدایی و گشایشی ست سه گانه .
و این است آنچه ما را رهایی می بخشد : آنچه ما را آزاد و رها از داشتن می سازد.
اَحدی حکومت (اتا) را در تملُک خود ندارد و اَحدی مالک حقیقت و صاحب بشریت (اومانیته) نیست.
احدی نمی تواند بیندیشد مگر به نام شخص شخیص خود و چنین است معنای اندیشیدن واقعی.
آلن (فیلسوف فرانسوی) می گفت : « تک و تنها و جهانشمول» .
روح لائیسیته همان لائیسیتۀ روح است و به احدی تعلق ندارد  به این دلیل ساده و محکم که همه به تساوی ازین حق برخوردارند.
آن «زاهد خود بینی» (فاریزین) را که قصد تملک مطلق را دارد از خودت بران!
                                                                                                      آندره کنت اسپونویل 
یادداشت:

آندره کنت اسپونویل. استاد فلسفه دردانشگاه سوربن ، از فیلسوفان برجسته معاصرو
عضو کمیته ملی اتیک فرانسه ست.
کنت اسپونویل آثار متعددی دارد که برخی از آنها به فارسی هم ترجمه شده است.
آخرین اثر مشهور او فرهنگ فلسفی ست که سال گذشته منتشر شده است.
این مطلب از یکی از کتاب های او به نام « طعم زیستن » که در واقع مجموعه ای از گفتار های وی است برگزیده شده است.
این مطلب نخستین بار در آوریل 1999 در نشریه «اسپری» انتشار یافته بوده است.
اطلاع بیشتر دراین لینک قابل دسترسی ست.

از کتاب
Le goût  de  vivre
André Compte-Sponville



  

۰۹ مرداد ۱۳۹۶

آیا مسلمان یک شهروند ناکام است؟


آیا مسلمان یک شهروند ناکام است؟نوشتۀ : امین زاو ویی / ترجمه : م.سحر
Amin Zaoui 

 Le musulman est-il un citoyen raté?


یادداشت مترجم:ـ
مقالۀ کوتاه و نقد بی تعارفی که می خوانید نوشته یکی از روشنفکران نامدار الجزیره ، برخاسته از خانواده ای مسلمان و عرب است.
صراحت لهجۀ او به عنوان یک عرب ، در نقد جامعه مسلمان را می توان به شجاعت و شرافت روشنفکری نویسنده ای تعبیر کرد که آینده مردم کشورش و به طور کلی مسلمانان (خاصه اعراب) برایش اهمیت اساسی داشته و می کوشد تا با نگاهی رو در رو و چشم در چشم جامعه خود و جوامع مشابه مسلمان نشین ، تا حد ممکن سرچشمه گرفتاری اساسی را به مردمی که غریق انواع آفاتند و به قول نویسنده « چون دایره ای به گرد خویش می چرخند » ، مشاهده کند و نقاط دردناک اندامواره جامعه مسلمانان را در آینۀ نقدی خالی از کتمان و تعارف بازتاب دهد.
می توان با سخنان او موافق یا مخالف بود اما نمی توان به صداقت و نیت خیر و نیکخواهی ی بارز او در نگاه انتقادی اش تردید کرد.
ترجمه این مقاله کوتاه هم به معنای موافقت یا عدم موافقت مترجم با نوع نگاه و مبانی انتقادی وی نیست ، بلکه به نظرم رسید که خواندن این مطلب برای بسیاری از ایرانیان ازین نظر می تواند جالب باشد که خواهند توانست جامعه روشنفکری خود را( با مدعیان رنگارنگ چپ یا دینی اش) در دوران معاصر با نویسندگان و روشنفکران عرب ــ که هرچند اندکند اما هستند ــ قیاس کنند.
قطعاً شجاعتی که در بیان نویسنده خواهند یا فت و صراحتی که در لحن گفتار او مشاهده خواهند کرد این فرصت را به آنان خواهد داد تا به تفاوت های بنیادینی بیندیشند که میان روشنفکر به معنای واقعی کلمه و روشنفکر در معنایی که در جامعه ما رایج کرده وبه انواع صفت ها و القاب آراسته اند ، وجود دارد.
***
امین زاوویی
الجزیره ای ست. 60 سال دارد نویسنده و استاد دانشگاه است .
وی علاوه بر آثاری که به زبان فرانسه نوشته است کتاب های فراوانی در نقد ادبی و تئوری ادبیات و نیز در باره فلاسفه معاصر همچون ژاک دریدا منتشر ساخته . رمانهای متعددی به عربی نوشته . او در دانشگاه تدریس می کند . رئیس کتابخانه ملی الجزیره بوده است و برنامه های ادبی و فرهنگی بسیاری را در تلویزیون اداره کرده و از هیئت داوران فستیوال تئاتر کارتاژ بوده عضو هیئت امناء صندوق مالی عرب برای فرهنگ و هنراست.
اودر بار ها برای ارائه کنفرانس های گوناکون به دانشگاه های تونس، مراکش فرانسه، و انگلیس، دعوت شده است.
برای اطلاعات بیشتر در باره این نویسنده روشنفکر الجزایری می توان به لینک زیر در ویکی پدیا مراجعه کرد :
https://fr.wikipedia.org/wiki/Amin_Zaoui
م.س
پاریس 26.7.2017
****
آیا مسلمان یک شهروند ناکام است؟
شهروند یا تسلیم شده ؟ شهروند یا مؤمن؟
با غور وتعمقی پایدار در این دنیای مسلمان که غرق در جنون مذهب است به این اندیشه رسیده ام که:
آیا یک مسلمان شهروندی ست ناکام ؟
هرجا که مذهب به عنوان شیوۀ زیست سلطه جوست و هرجا که مذهب همچون الگو و سرمشقی برای زندگی تحمیل می شود و هرجا که مذهب همچون عامل فشاری برضد آزادی اندیشه وبرضد آزادی های فردی به کار می افتد ، حقوق شهروندی انسان ها به تمسخر گرفته می شود و علت وجودی شهروند از میان می رود.
بدین گونه فرد به جای شهروند و در جایگاه وی قرار می گیرد.
رمه جایگاه گروه اجتماعی را تصرف می کند و خانه و کاشانه، موقعیت شهر (سیته ) را از آن خود می سازد.
از آنجا که در کشورهای عربی ـ اسلامی ، دین اسلام در جزئیات زندگی فردی و جمعی مردم دخالت می کند، جامعه به طورمداوم خود را زیر سیطره و تسلط ایمان دینی ، در اسارت ذلت و پریشانی می بیند.
از آنجا که اسلام فردِ آدمی را از آغاز تولد ، برای جهان دیگر وبرای روزگاری دیگر که همان روز پاداش یا کیفر نهایی ست آماده می کند ، از منظر یک مسلمان این دنیای خاکی دون جز عبورگاهی گذرا و موهوم به شمار نمی آید.
شهر مردگان بر شهر زندگان اولویت دارد ، زیرا فرد مسلمان (ونه شهروند)از روزگارکودکی و از همان مکتبخانه های قرآنی سری غرق در متون و احکامی دارد که به دوران های ی گذشته یعنی به سدۀ دوم هجری (هشتم و نهم میلادی) متعلقند.
از این رو چنین انسانی خود را کنده شده از زمان و بیگانه از خویشتن و غریبه با دوران تاریخی خود می یابد.
اینچنین است که او بیش از آن که به کوی و برزن خود بیندیشد ، در فکرشهر(سیتۀ) بهشتی ست .
وازآنجا که مسلمان به زمان دیگری جز روزگار خود اتصال دائم دارد ، همواره به جنت المأوا می اندیشد و به نهرهایی که لبریز شراب اند و شیر و عسل در آنها موج می زند .
بدین گونه فراموش می کند که هنگام عبور رفتگران کیسۀ زباله را با خود به کوچه بیاورد.
همچنین در محلۀ او یکی از زباله دان ها دزدیده اند و یکی دیگر از آنها را هم از میان شکافته و بر زمین رها کرده اند!
من بسیاری از شهرهای مسلمانان را دیده ام : از مکه گرفته تا نواکشوط (پایتحت موریتانی) و از وهران (دومین شهر الجزیره) تا طنجه (شهری در شمال مراکش) و قاهره یعنی مهمترین شهرهای نمادین عربی را ، وهمه را ناتمیز یافته ام.
مسلمان با چشم دوختن مفرط به بلند و کوتاهی دامن زنان ، مقررات رانندگی را ازیاد می برد و این البته که اصلا مهم نیست زیرا در بهشت مقررات رانندگی وجود ندارد !
مرگ امری ست «مکتوب »! و روز مرگ در همان لحظۀ تولد از پیش تعیین و بر پیشانی فرد نوشته شده است!
مسلمان هنگام فکر کردن به بیگانه ، یعنی به دیگری ، یعنی به کسی که شبیه او نیست وتعلق به مذهب دیگری دارد ، یعنی به کسی که یهودی ست یا مسیحی یا بی دین ، شتابرده به ژرفنای نفرت و انزوا فرو می غلطد .
آن که به او شباهتی ندارد می باید با جهاد مقدس و با کینه یا با خشونت کلامی از اطراف او طرد و مهجور شود .
و بدین گونه شهر(سیته) ، گونه گونی و آفرینندگی اش را از کف می دهد .
بروید وکرانه دریا های ما را ببینید و میدان های عمومی ما را تماشاکنید و بازار های عمومی ما را .
بروید وسائط حمل و نقل عمومی ما راببینید و فضا های سبز عمومی ما را و مدارس عمومی ما را و پیاده روهای عمومی ما را و پارکینگ های عمومی ما را…..
فاجعه ای ست درد آور.
از آنجا که فردِ مسلمان مطمئن است که مذهب او آخرین و کامل ترینِ مذاهب است و بهترین و عادل ترین و حقیقت مدارترین آنهاست ، واز آنجا که قویاً باور دارد که مذاهب دیگر همه در بطالت محض اند و جملگی دستکاری شده و مجعول و ظالم و نا برحقند وکاملا بر او مسجل شده که اهل مذاهب دیگر، همه کافر و بد دینند ، لاجرم از اوان نوباوگی با منطقی تهاجمی و خشونت ورز هویت و وجود شخصی خودرا در حالت قهر مداوم با دیگری قوام میبخشد.
بدین گونه ست که او در مسیری معکوس حرکت می کند.
از آنجایی که فردِ مسلمان اطمینان کامل دارد که همه چیز در متن مقدس قرآن بیان شده ، بر این باورست که همۀ علوم را بدو سپرده اند : همۀ حقیقت ها ، همۀ فنون و صنعت ها، در چنگ اوست .
ازین رو شهروندی را دشمن خو می شمارد و شخص خود را در تقابل و تعارض با شهروندی باز می بابد .
زیرا شهروندی یعنی فراهم آمدن امکان قسمت کردن فضای همزیستی برای انسان هایی که با یکدیگر تفاوت دارند.
از آنجا که فردِ مسلمان ،مؤمن است و معتقد ، مطمئن است که برای فرونشاندن عطش فکری و فرهنگی خود به کتاب های دیگر نیازی ندارد و برای تغذیۀ صور ذهنی و برای وسعت بخشیدن به دامنۀ تخیل انسانی خود، محتاج دیدن فیلم ها نیست و برای ارضاء خواهش های زیبایی طلبانۀ دیدگان خود، از هنرهای بصری و نگارگری مستغنی ست و برای گرما بخشیدن به انساندوستی خود به موسیقی و ترنم نغمه ها حاجتی ندارد و براین گمانست که برای همیشه از وجود اینها بی نیاز شده ست.
او بر این تصورست که برخوردار از کتابی ست به نام قرآن، که به تنهایی جای خالی این چیزهای خُرد و ناچیز و بیهودۀ آدمی زاده را پرمی کند.
بدین گونه فرد مسلمان با تکیه بر این خودکفایی ذهنی نفی و طرد هرگونه زمانمندی دنیوی را با خود به این سو و آن سو می برد وچنین است که به شهروندی نمی اندیشد.
فردمسلمان باوری قطعی دارد به این که : زندگی گذرا و موقتی ست و حیات جاودان و حقیقی را برای وی درسرای باقی یعنی در جهانی دیگر، فراسوی این دنیای فانی تدارک دیده اند .
ازین رو کاهل است و چشم به راه نشسته ست تا مرگ در رسد و او را به دنیایی که فراسوی این سرای سه پنج برایش مهیا ساخته و به او وعده کرده اند، برساند.
چنین است که به شهروندی باور ندارد ، زیرا شهروندی، جانبدار فلسفه ای ست که طرح آینده ای بهتر را در افق دید قرار داده و بنای شهر(سیته) ی درخور و ممتاز را در چشم انداز حود دارد.
از آنجا که فرد مسلمان ، به طور کلی طی پانزده قرن، قربانی انواع تفسیرها یی از قرآن بوده ست که به حکم انواع سلاطین و خلفا صورت می پذیرفته اند ، ناگزیر در وضعیتی قرار گرفته است که مدام می باید چون دایره ای به گرد خود بگردد.
او به انسانی بدل شده است که میان مصرف ، خودکشی و جنگ سرد و گرم سرگردان است.
جامعه مذهبی از هرنوع که باشد ارزش ایمان را بر ارزش شهروندی برتر می داند و تسلیم را بر نقد مرجح می شمارد.
امین زاوویی
aminzaoui@yahoo.fr
Liberté (Souffles)
20/7/2017

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۶

شعار ما شتر دیدی ؟ ندیدی!ـ

   

             شعار ما :«شُتر دیدی ؟ ندیدی!» ـ

                  م.سحر
……………………………………….

بیا بنشین و بشنو بار دیگر
که دیگر، دیگ صبرم می رود سر
چنان تلخ است با من بارِ اندوه
که بشکافد : گر از من بشنود کوه
دریغا گرچه می دانم چه گویم ؟
نمیدانم که این غم با که گویم ؟
کجا رفتند آن درد آشنایان ؟
خریدار صدای بی صدایان ؟
به هر سو، رو نهم برآستانی
نیابم همدلی و همزبانی
که هرکس بندی دیوار خویش است
سرِ هر سایه ای در کار خویش است
کسی را تاب گفتارِ حزین نیست
دریغا قصۀ ما هم جز این نیست
ترا گر تاب گفتاری چنین ست
سزاوار دلت صد آفرین است
بیا تا لحظه همراه باشیم
ز همدردان دردآگاه باشیم
که گر روزی شکاف افتد به دیوار
صدامان را کسی باشد خریدار
***
امان از جهل و داد از بی شعوری
که داغم کرده چون نان تنوری
زهرسوبسته شد راه گریزم
خوشا خوابی که از وی بر نخیزم
به هر پلکی که بر عالم گشایم
حضور جهل، می بُرّد صدایم
چنان عالم غریق منجلاب است
که خوش سرمنزلی ، دنیای خواب است
اگرچه پرتو خورشید زیباست
اگرچه طبع هستی خرّمی زاست
اگرچه زندگی شیرین ترین است
حضور سبزه شادی آفرین ست
گل و سرو و چمن ذوقِ حضورند
هنوز الهام بخش شوق و شورند
هنوز از عاشقی ، بویی در آنهاست
پیا م از طاقِ ابرویی در آنهاست
هنوز از یادِ یاران ، روح بخشند
که خوش در خلوتِ دل می درخشند
اگرچه هر بهاری کاید از راه
نشانی دارد از جان های آگاه
که روید با جلالی جاودانه
امیدی جاودان در هرجوانه
اگرچه عشق را پاینده جانی ست
جهان اندر جهان اندر جهانی ست
ولی جهل وجنون در خدمت دین
جهان را مرگزاری کرده خونین
جهان را نعمت شادی ربوده ست
که از آزاده ، آزادی ربوده ست
به زیر جامۀ زهدِ ریایی
ربوده ست ازخدا حتی خدایی
ربوده ست از طبیعت زیب و زیور
فرو بسته ست بر زیبایی اش در
چنان کز تیرگی چون سوگواران
تو گویی سوگ می آرد بهاران
درخت از ریشۀ خود بیم دارد
به روی پا ، سر تسلیم دارد
چنان بیمِ تبرزن با درخت است
که صد تن لرزه با این تیره بخت است
از آغاز بهاری تا خزانی
نمی بیند به جنگل پشتوانی
به شاخ و برگ او با مهربانی
پرستویی ندارد آشیانی
بهارش از زمستان نیست خوشتر
زمین مرُده زارش ، زنده کُش تر
درخت این است ، باری حال و روزش
زمستانش برابر با تموزش؛
در این تاریکزار ظلم بنیاد
چه داری انتظار از آدمیزاد؟
به هرسو بنگری بیداد بینی
حضور رُعب و استبداد بینی
زمن در تنگراه بی پناهی
سرود نغمه پرداز از چه خواهی؟
چه جز فریاد ، خواهی از گلویم ؟
در این وحشت ، جز از وحشت چه گویم؟
به هرسو بنگرم بسطِ جنون است
که کشتی رانده بر دریای خون است
به هر سو بنگرم بازار کید است
سزای راستگویی بند و قید است
سزای عشق ساروج است و سرب است
که شغل عاشقی بی ارج و قرُب است
که شغل عاشقی جرمی ست سنگین
به خون عشق ، دست زهد ، رنگین
چه زهدی ؟ زهد بی رحمِ ریایی
پلیدان در لباسِ پارسایی
خدایی می کند بر ما پلیدی
شعار ما : شتر دیدی ؟ ندیدی !
که با افلاک بند و بست دارند
ز مذهب حربه ای در دست دارند
شده دینشان مجهز با مسلسل
ثوابِ قتل بر آنان مسجّل
به منبر ،اعتبار از دار دارند
جواز کشتن از دادار دارند
خدا گویانِ پیغمبر شناساند
به عرش از قدسیان سرشناسند
به فرش اما ، ز سفاکان دونند
شنا پروردگانِ شطِّ خونند
به فـّنِ قتل و غارت بی عدیلند
به پا دارندگانِ جر ثقیل اند
چنین ، از آدمیتشان خبر نیست
که جز کشتار وغارتشان هنر نیست
نمی دانم که این محنت به ما داد
که در دست جنون ، تیغِ خدا داد ؟
که بر ما زنده کرد این مُردگان ؟
چنین در غار مرگ ، افسردگان را؟
که این پوسیدگان را زندگی داد؟
به اهل مِلک ، بی آیندگی داد؟
که ما را راهی عصر حجر کرد
درختِ رنجِ ما را بی ثمرکرد ؟
به هرسو بنگرم دنیا کبود است
تباهی بر تباهی برفزوده ست
به هر سو بنگرم دیوار بینم
دیانت را خیانت کار بینم
عداوت راعدالت نام کرده
خدا را بُرده و اعدام کرده
نمی دانم که این دین است یا ترس
که ما هرگز نخواندیم اینچنین درس
نمی دانم که این دین است یا زور ؟
که باوی پنجه کردن نیست مقدور!
نهاده نام ِ دهشت را قداست
به تیغِ قدُس می ورزد سیاست !
به گرز قُدس می کوبد جهان را
بنازم آزِ قدرتبارگان را !
که بی پروا تر از ابلیس غدار
جمیع ِکبریا را کرده ابزار
جمیع اولیا با او ایاقند
به دستش گزلک و چوب و چماقند
جمیع اوصیا با او رفیقند
به دستش بطری و باتون و تیغند
نمی پرسد کسی زین قوم سالوس
چه دین است این که در قدرت زند کوس؟
چه دین است این که مستی می فروشد
به انسان خودپرستی می فروشد؟
به ما گفتند دین عین صلاح است
رهی بر آسمان سوی فلاح است
مسیر راستی و رستگاری ست
بهین فرمودۀ پروردگاری ست
به ما گفتند رحمان و رحیم اند
دریغا رشگِ شیطان رجیم اند
به ما از معنویت قصه گفتند
اذان عشق بر گلدسته گفتند
به منبر وعدۀ اخلاق کردند
ولی دین را به کین الصاق کردند
کنون دین بهر ما شد قتل و غارت
به خون با هستی ی انسان تجارت
کنون شیاد ها بر ما سوارند
به حکم دین رئیس و تاجدارند
شقاوتِ پیشگانی بندۀ آز
تتر واری بر ایران در تک و تاز
چپاول را به دریا درکمین اند
شگفتی بین که کشتی سازِ دین اند
نه از مهرِ وطن ، بویی شنیدند
که با کین تار و پودی درتنیدند ،
نه با انسانیت شان اُلفتی هست :
که از نامردمی هاشان توان رست
چنان تقدیر ما در دست پَستی ست
که گویی آسمان در تنگدستی ست
که گویی از خدا رّد و اثر نیست
وگر باشد ، به غیر از سیم و زر نیست
وگر باشد رها کرده ست ما را
به پای دین ، فدا کرده ست ما را
خود اندر عالمی دیگر لمیده ست
بر اهل دین بساط جور چیده ست
چماقی داده در دست تباهی
که هستی را بپوشد در سیاهی
چو گردی از میان برخاست خوبی
کجا بینی که گرد از وی بروبی ؟
سِزد کز حلقۀ خود درگریزی
زخود در حلقه ای دیگر گریزی
همین از آدمیت قصه ای ماند
غباری بر کتابِ بسته ای ماند
نماند از شرم و آزرمی نشانی
ندارد هیچ مرهم التیامی
بنام دین حکومت می کند کین
رئیس قاتلان در جامۀ دین
هرآنکو بیش در کُشتن خبیر است
کنون برما وکیل است و وزیر است
درین بی رحمی ی رُعبِ پریشان
جهان تنگ است بر آزاد کیشان
جهان تنگ است بر آزاده خویی
بَدی، ره بسته ازبُن ، بر نکویی
به زیور ها مزیّن کرده یافه؛
ریاست می کند بر ما خُرافه
ریاست می کند بر ما جهالت
دریغ از ذره ای شرم و خجالت
درین میدان سالوس و درویی
دریغ از سادگی و راستگویی
فریب اندر فریب اندر فریبند
به جان ، چون روحِ وحشت ، نانجیبند
غریب اندر غریب اندر غریبیم
که محصورانِ این شهرِ فریبیم
گریزانیم اما راه بسته ست
که دست و بال ما در هم شکسته ست
نمیدانیم تا بذرِ چه کِشتیم
که زینسان مردمی بد سرنوشتیم
که زینسان داغ لعنت بر جبینیم
به میهن پایمالِ اهل دینیم
به میهن خوار و درغربت به رنجیم
بر آتش، خاک روب و باد سنجیم
به دوش ما ست بارِ این حقارت
که دین بر عقل ما دارد نظارت
خرد را پیش اهل جهل ماندیم
درخت کین به جایش برنشاندیم
کنونمان راهِ پیش و راهِ پس نیست
که دیگر نعمتی در هر نفَس نیست
خدا می خواستیم ، اهریمن آمد
بلایی راستین بر میهن آمد
وطن را در طبق هامان دو دستی
سپر دیم اینچنین برظلم و پَستی
وطن گشت اینچنین تقدیم قاتل
شقاوت کوفت بر ما مُهر باطل
جهان زآنسان که می پنداشتی نیست
نشان از رّدِ پای آشتی نیست
همه ننگ و همه ننگ و همه ننگ
که صلح ما بود آغشته در جنگ
زمینِ روحِ ما تلخینه رو شد
ضمیر ما به ننگ اندر فرو شد
همه وهن و همه وهن و همه وهن
که میراث عزیزان مانده در رهن
گروگانیم اکنون پیش ذلت
کسی دیگر به جز ما نیست علت
که ره با مردم نادان سپردیم
جهانی را به جلادن سپردیم
به زندان عقل را تنها نهادیم
بر اهل دین وطن را وانهادیم
کنون دلهای ما گرمی ندارد
سرشتِ خواب هم نرمی ندارد
به کابوسیم اگر در رختخوابیم
که خوش میراث خوار انقلابیم
بُرید از ما نشاط و نوشِ لبخند
که با عهدِ حجر کردیم پیوند
وطن را بهر دشمن صیغه کردیم
کسی از خود نمی پرسد «چه کردیم؟»
بتازند اینچنین بر ما سواره
گروهی پای تا سر مفتخواره
گروهی پای تا سر ابله و دون
به گرد سفره ای افکنده بر خون
عجب خوانی ست ، خوان انقلابی
کنار نعش ها عیشِ کبابی
عجب خوانی ست خوانِ آدمی خوار
چنین خوان ، دینفروشان را سزاوار
به ما گویند ضد انقلابید
که انسان باوری را بازتابید
که از اسلام ما صد قرن دورید
که در مغرب به دنبال شعورید
که آزادی ست اوج آرزوتان
شراب غرب جوشد در سبوتان
به ما گویند این افکار غربی
بوَد خود ، حربۀ کفاّر حربی
دموکراسی ولایت برنتابد
هواخواهش هدایت برنتابد
به ما گویند دنیا بهر دین است
شترقربانی اش ایران زمین است
زبهرِ دین پلی داریم از ایران
چه باک ار پشتِ دین ، پُل گشت ویران؟
هدف ، زین انقلاب اسلام بوده ست
چه باک ار دین وطن را دام بوده ست؟
ازین اسلام هم قدرت هدف بود
که راهِ دورش از قُم تا نجف بود
کنون روحانیت برتخت شاه ست
خدا هم بندۀ این بارگاه است
به ما گویند محجور و صغارید
سزاوار چرا در مرغزارید
فراپیش شبانان گوسفندید
شبانی را خدا بر ما پسندید
ولایت برشما حکم خدا بود
که از روز ازل تسلیم ما بود
ازین رو بر شمایان قیمانیم
زمین بوس آ : که دستِ آسمانیم
بدینسان روزگار اهل ایران
به نام دین ، به کامِ باجگیران
به کام ناجوانمردان سالوس
به روی فرشِ چین خودکامۀ روس
نه استقلال میهن مانده بر جای
نه آزادی بوَد اندیشه آرای
نماند آن آرمان هایی که بودند
سرودش را جوانان می سرودند
نماند آن عشق های آتشینمان
که تنها گور ما شد سرزمینمان
نماند آن شور و شوقِ دادجویی
کز آن تزویر مانده ست و دو رویی
به دورانی که انسان ها رهایند
تبهکاران خداوندان مایند
جهنّم زیر پای ما گشوده ست
که دین بر تخت سلطانی غنوده ست
به فرمانند او را خیل جانی
به تأییدِ کتاب آسمانی
کنند ارشاد ، ما را مردمِ پست
چماق جور و کین بگرفته در دست
توحش در توحش در توحش
بساطِ بی حفاظِ آدمی کُش
جنون اندرجنون اندر جنونند
چنین مستند ، آری ، مستِ خونند
خود از انسانیت بویی نبرده
که عمری را به جهل اندر سپرده،
سخنگوی خدای مهربانند
حریقِ خرمنِ ایرانیانند
جهان در وحشت است و ما در آتش
بهشتِ آدم و حوا در آتش
چنین بود آنچه ما با خویش کردیم
که زینسان تیره بختی شب نوردیم
که زینسان غرقه ایم اندر نجاست
پلشتی می کند بر ما ریاست
که پَستی دست در وجدان ما بُرد
چنین آب از رخِ انسانِ ما بُرد
چنین مارا زبونِ دشمنان کرد
زمین را تا ختگاه آسمان کرد
فلک را زیر پای ما فرو ریخت
به کامِ دشمنِ درّنده خو ریخت
سرای خویش را تنها نهادیم
کلیدش را به دشمن وا نهادیم
چه مانده ست این زمان در دست جز باد
که خود ، در سینه ها حبس است فریاد ؟

….

28.4.2017

https://t.me/DjalaliSahar
http://msahar.blogspot.fr
https://www.facebook.com/MimSahar