06 November 2009

«««« ســـــرود ســـبـــــــــز »»»»

..............................
ســــــــرود ســبــــــــز
پــیشکــش آزادگـــان


می دمد صد بهار با شادی
سبزه در پیش ِ پای آزادی

سبزمی روید آفتاب امروز
تا بروبد غبارِ خواب امروز

سبز می خندد آن دوچشم سیاه
سبز می پوید آن مسافرِ راه

سبز، سبز ست ، سبز ، سبز تر است
عشق با سبز، یار ِ هم سفر است

صلح از سبز زادِ ره دارد
سبز در عشق پایگه دارد

سبز، آینده را نشانده به دوش
رهروِ شب نورد ِ شادی کوش

سبز با جان ِ مِهر می پوید
مِهر در خاک ِ سبز می روید

سبز ما سبز روزگاران ست
روح ِ پر شوکتِ بهاران ست

آن که در هفت سین ِ هر نوروز
نو شود ، دلربا و جان افروز

سبزِ ما آرمان ِ آزادی ست
کارگاه شکوفه و شادی ست

آن که خون ِ نداش در سخن ست
آتش اندرنهاده ی چمن ست

لاله زاران این وطن با اوست
دل عشّاق، نغمه زن با اوست

از درخش سراب ، تا سر ِ آب
سیل خون سیاوش و سهراب

سبز ما سبز جاودانگی ست
کوری چشم دزد خانگی است

کوری چشم ِ دشمن ِ ناداشت
آنکه بد می دُرود و بد می کاشت

سبز ما سبز شوق ِ بیداری ست
نفس ِ صبح ، درشب ِ تاری ست

سبزِ شور جوانی ست و اُمید
صوب ِدریا و صید مروارید

می رود موج موج و دامن گیر
از دل ِ شیر تا دل ِ تقدیر

سبز ِما جاودانی جان است
آبی آسمان ایران است

سبز دریای آرزوی کویر
ابر، زندان و قطره در زنجیر

سبز ما سبزتر دمیده به خاک
گـُرگ ازآن زوزه برده زی افلاک

گـُرگ از آن بی مهار می تازد
که شبش داو ِ صبح می بازد

شب ِ دشمن ، شب ِ زمستانی ست
سبز ما نوبهار ایرانی ست

سبز فرداست سبز نور و نشاط
آخرین ریگ ِ کوزهء خیاط

سبز نوروزِ ِ صد خزانگذر ست
سبز نور و نشاط را خبر ست

عشق ِ نوباوه ، طبل می کوبد
خِرَدِ پیر ، راه می روبد

آرزوی جوان و شور ِ زمان
می زند دست و می فشاند جان

راه ، سبز است پیش پای امید
گام ِ آزاده خالی از تردید

دامن سرو سایه گستر سبز
سر آزادهء صنوبر سبز

سبزِ پیوند ، سبز همراهی
سبزِ اندیشه سبزِ آگاهی

سبز ِ خورشید ، سبز ِ کوچ ِ ظلام
طشت رسوایی اش فتاده ز بام

سبز بیداد ، در قلمرو داد
رفته همچون غبار غم برباد!

ای وطن دور روزگارت را
خشم فریاد ِ شعله بارت را

چون سر عاشقان ِ شیفته ات
دل به آزادگی فریفته ات

سبز می خواهم ، ای سرای امید
از همین لحظه تا همان جاوید !

............................................................
پاریس، 5.11.2009

ایمیل سراینده :
m.sahar@free.fr

.............................................................

تصویر مینیاتور زیبا که با مضمون این شعر همراه وهم سخن است ، کار هنرمند ارزنده ، دوست عزیزم مرتضی رفیعی ست ، که پس از خواندن این شعر ، لطف کرده و آنرا برایم فرستاده است.ـ

.............................................................


................................................................................
................................................................................

02 November 2009

جنایت فرهنگی

نسبت دادن ابیات و عبارات مبتذل دیگران
به شاعران ونویسندگان واقعی،یک جنایت فرهنگی ست!ـ




این یادداشت را امروز روی صفحهء فیس بوک خودم قرار داده ام. از آنجا که موضوع کم اهمیتی نیست ، برای تنبه برخی افراد و آگاهی دیگران ، عین مطلب را همینجا روی این صفحات هم قرار می دهم : ـ



گویا این روزها ، به دلیل بی درو پیکر بودن دنیای اینترنتی و کج سلیقگی و کم سوادی بعضی گردانندگان سایت ها که با شعر فارسی به کل بیگانه اند ، برخی آدم های کج ذوق یا مغرض ، برخی ابیات مبتذل و احمقانه را به برخی شاعران این روزگار نسبت می دهند.ـ یکی از این موارد، بیت های حقیر و سطح پایین و بی محتوایی ست که به اصطلاح «برضد رهبر»ساخته شده و آن را به نویسندهء خوش ذوق و طنزپرداز بزرگ معاصر هادی خرسندی نسبت داده اند!ـ
من به سهم خودم و در حد آگاهی و شناختی که از شعر فارسی و از زبان و ذوق و آگاهی و اندیشهء هادی دارم ساحت او را از سخنان مبتذلی ازین دست مبرا می دانم و این گونه رفتار رذیلانه یا ابلهانه ء برخی مغرضان یا نادانان را که به قصد تخریب یا اغراض آلودهء دیگر صورت می گیرد محکوم می کنم .ـ



م.سحر

22 October 2009

دو ویدئو




دیدار محمدرضا شاهید (صدای آمریکا) با : م . سحــر

به منــاسبت انتشــــار ســه کتــاب از او

..................................................................................


برای اطلاع بیشتر در باره این سه کتاب
به اینجا اشاره کنید

.................................................................

آزادی، آوای سرزمين من، ايران

خواننده : شقایق کمالی

آهنگساز : سیاوش بیضایی

شعر : م.سحر

......................................................

16 October 2009

بیست و یکمین روز جهانی شعر ـ پاریس

بیست و یکمین روز جهانی شعر

روز شنبه 17 اکتبر در پاریس برگزار می شود

موضوع این جشنوارهء یک روزهء شعر ، امسال پیرامون

ـ « در آینهء دیگری» ـ

خواهد بود

بخشی از برنامه این جشنواره که م.سحر نیز با آن همکاری دارد به زبان فرانسه همینجا درج شده است

.................................................................................................................

XXIe Journée mondiale de la poésie

برای اطلاعات دقیق تر روی آفیش کلیک کنید



organisée par l'association
Poesia 2 Ottobre - Paris
autour du thème
Dans le miroir de l'Autre

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
¤ le samedi 17 octobre 2009
de 15 h à 20 h
à la Salle des fêtes
Mairie du XIVe arrondissement de Paris
12, rue Durouchoux
métro : Mouton-Duvernet (ligne 4) ; bus : 28, 36, 38, 58, 68

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
Actes de présence
présente deux montages poétiques
Hommage à Pablo Neruda

en compagnie de Pedro Viana et Eric Meyleuc
et
Flammes du passé, projections en devenir

(en compagnie de Cristina Castello, Danièle Dailloux
Mohammad Djalali, Christophe Frionnet, Pedro Viana et Éric Meyleuc)
poèmes de
Renata Ada-Ruata, Maurice Audebert,
Cristina Castello,
Jean-Claude Diamant-Berger

Mohammad Djalali (M. Sahar),Patricia Laranco, Nicolle Leclercq

Acyr Correa Leite Maya

Liliane Mayérowitz, Éric Meyleuc, Denise Peyroche

Alessandro Rolandi, Joëlle Thiénard, Pedro Vianna


entrée libre


pour voir l'affiche de la
XXIe Journée mondiale de la poésie , cliquez sur l'image

01 October 2009

اینجا کسی به فکر درختان باغ نیست!ـ

...........................................................
...........................................................................


اینجا کسی به فکر درختان باغ نیست!ـ
...........................................................................


در اخبار بود که : ـ
ـ « یکصد و ده اصله ازدرختان چند صد سالهءباغ فین کاشان
خشگ شدند!» ـ
شعر زیر متأثر از این خبر است.ـ
................................................................................


دل را نصیب پیر و جوان غیر داغ نیست
شب غالب است و اهل جهان را چراغ نیست

گِرد زمین غریوِ دغا تار می تند
جز در فضا سیاهی ِ فوج کلاغ نیست

بر خواهش ِ گیاه ، زمین را غم زمان
وزخاک ، بردمیدن گـُل را فراغ نیست

خاکسترست و سایهء ابلیس و خون خشک
جز فرش راه ِ سوخته ی دشت و راغ نیست

فصلی به کام ِ دوزخ و دین، کارساز ِ مرگ
اینجا کسی به فکر درختان باغ نیست !ـ



پاریس، 30.9.2009
م.سحر
.................................................................................
.................................................................................

17 September 2009

روز قدس یا روز ایران سبز؟




روز قدس یا روز ایران ِسبز ؟


مسئلهء فلسطین به وجدان فردی تک تک انسان ها ، از آن جمله ما ایرانی ها مربوط می شود
اما هرگز با منافع ملی ایران وملت ایران ارتباطی ندارد.*
هریک از ما به عنوان یک فرد انسانی می توانیم نسبت به ظلمی که در فلسطین یا در هرجای عالم نسبت به انسان ها می رود حساسیت نشان دهیم و حتی می توانیم در قبال ظلم واکنش نشان دهیم و نسبت به موقعیت فردی یا اجتماعی خود ، برضد ظلم به اعتراض برخیزیم.
اگر نویسنده یا شاعریم می توانیم احساس خود را به شعر یا نثر بیان داریم
اگر نقاش یا فیلمسازیم می توانیم تصویر را به صدای اعتراض خود بدل کنیم .
یا از هر هنر دیگری که داریم می توانیم برای بیان این احساس و رساندن صدای اعتراض خود بهره جوییم .
اما حق نداریم منافع ایران و منافع عالی ملت ایران را فدای اعتقادات سیاسی یا ایدئولوژیک خود کنیم ـ هرچند این اعتقادات انساندوستانه بوده باشند ـ
زیرا تنها با یک نگاه ایدئولوژیک است که می توان فارغ از هرگونه مسئولیت و خرد و عقل به منافع ملتی پشت کرد و به دفاع از اعتقاد فردی خود برخاست. واین کاری ست که سی سال است در زمینهء مسئلهء فلسطین در ایران انجام می شود. زیرا رهبران به اصطلاح انقلاب اسلامی وطن و کشور و منافع ملی را اصل نمی دانند بلکه ایدئولوژی خود را که نوعی اسلامیسم من درآوردی سیاسی و جهان وطن است ، مقدم و مرجّح بر منافع تاریخی و ملی ایران می شمارند.
همهء ما می توانیم بر این اعتقاد باشیم که اسرائیلی ها سالهاست به ساکنان عرب فلسطین ظلم روا می دارند و همه ما حق داریم تا همدردی و همدلی خود را با ستمدیدگان این ناحیه از جهان بیان داریم اما هرگز ، هرگز اجازه نداریم به بهانهء دفاع از مردم فلسطین یا جنبش آزادی بخش فلسطینی ها از منافع تاریخی ایران و منافع عالی ملت ایران صرف نظر کنیم. و این کاری ست که سی سال است در ایران انجام می شود و بدعتی ست که خمینی نهاده است و جانشینان نادان و بی و طن و قسی القلب او با حدت و شدت هردم افزونتری آنرا ادامه داده اند و ادامه می دهند.
این سیاست یعنی ضدیت با ایران و جز خیانت نام دیگری بر آن نمی توان نهاد.
مراسم روز قدس هم بر مبنای چنین هدف ضد ایرانی و با اتکای به ایدئولوژی جهان وطن خمینیسم و به نام صدور انقلاب اسلامی تدارک دیده شد و بدعت و سنتی بود که بر ضد منافع عالی مردم ایران نهاده شد.
فردا به احتمال بسیار قوی، آخرین باری خواهد بود که قدرت ننگین سی سالهء اسلامیسم خمینیستی مردم را به شرکت در مراسم تظاهرات روز قدس دعوت می کند.
تصور من آن است که سال آینده ، چنانچه در چنین روزی ازمردم ایران برای تظاهراتی دعوت شود نام این روز نه « روزقدس» بلکه « روز سبز» یا «روزایران سبز» نام گذاری خواهد شد. چنین باد !

م.سحر
پاریس 17.9.2009
یادداشت
* ـ جانبداری در جنگ میان اعراب و اسرائیل با حفظ منافع عالی و ملی ایران در تضاد است و من این نکته را نزدیک به چهار سال پیش ازین در مقاله ای توضیح داده ام
به لینک زیر مراجعه شود:
http://asre-nou.net/1384/bahman/26/m-sahar.htm
l
بخشی ازین مقاله را که با عنوان «نامه سرگشاده یک شاعر ایرانی به مردم اسرائیل و آمریکا« در تاریخ ژانویه 2006 نوشته شده و انتشار یافته است در همینجا می آورم:
....
ایرانیان به لحاظِ تاریخی ، فرهنگی و سیاسی یا اقتصادی ، هیچ دلیلی برای دشمنی با اسرائیل ندارند و هرگز دشمنِ این کشور نبوده اند! هرچند در ایران نیز مثلِ بسیاری از کشور های جهان – همچنان که در خودِ اسرائیل – هستند عدالت خواهانی که نسبت به سرنوشت مردمِ فلسطین حساسیت نشان می دهند یا با این مردم رنج دیده همدلی می کنند!
این مسئله در کادرِوجدانیاتِ انسان های روشنفکر و نیز در حوزهء اعتقادی افرادی مطرح است که به سائقهء اشتراکاتِ دینی یا قومی ، یا زبانی یا به دلائلِ هومانیستی با عرب های فلسطینی همدردند. وجود اینگونه عقاید، هرگز به معنای دشمنی ایران و ایرانیان با یهودیان و اسرائیل نیست، زیرا ایران یک کشور عربی نیست و هرگزدر تضاد و تقابلِ ریشه دار و کهن میان ِ اعراب و اسرائیل شرکت نداشته و نخواهد داشت!
زیرا هرگز منافع ملی و امنیتِ سیاسی ، اقتصادی و مرزی کشور ما با اسرائیل تضاد و تقابلی نداشته و ندارد، در حالیکه این تضاد و تصادم ، همواره با نیروی مقابلِ اسرائیل یعنی با اعراب متأسفانه موجود بوده است. جنگِ خونین و ویرانگر هشت سالهء ایران و عراق - که در آن بسیاری از کشورهای عرب فعالانه شرکت داشتند – نمونه ای از این تقابل و تصادم است.
پس ایرانیان دلیلی برای دشمنی با اسرائیل ندارند. حسابِ حکومت دینی و ایدئولوژیکِ فعلی از مردمِ ایران جداست، زیرا این حکومت که به اُمّتِ واحدهء مسلمان معتقد است و صاحبِ تفکّری بالذات ضدِّ ایرانی ست و تاریخِ حیاتِ خود را ادامه و استمرار ِ موجودیت و سیر ِ تاریخ ایران نمی داند و اصولاَ نه تنها هویت و بنیادهای تاریخی کشور ما را به رسمیت نمی شناسد، بلکه در صددِ نابودی میراث و مظاهرِ مدنیتِ ماست.( ساختنِ سدِ سیوند جهتِ ازمیان بردن آثارِ باستانی و سرگذشتِ تاریخی و فرهنگیِ مردم این سرزمین تنها یک نمونه از ضدیتِ ماهوی این نظام با تمدن و تاریخِ ایران است!)
حسابِ چنین دولتی که بدتر از بیگانه و قومِ اشغالگر در ایران عمل می کند ِ از حسابِ مردم ایران جداست.
اقلیتِ یهودی ایرانی همواره از ایران دوستان و وطن پرستانِ سرزمین ما بوده اند و همواره در پیشرفت های علمی و اقتصادی و فرهنگی کشور ما نقش مهم و کارساز داشته اند. از این رو دولتمردان فعلی اسرائیل مجاز نیستند که میان مردم ایران و یهودیان جهان درّهء هولناک ایجاد کنند! یعنی در میان مردمِ ایران بذرِ کینه بیفشانند و حس ِ انتقام جویی آنان را برای همیشه بر ضدِ اسرائیل و یهود برانگیزند و ملتِ ایران را واردِ جبههء اعراب سازند. این همان خواسته و هدفِ شومی ست که حاکمیتِ ویرانگر و متحجر حاکم بر ایران تعقیب می کند و هذیانات و عربده جویی های رذیلانه و در عین حال مضحکِ احمدی نژاد بر ضدِ یهودیان و بر علیه اسرائیل ، دلیلِ مؤکّدی است بر حقیتِ این سخن!
به تأکید و مکرراَ می گویم که دولت اسرائیل هرگز نباید چنین هدیهء بدیمنی به حکومتگران ِ بی وطن ِ امروزی ایران تقدیم دارد و بدین گونه زمینه سازِ ترویج آنتی سمیتیزم و ضد سامیگری ِ مزمن و ریشه دار ِ دنیای مسیحی غرب، در ایران گردند یعنی بذر نفرتی بیفشانند که هرگز در سرزمین ما جوانه نزده بوده است!
مردم اسرائیل و جامعه یهودیان ِ جهان باید بدانند که دولتِ اسرائیل برای حفظِ امنیتِ خود در منطقه به ایرانی نیازمند است که ملتِ آن به آرزوهای دیرینهء خود یعنی دموکراسی و لائیسیته دست یافته باشند و گرنه ایرانی که آب و خاک و هوای اجتماعی ، فرهنگی و روانیِ آن مساعدِ روئیدنِ بذرهای کینه و نفاقِ ایدئولوژیک و دینی و نژادی گردد و عنصرِ ایرانیت و هویتِ تاریخی و فرهنگیِ ایرانیان در کورهء استبداد ِحاکمیت ایدئولوژیک و بنیادگرایی اسلامی ذوب شود؛ کشور و جامعهء ایران هرروز بیش از پیش در پوستهء اسلامی - که جز عنصرِ عربیت چیز دیگری نیست - پوشیده و فرورفته تر خواهد شد و چنانکه خواستِ ملاّ های متحجّر و حاکمیتِ بنیادگرای امروزی ست ( 1) ، ایران به جبههء اعراب خواهد خزید و قدرت و قوت و پتانسیل کشوری همچون ایران با هویتِ غیر ِ عربی به نام اسلام در خدمتِ نیاتِ اعراب و نتیجتاَ در مقابل ِ اسرائیل قرار خواهد گرفت!
و نیز همینجا، به عنوانِ یک هم وطنِ کوچکِ شما ، یا هم وطنِ پدران شما، از اسرائیلیان و یهودیان ایرانی تبار صمیمانه می خواهم که با کوشش در آگاهی و اقناع مردم و دولتمردانِ آمریکا و اسرائیل ، مردم و میهن و سرزمینِ آباء و اجدادی خود را از دامِ هول آوری که بخشی از روحانیتِ حریص و قدرت طلب و بی وطنِ شیعی پهن کرده است ، درامان نگاه دارند و مطمئن باشند که کوشش و همدلی آنان را وجدان ِ عمومی ملتِ ما همواره پاس خواهد داشت و دریابند که شایسته است تا در این لحظهء تاریخی ، ایران را در بلایی که به آن گرفتار آمده و پیش ِ روی چاهی که سر ِ راه ِ ملتِ ما تعبیه شده است تنها نگذارند تا تصویرغرورآفرینی از حق شناسی و سپاسمندی قومِ یهود در قبال ِ تاریخ ایران و مردم این سرزمین بر لوح ِ ضمیر ملتِ ما به جای مانَد و صفحهء تابناک و زیبایی از این وامگزاری تاریخی و انسانی و عاطفی و دینی و فرهنگی در دلِ یهودیانِ جهان و ملتِ ایران رقم زده شود و جاودانه گردد.
....
......................................................

12 September 2009

سه کتاب از م.سحر انتشار یافت

سه کتاب از م.سحر منتشر شد :ـ
...........................
ناشر : انتشارات پیام
تاریخ انتشار : اوت 2009
...........................................................

1

داوری یــا عریضــةالنســاء
اندرباب بی شوهری درایران
.....
..................................................
2

قصـــهء مـــا راستــــه
...............................................

3
.
گفتمـــــان الــرجــال
....................................................
....................................................................
...............
برای اطلاع بیشتر و نیز دریافت این
..................................
ـ(سه منظومهء طنز آمیز)ـ
.....................
می توانید از طریق نشانی های زیر با مؤلف یا ناشر تماس بگیرید:
............................................................
...........................
م.سحر(پاریس).
...........................
و
...........................
........................................
ناشر (لوکزامبورگ و آلمان )
....................................ـ
...................................
.......................................................................

06 September 2009

نام این وحشت

طرح از: خاور

نام ِاین وحشت

ای به دین پروار و از کین پایدار
بار دین بربند و دست از کین بدار

بار دین بربند و راه خویش گیر
کار مردم را به مردم واگذار

بیش ازین درعرصهء نفرت مکوش
بیش ازین از ابر دهشت خون مبار

کشته ای سی سال و بی هیچ آبروی
دین به دست توست تیغ آبدار

کشته ای سی سال و هیچت شرم نیست
زین بد ِ بی حد ّ و ظلم بی شمار

از خدا ساطور و از قرآن درفش
ساختی و کشوری شد داغدار

کید قهارت به هر سو پا نهاد
دشت ، خونین گشت و جنگل بی بهار

دل در آتش بود و آتش بر درخت
اشگ در خون بود و خون در جویبار

سوختند ایرانیان در گلخنت
نیستند ایرانیانت سوختبار! ـ

جان مردم طعمهء خوکان توست
جان مردم را که دادت اختیار؟

رایتِ دین در کف نابهرگان
داس بیداد است و دست نابکار

زین بهشتت کاروان در دوزخ ست
کاروان را زین بهشت آسوده دار

زهد و پرهیز تو دام است و دروغ
لوح اخلاقت فریبی مرگبار

سُبحه و سجّاده رنگین داری از
اشگ و خون ِ پور و دُخت این دیار

جز فساد و فقر و نکبت هیچ نیست
هیچکس را مکتبت آموزگار

درس اخلاق تو علم ِغارت است
عهد و پیمانت ، خیانت در قرار

بودنی را در سویدای دلت
غیر سودای خلافت نیست بار

هیچت الا آز قدرت نیست دوست
هیچت الا رُعب و وحشت نیست یار

مِهر انسان ذرّه ایت اندر وجود
یافت ناید ، ای وجودت کینه زار

هیچت از مام ِ وطن اندیشه نیست
بر دل ، ای بیگانه از ایل و تبار

لفظ ِ شام و کوفه ات در گوش جان
خوش نشیند چون صلای سنگسار

لیکن ازایران به ژرفای وجود
نیست الا لفظِ هیچت یادگار

هیچ ِ هیچ ِ هیچ ِ هیچ احساس توست
گر ترا پرسند از نام ِ دیار

میهنت دین است و دینت جور و جبر
چون خدا ، جاه ترا ابزار ِکار

چون خدا ، کین ترا تیغ و تبر
چون خدا ، ظلم ترا زنجیر و دار

زین سبب اخلاق را خون می خوری
فارغ از آزرم و دور از ننگ و عار

زین سبب دست خدایت می نهد
حکم کشتن در کف خنجرگذار

زین سبب تقوی و زهدت می برد
زی تجاوزگاه ِ خیل نابکار

دین و اخلاقت به شلوار اندرند
تا شوی ننگ آزمایی زنده خوار

تا شوی دژخیم شرم و آبروی
شبروی دون ، رهزنی اللهیار

نوجوانان وطن پَرپَر شوند
خوش به دستت زیر تیغ پاسدار

اینچنینت بارگاه ِ کبریا
جشن گیرد ، با غرور و افتخار

وای بر ایران که روحانیتش
اینچنین شد لوک ِ مست ِ بی مهار

دین و دل درباخت پیش ِ جاه و مُلک
عرش ِ او برفرش گم کرداعتبار

نک ، امام ِ منبری بر تخت ِ زر
نیک با ابلیس می بازد قـُمار

سرنوشت ملـّتی در دست اوست
مُستبدّی بی حفاظ و بی فسار

وای بر ایران و برآیندگان
این پلیدی گر بماند برقرار

این خلافت گر بوَد فرمانروا
وین رذالت گر بوَد فرمانگزار

آنچه بر دفتر گذشت از این قلم
رنج مردم را یکی بود از هزار

شرح نتوان کرد جز با داغ ودرد
اشگ خونین و دل اندوهبار

آنچه می گویم پُر از ناگفته هاست
چون سکوت ِ خلوت ِ شبهای تار

نام ِ این وحشت نگنجد در کلام
وصف این شومی نیاید در شمار

خوشتر آن کز اوستادِ خویشتن
شعر خوش نوشم به جامی خوشگوار

پند سعدی را به یاد ِ اهل ِ درد
باز خوانم نزد اهل ِ روزگار : ـ

ـ « این که در شهنامه ها آورده اند
رستم و روئینه تن ، اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ِ مُلک
کز بسی خلق است دنیا یادگار

وینهمه رفتند و مای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم ازایشان اعتبار

آنچه دیدی بر قرار ِ خود نماند
وینچه بینی هم نماند بر قرار

سعدیا چندان که می دانی بگوی
حق نشاید گفتن ، الاّ آشکار !»
ـ
.......................................
م.سحر
پاریس5.9.2009

28 August 2009

اسلام عزیز صدر کار ست!ـ

اسـلام عـزیـز صــدر کـارست!ـ

طرح از : خـــاور
دیریست که با نام خدا و دین و به نام «اسلام عزیز » بر ایرانیان چیره شده اند و انواع زشتی ها و تباهکاری ها را در پرتو «دین و خدا و قرآن» بر ملت ایران مسلط کرده اند.ـ
شاعر یا نویسنده هنگامی که بخواهد تا از این بساط ِاستبداد دین سخن گوید ، چاره ای جز آن ندارد که این دستگاه ظلم را به همان نامی بخواند که حاکمان و بانیان و کارگزاران سی ساله می خوانند .ـ
در این شعر که سخن از« اسلام عزیز و قرآن و خدا» رفته ، شاعر ناگزیر بوده است تا نظام حاکم را به همان صفاتی متصف بداند که بانیان و کارگزاران می دانند.ـ
ممکن است برخی از ایرانیان ـ وچه بسا به حق ـ آزرده شوند از این که چنین نظامی ،اسلامی و دینی و خدایی خوانده می شود ! ـ
و این البته گلهء برحقی ست که اصولا می باید متوجه حکومتگران شود و نه متوجه آن نویسنده یا آن شاعر، که واقعیتی موجود را به نام واقعی و پذیرفته و رسمی اش خوانده است!ـ
سی سال است که به ما و به فرزندان ما ایرانیان می گویند که نظام حاکم بر کشور ما ، جمهوری اسلامی و یک «نظام مقدس الهی» ست.
با کمال تأسف ، اکنون ما نام و واژهء دیگری به جز آنچه بانیان این حکومت و اولیاء امور سیاسی و نظامی و امنیتی و اقتصادی و دینی و ناموسی در این سی سال در بوق و کرنا دمیده و به ما آموزانده ، نداریم تا حکومت فعلی ایران را بدان بنامیم . اگر وجود چنین نظمی ، اهانت به دینداران و معتقدان به اسلام تلقی می شود ، مشکلی ست که مؤمنان خود می باید در حل آن بکوشند و به ویژه آنان که خود را مراجع مسلمانان نامیده واز محافظان دین وحارسان حرمت و اعتبار شریعت و ملجاء و مأوای ایمان مذهبی مردم به حساب می آیند ، می باید خود برای نجات از این «ابتلای بزرگ» چاره اندیشی کنند ! فاعتبروا یا اولوالابصار!.ـ


اسلام عزیز، صدر کارست
فرمانده کـُلّ ِ روزگارست
ارتش دارد ، سپاه دارد
الاّ َللَـَه و لا اِلاه دارد
قرآن دارد ، امام دارد
سلطان ِ فلک مقام دا رد
جانی دارد ، شکنجه گر نیز
شمشیر و مسلسل و تبر نیز
فرمانبر گول و گیج دارد
آدم کُش، در بسیج دارد
چاقو دارد ، چماق دارد
گازانبُر و نقره داغ دارد
کهریزک دارد و اوین نیز
گرگان نشسته در کمین نیز
سگ دارد : هار ، بی قلاده
بر امر ولی نظر نهاده
حَبّ و گـَرد و شیاف دارد
گیرنده ء اعتراف دارد
قاضی دارد شرف گزیینش
زیرا عدل است اصل ِ دینش!ـ
قاضی دارد رحیم و رحمان
انگشت شُریح ازو به دندان

اسلام ِ عزیز ، صدر کارست
قرآن ِ خدا زمامدارست
روحانی طاغی ستمگر
بر خلق ِ خدا کشیده خنجر
در زیر ِ عبای خدعه و رنگ
افکنده به ثروت زمین چنگ
بر سفرهء تار ِ عنکبوتش
بریانی ِ آدمی ست قوتش
در کشتن ِخلق و خوردن خون
حرصش بی حدّ و آزش افزون
قانع نه به خون ِ سرخ و ناب است
بوی خوش ِ مطبخش کباب است
قصّابان را شتاب خواهد
از قلب ِ جوان ، کباب خواهد
یعنی: بدرید سینه هاشان
تا شهر بنشنود صداشان
گوید : « خنجر به کف ، شتابید
بر حلق زنید اگر بیابید»ـ
گوید : « ببَرید بی صداشان
تا قعر سیاهچال هاشان
اشکنجه کنید و تیغ کوبید
با قوّت و بی دریغ کوبید
آن پیکر نیم جانشان را
وآمال ِ دل ِ جوانشان را
پامال کنید و خوش نشینید
چون دست خدا و جُند ِ دینید!ـ
تا آلت ِ دین به دست دارید
ایمان به امام ِ مست دارید
شلوار ِ فقیهتان به پا باد
در دست ، ودیعهء خدا باد !»ـ

اسلام عزیز ، صدر کارست
انواع شکنجه بیشمارست
آنانکه جنود ِ این نظامند
در شغل ِ شکنجه پیشگامند
فرزند ِ خدا ، طلوع ِ فجرند
استاد ِ هزارگونه زجرند
علم از کُشتن ، فراگرفتند
کُشتند که دکترا گرفتند
کُشتند و امیر ِ جیش گشتند
اصحاب ِ سریر ِ عیش گشتند
کشتند و شدند میر و سردار
استاد ِ تبرزن و تبردار
ای جُند ِ نظام ِ معنویت
سرچشمهء غیرت و حمیت
اکنون قدمی به ما سوی نه
وان دست بر آلت خدا نه
بی واهمه ای دَد ِ تجاوز
بشتاب به معبد تجاوز
بشتاب به قصد شرم سوزی
تا مشعل فقه برفروزی
تابنشیند به تخت شاهی
اخلاق مقدّس ِالهی
تا قول ولی دعات گوید
ثارالله ِکربلات گوید
اکنون یک گام نه فراتر
تا با تو خدا شود خدا تر
بشتاب و به پیکری فرود آر
آتش برجان ِ تار و پود آر
فرزند وطن اسیر داری
بشتاب که خطّ میر داری
تا از تو ولی ، رضا کند دل
در طی مدارج و مراحل
هان ای مأمور ، ای سیاهی
پرورده ء ظلمت و تباهی
فرزند وطن به دستت افتاد
در چنگ ِ ولی پرستت افتاد
آزردی و کوفتی و خستیش
بر سنگ زدی و دل شکستیش
فرزند ِ وطن ، به بند ِ باریک
خورشید به قتلگاه ِ تاریک
پوتین ِ خداش بر گلوگاه
در پای تو گرگ ِ هار ِ درگاه
درگاه ِ ولیّ امر ِ موشان
در بازی تلخ ِ شاه پوشان
پنداشته ای که رستگاری
سرباز ِ خدا در این دیاری
پنداشته ای که جیش ِ دینی
فرزند رسول راستینی
تو هیچ نیی ، مگر تباهی
سرلوحهء ننگ و روسیاهی
دشنام وطن عدوی این خاک
نامردم ِ راه ِ مردم پاک
خار ره عاشقان و خوبان
شادی جویان و راه کوبان
تو دشمن صبح راستینی
دندان تباهکار دینی
این یک دوسه روزه مفت خواری
کفتارِ شبی ، سگ ِ شکاری
چنگال ِ تو با فساد تیز ست
فردای تو لرزه و گریز ست
تا قعر عدم درنده خویی
هر سو که روی سیاه رویی
ننگ است نشان ِ واپسینت
نفرین ِ خداست ره نشینت !ـ

اسلام ِ عزیز صدر ِ کارست
سلطان ِ فقیه ، تاجدارست
گر دین نشود شکنجه اندیش
آن تاج به سر نماندش بیش
تاجی که فروغش از دروغ است
پیوسته دروغ ِ بی فروغ است
آن سر ، سر ِ بد نهاد ِ پَست است
کز قدرت و کبر و باد ، مست است
گر خون نخورد ، خورند خونش
وز تخت کنند سرنگونش
زینروی به خون خلق تشنه ست
محصور درفش و تیغ و دشنه ست
بگذار یکی دو روز دیگر
با تاج رود به صدر ِ منبر
فرداست که دست ِ روزگارش
بی شک بافد طناب ِ دارش!ـ
آینده اگر بهار بیند
نامش به طناب دار بیند!ـ
طوفان ِ بلاش برکنــَد بیخ
جز ننگ نماندش به تاریخ !ـ
...........................................
م.سحر
2009
.8.27 پاریس

20 August 2009

پیام به « سبز امید»ـ


تصویر: روستای من
پیــــــام بــــــه « ســبــــــز ِ امُـیــــــــد »



پیام راستی از من رسان به «سبز امید»

که دشمن وطن توست این نظام پلید

قسم به خون ندا روز خوش نخواهی دید

درین حقیقت ِ خونین اگر کنی تردید

دری گشوده بر آن باغ سبز دست دروغ

مباد دوزخ نزدیکت آن بهشتِ بعید

سبوی خضر نمایان ، سرابِ آزادی ست

که قاتلان قدیمند و قائدان جدید

به جان دوست که سی ساله رفت بر میهن

بدی که سی سده تاریخ این دیار ندید

نه جز شقاوت و جهل و جنون و جنگ و جدال

نه جز شکنجه و بند و تجاوز و تبعید

امام کینه و دشنام بود در تکریم

خدای فتنه و بیداد بود در تمجید

زمین ز صاعقهء جهل در زلازل بود

وز آسمان ِ جنون رعد ِ ننگ می غُرّید

هزار بار ، هزاران درخت برکندند

هزار بار هزران تبر به ریشه رسید

هزار بار هزاران جوان به خاک افتاد

هزاربار هزران به دشت ، لاله دمید

به نام دین همه خاکستر توحشّ بود

که در فضای شقاوت به شهر می بارید

نبود آنچه نکردند و نیست آنچه نشد

هزار بار به فرمان ظالمان تجدید

نظر به همت دونان ِ بی حفاظ مدار

طبق کشان سیادت، ستمگران عبید

غلام بچه سیه سیرتان پست اندیش

دلی تباه و سری واسپرده با تقلید

اگر مراد بگوید بسوز ، می سوزند

که بندگان ِمرادند و بردگان مُرید

وطن به رُقعهء ارباب ِ امر می بندند

امام اگر بفروشد ، چه باک ، هرکه خرید !

به سوی خانهء تقدیر خویش در راهی

مهـِل که دزدِ مقدس رباید از تو کلید

فریب خضر ِ دغا پیشه ات مباد به دل

نهد که ننگ سه ده ساله را کنی تأیید

دراین سفر که تویی بی شمار یارانند

تو را ز وادی ظلمت به خانهء خورشید

مدار باک ز دشمن که بیشماران یار

ترا دهند به آزادی ِ خـُجسته نوید

چنین که دست تو را دست دوست می خواند

صلابت تو درآرد به لرزه شان چون بید

به راه یکصد و پنجاه ساله می پویی

مترس خار مغیلان گرت به پای خلید

پس از عبور زمستان ِ عصر بی فریاد

بهار میرسد از راه دور بی تردید

هزار جان جوان در کلام آزادی ست

به گوش باش کزو می رسد ندای امید!

پاریس
20 اوت 2009
م.سحر

10 August 2009

اعترافات من

.........................................

اعتـــــــرافــــــــات مــــــــن !!ـ


1


من اعتراف می کنم اینجا جهنم است
اوباش راوسیله ء قدرت فراهم است
دزدان دهر قاضی شرعند و بی حفاظ
دین درپی شکنجهء ابنای آدم است
من اعترف می کنم اینجا به نام حق
باطل امام اعظم ، و قاتل ِمعظم است
من اعتراف می کنم اینجا فقیه رذل
هل من مزید گوی ، جگرخوار عالم است
من اعتراف می کنم این میهن من است
ایران که اینچنین به عزا و به ماتم است.ـ

2

من اعتراف می کنم این شهر، سوخته ست
اینجا نظام شرّ به بشر کینه توخته ست
حق در لباس باطل و باطل به جلد حق
دین خدا و خلق خدا را فروخته ست
من اعتراف می کنم ، امروز چشم رحم
بسته ست بر خدا و بر ابلیس دوخته ست

3

من اعتراف می کنم اینجا خدا یکی ست
رهبر یکی امام یکی مقتدا یکی ست
ایمان یکی ، صراط یکی ، دین حق یکی
گوینده نعم یکی و حکم لا یکی ست
سلطان یکی فقیه یکی محتسب یکی
داور یکی نشسته به امر قضا یکی ست
کیفر یکی گناه یکی متهم یکی
قانون و عدل و قاضی و حکم ِ جزا یکی ست
من اعتراف می کنم اینجا به نام دین
بیداد را به کام عداوت صدا یکی ست
پوتین یکی شکنجه یکی جان ستان یکی
فرمانگزار ظلم به زیر عبا یکی ست
زین« وحدت وجود » بشر زیر پای شر
منکوب و خوارگشته ، خدا را ، خدا یکی ست؟
من اعتراف می کنم ، این درد کهنه را
ویروس واحدی ست که اورا دوا یکی ست!ـ
تا جهل ریشه دارد و دین ، دام قدرت است
ما را به خاک میهن ما ماجرا یکی ست!ـ

......................................................................................


اوت 2009 9 ،10، 11، پاریس


م.سحر

09 August 2009

ای دیو

ای دیـــــــو
.........................................................
ای دیو که در لباس دینت بینم
.
دستان ستم درآستینت بینم
.
در قصر و اوین شکنجه کردی سی سال
.
روزی برسد که در اوینت بینم
......................................................
..................................................
پاریس
8.8.2009
م.سحر

07 August 2009

یک اخطار سبز

یک اخطــــار سبـــز



من پیش ازین (حدود یک ماه و نیم پیش ) مطلبی در باره ارجمندی جایگاه پرچم شیر و خورشید ایران نوشته بودم و ضمن آن از برگزارکنندگان برخی از اکسیون های اعتراضی در خارج از کشور دوستانه خواسته بودم که به نام آزادی بیان و عقیده همراه با بردباری ، حضور این پرچم را که به هرحال بسیاری از ایرانیان ارجمند می شمارند در میان خود تحمل کنند.ـ
البته بعد اینجا و آنجا دیگران هم شروع به طرح مسئلهء پرچم کردند و هرکسی از ظن خود یار پرچم بود و تازگی دیده ام که آقای رضا پهلوی هم بیانیه ای در این زمینه صادر کرده اند.ـ
به هر حال من در آن نوشته همه قید کرده بودم * که نباید مقصود از آوردن این پرچم نباید جایگزین کردن آن با پارچه سبز و رنگ سبز باشد که به هر صورت سمبل ملیونها ایرانی ست برای مبارزه در راه ابطال انتخاباتی که با فضا حت تمام مصادره کردند و بر طبق یک کودتای از پیش طراحی شده رأی مردم را به صندوق یک روانپریش عقب ماندهء خطرناکی ریختند که اگر بر سرکار بماند هستی ایرانیان را بر باد خواهد داد.ـ


پرچم شیر و خورشید نباید به سمبلی بر ضد جنبش سبز امروز ایرانیان بدل شود.ـ

متأسفانه گویا برخی فرصت طلب ها این روزها از حقانیت این پرچم بهره می جویند تا مقاصد خود را پیش ببرند یا حتی از سوی برخی تحریکات پلید درون نظام هدایت می شوند تا اجماع ملی ایرانیان خارج از کشور بر گرد سبزینهء مبارزات آزادیخواهی را برهم زنند.ـ

از آنجا که اینجانب (م.سحر ) نخستین نویسنده ای بود (تا آنجا من میدانم) که در این زمینه مطلبی نگاشت، با دیدن برخی کوشش های تحریک آمیز ، که نمونه آن گویا در لس آنجلس اتفاق افتاده ، خود را موظف دانستم تا یکبار دیگر تأکید کنم که همراهی و همدلی با جنبش سبز ایران امروز ، ضمن حفظ هویت و آرمانهای صد و اندی سالهء آزادی خواهی ایرانیان یک وظیفهء ملی و مدنی ست که من نیز همچون ملیونها هموطن دیگرم ، خود را با آن همراه می یابم، با آنکه آرزوهای من برای فردای ایران قطعاَ با آرزوهای کسانی همچون آقایان موسوی و کروبی از یک جنس و یک خانواده نبوده باشد.ـ

احترام پرچم سه رنگ شیر خورشید ، که پرچم تداوم و تسلسل تاریخی ما ست به جای خود ، اما وسیله ساختن آن برای طرح اختلاف میان جنبش عظیم ملی سبز بسیار کار ناشایسته و نا به جاییست.ـ

بعد از نوشتن این چند کلمه احساس آرامش وجدان دارم زیرا قصد من از نوشتن مطلب پیشین طرح فکر پراکندگی و تفرق نبود و نیست و نخواهد بود.ـ

زفکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع

به حکم آن که چو شد اهرمن ، سروش آمد

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت
........................................
محمد جلالی چیمه (م.سحر)

پاریس 10.8.2009

...............................................
یادداشت

* ــ (این نکته دریادداشتهایی که من ذیل این مطلب در صفحهء فیس بوک خود نوشته بودم قید شده بود)ـ

26 July 2009

دو یادداشت کوتاه


مرگ کامبیز روستا و یادبود شاپور بختیار



امروز خبر مرگ یکی از مبارزان راه آزادی ایران یک انسان هوشمند و بافرهنگ یعنی کامبیز روستا را در یکی از پیام های فیس بوک خواندم و متأثر شدم. زیر آن خبر یادداشت کوتاهی نوشتم.


و در اینجا ضمن ابراز همدردی و تسلیت به خانواده و نزدیکان و دوستان کامبیز ، آن یادداشت را روی این اوراق قرار می دهم :


......................................................................


افسوس که در این سی سال بد و سی سال دد و سی سال سیطرهء اهریمن بر میهن کامبیزها یکی پس از دیگری رفتند و می روند با آرزوهاشان در دل و با مهری که به آب و خاک و مردم داشته اند و با حسرتی که دست ازآنان برنداشت و دست برنمی دارد که :دیدی که رفتی و نگذاشتند ، که در خاک خود و در وطن خود ، چنان که می بایست و می شایست بسازی ، بیافرینی و به هم وطنان و به انسانهایی که از آنان بودی و دوستشان می داشتی آنگونه که می خواستی و آرزو داشتی بهره رسانی و خدمت کنی ؟

دریغا عمر و دریغا آرزوهای زیبا و انسانی فرزندان گرانقدر ایران که دهها سال است اینگونه بی رحم برباد می رود! یاد کامبیز روستا گرامی و با مردم ایران همراه باد!ـ


....................................................................


در حاشیهء یک خبر دیگر مربوط به یادبود دکتر شاپور بختیار



نیز یادداشتی قرار دادم که در اینجا تکرار می کنم:


..........................................................
در این روزهایی که ملت ایران به پا خواسته است و آزادی خود را مطالبه می کند. یاد بزرگواری گرامی باد که سی سال پیش دربرابر دیو دروغ و در برابر فاجعهء اسلامیسم سیاسی ایستاد و به مردم ایران گفت که راه ملایان به وحشتکده می رود ، اما تنها بود و صدای او در هذیان عمومی نسلی و مردمی که نقش مار را به جای واژهء مار گرفته بودند ، گم شد. بختیار این فرزند شریف و بافرهنگ و سیاستمدار روشن نگر ایران را سلاخان نظام اسلامی با کارد آشپزخانه ء اقامتگاه او درپاریس کشتند . نام بزرگ وی هر روز درخشان تر و روشن تر از پیش درضمیر ایرانیان آزاده و میهن پرست خواهد درخشید !ـ

..............................................................



مراسم یادبود

طبق اطلاعیه ای که دیروز در مراسم تظاهرات ایرانیان درپاریس توزیع می شد:
مراسم سالروز قتل دکتر شاپور بختیار در ساعت 16 روز پنجشنبه 6 اوت در گورستان مونپارناس ــ پاریس برگزار خواهد شد.

18 July 2009

ایرانیــان ولایت مطلــق نمــی خـــرنـــد !ـ

خـُـــــردادیِِـــــــــــه

باصدای م.سحــــــر

از اینجا شنیده می شود

17 July 2009

گرامی‌داشت هشتادمین زادروز نادر نادرپور در پاریس
گزارش ایرج ادیب زاده را در رادیو زمانه
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

25 June 2009

ای دلیران وطن و یادداشتی در بارهء پرچم شیر وخورشید ایرانزمین

ای دلیــران وطن گـرد هم آییـد


روز گذشته این شعر را که در تاریخ 22.10.2007 سروده شده است روی صفحهء فیس بوک خود قرار دادم.
این روز ها که مردم ایران در سراسر جهان تظاهرات برپا می دارند تا از مقاومت شکوهمند و مبارزات آزادیبخش مردم ایران به ویژه جوانان این آب و خاک حمایت کنند و صدای مظلومیت و فریاد آزادیخواهی آنان را به گوش جهانیان برسانند ، به نظر من اشاره و یاد آوری یک نکته در بارهء پرچم سه رنگ شیرخورشید نشان ایران بسیار ضروری ست. من در برخی از تظاهرات ها دیده ام که عده ای از برگزار کنندگان مراسم تظاهرات و گردهم آیی ها متأسفانه به نام «وحدت کلمه» یا « مصلحت سیاسی » یا به این بهانه که« سلطنت طلبان به این پرچم علاقه دارند » به کسانی که علامت شیر خورشید را باخود حمل می کنند ایراد می گیرند و مانع از برداشتن پرچم سه رنگ شیر و خورشید ایران می شوند.
به نظر من این کار بسیار نادرست و دیکتاتور منشانه ای ست.اول ازاین بابت که ، مانع شدن از بروز نظرات افراد ، خود ، نوعی سانسور و خاموش کردن صدای دیگران و عملی ست ضد آزادیخواهی و ضد دموکراتیک. آنهم در کشورهای غربی که این آزادی قرنهاست برای همگان به رسمیت شناخته شده و قانونی ست و هیچکس حق ندارد مانع بیان آزادانهء عقاید دیگران شود به ویژه آن که این بیان به شیوه ای بسیار مدنی و به واسطه یک نشان بر روی یک پرچم اظهار شود. این یک اصل کلی ست .
اما از این گذشته و گناه نابخشودنی تر آن است که تن به تبلیغات حاکمان سی سالهء ضد ایرانی داده شود تا آنجا که نشان هویت تاریخی خود و پرچم ملی ایرانیان را خوار بداریم و بدینگونه تحمیل دشمن را بپذیریم . امروز دیگر روز پذیرفتن این خفت نیست. همهء ایرانیان می باید از هرطریق ، تعارض خود را با ایدئولوژی حاکمان پست و ضد ایرانی سی ساله نشان دهند. پرچم شیروخورشید یکی از قوی ترین سمبل ها و نمادهایی ست که ما ایرانیان داریم و می باید امروز آن را روی چشم خودمان بگذاریم و در کوچه و بازار به اهتزاز درآوریم.این پرچم ارتباطی به سلطنت خواهی و سلطنت طلبی ندارد . قرنها پیش از برآمدن رضا شاه نماد وحدت ایرانیان و تسلسل تاریخی مرز و بوم ما بوده است. این یک جفای بزرگ به ملت ایران و به وحدت این کشور است که کسانی نشان شیر و خورشید سرخ را به گروهی نسبت دهند یا دوستداران پرچم ملی را متهم به وابستگی به این گروه یا آن گروه سیاسی کنند. این پرچم از آن همهء ایرانیان است و همهء ایرانیان در بهمن ماه 1357 به دنیا نیامده اند ایرانیان هزاره هاست که در این سرزمین زیسته اند و خواهند زیست و نشان شیرو خورشید، نشان ِ همهء آنهاست. فرزندان ایران ، چه آنها که در خاکند و چه آنها که زنده اند و چه آنها که هنوز به جهان نیامده اند ، به این پرچم مِهر داشته اند و مهر خواهند داشت. ایرانیان نمی توانند هویت خود را دریک علامت زشت بیگانه که به تقلید از سیک های هندی بر پرچم ایران تحمیل شده ، بازشناسند. اما پرچم شیر و خورشید با وجود تاریخی و با وجدان جمعی آنان و با عزت و شکوه فرهنگی و تداوم مدنیت آنان سر آشتی دارد و به جز ایران و تاریخ پیوسته و مداوم ایران و به جز هم بستگی ملی ایرانیان ، هیچ ایده و ایدئولوژی و مذهب و مسلک خاصی را نمایندگی نمی کند. ما زیر این پرچم به سربازی رفته ایم و پدران ما همینطور. ما نباید پرچم مبارزان مدنیت و تجدد و کوشندگان راه آزادی ایران در دوران انقلاب مشروطیت را با علامت خرچنگ اسلامیسم بی وطن ، جهالتگسر ، جنگ افروز ضد ایرانی تاخت بزنیم. این کار یک خیانت بزرگ به آرمانهای انسان گرا و آزادی خواهانه و استقلال طلبانهء پدران و نیاکان دور و نزدیک ماست.
این شعر را همراه با یادداشتی در بارهء پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان ایران در اینجا قرار می دهم . باشد تا آن گروه های سیاسی که هنوز شیشهء کبود انواع ایدئولوژی های بیگانه از چشم هاشان کنار زده نشده به این یادداشت دقت کنند و حقیقت سخن را به دیدهء حقیقت بین تری بنگرند.

با این پرچم آشتی کنید. زیرا دشمنی سیاسی شما با نظام پادشاهمی نمی باید به دشمنی شما با وحدت ملی و تسلسل تاریخی و مدنی ایران بینجامد که در این صورت نام آزادیخواهی بر شما برازنده نخواهد بود.


ای دلیران وطن.....

دوستداران وطن گـِرد هم آیید
پاس ِ تاریخ ِ کـُهن گــِرد هم آیید
وطن امروز غریبانه تر از پیش
غرق ِ رنج است و محن گــِرد هم آیید
جمله جمعید به جان ، کینه مجویید
گرچه فردید به تن ، گــِرد هم آیید
مگذارید که این خانه بسوزند
آتش است این به سخن ، گــِرد هم آیید
باغ ِ عشق است مخواهید بهارش
خالی از سرو چمن گــِرد هم آیید
دشت شوق است میابید فضایش
عرصهء زاغ و زغن گــِرد هم آیید
کوی یار است مجویید صفایش
غرقه در لای و لجن گــِرد هم آیید
دیر اگر پاید از اینگونه عداوت
نه تو مانیّ و نه من ، گرد هم آیید
بیش ازین از صف ِ دشمن نهراسید
به خفا یا به عَلـَن گــِرد هم آیید
وطن است این و شمایید و قراری
ای دلیران وطن گــِرد هم آیید !ـ

...................................................................
این پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان پرچم پدران و نیاکان ماست که قرنها در این سزرمین زیسته اند. این پرچم نشانهء تداوم تاریخی وتسلسل مدنیت ایرانی ست. نه ربطی به شاه دارد و نه به شیخ. این پرچم نشانهء وحدت ملی و سرزمینی ماستایرانیان باید فارغ از هرگونه اعتقادات سیاسی و گروهی خود ، این پرچم را بر دوش بگیرند. احترام به پرچم شیر وخورشید نشان ایران ،احترام به پیوند ها و پیمانهای تاریخی این ملت است. این پرچم بر دوش ستارخان ها و نادرها بوده است .یکی از خیانت های بزرگ رهبران اسلامیسم سیاسی ربودن این پرچم از دست ایرانیان بود.احدی نباید آنرا مصادره به مطلوب کند و به گروه خویش اختصاص دهد و احدی از ایرانیان نباید نسبت به این پرچم و این نشان به دلایل سیاسی ، بی مهری نشان دهدنباید اجازه داد که حکومتگران سی ساله با اتکاء به یک ایدئولوژی وارداتی و من درآوردی یعنی به نام اسلامیسم سیاسی ، و ولایت فقیه ،ما را از پیوند با گذشتهء ما باز دارند و نشانهء این پیوند را که همین پرچم شیر و خورشید است از دست ما بربایند و علامت سیک های هندی را که یاد آور اختناق سی ساله و کشتار ها و ویرانگری های بخشی از روحانیت شیعه در ایران است ، به ملت ما تحمیل کنند.ـایرانیان از علامت من درآوردی نظام اسلامی بیزارند و این بیزاری را سی سال است ضمن هر فرصتی که به دست می آید ، از دل و جان فریاد می کنند!ـ
پاینده باد ایرانبرافراشته و پایدار باد پرچم سه رنگ شیر و خورشید ایران
................................................................
یک یادداشت کوتاه برای آنها که نویسندهء این یادداشت را کمتر می شناسند

برای رفع سوء تعبیر احتماعی و سیاسی ، همینجا قویا اعلام می کنم که نویسندهء این یادداشت به هیچ یک از گروه های سیاسی ایران چه در طیف راست و چه در طیف چپ وابسته نیست و نظرگاه مستقل خود را نسبت به ایران و مسائل ایران دارد.ـ مواضع و نظرات م.سحر (سراینده این شعر و نویسندهء این یادداشت) همانهاست که در کارنامهء سی سالهء شعری و فرهنگی ـ هنری وی بازتاب یافته اند.ـ مذهب م.سحر ایران و آزادی و سعادت انسان ایرانی در ایرانی یکپارچه و متحد است ، در جهانی همراه با عقلانیت و صلح و این پرچم کاملا این ایدآل بزرگ را ــ که اکثریت مطلق ایرانیان با آن همدلند ــ نمایندگی می کند.ـ

23 June 2009

دوشعــــر بـــرای شهـیـــــد راه آزادی نـــــدای مـــــا





دوشعر بــرای نـــدا ی مــــا که جــان در راه آزادی نهـــــاد

پاس همدردی با خانوادهء او و خانودهء بزرگ تر او ایران

1
نـــــدای مــــــا



ندای ما ندای ما سرود ما ، نوای ما

فروغ دیدگان تو نگاه آشنای ما

قسم بر آن سپیده دم میان ِ ابرهای غم

که راه توست راه ما که پای توست پای ما

به چهر نازنین تو پیام ِ واپسین ِ تو

رهایی ِ امید ما خدایی ِ خدای ما

به خون قسم که هرگزت ز لوح جان خویشتن

بنستـُریم تا وطن ، وطن شود برای ما

ندای آشنا زدی نشان به قلب ما زدی

نوا شدی، صلا زدی به پرچم و لوای ما

چنین لوای نازنین نمی نهیم بر زمین

که تا برآید از کمین سپیدهء رهای ما

تو نام صبح روشنی سپیده دخت میهنی

اگرچه کین و دشمنی ربودت از سرای ما

تو باور زمانه ای بمان که جاودانه ای

کلید قفل خانه ای به روی سینه های ما

اگرچه دشمن وطن به زخم ِکینهء کهن

فشرد خنجرت به تن چو داس بر گیای ما ،

اگرچه زار و خسته ای میان خون نشسته ای

تو مرگ را شکسته ای به شوکت صدای ما

رهای ما رهای ما نوا ی ما نوای ما

صدای ما صدای ما ندای ما ندای ما


2

دو ترانه دیگــر بـــرای

نــدای شهیـد مــا

این دخت وطن فدای ایران شده است

خونش جاری برای ایران شده است

با چهرهء لاله گون و چشم ِ نگران

آزادی را« نــدا» ی ایران شده است !ـ

*


در پویه و پا به پای ملت بودی

آمیخته با صدای ملت بودی

ای دخت وطن به خون پاکت سوگند

آزادی را «نـــدا»ی ملت بودی!


...................................................................
م.سحر
پاریس ، 22.خرداد 1358

16 June 2009

خــــردادیـــــــه
قصیده ای سرگشاده خطاب به مقام «ولایت امر»
این شعر را می توان با صدای شاعر از اینجا شنید
.................................................
این شعر در تظاهرات امروز پاریس در برابر سفارت ج. ا. خوانده شدخواندن این شعر در این مکان صرفا جنبهء نمادین داشت وگرنه پیداست که در آن فضای باز و پر سر و صدا با جمعیت فراوان و با حضور بسیاری از جوانان نسل دوم و سوم مهاجرت که چندان با زبان شعر فارسی آشنایی ندارند و به خصوص درک و دریافت شعرهایی ازین نوع بر آنان ساده و سهل الوصول نیست ،چندان صدا به صدا نمی رسید. قصد من از خواندن این قصیده ، رساندن پیام بود وبس . همراه با این آرزو که در این روزهای سرنوشت ساز تاریخی و در این ساعت هایی که پی در پی از افتادن سرو جوانی بر خاک ایران خبر می رسد ، دست مدعی «ولایت امر» در ایران ، بیش از این به خون آلوده نشود و بار گناهان و جرائم کسی که نزدیک به سی سال در بسیار از ستم های جاری بر کشور و بر مردم ایران دست و نقش داشته است از آنچه که هست افزون تر نشود و امید وارم که سرانجام عقل و انسانیت و ایمانی اگر در وجود ایشان هست ، بر خودبینی و آز قدرت فائق شود و درین میانه ملت ایران خسارت کمتری را منحمل گردد!ـ همین !ـ

.......................................................................

ازمن بگو به شیخ بداندیش خامنه
زین بیش ، دل به آز و غرور و هوا منه
از ابتدا قدم به عداوت نهاده ای
آهسته دار پویه و تا انتها منه
پوتین مپوش و آیت پینوشگان مشو
بر دوش ِ گرگ ، بوسهء مهر و وفا منه
پای قدم به چکمهء جور و جفا مکن
دست ِ ادب به سینهء روی و ریا منه
سی سال کشته ای و پدرکشتگان همه
خصم ِ تو اند ، لوح ِ ندامت به جا منه
ارث پدر نبردی از اسلام بیش ازین
زین بیش ، بار ِ ننگ به دوش ِ خدا منه
بیش از دگر کسان ، به خداوندی خدای
مُسلم نئی ، به لب ، سخن ِ ناروا منه
هرگز حقت ولایت ِ مطلق نداده است
بر جبهه مُهر مُهتدی و مقتدا منه
دست اندر آستین تو با کین در آشتی ست
این دست را به دست ِ رسول ِ خدا منه
اللّه را به داو ِ سیاست نهاده ای
اللّه را ، اِله در انبان ِ لا منه
ایرانیان ولایت ِ مطلق نمی خرند
مسند در این گذرگه دیرآشنا منه
محجور نیستند و صغار ، اهل ِ این دیار
چوپان مشو ، به گرگ نوید و ندا منه
شال ِ پیمبرت به بر است ای امام ِ شهر
بر دوش ِ خویشتن شنل ِ کودتا منه
نسلی که زیر پای ستم خم نمی شود
بر زخم ِ وی نمک به نشان ِ دوا منه
از حکمت ِ تو غیر ِ تباهی ندیده اند
حکمت میار ، دیده مبین ، توتیا منه
ما عاشقیم ، عاشق ِ آزادی و نشاط
زینگونه مان به خانهء سوگ و عزا منه
بگذار صبح خنده زند ، تشنه ایم ما
زین بیش کُند ِ ظلمت ِ محضش به پا منه
آزادگان ِ پاک در این خاک بیمرند
آلوده پای فتنه بر این خاک ِ ما منه
اینجا فضای آتش ِ صدها سیاوش است
ردّ و اثر ز دود ِ ستم بر فضا منه
درپوستین ِ خلق مینداز گرگ ِ آز
در چنگ ِ غول ِ جور ، کلید ِ بلا منه
بگذار کودکان ِ وطن نوجوان شوند
وین تیغ و داس در کف ِ دیوِ دغا منه
خون ریختی بس است ، ستم بیختی بس است
نهر ِ روان ِ خون سوی سنگاسیامنه
بگذار گل بروید و بلبل نوا زند
آتش به بال ِ بلبل ِ دستانسرا منه
از من پیام ِ ملت ِ ایران به گوش دار
خنجر به دست ِ زنگی ِ مستت هلا منه !ـ

...................................................................................

م.سحر
پاریس ، تروکادرو 26 خرداد 1388
برابر با 16 ژوئن 2009

15 June 2009

چشم ِ دنیا به شهر ایران است

....................................................
سیدعلی گفت واجب عینی
هست یک کودتای نعلینی
که از آن احمدی رئیس شود
مافیا گرم ِلفت و لیس شود
این وسط رأی ملتی کشگ است
آش ِگشنیز و دوغ ِ در مشگ است
لیک آسِد ولی غلط پنداشت
تخم ِ لغوِ ولایتش را کاشت
نسلِ امروز ، نسل ِآزادی ست
خار ِ چشم ِ فریب و بیدادی ست
راهزن را ز راه می روبد
راه فردای خویش می کوبد
مرد و زن شیر ِ روز میدانند
گرگ ها را ز شهرمی رانند
دل مام وطن بدیشان است
چشم ِ دنیا به شهر ِایران است.
.........................................................
م.سحر ـ پاریس ، 24خرداد 1388

مرگ مغلوب و عشق پیروز است

تو همان سرنوشت ساز خودی
زین جهنم بهشت ساز خودی
گروطن را ز بد نپیرایی
دوزخ افروز صبح فردایی
وقت آزادگان هم امروز است
مرگ مغلوب و عشق پیروز است
میهن اینک امید بسته ترا
چشم در راه دل نشسته ترا
دل در او بسته ای رهاش مکن
گوش جان بسته بر صداش مکن
میهن آن داستان آینده ست!ـ
که لبان تو اش سراینده ست!ـ
سوگواره ست یا حماسهءحال
تو سراینده ای و او قوّال!ـ
......................................
م.سحر، 24 خرداد 1388 ـ پاریس

13 June 2009

بیست و هشت مرداد است بیست و دوم خرداد

طرح از: خاور (برای «قمار در محراب»)ـ

بیست و هشت مرداد است بیست و دوم خرداد

کودتای دیگر کرد اوستاد ِاستبداد

خنجری به زهر آلود حکم دین بدو فرمود

بر گلوی ملت سود،بر زمین بی فریاد

وای ازین ستم کیشان وین شقاوت اندیشان

مظهر بدند، ایشان جان و جوهر بیداد

این ولی ّغدر آمد وآن به حیله صدر آمد

بامقام و قدرآمد، بد سرشت کژبنیاد

ای رهین ِ دستارش چند می کشی بارش؟

با وجود بدکارش چون شوی ز جور آزاد؟

ظلمتی به بیداری ست خانهء دلش تاری ست

پیر دیر مکاری ست، میر خدعه را استاد

جز به مشت سنگینش بردهان پر کینش

حرف عدل نتوان دوخت درس داد نتوان داد!ـ

شرم نی که شر باوست مار هفت سر با اوست

عالمی خطر با اوست این پلید ِ مادرزاد

هفت سر بکوبیدش وز وطن بروبیدش

اومباد و بنیادش ، جز وی ، آنچه بادا باد!ـ



پاریس ، 23 خرداد1358


م.سحر




................................................................

12 June 2009

22 خرداد1388



روز انتخــابـــات 22 خـــرداد 1388
برای درج در حافظهء تاریخ ، این چند بیت تحریر شد

.............................................................................

تا که دین شد باسیاست هم سخن

کیف پول اهل دین آمد وطن

سرنوشت مردم ایران زمین

شد چنین ابزار دست اهل دین

ننگ ِ سی ساله ست و رأی چون منی

نیست غیر از بیعتی با دشمنی!ـ

ننگ سی ساله ست و لبخند دروغ

می دمد دشمن فریبش را به بوق

مام میهن زیر شیخ افکندایم

می تماشائیم و غرق خنده ایم

مام میهن را به گادن می دهیم

نام آنرا رأی دادن می نهیم

.............................................

م.سحر

خریت ، شعری از نیما و بازسرائی از م.سحر

خـــــرّیت

شعــری از نیمـــــا و م.سحــــر

.............................................
امشب شعری ـ ودرحقیقت یک فابل یا افسانهء منظومی ـ ازنیمایوشیج می خواندم به نام «خریّت». ـ این شعر داستان خری را روایت می کرد که با دیدن عبور فیل از رودخانه ، گمان می برد که سنگینی فیل است که موجب گذشتن بی مخاطرهء او از میان امواج تند رود شده است.
و با این خیال خام ، روزی که بار سنگینی بر او نهاده بودند ، هوای فیلی به سرش می زند و به قصد عبور وارد رودخانه می شود. نتیجه آن که ابتدا هجوم تند سیلاب ، بار اورا می بَرد و خر اسیر سرعت امواج روندهء رودخانه می شود و در حالی که برای نجات خویش از امواج رودخانه در میان آب دست و پا می زند ، با خود می گوید که :«اگر ازین ورطهء بلا برهم دیگر هرگز گرد فیلی نگردم و با همین خریت خود بسازم . زیرا سنگینی ذاتی ست که ارزش دارد نه باری که دیگران روی گـُرده ات می نهند!»ـ
این داستان را نیما به نظم آورده . من که زبان این شعر را اندکی ناروشن یافتم ، به قصد تفنن خواستم آنرا از نو نظمی بدهم تا ببینم چه حاصل خواهد شد و نتیجهء آن شد این مثنوی کوتاه ، در بحر متقارب یعنی هموزن بوستان سعدی یا شاهنامه فردوسی .ـ
امیدوارم که نا روش تر از منظومهء نیما از آب در نیامده بوده باشد .ـ
اما بد نیست که نخست ابیات
نیما یوشیج را بخوانیم .


خریّت

بیچاره خرک دید در آن گوشهء دشت
فیل آمد و آسان ز سر ِ آب گذشت
دانست چو در پی سبب جستن شد
سنگینی او باعث بگذشتن شد.
یک روز که بار او بسی بود وزین
افتاد در آب و بود غافل از این
اول بارش ربود آن سیل مدید
وانگه وی را فکند و در ورطه کشید.
گفت : ار برهم ، بیابم از آب مفر
فیلی نکنم ، هم آنچنان باشم خر
از بار وزین کس نجویم سودی
سنگینی ذاتی است که دارد بودی

ـــــــــــــــــــــــــــــــ نیمایوشیج

خریت


خری دید فیلی که آسان گذشت

ازین سوی آبی به آن سوی دشت

گمان برد کاینسان گذشتن ز رود

ز سنگینی ِ وزن آن فیل بود

چو فردا خداوند خر بست بار

بر آن خر که تا بر پُل آرَد گذار

به دل گفت با خود ، خر بی بدیل

که بارم وزین است و کارم چو فیل

مرا پل نزیبد که خود پیل وار

توانم گذر کردن از رودبار

چنین غافل از بازی ِ سرنوشت

به رود آمد و پای در آب هِشت

به پایش چنان موج کوبید مشت

که بار گران اوفتادش ز پُشت

خرک ، بار سنگین به سیلاب داد

وزان پس تن ِ خویش بر آب داد

در آن سیل با گریه می گفت خر

کزین ورطه گر زنده آیم به در

نگردم دگر گِرد ِ اصحاب فیل

خریت مرا بس به عمر طویل

***

وزین باش با گوهرخویشتن

که بار کسان نیست جز رنج تن

ـــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ م.سحر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپاریس ، 12.7.2009
........................................

08 June 2009

نادر نادرپور و چشم انداز های تازه در شعر فارسی


نادر نادرپور
و چشم‌اندازهای تازه در شعر فارسی
گزارش رادیو فردا از برنامهء بزرگداشت نادر پور در پاریس



................................................................................
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در گفت‌وگو با م. سحر

۱۳۸۸/۰۳/۱۸
میر علی حسینی

به مناسبت هشتادمین زادروز نادر نادرپور شاعر معاصر ایرانی، همایشی در تجلیل از او توسط انجمن فرهنگی ایرانیان مقیم فرانسه در پاریس برگزار شد.در این همایش، پیام تحسین‌آمیزی که احسان یارشاطر در وصف نادر نادرپور و اهمیت او نوشته بود، قرائت شد.پس از آن پیام صوتی سیمین بهبهانی در ستایش از نادر نادرپور پخش شد، و جمشید بهنام پژوهشگر ایرانی شماری از خاطراتش با نادرپور را بیان کرد.در بخشی دیگر، پوپک نادرپور دختر شاعر که خود به عنوان مردم‌شناس در پاریس فعالیت دارد درباره پدرش سخن گفت و شعری را که خودش برای نادرپور سروده بود، ارائه کرد.پس از آن پروان جمشیدی سرپرست کرسی زبان‌های خارجی در دانشگاه شهر دوشنبه درباره تأثیر شعر نادرپور در تاجیکستان و ادبیات آسیای میانه و فرهنگ مشترک با ایران سخنرانی کرد.پس از آنکه شعری از نادرپور با صدای خودش پخش شد، محمد جلالی چیمه (م. سحر) شاعر ایرانی مقیم پاریس، ضمن سخنرانی درباره نادرپور، شعر «کهن دیار» را که به غزل ۲ مشهور است ارائه کرد.م. سحر در گفت‌وگویی با رادیو فردا به بررسی جایگاه نادر نادرپور در شعر معاصر ایرانی پرداخته است.رادیو فردا: جایگاه نادر در شعر معاصر ایران را چگونه ارزیابی می‌کنید؟م. سحر: جایگاه نادرپور در شعر مدرن فارسی جایگاه والایی است. او بی‌شک پس از نیما یکی از پایه‌گذاران شعر مدرن در ایران محسوب می‌شود. نادرپور پیشنهادهای نیما را در دو بعد مختلف یعنی بعد چهارپاره‌سرایی و همینطور شعر آزاد متکی به عروض نیمایی با خلاقیت و همراه با دانش زبانی و آگاهی که از شعر اروپا داشت، و در نتیجه با نگاهی نو به جهان و انسان همراه با وسواس و دقت هنری خاصی که همواره داشت، پی گرفت و هر دو شاخه را به شیوه خودش توسعه داد و تکامل بخشید.نادرپور به واسطه قدرت و دانشی که در شعر و ادب فارسی و فرهنگ ایران داشت و به دلیل توانایی‌اش در شعر کلاسیک و دقت و وسواس، اندیشه‌ها و عواطف و حساسیت‌های خود را طی گذاری آگاهانه و همراه با گام‌هایی مطمئن در تجربه شعری خود بازتاب داده است و حاصل آن شعری شده بسیار زیبا، نو و با زبانی شسته رفته و روشن و فصیح که در عین حال چشم‌اندازهای تازه‌ای در شعر فارسی باز کرده است. چه تفاوت‌هایی وجود دارد در شعر نادرپور و شعر آدم‌هایی مثل اخوان ثالث و شاملو؟البته مقایسه چند شاعر بزرگ در فرصت کوتاه دشوار است. در میان پیروان بلافصل نیما، پس از نیما، هیچ شاعری به شکلی که نادرپور با طبیعت پیوند دارد، پیوند ندارد. تصویرسازی‌های نادرپور، نازک‌کاری‌هایی که با آفریدن صور خیال [ایجاد می‌کند] و نقش‌پردازی‌های زبانی که در شعر نادرپور هست، در شعر دیگران نیست.نادرپور با کوشش آگاهانه‌ای که در زمینه سرایش چهارپاره کرده، شاعران بزرگی را از جمله فروغ و مشیری و بعضی شاعران دیگر را زیر تأثیر قرار داده. نادرپور، درختی که ریشه در خاک داشت، در پنجاه سالگی ناچار شد کشور را ترک کند و خودش را به قول حافظ به ملک دیگری اندازد. این برای او بسیار دشوار و ناگوار بود.شما اشاره کردید که دستمایه شعر نادرپور بیشتر در پیوند با طبیعت است. آیا این به این معنا می‌تواند باشد که فقط طبیعت، یا مسائل اجتماعی هم در شعر نادرپور جایگاهی دارد؟نادرپور با توانایی که در شعر کلاسیک و زبان فارسی دارد، تأثیرپذیری از شعر اروپا را هم توانسته منتقل کند، آن را وارد عرصه شعر فارسی کند. تصویرهایی شگفت و زیبایی که آفریده، خاص خودش است. وقتی گفتم با طبیعت پیوند دارد، طبیعت از طریق این زبان تصویرهای شاعرانه و صور خیال که هنگام سرایش ایجاد می کند، به راحتی دیده می‌شود. بخصوص شعر اجتماعی را نادرپور پس از خروج از کشور با توان بیشتری پی گرفته است و مسائل اجتماعی، انعکاس آنچه بر ایران رفته، بر کشور او گذشته، در شعرش به وضوح دیده می‌شود. آیا از نادرپور امروز در ایران می‌شود به راحتی کتاب‌هایی پیدا کرد؟متأسفانه نه. البته در یک دوره که وضعیت انتشار کتاب ساده‌تر شده بود، مجموعه‌ای از آثار او چاپ شد اما غربت سد بزرگی در مقابل نشر آثار او ایجاد کرد و این است که حق نادرپور، آنطور که باید، ادا نشده در جامعه خودش؛ ولی او جایگاه واقعی خودش را به عنوان یکی از پایه‌گذاران شعر معاصر ایران پیدا خواهد کرد.

زبان فارسی و حقوق شهروندی


اسکناس «بیرتومانی » باقروفی در حکومت یکسالهء فرقهء دموکرات
ظاهرا شیخ کروبی قصد دارند شمایل مبارک خود را در آینده زیب ِ چنین اسکناس هایی کنند ، که خدا به خیر کند! ـ
حدود سه هفته پیش مطلبی خواندم از آقای عباس عبدی در نشریه «برای یک ایران» که در این مطلب جناب ایشان تحت عنوان « مديريت قوميت‌ها در دست نهاد اطلاعاتی است» ، مسانلی را عنوان کرده بود که به نظر من بسیار نادرست و خطرناک بود.ـ
گویا ایشان از اطرافیان شیخی هستند به نام کروبی که این روز ها قصد تصاحب کرسی ریاست جمهوری نظام اسلامی ایران را دارند و همراه با رقبای خودی ِ خود که همگی از دوستان و هم پیمانان و همدستان سابق خودِ ایشانند و از غربال شورای نگهبان نظام ولایی گذشته اند و به مردم معرفی شده اند تا امت همیشه در صحنهء ایران بنا بر تکلیف شرعی خود و با امر ولایت مطلقه فقیه و به تأسی از وصایای امام ، با یکی از آن چهار برگزیدهء نظام بیعت کند.ـ
القصه بابت این نمایش رقت آوار این روز ها سر و صدایی در ایران و در انواع وسائط ارتباطات جمعی به راه انداخته اند و کروبیان ملاء اعلا را هم سبزپوش کوشش های ریاست طلبانه خودکرده اند و عیسوی را با موسوی در وضعیت جنگ و جدال انتخاباتی قرار داده اند و تا آنجا ها که خط قرمز نظام محفوظ بماند و قداست امام خدشه ای نیابد، بر سر و کلهء هم می زنند و سرقت ها و چپاولهای یکدیگر را به رخ جماعت می کشند و بازار زرگران را به صحنه های نمایش و معرکه گردانی های رسانه ای خود بدل کرده اند و البته این موضوع مورد بحث من نیست.ـ
اما جناب عبدی که گویا یکی از گردانندگان و سازماندهندگان و ایدئولوگ های «نهضت کروبیه» هستند ، در مقاله ای که یاد شد ، مواردی را طرح کرده اند که با قوام ملی ایران و با وحدت این سرزمین میانهء آشتی جویانه ای ندارد و در نهایت، آسیاب دشمنان و طرفداران نظریات جدایی خواهانه در کشور ما را آب می دهد و آتش بیار معرکهء آنان می شود.ـ
عین مطلب ایشان را در اینجا می توانید ببینید.ـ
من همچنان که گفتم یادداشت کوتاهی خطاب به ایشان و ذیل آن مقاله در نشریه «برای یک ایران »گذاشتم که متأسفانه مسئولان آن نشریه الکترونیک از درج آن خود داری کردند.ـ
امروز مطلبی دیدم و در حقیقت بیانیه ای از جبههء ملی که بسیار مستدل نظریات تحریک آمیز کروبی و تئوریسین قومی ایشان آقای عبدی را نقد کرده بود. ـ
به یاد آن یادداشت افتادم و به نشریه «برای یک ایران» سری زدم تا ببینم یادداشت مرا درج کرده اند یا نه ؟ که نکرده بودند.
از این رو این یادداشت کوتاه را که حدود سه هفته پیش نوشته شده و روی سخن با آقای عباس عبدی دارد روی همین اوراق قرار می دهم، ثبت روزگار را!ـ

و اینک آن یادداشت:ـ

به آقای عبدی بگویید در ایران زبان های گوناگون وجود دارند و فقط زبان ترکی موجود نیست. اگر شما مقصودتان از برابری افراد برابری در زبان هاست و به نظر شما هرکس در هرگوشه ایران به هر زبانی که زبان باز کند باید به همان زبان درس بخواند و به مدر سه و دانشگاه برود، تا از مساوات شهروندی و حقوق برخوردار شود، کار ایران و ایرانیان را به محال تعلیق فرموده اید و ریشهء وحدت ملی را در ایران خشکانده اید و یک برنامهء هویت زدایی عمیق فرهنگی از مردم ایران را به سیاست پیشگان سطحی که جز نُک دماغ و منافع زودگذر سیاسی خود را نمی بینند پیشنهاد داده اید. یکبار برای همیشه باید این سخن را که 100 سال است همهء بزرگان و اندیشمندان این کشور از دهخدا ها و بهار ها و کسروی ها و شهریارها و ساعدی ها بگیر تا دیگران ، همه تکرار کرده اند ، آویزهء گوش کرد که بدون زبان مشترک وملی فارسی ، ایران پایدار نخواهد ماند و دوستی ها و پیوندها به دشمنی و کینه و نفرت قومی و برادرکشی و در نتیجه تکه پاره شدن ایران منتهی خواهد شد. زیرا به قول دکتر غلامحسین ساعدی که خودش آذری و بسیار بافرهنگ بود و به طیف چپ هم متعلق بود ، «زبان فارسی ستون فقرات یک ملت عظیم است» حالا شما من نمی دانم این تئوری ها را از کجا می آورید و چهل پنجاه عدد رأی برای یک آخوند مثل کروبی چه ارزشی دارد که شما میخواهید ستون خیمهء فرهنگ و همبستگی ملت ایران را بکشید؟ فقط برای این که چهار پنج تا فعال قوم گرا و پنج شش تا عنصر پان ترک و پان عرب برای شما کف بزنند و زنده باد عبدی بگویند؟ آقای عبدی بیش از این احساس مسئولیت کنید لطفا! ـ
م.سحر


پاریس، نیمه اول ماه می 2009

29 May 2009

گرامی داشت نادرپور در پاریس

انجمن فرهنگـی و اجتماعی ایرانیـان در
.............. فـرانسـه برگزار خواهـد کـرد

گرامی داشت شاعر بزرگ ایران

نـــــادر نـــــادرپـــــور
سخنرانان:
پوپک نادرپور (جامعه شناس)
محمد جلالی ـ م.سحر (شاعر و نویسنده)
پروان جمشیدی (استاد دانشگاه در دانشگاه دوشنبه ـ تاجیکستان)
در این برنامه پیام هایی از
سیمین بهبهانی
و
دکتر احسان یارشاطر
خوانده خواهد شد.
زمان : روز شنبه 6 ژوئن ساعت 19
مکان : محل انجمن فرهنگی و اجتماعی ایرانیان در فرانسه
نشانی:
Association Socioculturelle des iraniens en France

54 rue Falkirk Créteil 94000
Métro : ligne 8- Créteil préfecture
Bus : 281 arrêt: Griffons

25 May 2009

دولت آبادی و سخنان رحمانی نژاد



مدتی ست سراغ این اوراق نیامده ام ، فرصت نشده است و تازه ای هم نبوده است که عرضه شود.ـ
آخرین مطلب شعری ست که پس از قتل سعید سلطانپور این شاعر و هنرمند آرمانخواه در روز های پس از سی خرداد 60 سروده شده بود و در پاریس چاپ شده بود و سپس در مجموعه«شب نامه ها» چاپ لندن 1367 آمده بود.ـ ـ

راستی حالا که از سعید سلطانپوریادی شده بد نیست یادی از محمود دولت آبادی نویسنده نامدار هم بشود که از دوستان نزدیک سعید بود و در جوانی علائق مشترک اجتماعی و سیاسی و فرهنگی داشتند و بویژه در کار نمایش و تئاتر با یکدیگر همدلی و همکاری می کردند. ـ
دولت آبادی این روزها به مجلس انتخاباتی میرحسین موسوی رفته است و سخنانی در انتقاد و در اعتراض به سانسور کتاب و مبتکران انقلاب فرهنگی ــ خاصه عبدالکریم سروش ــ بر زبان آورده است. ـ
شرح ماجرا را آنها که با مسائل جاری سیاسی و فرهنگی ایران دمخورند میدانند و قصد ورود به آن را ندارم و این یادداشت را با یادی ازدوست مشترک دیگر سلطانپورودولت آبادی یعنی ناصررحمانی نژاد به پایان می برم. ـ
ناصر کارگردان و بازیگر تئاتر است و سالهاست که مثل بسیاری از اهل هنر و فرهنگ ناگزیر از ترک ایران شده است واکنون در آمریکاست که روزگار بر او خوش و آسان باد. ـ
مقصود ازین یادآوری مقاله ای ست که ناصر نوشته و مضمون آن حمله ای سخت به عبدالکریم سروش است و در دفاع از دولت آبادی که علاقمندان می توانند آن نوشته را در سایت عصر نو (لینک داده می شود) بخوانند. ـ

اینجانب نیز با خواندن مطلب ناصر ، یادداشت بسیار کوتاهی ذیل مقاله ایشان نوشتم که به نظرم بد نیست روی این اوراق قرار گیرد. ـ
به ویژه به خاطر این که یک یادداشت در حاشیه یک مطلب در یک سایت شاید از نظر چند تن بگذرد اما ، به هرحال در توده ها و سیلاب هایی از یادداشت ها و پیام های حاشیه نگاری شدهء دنیای الکترونیک گم و گور می شود و حیفم آمد که این یادداشت کوتاه که حاوی سخنی نسبتاً جدی ست به چنین سرنوشتی گرفتارشود. ازین رو آنرا روی این اوراق قرار دادم و سخنانی را که خواندید نیز از سر ناگزیری دیباچهء آن کردم

مطلب رحمانی نژاد در اینجا ست
یادداشت کوتاهی که من بر آن نوشته ام از این قرار است:ـ

محمود دولت آبادی و سخنان موهن سروش

باسلام
خشم دوست گرامی ام ناصر رحمانی نژاد کاملا قابل درک است ، اما از وی انتظار داشتم که پس از این جوالدوزی که به سروش کوبیده است یک تُک سوزنی هم به دوست قدیمی اش ، نویسنده پر قدر و پر آوازه محمود دولت آبادی می زد و از سوابق مهر و دوستی خود بهره می گرفت و به او یادآوری می کرد و می گفت : «محمود جان تو در مجلس سینه زنی ِ ستادِ انتخاباتی یک کارگزار بد سابقهء نظام اسلامی و یک آفتابه دار باشی سید روح الله خمینی یعنی میرحسین موسوی رفته ای که چه بشود؟ آیا حضور در چنین مکان بویناکی درخور شأن و مقام روشنفکریِ نویسندهء نامداری چون دولت آبادی هست؟
درست است که قلم سروش بر ضد دولت آبادی تیز شده و همراه با اهانت بی سابقه ای بر او تاخته است ، اما بد نبود اگر ناصر این لطیفه ء عبید را که قطعا دولت آبادی خوانده است به او یادآوری می کرد : ـ
ـ «شیعی در مسجد رفت نام صحابه دید بر دیوار نوشته خواست که خیو بر نام ابوبکر و عمر اندازد بر نام علی افتاد ، سخت برنجید گفت: تو که پهلوی اینان نشینی سزای تو این باشد»ـ
به قول ناصر خسرو:ـ
« چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مداراز فلک چشم نیک اختری را»ـ
بد نیست گاهی ما به نقاط ضعف و به کژروی های خودی هایمان هم نگاهی بیندازیم. جای دوری نمی رود و ـ خدا را چه دیده ایم؟ ـ شایدهم از مخاطرات و زیان های جبران ناپذیر که در تاریخچهء اقدامات جامعهء روشنفکری زمانهء ما کم سابقه نیست جلوگیری شود! ـ

م.سحر

پاریس 24.5.2009

.......................................................................

برای آنها که ندیده اند:ـ
این هم لینک سخنان محمود دولت آبادی ست در میهمانی انتخاباتی موسوی
و این هم پاسخ عبدالکریم سروش

11 May 2009

هنگام پایمال گـُل و کِشت خارشد !ـ

یک شهادت نامهء دیگر از م.سحر
سرودهء چهارم تیرماه 1360

شعر زیر متأثر است از کشتارهای جمعی دهشتناکی که نظام تازه پای ملایان در سی خرداد 1360 در ایران آغاز کرد وطی دههء دهشتناک 1360 هزارن تن از بهترین فرزندان این آب و خاک را به مسلخ برد.
این سوگنامه خصوصاً به تأثیر از قتل شاعر و هنرمند تئاتر سعید سلطانپور که در میان نخستین قربانیان بود ، نوشته و به خاطرهء او تقدیم شده و درتیرماه 1360 در پاریس به چاپ رسیده و شهادت نامه ای ست بر گوشه ای از آنچه در آن سال ها بر ملت ایران رفت .
.............................................................


هنگام پایمال ِ گُل و کِشت ِ خار شد
وقت حریق ِ باغ و رحیل ِ بهار شد
سرو از چمن بُرید ، سپیدار شاخه سوخت
دور ِ کلاغ و غائلهء غارغار شد
یاس و بنفشه بر غم ِ شمشاد خون گریست
سوسن سیاهجامه شد و سوگوار شد
بر خاک هر شهید ، زهربرگ ژاله ریخت
هرلاله واژگونه شد و شرمسار شد
خون ستاره در تب و تاب ِ سپیده ریخت
ظلمت پرست آمد و خورشید خوار شد
تا هرچه راستی ست اسیر ستم شود
دیو ِ دروغ تکیه زد و ماندگار شد
شیخ ِ سیاهکار به قصد ِ فریب ِ خلق
همکاسهء عدوشد و آتش بیار شد
کشتی به شطّ ِ خون ِ دل ِ عاشقان فکند
لنگر کشید و مدعی روزگار شد
دین و خدای آلت ترفند و حیله گشت
در شبکلاه ِ شعبده ای نابکار شد
هر آیه دام شد ، به ره ِ خلق دانه ریخت
هر خُطبه حیله گشت و کمند ِ شکار شد
پای ستم به ناقهء وحشت رکاب زد
تزویر بر اریکهء قدرت سوار شد
سالوس راه دین زد و نام ِ خدای برد
رهزن نگر که راهبر و راهدار شد
دولت به کام تیره دلان ِ زمانه گشت
ملت اسیر پوچی ِ مشتی شعار شد
هرچند عمق فاجعه در سِتر ِ وهم بود
افتاد پرده اینک و ننگ آشکار شد
از پشت ِ هاله چهرهء جلاّد ، رُخ نمود
وان شیخ کار ، شهره تر از شاه کار شد

اما دروغ زنگ ِ زوال است و سال هاست
کاین شیوه سرشکسته شد و نامدار شد
کی می توان به خدعه و خون نردِ حُکم باخت
ملت فروش ماند و خداوندگار شد؟
با کوه کینه بر دل و با عزم بازگشت
کی می توان به شانهء تاریخ بار شد؟

خورشید در ره است و غمی نیست خلق را
پیشانی ِ سپیده اگر سنگسار شد
فریاد ِ من که مژدهء فردای فتح ماست
بر دفتر بلند ِ زمان یادگارشد
..................................................................
م.سحر

پاریس ، 4 تیرماه 1360

07 May 2009

رنگ چارمضراب ماهور



اگر بعضی شعرها و مقالات و مطالبی که من این روزها روی این اوراق گذاشته ام شما را زیاده غمگین کرده است،به لینک زیر اشاره کنید و چارمضراب ماهور درویش خان را که به پنجهء دل انگیز یک بانوی زیبا و هنرمند ایرانی نواخته می شود گوش کنید و با گوشه ای از ایرانی که دوست می دارید ملاقات کنید وبرای لحظه ای از غم زمانه و فراغ یار بگریزید.ـ

اینجاست چارمضراب ماهور ساختهء درویش خان با اجرای صهبا مُطلّبی

03 May 2009

برای دلارا

.
.
وحشت کیشان به ناروا کـُشتندت
.
در مسلخ ِقانون ِخدا کـُشتندت
.
آرام بیارام که بیدادگران
.
کـُشتند و ندانند چرا کـُشتندت !
......ـ
.........
م.سحر
پاریس 3می 2009

02 May 2009

دلارا را کشتند ، عدالت جشن گرفت !ـ

دلارا را کشتند و عدالت جشن گرفت ! ـ

یک مطلبی ست که نوشته ام
اصلا نمی دانم چه نوشته ام اما میدانم که اگر نمی نوشتم از غصه می ترکیدم.ـ
احساساتی ست ؟ انشا نویسی ست؟ نفرین نامه است؟ نمی دانم! ـ
هرچه هست همین است!ـ
قصد اصلاحش را هم ندارم
قصد کوتاه کردن و ویرایش مصلحت اندیشانهء آن را هم ندارم. میخواهم عواطف و خشم و تأسف و تأثر و تألم و نیز انزجار خودم را از قتل این دختر مظلوم (من او را مظلوم می دانم حتی اگر در هفده سالگی دست به قتل زده بوده باشد) ابراز کنم. جز این نمی توانستم.
سیاهه ایست حاکی از احساس و نیز روایتگر دیدگاه من دربارهء واقعه ای اجتماعی (همچون قتل دلارا دارابی) که در آن ابعاد گوناگون نگونبختی های میهن ما و ملت ایران در دوران معاصر به شرمسارانه ترین صورت و به دردناک ترین و اسفبار ترین وجهی چهره می نمایاند. ـ
همینطور که می خوانید آغاز شد و ادامه یافت تا جملهء آخر:ـ
«نفرین به نفرینی که بر چنین عدالتی فروباریده نشود.»ـ
از داخل گیومه نهادن مفاهیمی مثل عدل ، عدالت ، خدا ، شیعه ، روحانی ، شرع و امثال آنها پرهیز کردم ، ضرورتی نداشت. خواننده هرکدام از آن مفاهیم را که بخواهد ، به خواست خود و بر حسب درک و انتظار خود در گیومه خواهد نهاد.ـ




دستم به نوشتن نمی رود
دلارا را کشته اند
همین امروز اول صبح
روز جمعه اول ماه می
روز جشن کار
عدالت نباید تعطیل می شد
خدای روحانیون نباید بیکارمی ماند
دستگاه عدل الهی تعطیل بردار نیست
می باید کارگران به جشن خود می پرداختند
و خدای قاهر منتقم به کار خود می پرداخت
اولیای دم از او خواسته بودند که بی کار نماند
می باید رضایت اولیای دم را تأمین می کرد
اولیای دم از او خون دلارا را خواسته بودند
و خدا می باید خدایی خود را به فرمان یک شیخ عراقی
در این صبح جمعهء اول ماه می به جهانیان نشان می داد
اسلام حاکمان شیعه در ایران
می باید قاطعیت خود را به ملت ایران عرضه می کرد
می باید به هنرمندان
به زنان
به اهل فرهنگ و دانش
به مدافعان حقوق کودک
به کوشندگان حقوق بشر
به همه اهل رحم و مروت در جهان
نشان می داد که اصول گراست
که ایمانی مثل فولاد دارد
که دستور خدا را روی چشم می گذارد
که قانون جاری بر جامعه ای که اوبر آن تسلط یافته ، حقیقت ازلی ست و به هیچ قیمتی نمی توان آن را تعطیل کرد
می باید به جهانیان می گفت
که حمورابی به واسطه ء قرآن ، حقیقت مطلق را در اختیار حاکمان امروز ایران نهاده
و آنان را بر جاری ساختن فرمان قصاص مکلف کرده است
سن بالسن و الجروح قصاص!
و می باید به ایرانیان می گفت که احکام رعب افکن او همواره جاری خواهند بود که النصر بالّرُعب !
توحش حکام ، حد و مرز نمی شناسد
و کودکان زندانی محکوم به مرگ را نمی بخشد تا بزرگ ترها حساب کار خودشان را بکنند
و فراموش نکنند که مرگ کسب و کار حاکمان است
و اگر جهانی به لابه و عجز درخواست کند که : از برای خدا دست نگاه دارید و دخترک زندانی را نکشید ، گوش احدی بدهکار نخواهد بود و فرمان خدا را که بر قلم شوم و َپست قاضی شرع جاری شده است بر زمین نخواهد نهاد.
و این نیست جز یک رفتار سیاسی
یک کُنش پیش اندیشیده به قصد دهشت افکنی
در پوشش یک حکم قضایی
چه باک اگر کودکی بمیرد
چه باک اگر هزاران کودک در زندان ها قصاص شوند
زیرا حکم عدالت اسلامی بر آن است که از قانون حمورابی صیانت کند
بر آن است تا همچنان مردم ایران را شکنجه دهد و به زندان افکند و بر هست و نیست آنان همچنان چیره و مسلط بماند
این است عدالت فقهای حاکم بر این سرزمین
خدای روحانیت شیعه
می باید با برداشتن جام خون صاف دلارا نهایت عدل خود را به کار می بست
یک جام کوچک سفالی که بوی نای زندان گرفته بود
یک جام خون صاف ، مثل اشگ سرخی که دلارا بر بوم نقاشی هایش چکانیده بود
اولیای دم با چشیدن این خون به عدالت دست می یافتند
و نفرین بر آن عدلی که خون دلارا را به اولیای دم چشانید
و انسانیت را به تمسخر گرفت
نفرین بر عدالتی که به حکم قانون ِ غارنشینان کودک هفده ساله ای را در بیست و دوسالگی می کشد
تا ترس و وحشت بر جامعه حاکم کند
حاکمان ایران امروز قاتل اند
به قتل عمد متهم اند
زیرا هدف ازین قتل ها همواره آن بوده است که پرچم سیاه مرگ را بر بام جامعه به اهتزاز درآورند و فضای رعب را پایدار و مستمر نگاه دارند
نظام دینی به نام عدالت و قانون از هر گونه فرصت نامردمی که به شیوه های گوناگون می آفریند بهره می برد تا از جامعه ایران و مردم ایران زهر چشم بگیرد
اتفاقی که برای دلارا افتاده بود یک امر سیاسی نبود
به نام سیاست و در جهت حفظ قدرت سیاسی شان بسیار کشته اند و می کشند
اما قتل دلارا از نوع دیگری ست
قتلی که دلارا به تهمت آن آلوده شد ، ( حتی اگر جرم اوبه اثبات می رسید ) جرم یک نوجوان شیفته و بی خویشتن بود.
دلارا به کیفر عشق زندانی شده بود
دلارا ی نوجوان در یک ماجرای عاطفی و عشقی به ورطهء هولناک زندگی اش درافتاده بود
او پنج سال زجر کشیده بود
عدالت دینی حکام ، پنج سال تمام این کودک حساس و شکننده را در اسارت رنج داده بود.
دلارا بهای شیفتگی اش را پرداخته بود و به زبان رنگ و خط و هاشور ، رنج هستی و سنگینی بار حیات پس از حادثهء شوم را روایت کرده بود
او فریاد زده بود که گناه او با کیفری که برای او مقرر کردند همسنگ نیست!
او انسانیت را در سلول های تاریک و نمور و در چاهسار تنهایی بزرگ خود آواز کرده بود
او مرگ را فریادی کرده بود و به دیوار های سلول خود شکاف افکنده بود
آنها که او را کشته اند قاتلند
قاتل دخترکی هفده ساله
که اورا پنج سال زجر دادند و به بیست و دو سالگی رساندند تا بکشند
درست مثل صیادان پرواربندی که صید قربانی خود را اسیر نگاه می دارند تا کالبد او فربه شود
اما دلارا جثه ای نداشت که به کار آید
دلارا روحی بزرگ داشت که در آن کالبد کوچک جا نمی شد
پوست تن خود را می شکافت و مثل شاخهء گیاهی از میله های زندان می گذشت تا صدای نفس خورشید را بشنود و گوشه ای از آن وجود راز آلود زخم خورد مظلوم و شکسته را مثل جوانه و گل هایی که بر شاخه ای می رویند به انسانها بنماید
آی آدم ها
آی آدم ها
این منم
دلارا
دختری که به جرم شرکت در قتل به زندان عدالت اسلامی افتاده ام
من از زندان رشت غم خود را و ستمی را که بر انسان می رود با شما درمیان می نهم
به تابلو های من نگاه کنید
خطوط و رنگ های مرا ببینید
و ببینید که دروغی در کار نیست
ببینید و به صدای رنگ ها ی من گوش کنید
و از بی شرمی سکوت خود به وحشت افتید
و از حقارت خود در برابر آینهء وجدان خود بر خود بلرزید
آقا و خانم نقاش ، خوشنویس ، گرافیست
آقای فیلمساز خانم کارگردان
آقای بازیگر سینما و هنرپیشهء تئاتر
آقای شاعر
آقای هنر
خانم و آقایان فستیوال فجر
خانم ها و آقایان سریال های بی سیرت
این صدای من است
صدای دلاراست
که از زندان رشت شما فرا خوانده است
هی با تو ام
آره
باتو
شهادت رنگ و خط و حجم را که از حصارها گذشت و به خانه ات آمد ، دیده ای؟
چرا سخنی نمی گویی ؟
چرادوربینت را به دوش نمی افکنی
از در زندان نمی گذری
به دیوار های سلول من نگاهی نمی اندازی؟
و از تنهایی من و از ستمی که بر من می رود تصویری نمی ربایی که به کار آید.
چقدر باید صبر کنم؟
چقدر باید فریاد بزنم
پنج سال بس نیست؟
آقای فیلمسازی که صدای زلزله رودبار را پیش از فرارسیدن آن می شنوی
و به سفارش فستیوال های اروپایی به خرابه ها می روی تا داستان عشق لیلی و مجنون را برای
سفارش دهندگان سینمایت روایت کنی
آیا یکبار به فکر افتاده ای که از دلارا یاد کنی و لحظه ای از زندان رشت را به حافظهء دوربینت بسپاری؟
جان ِدلارا مشتری ندارد؟ جایزه ای درکار نیست یابیمناکی از آن که غضبِ قاضی ، نان جایزه هایت را آجر کند؟
آی نویسندهء خوشنویسنده
آی ادیب مؤدب
آی حقوقدان حقوق ستان
آی کارمند اداره ای که شیفتهء اجرای عدالتی و از جلادان جز کیفر مرگ برای متهمین به قتل توقع نداری
من دیگر آن کودک نیستم.
من آن نیستم که دستگاه عدالت حاکم بر جامعهء شما فرمان قتلش را صادر کرده است
من آن دخترک نگونبخت هفده ساله ای نیستم که به جرم قتل در این سلول افتاده بود
من دلارا هستم
جوانی بیست و دوساله
که برق امید چشم انداز زندگی ام را یکسره تاریک نکرده است
من می خواهم زنده بمانم
و همان را می خواهم که بهنام
آن جوان شیرازی ، به لهجهء حافظ در زندان «عدالت آباد شیراز» می خواست
بهنام می خواست زنده بماند
اما او را کشتند
سکوت شما بهنام را کشت
و سکوت شما مرا می کشد
مرا کشت
قاضی سکوت شماست
قانون شرع سکوت شماست
صغار و محجور سکوت شماست
حمورابی سکوت شماست
دیوان بلخ
عدالت غارنشینان سکوت شماست
قانون قصاص سکوت شماست
طناب دار سکوت شماست
حنجرهء من
خون کودک مجرم سکوت شماست
قتل وجدان
قتل فرهنگ
قتل ایران
قتل انسانیت
سکوت شماست
اینها همه سکوت شماست
پنج سال با خدا گریسته ام
با دیوار گریسته ام
باشیطان گریسته ام
و حاصل شکنجه ها را در اشگ خونین خود بر قلم مو هایم نشانده ام و بر کاغذ و بر بوم رانده ام
من دلارای بیست و دوساله ام
من قاتل دختر عموی پدرم نیستم
من طعمهء اولیای دم نیستم
خون من به بازماندگان دخترعمه پدرم مستی نخواهد بخشید
خون من برای آنان آرامش نخواهد خرید
خون من به آنان فضیلتی ارمغان نخواهد کرد
خون من پرچم عدالت را بر بام خانهء آنان به اهتزار درنخواهد آورد
خون من دختر عمه ء پدرم را زنده نخواهد کرد و به خانهء اولیاء محترم دم باز نخواهد گرداند
خون من به روان آن مقتول آرامشی عطا نخواهد کرد
خون من میراث او را گران بها تر نخواهد ساخت
خانهء او وسیع تر نخواهد شد باغ او سرسبز تر و نارنجستان او پر بار تر نخواهد شد
ای عمه زاده های پدرم
ای اولیاء دم
خون من برای شما حرمت نخواهد خرید
خون من تلخ است
زهر رنج
تلخابهء غم
زهر نگونبختی
خون دلارا را نیاشامیدنی کرده است
خون دلارا را نریزید
شوم است
خون مرا نخورید
ای عمه زادگان
نگذارید که شیخ قساوتگر و قاضی بد سیرت بی رحم
ساقی کوثر شما شود
و خون بویناک و تلخ مرا در جام قصاص بر کف شما نهد
این خون بر شما حرام شده است
خون من بوی انسانیت
بوی حادثه
بوی رنج
بوی عاطفه
بوی هنر
بوی عشق
بوی فریاد
بوی خون
خون صاف
خون دلارا دارد
ای عمه زادگان پدر
ای اولیای دم
جام خون مرا از دست دوستاقبانان فقها نگیرید و لاجرعه سرنکشید
خون دلارا تلخ ست
وشرف شما را خواهد ریخت
بی رحم تر از لحظه ای که مرگ ، مادر شما را با خود برد
و مرا
و مادر مرا و پدر مرا و خواهر مرا
و شمارا
ای اولیاء دم به روز سیاه نشانید
خون دلارا را مریزید
و به جنبش ریش قاضی سنگدل بی شرم
بردهء سنگوارهء حمورابی
به دستور این غارنشین قساوتگر
که مدعی خداست و بر آن است تا حقیقت مطلق را مثل کیسهء زری که به دستار خود بسته است ، در کف اختیار و اقتدار خود دارد
به خنجر خونریز قاضی بی شرم سلام نکنید
ای اولیای دم
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
حکم قاضی شرع همان خنجر جلاد است
جامی را که به حکم اواز خون دلارا پر می کنند ننوشید
تلخ است
تباه است
ننگ است آن که به لب می برید
که به لب برده اید
که دلارا را کشته اید
حالا اگر می توانید او را زنده کنید
از خدای عادل خود بخواهید تا او را زنده کند
از قاضی شرع
از رنیس قوهء قضائیهء ایران نگونبخت بخواهید تا او را زنده کند
از ولی امر مسلمین جهان که به نام خدا بر سرنوشت ایرانیان چنگ افکنده است بخواهید تا دلارا را زنده کند
از نایب امام بخواهید از امام بخواهید
بخواهید از آیه قصاص و از جبرائیل امین بخواهید تا مرا زنده کند.
اما دیگر دلارا زنده نخواهد شد
همانطور که بهنام زنده نشد
و صدها و هزاران کودک نگونبخت دیگر زنده نشدند
زیرا خدای عدالت دروغین شما آنها را به دست جلاد سپرده بود
و زنده نخواهند شد
اما دلارا فریاد خود را رساتر از آن سرداده بود که به گوش روزگار نرسد
و وجدان انسایت را نهیب نزند
و آینهء کسانی نشود که می توانستند دست جلاد را از جان دلارا کوتاه کنند ، اما خفقان گرفتند
چون کارمند هنرخانهء خلافت بودند و جیبشان به صندوق بیت المال وصل بود
نفرین بر انسانی که قتل کودکان را در زندان های کشورش ببیند و دم نزند و دعوی انسانیت کند
نفرین بر هنرمندی که صدای رنگ و نعرهء رنج دلارا را دید و نشنیده گرفت
نفرین بر انسانی که مرگ انسانیت را در قتل دلارا ندیده است
نفرین بر خدایی که عنان عدالت خود را به نام حکومت دین در کف اختیار قساوت و جهل نهد !ـ
نفرین بر نفرینی که بر چنین عدالتی فرو باریده نشود!ـ
پاریس
اول ماه می 2009
م.سحر

26 April 2009

پهلوان می رسد ز راه دراز...ـ

ایـن شعـــر در بهمـن 57 ســروده شــده است
.....................................................
پـهــلـوان مــی رســد ز راهِ دراز
................................................................

...............................................................
شاعر در آن روزها بیست هفت سال داشت . یک سال و نیم پیش از آن ایران را برای ادامهء تحصیل به قصد پاریس ترک گفته بود و دانشجوی رشتهء جامعه شناسی در دانشگاه پاریس دهم (نانتر) بود .ـ این شعر در نخستین کتاب وی که با نام «یاد آر زشمع مرده یاد آر! » در سال هزار و سیصد و پنجاه و هشت در پاریس انتشار یافته است.ـ انتشار مجدد آن جهت آگاهی جوانانی ست که آن روز ها را ندیده اند و نیز محض اطلاع کسانی ست که همهء ایرانیان را در آن خودکشی بزرگ ملی شریک می شمارند!ـ


بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد
برتولد برشت.ـ

پهلوان می رسد ز راه ِ دراز
خلق بر مقدمش فشاند خون
و بر امواج ساده لوحی قوم
می زند اشتیاق ، راه ِ جنون :ـ

که برآمد فلق به بستر شب
وفروریخت کاخ وحشت را
اینک از راه می رسد خورشید
که بسوزد خیام ِ ظلمت را

پهلوان می رسد ، قراری نیست
خلق را تا که کاروان گذرد
پیشوازان در انتظار ِ ره اند
تا سوار از دل ِ زمان گذرد

پیشوازان چراغ قافله ها
جانشان شعله ، خونشان ایثار
جامه شان چاک در برابر سُرب
دلشان بارگاه ِ ابر ِ بهار

پهلوان می رسد ز راه دراز:ـ
تا چه دارد که باید اینان را؟
چه دهد ؟ آفتاب می خواهند
آفتابی که شاید اینان را!ـ

رهزنان ِ ظلام بردندش
آنچه بود از فضیلت ِ دیرین
این زمان آفتاب می خواهند
تا بتابد به ظلمت ِ دیرین

پهلوان می رسد ز راه ِ دراز
جویرگ ها به هدیه می آرند
قطرهء آخرین ِ گـُل ها را
و به ره باغ ِ لاله می کارند!ـ

خلق را شوق برمی آشوبد
هیجان جامه می درد در باد :ـ
که درآمد فرشته ، دیو ببست
تا که از بندمان کند آزاد !ـ

دست ها جنگلی ست در دریا
که بر او آب ، جان ِ انسان هاست
دست ها می زند جوانه سوی
آفتابی که سخت ناپیداست.ـ

پهلوان می رسد ز راه ِ دراز
همرکابان بر او حباب شده
می رسد تا حجاب ها بدرد
خود ولی خویش را حجاب شده !ـ

پهلوان انتظار می شکند
خلق را ، تا قرار دریابد
پرده ء ابر می زند به کنار
تا که شب زنده دار دریابد :ـ

که پس ِ پرده نیست خورشیدی
وآنچه بود ، انتظاربود، آری
انتظار ، انتظار بود و دگر
دل ِ شب زنده دار بود ، آری

پهلوان می رسد ز راه دراز
تیغ برمی کشد که : آمده ام
و منم آن که در کشاکش راه
بند بر پای رهزنان زده ام !ـ

پهلوان می رسد و قافله ها
به ره خویش می روند ولی
شبروان چون همیشه دام ِ ره اند
شب مگر پایدار مانده؟ بلی !ـ

شب به جا مانده ، شبروان بیدار
خلق را آفتاب مانده دریغ
بانگ ِ گلدسته ها اذان ِ صبوح
و خروس ِ سحر نخواهده ، دریغ !ـ

***

پهلوان می گذشت و می آمد
پهلوان می نشست و برمی خاست
خلق اما در این نشست و گذشت
درد را داروی دگر می خواست !ـ
....................................


پاریس ، نیمهء دوم بهمن ماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت
محمد جلالی چیمه ( دانشجوی جامعه شناسی و تئاتر) ـ

...........................................................................