چنین
گفت آشوری
چنین گفت آشوری
استاد آشوری را از روزگار دانشجویی
ام یعنی در نخستین سالهای دهۀ 1350 می شناسم !
زمانه ای بود که دانشجویان کنجکاو از کم بودِ اطلاعات کافی در زمینه علوم سیاسی و اجتماعی
رنج می بردند و به دنبال آن بودند که بیشتر
از آنچه مجلۀ فردوسی یا نگین یا نشریات شبیه به آنها در اختیارشان می نهاد
دستگیرشان شود.
آن سالها تب انقلابیگری و به ویژه
دلبستگی به ایده های چپ فراگیر شده بود به ویژه که در طول جنگ سرد، باور های فکری چپ مبلغان
قدرتمندی چون اتحاد جماهیر شوروی و اقمار ش
در شرق اروپا داشت و نیز نیروی فکری تازه
نفس تری چون مائو و انقلاب چین که دل بسیاری از روشنفکران نامدار اروپا (مثل سارتر
و میشل فوکو) راهم ربوده بود حامی آن بودند!
چنین تبی پس از وقایع مربوط به
جنبشهای دانشجویی - کارگری می 68 در فرانسه دامنه اش از کشورهای اروپایی فراتر رفته و به
ایران نیز سرایت کرده بود!
ماجراهای پر جاذبه و حماسی انقلابات
در آمریکای لاتین در جریان بود ! جنگ ویتنام و آثار غم انگیز آن عواطف جوانان را بر می انگیخت. در الجزیره آتش
جنگ استقلال از فرانسه برافروخته بود و آثار روشنفکران تیرموندیست یا جهان سوم گرا ی اروپایی و
افریقایی که مدافع ومبلغ مبارزات استعمار زدایی بودند برای خیلی از جوان ها جاذبه
داشت !
درگیری های مداوم اعراب و اسرائیل
و آشفتگی ها و ماجراجویی های برآمده از مسئلۀ فلسطین و جنگ داخلی میان گروه های مختلف
در لبنان و گیر و دارهای گوناگون دیگر ، چون تحریکات دولت عراق و دخالت نظامی
ایران در ظفار و سرو صدا هایی که گاه و
بیگاه دانشجویان ایرانی در اروپا و آمریکا زیر نام تشکیلاتی کنفدراسیون دانشجویان
ایرانی به راه می انداختند ، بسیاری از
جوانان را تحریک و وجدان فردی بسیاری از آنان را در برابر بی خیالی و سکوت ، دچار ملامت می کرد!
در چنین فضا و حال و هوای سیاسی و
چنین شرایط بین المللی ، جوانان ایران ما هم طی دو دهۀ 40 و 50 به شدت از این وقایع متأثر می شدند و کنجکاوی های آنان نیازمند
اقناع و پاسخ بود.
پیداست که اندیشیدن و گفتگو در
بارۀ وقایع جاری در جهانِ آن روزگار که تأثیرش کمابیش به ایران هم انتقال می یافت
، بدون برخورداری از حد اقل ابزار شناخت آن وقایع میسر نمی بود !
این ابزار چه می توانستند باشند جز
امکان دسترسی به حد اقل علوم و فرهنگ سیاسی یعنی برخورداری از حداقل دانشی که به
دلیل بسته بودن فضای سیاسی معمولاً و تا حدودی در اختیار یا حتی در انحصار برخی حوزه های
روشنفکری بود؟
در ایرانِ آن دوران برای آنکه «روشنفکر» محسوب شوی، ضرورتاً می باید گرایش به چپ می داشتی و
برای چپ بودن می باید برخی مفاهیم و واژه های مربوط به حوزۀ علوم سیاسی به خصوص در
زمینه اندیشه های رایج مارکسیستی را (که در عین ناشناختگی بدل به نوعی ایمان مذهبی و محبوب القلوب خیلی ها
شده بود) تا حدودی کسب می کردی !
فراموش نباید کرد که یکی ازجذاب
ترین تعارفات نشاط آوری که نثار دانشجویان و جوانان کتاب دوست نسل ما می شد، این جمله بود که :
فلانی «بچۀ روشنی ست!» و روشنی همانا دانستن نه چندان عمیق علوم سیاسی بلکه آشنایی
با برخی واژگان و مصطلحات مربوط به مکاتب
مشهور سیاسی و به خصوص توانایی در کاربرد ترم های باب روز و و به ویژه اصطلاحات مربوط به گفتمان های رایج در
جنبش چپ معنا می یافت و صد البته با نگاهی انتقادی و حتی کینه ورز به «حکومت
غربگرا»ی وقت به اثبات می رسید!
در آن سالها نیاز به دانستن اصطلاحات
مربوط به مکاتب فکری چپ از محیط روشنفکری غیر مذهبی فراگذشته و وارد تئولوژی انقلابی مذهبی های مدرسه دیده هم شده بود و بوی خوش «روشنفکری چپ
گرایانۀ » غرب ستیز به مشام برخی طلبه های
قم و مشهد نیز رسیده بود.
چنین بود که در طول دوران جنگ سرد،
اسلام سیاسی هم که پیش از آن پا از دایره مفاهیم و ارزش های سنتی و حوزوی اش بیرون
نمی نهاد، در ایران ما منابع اسلامی یعنی قرآن و حدیث و نهج البلاغه و امثال این
متون را با نگاه و با بهره گیری از ابزار
مفهومی خاص مارکسیسم یا داروینیسم یا تیرموندیسم یا حتی «ترمو دینامیسم» تفسیر می کرد و از «انقلاب حسینی» و «جامعۀ بی
طبقۀ توحیدی» سخن می گفت وسیاست و اقتصاد
هر دو را با «توحید» و «عدل علی» در می آمیخت و هدفش ایجاد دستگاه نظری متکی بر
اسلام به ویژه مبتی براسطوره های شیعه بود، به طوری که بتواند با جریانهای انقلابی
مدعی مارکسیسم لنینیسم رقابت کند.
در واقع اسلام گرایی در ایران شیعی
برای آنکه به حربۀ کارساز و مقتدری درایجاد جنبش سیاسی زیر لوای اسلام دست یابد ، به بهره وری از مصطلحات و مفاهیم مربوط به مارکسیسم و تیرموندیسم نیازمند
شده بود.
از این رو نظریه پردازان مذهب
سیاسی و سیاست مذهبی با مصادرۀ و با اسلامزده
(یا اسلامیزه) کردن آن مفاهیم می کوشیدند تا
مذهب سنتی و رسمی ایرانیان را به یک دستگاه ایدئولوژیک « شترگاوپلنگی » شبه مدرن برای
کسب قدرت سیاسی بدل سازند !
با چنین انگیزه های نوآورانه ای بود که نظرپردازی هایشان هم تکیه به سنت های دینی و میتولوژی تاریخ شیعه داشت
و هم آشکارا از روش جامعه شناسی مارکسیستی مدد می گرفت و آنرا سرمشقی برای ساختن منظومۀ نظری نونمای خود قرار می داد
و به لحاظ فلسفی می کوشید تا میان ماتریالیسم تاریخی که سنگ نخستین بنای مارکسیسم
بود و ایدآلیسم که همۀ مذاهب برآن بنا می شدند و از آن نشأت می یافتند آشتی ناممکنی
برقرار کند!!
کوتاه و فشرده ،آن که انقلابیون اسلام گرای آن دوران که آتشی تند و شتابناک
در تصرف قدرت سیاسی داشتند ، برای «مدرنیزه» و کارآمد کردن آن اسلام گرایی سابقه
دار پیشین (که در افکار و اقدامات گروه تروریستی «فدائیان اسلام» آثار خشونت بار اما
تأثیرگذاری در جامعه ایران بر جا نهاده بود ) ، قصد ساختن دستگاهی نظری تازه ای
داشتند که بتواند در برابر نیروی جهانگیر
و بابِ روزِ مارکسیسم -که داعیۀ علمی بودن
داشت - قد علم کند و در جامعه مذهب زده و سنتی ایران با بلشویسم و لنینیسم رایج در
ایران به مقابله برخیزد!
در چنین فضای گفتمانی و درچنین
موقعیت اجتماعی و فرهنگی بود که به راحتی در خطابه های حسینییۀ ارشادی علی شریعتی و برخی شاگردان و
پیروان افراطی و انقلابی او عبارات و مفاهیم تازه ای چون «مذهب اعتراض» و
«سوسیالیسم ابوذری» و« انقلاب سرخ حسینی» و «کل ارضً کربلا» و امت و امامت و امثال
اینها کاربرد فراوان یافته بود و واژگانی چون بورژوازی و خرده بورژوازی و پایگاه
طبقاتی و «استثمار» و «استضعاف» و «مستضعف» و «امرهم شورا» و «لُیسَ لِلاِنسانِ اِلّا
ما سعی» و امثال این مفاهیم وارد گفتمان سیاسی نیروهای مذهبی شده بود!
بدین گونه مفهوم جامعه شناسانۀ
مارکسیستییِ «پرلتاریا» به واژۀ الهیاتی «مستضغفین» قرآنی بدل شده ، «امت»(جامعۀ مؤمنان) و« امامت» (امیر
مؤمنان) به جای «ملت» و «رهبری سیاسی
کشور» نشسته بود و واژه هایی مثل «استعمار » و«استحمار» ، و «غرب زدگی» (که تقریباً
معادل استعمار و امپریالیسم یا ماشینیسم یا سلطۀ تکنولوژی مهاجم غربی به کار می رفت ) و امثال
این واژگان نیمه سیاسی نیمه دینی بر زبانهایی جاری می شدند که غالبا از جلسات
قرآئت قرآن یا دیگر محافل مذهبی که ریشه
در حوزه های علمیه یا مراکز تبلیغات دینی مرتبط
با حوزه ها (مثل «کانون نشرحقایق اسلامی» محمد تقی شریعتی (پدرِ علی) در مشهد و نوع مدرن
ترش «حسینیه ارشاد» و مجالس عبادی / سیاسی مهندسان یا دانشجویان وابسته به نهضت آزادی در تهران) برآمده بودند!
به ویژه اینگونه برداشت ها و تفسیر های نظری از سوی
کسانی چون علی شریعتی (که در کنار مهدی بازرگان به مهم ترین نظریه پرداز اسلام سیاسی بدل شده
بود ) با برخی مباحث تیرموندیستی متأثر از
آثار سارتر و فانون و اِمّه سزر یا برخی
گفته های رهبران ضد استعماری الجزیره مثل بن بلا و بومدین و امثال آنها رنگ آمیزی و
به بازار اسلامیسم انقلابی آن سالها عرضه می شد!
البته چنین عرضه هایی تقاضاهای نو
و کارآمد تر و مد روز تری را در زمینۀ آگاهی از مفاهیم سیاسی می طلبید و نیاز به
اطلاع یافتن از مفاهیم علوم انسانی و
سیاسی جدی تر و علمی تری را تقویت می کرد.
به ویژه آنکه فضای سیاسی جامعه
تقریبا بسته بود و احزاب غیر دولتی و غیر دینی فرصت ظهور و عرضۀ ایده ها و آرمانهای خود را
نداشتند و در چنین وضعیت اجتماعی و فرهنگی و سیاسی پرنسیپ ها و اصول مبتنی بر علوم انسانی و دانش سیاسی در
معنای مدرن نبودند که مفهوم سازی می کردند بلکه ایدئولوگ هایی که غالبا دانش عمیقی
هم در علوم انسانی نداشتند بنا به خاستگاه اجتماعی یا آموزه های خاندانی یا اعتقادت
مذهبی و سنتی خود دست به نظریه پردازی می زدند و متون پایه ای مربوط به اسلام یا
مارکسیسم را تفسیر یا به شیوۀ خود باز سازی و مرمّت می کردند تا از آنها دستگاهی
فکری برای مبارزۀ سیاسی درخور روز تدوین کنند. و این گونه گرایش نوسازی سنت به مدد مفاهیم نو تا تا جایی پیش رفته بود که فقیه حوزوی و روحانی سنت گرایی چون مرتضی مطهری هم در تفسیر
های سیاسی / الهیاتی خود از «روش رئالیسم» دم می زد!
گفتنی ست که در چنین فضای فکری و
گفتمانی که اسلام گرایان به روش شناسی و به فرهنگ مفهومی مارکسیسم با دست و دلبازی
تمام ناخنک می زدند ، از سوی چپ گرایان
غیرمذهبی نیز روز به روز زمینه های همدلی و گاه همسخنی با اسلامگرایان فراهم تر می شد و ان نوع التقاط
فکری و نظری زمینه ساز التقاط های تشکیلاتی و حزبی نیز می شدند.
در واقع ، بازار علوم اجتماعی و
بالطبع مفاهیم و واژگان مربوط به فلسفه و
جامعه شناسی و سیاست بسیار آشفته بود و هرکس برای خود کالای ویژه ای مبتنی بر جهان
نگری خاص خود را عرضه می کرد.
نوعی آنارشیسم در ترویج مفاهیم
سیاسی و علوم اجتماعی مقلوب و کج و معوج رایج شده بود و در چنین وضعی حاصل سخن و
عمل آنهایی که ذوق یا زبان بلیغ تری در ارائۀ افکار خود داشتند اقبال بیشتری می
یافتند و گاه خطبه خوانی ها یا نظرپردازی ها ی آنان وحی مُنزل شمرده می شد! نمونه شاخص آنها در طیف
قکری اسلامگرایی جلال آل احمد و شریعتی بودند و درطیف چپ نیز کسانی چون امیرحسین
آریانپور و احسان طبری و یکی دوتن از نظریه پردازان جنبش رادیکال نوپای چپ در اواخر
دهۀ 40 و اوائلدهۀ 50 !
بدینگونه تزویج سیاست و دین بی آنکه در جامعه ایران پایه و بنیان عمیق و
ریشه داری به لحاظ نظری و فکری در زمینۀ علوم
انسانی موجودیت یافته بوده باشد، رواج عام
داشت!
چنین بود که با اوج گرفتن تلاش های
چریکی و ایجاد هسته های زیر زمینی ، همۀ گرایشات سیاسی یا انقلابی ، از پیروان یا علاقمندان
به گرایش های چپ مارکسیستی گرفته تا مذهبی
های سیاست زده، همگی نیازمند به
ابزارواژگانی برای تدوین و تقویت ایدئولوژی های نوپا و کم رمق و غالبا «کژراهه»پویی
بودند که خاستگاه اصلی شان غرب بود و
نسیمشان غالبا از آن سوی ارس به جانب ایران می وزید و در واقع به وسیلۀ برخی کنشگران
سیاسی که قلمی و قدمی داشتند ایرانیزه می شد و به سردرگمی های رایج فکری و نظری می افزود!
کوتاه سخن آنکه داشتن اطلاع از واژگان
و مفاهیم مربوط به مکاتب سیاسی و انقلابی به
تقاضایی در جامعه بدل شده بود که عرضۀ محدود و ناچیز و کم بنیه ای داشت !
متأسفانه از سوی محافل سیاسی چپ که
نمایندۀ برجسته و اصلی آن حزب توده ، بیش و پیش از دیگر گروه ها به رواج افکار نو در زمینه سیاست
کوشیده بود هم، اثر برجسته و ارزشمندی در زمینه آموزش و تعلیم و ترویج فرهنگ سیاسی در ایران انشار نیافته بود و مطالب
یا جزوه ها یا نوشته های پراکندۀ غیر مجازی هم اگرپیدا می شدند غالباً از منظر جانبدارانۀ
ایدئولوژیک و فرقه ای - حزبی تدوین شده و
از روش و نگرشی بی طرفانه و علمی عاری
بودند !
آنچه که بود ، همان بود که حزب
توده طی سالهای عسرت و تنگدستی سیاسی و عدم حضور واقعی و ملموس در جامعه ایران به میراث گذاشته بود که چندان در دسترس همگان نبود!
اینگونه متون کمیاب هم یا به صورت
جزوه ها یا «کتا های جلد سفید» از تولیدات انتشارات پروگرس یا از سوی دانشجویان
کنفدراسیونی پراکنده در اروپا و آمریکا و بیشترمخفیانه و با چاپ های میکروسکوپی به ایران می رسید و دلهای منتظر و شیفته برخی
جوانان دلباخته به نوعی رمانتیسم انقلابی را به طپش بر می انگیخت!
خوشبختانه در آن فضا که در زمینه
مفاهیم علوم سیاسی مدرن سرگردانی و التقاطیگری حکمفرما بود، تنها کتابی که در قالب
یک «فرهنگنامۀ واژگان» در بازار کم رونق
کتاب های سیاسی آن سالها یافت می شد و رنگ و بوی فرقه ای و حزبی هم نداشت و با نگاهی روشمندانه و
دقیق مصطلحات سیاسی و مکاتب مهم فلسفی را توضیح می داد ، کتابی بود با عنوان «فرهنگ
واژگان سیاسی» که نام مؤلف جوان آن داریوش آشوری بود!
این کتاب به دلیل برخورداری از نثری
بلیغ و زبان روشمند و شیوای مؤلف و نیز به
دلیل آنکه تا آن روزگار کتابی شبیه آن در بازار یافت نشده بود، می توانست تا حدودی
به نیازحد اقلی ما جوانان آن سالها که عطشی برای آشنایی با مفاهیم سیاسی و
جریانهای فکری داشتیم پاسخ مثبت دهد و این
پاسخگویی به نیاز جوانان درس خواندهِ روزگار نشانگر هوشیاری و درک موقعیت زمانۀ ما
از سوی تدوینگر آن فرهنگنامه کوچک ولی فایده مند بود!
آشنایی من وگمان می کنم بسیاری از
هم نسلانم با آقای آشوری در اواخر در اوائل دهۀ پنجاه از طریق همین کتاب ایشان بود!
این اثر که بعد ها با ویرایش ها و افزوده های تازه
تر با نام « دانشنامۀ سیاسی» (فرهنگ
سیاسی) انتشار یافت جدی ترین و قابل اعتنا ترین فرهنگنامه سیاسی بود که تا آن زمان در ایران
انتشار یافته و توانسته بود تا اندازه ای به نیاز جوانانی که تشنۀ دانستن بودند پاسخ دهد!
باری استاد آشوری پس از انتشار این
کتاب به موازات ترجمه های درخشانی که از آثار فلسفی به ویژه مهمترین کتاب نیچه
یعنی «چنین گفت زرتشت» عرضه می کردند و به
واسطه تجربۀ زبان ورزانه ای که ازین رهگذر به دست آورده بودند و به اتکای ذوق ادبی و مطالعه ژرفی که در متنون
شعری و آثار منثور کلاسیک داشتند، ونیز به یمن کوشش های اندیشه ورزانۀ پیگیری که به کار می بستند ، در صدد آن بودند تا به
نیازِ غیر قابل انکاری پاسخ دهند که زبان فارسی برای بیان رسا و بی لُکنتِ اندیشه های مدرن داشت!
اندیشه هایی که طی دوقرن اخیر با ورود
سونامی وار دانشهای جدید به ویژه در زمینه علوم انسانی از مغرب زمین به ایران
سرازیر می شدند و نام ها و واژه ها و مفاهیم ناشناخته ای را با خود می آوردند که در ایران سابقه ای نداشتند
و ایرانیان می باید برای آنان معادلی در زبان فارسی می یافتند یا به اتکای دانش زبان شناسی و بر پایۀ نحو
و دستور زبان فارسی یعنی با تکیه بر میراث کهنسال ادبیات کلاسیک
ایران دست به واژه سازی می زدند!
بدینگونه ضرورت ترجمه و بازگرداندن اندیشه های نو که با مفهموم «مدرنیته» یا به گفتۀ آشوری «مدرنیت» پیوند
داشت نیازمند به یک «زبان باز» در فارسی
معاصر بود!
هدف متعالی تلاش های آشوری در حوزه ترجمه و واژه سازی و فرهنگ نگاری دست یابی
علوم انسانی به دستاوردی در زمینۀ ایجاد و
توسعۀ زبان مدرنی در جامعه ایران بود که خودِ آشوری آن را « زبانِ باز» نامیده است!
با توجه به چنین زمینۀ اجتماعی و
فرهنگی ، به زودی آشوری اثر بسیار مهم و
ارجمند خود یعنی فرهنگ علوم انسانی (واژگان فلسفه و علوم اجتماعی
)را منتشر کرد و در اختیار مترجمان تازه نفس تر دانشجویان و پژوهشگران علوم انسانی
قرارداد!
همچنان که می دانیم این تألیف کار
ساز و بسیار مفید که درواقع راهنمای اجتناب ناپذیر بازگردانندگان اندیشه های مدرن
به زبان معاصر فارسی ست بارها در ایران و در خارج از ایران به چاپ رسیده است!
در اینجا باید یاد آوری کرد که
برای تدارک و تدوین این دو فرهنگنامه که اثر نخستین، بر توضیح و توصیف مفاهیم و کتاب دوم ، بر یافتن و پیشنهاد برابر نهاد
واژگان علوم انسانی متکی ست ،مؤلف بر دو توانایی خاص و دو ویژگی فردی خود استوار بوده است!
اول نبوغ فطری او در زمینه زبان
فارسی و نیز ذوق ادبی و البته حافظۀ بسیار
قوی که از آن برخوردار بوده ونیز سابقۀ انس
و الفت مستمری که با منبع لایزال نثر فارسی کهن و به ویژه شعر کلاسیک داشته و این ویژگی دروی همچنان پایدار مانده است!
دوم همت و پشتکاری که برای دست
یابی به متُد دقیق و علمی وپژوهشی در زمینه فرهنگشناخت از خود به ظهور رسانده و هنر
دقت و فضیلت موشکافانه ای که در جستجوگری های واژه شناسانه از بزرگان فرهنگنامه
نویس دوران خود آموخته است.
در اینجا به ویژه مقصودم همکاری او
با دانشمند بزرگی چون دکتر غلامحسین مصاحب است که از پایه گذاران دائرۀ المعارف
نویسی در ایران بود!
خود آشوری هم در مصاحبه ها و هم در
نوشته هایش بارها به همکاری اش در مؤسسۀ انتشارات فرانکلین به عنوان ویراستار برای
تدوین دائرة المعارف فارسی زیر نظر غلامحسین مصاحب اشاره کرده وهمواره این استاد خود را برای جدیّت و دقت و پیگیری روشمندانه و علمی ای ستوده است که وی در شناخت و کاربرد واژگان و بیان مفاهیم
به کار می بست!
بارها ضمن آن که ستایش و قدردانی
وی از دقت و وسواس و نکته بینی بزرگانی
چون چون علی اکبر دهخدا و محمد معین و حسن انوری را شنیده ام، نمی توانم ناگفته
بگذارم که ملالت و شِکوه های وی را نیز از برخی هم کاران و فرهنگنامه نویسان کم
حوصله تر شاهد بوده ام که به جای کند و کاو ی ژرف تر در زمینۀ شناخت واژگان ، به دانسته های شخصی
خود اکتفا و صرفاً بر مبنای آن دانسته ها و محفوظات یا با اتکّاء به سلایق و ذوقیات خود بدون ارائۀ سندی غیر قابل انکار، نظر نهایی شان را ابراز
می دارند!
آشوری این نوع معنا جویی غیر جستجوگرانه
و اینگونه تعبیر یابی ها را -که صرفا به ذوق و دریافت شخصی اتکاء، و به قیاس ها و
احتمالات در تفسیر های خود اکتفا کرده و غالبا از دقت و حوصلۀ پژوهشگرانه عاری
هستند - تفسیر ها و معنایابی ها و معنا
سازی های «معلم ادبیاتی» می نامد و بر آنست که همواره می باید از چنین روش هایی پرهیز
کرد!
من که طی شش سال تا امروز همراه با
دو دوست دیگر شانس و افتخار هم سخنی و
همراهی هفتگی در خواندن و بر رسی قیاسی اثر ارجمند حکیم طوس یعنی شاهنامه را با استاد آشوری داشته و دارم ، کاملا و از نزدیک
این دقت و کنجکاوی موشکافانۀ او را شاهد بوده ام و به ویژه در زمینه شناخت واژه
ها و اصالت و ریشه یابی آنها ، دیده ام که نکته ای و دقیقه از نگاه تیز بین وی پوشیده نمی ماند و همواره
بدون جستجو در فرهنگ های گوناگون و بدون طرح کردن فرضیات و محتملاتی که می بایستی یا
اثبات شوند یا خلاف آنها ثابت شود دست از کند و کاو بر نمی دارد!
و اما در ترجمه آثار فلسفی ،
آنچه زبان ترجمه او را از بسیاری
از مترجمان دیگر متمایز ساخته به گمان من همین ذوق شعری و دانش و تسلطی ست که به
اشعار شاعران کلاسیک دارد .
آشوری هم در ترجمه و هم در واژه
سازی بیش از نثر فارسی از شغر فارسی الهام می گرفتته است و شعر کلاسیک منبع بزرگ
او هم در ساختن واژه ها و ترکیبات و هم در بهره وری از نحو و ساختار ترکیبی زبان
فارسی بوده است !
منبع بزرگ الهامبخش نثر او در
ترجمه قطعا متون منثور کلاسیک زبان فارسی
بوده است اما آنچه ویژگی خاصی به زبان ترجمه و حتی به واژه سازی های او داده است آشنایی و علاقه و ذوقی ست که از نوجوانی در شعر
فارسی داشته است!
می دانم که شیفتۀ غزل های سعدی ست
و بسیاری از شعرهای پیشگامان شعر فارسی را همچنان درحافظه درخشان خود ضبط کرده
است! گفتنی ست که خود ذوق سرایش شعر داشته و گاه پیش آمده که طبعی آزموده و قطعات
یا قصایدی نیز در ردۀ اخوانیان به سبک شاعران کلاسیک سروده است.
بدون توجه به نبوغ زبانی و ذوق
ادبی پرورش یافته ای که استاد آشوری از آن برخوردار بوده و بدون در نظر گرفتن اُنس
دیرین و مستمر با شعر فارسی نمی توان موفقیت ترجمه های او و اقبال عمومی
کتابخوانان فارسی زبان (هم در ایران و هم در افغانستان) را توضیح داد!
واقعیت آنست که وی از معدود
مترجمانی ست در عرصه علوم انسانی که ترجمه
های فلسفی و ادبی او (چون چنین گفت زرتشت نیچه و شهریار ماکیاولی و نیز مکبث
شکسپیر ) هم به نبوغ زبانی ، هم به اُلفت دیرین وی با میراث شعرفارسی تکیه داشته و
هم از سختگیری کمال طلبانۀ او در انتخاب واژگان سنجیده مایه برده است!
ترکیب این ویژگی های کم یاب است که
ترجمه های او را درخشش خاصی بخشیده و رغبت
و شوق مطالعه را در خوانندگان ترجمه هایش ایجاد می کند!
مشهورست که نیچه در میان فلاسفۀ
مغرب زمین زبان ادبی و شاعرانه را با
فلسفه خاص و درخشان خویش درآمیخته است و این حضور شعر و شاعرانگی بیش از دیگر آثار وی در کتاب چنین زرتشت برجستگی یافته است .
باید گفت که این اثر بنیادین و مهم
و عمیق فلسفی که در عین حال از زبانی شاعرانه و سرشار از تمثیل و مجاز برخوردار
است ، فرصتی را برای آشوری فراهم کرده است
تا در ترجمۀ این اثر بسیار مهم ، زبان ورزی و ذوق و توانایی شاعرانه خود را به
آراستگی و شایستگی تمام به کار گیرد و البته با کوشش و تلاش پیگیر و رنج فراوانی
که طی سالها در بازنویسی و بازنگری این
اثر بر خود هموار ساخته، به زیبا ترین شکل ممکن این اثر درخشان را به فارسی زبانان
اهداء کرده است!
بدون اغراق می توان گفت که ترجمۀ
چنین گفت زرتشت به قلم آشوری از موفق ترین آثار فلسفی غربی ست و چاپ های مکرر و تقریبا همه سالۀ آن حاکی از اقبال عمومی و توفیق این اثر است!
روشن است که این موفقیت علاوه بر
اهمیت و عمق اثر نیچه به اندازه قابل توجهی مدیون نثر شیوا و درخشش واژگانی ست که
در بافتی ذوق ورزانه و هنرمندانه ادبی نگارش یافته نیز هست!
از این رو شاید چندان مبالغه آمیز
نباشد اگر متن فارسی « چنین گفت زرتشت» نیچه
را «چنین گفت آشوری» نیز بنامیم. و چندان ناپذیرفتنی نباشد اگر بازگردانندۀ ایرانی
کتابی را که بنام «چنین گفت زرتشت» به
فارسی زبانان اهداء شده است با فیلسوف آلمانی زبان یعنی نویسندۀ آن شریک بدانیم!
می خواهم بگویم برای خوانندۀ فارسی
زبان جاذبۀ این کتاب همانقدر که آفریدۀ نیچۀ آلمانی زبانست ، مدیون گزارندۀ
(مترجم) فارسی زبان آن یعنی داریوش آشوری نیز هست!
زیرا نثر بلیغ و پر طنین آن غیر قابل تقلید است چرا که حاصل رنج مترجم واژه سنج زبان شناسی ست
که همواره و به دقت در هر چاپ تازه ای که
عرضه می شود ، متن ترجمه خود را بازنگری می
کند و به کمال می رساند!
داریوش آشوری را تنها نمی توان
مترجم یا فرهنگنامه نویس دانست.
اوضمنا پژوهندی ای ست دقیق و
اندیشه ورز که اهل ادب و فرهنگ ، با مقالات و رساله های او در زمینۀ زبان ، و در
عرصۀ علوم انسانی ، به ویژه در بارۀ تجدد
یا به زبان خود وی «مدرنیت» و نیز در حوزۀ
نقد فرهنگی و سیاسی و ادبی با آنها آشنایی دارند و به ویژه در اینجا می باید به پژوهش
جالب و راهگشای او در بارۀ حافظ بنام « عرفان و رندی در شعر حافظ» اشاره کنم که با
نگاهی تازه راه نا رفته ای را در زمینه حافظ شناسی پیموده و خاستگاه اندیشه ها و دقیقه های شعر حافظ را در پرتو متون
منثور کلاسیک مربوط به عرفان عاشقانۀ ایرانی کاویده است.
در باره آشوری بسیار گفته اند و
نوشته اند و هنوز سخن بسیار می توان گفت اما
من به همین مختصر بسنده می کنم. برای استاد آشوری تندرستی و پایندگی آرزو دارم !
برای پایان برردن این مطلب مایلم که
قصیدۀ اخوانیه او را که در سال 1979 طی سفری به آکسفورد با نام «بهاریۀآکسفوردیه»
سروده است ، بیاورم تا آنچه در بارۀ که در باره توانایی فوق العاده ایشان در شعر
کهن ایران فارسی گفتته شد را در اینجا مستند کرده باشم به ویژه آنکه خواندن این
قصیدۀ محکم ایشان مرا هم بر سر ذوق آورد و به اقتفای سرودۀ او «آکسفوردیۀ » دیگری پرداختم که در مقام
مکالمه و مناظره با استاد خالی از طنز و شوخ طبعی هم نیست!
اما پیش از آن قطعه کوتاه و زیبایی
از ترجمه مکبث اثر ویلیام شکسپیر که به
شعر فارسی یاد آور سخنِ روایی اخوان ثالت
، بازگردانده شده در اینجا از نظر
خوانندگان می گذرانم تا نمونه ای از زبانورزی و آگاهی توانایی وی در باز سرایی موزون به دست داده باشم:
این قطعه مربوط است به مجلس پنجم
نمایشنامه مکبث ، یعنی صحنه ای که در آن سه زن جادوگر با هکات روبرو می شوند و با زبان جادوگرانه خود ، چنین می گویند:
جادوگر یکم:
های چیست هکات! خشمگین می نمایی؟
هکات:
نباید بود خشم آلود از همچون تو
بدکاره
پلید- عفریتۀ گستاخِ پتباره
نهاده درمیان با مکبث از اسرارِ
کارِ مرگ
بسا داد و ستد ها کرده اندر کار و
بار مرگ
خدای جادوان را اندرین سودا نشانی
کو؟
سرِ سِحرآفرینان را ازین خوان آب و
نانی کو؟
که بنماید بزرگی ها و بشمارد هنرها
را
که چون از تن جدا سازند، جادویانه
سرها را؟
ولی ناخوش تر از هر کارتان آن کار،
سر و سرّی که باشدتان بدان بدخوی
ناهنجار
درشت و خیره رو و همچو دیگر مردمان
خودخواه
که سودِ خویشتن خواهد، کجا سودِ
شمایان؟ آه!
ولی تا کارتان را بهترک سازید
کنون زینجا روید و جا بپردازید
که ما را بامدادان است دیگربار خود
دیدار
بدانجایی که می دانید، کنارِ نهرِ
دوزخسار
بدانجا آید او با جانِ پر تشویش
کند دیدار با ما و بپرسد سرنوشتِ
خویش
طلسم و ظرف و اسبابی که آنجاتان به
کار آید
فراهم کرد باید تا که گاهِ کار و
بار آید
من امشب را به سوی آسمان
پروازخواهم کرد
وکاری مرگبار و شوم را آغاز خواهم
کرد
یکی کار ستُرگ و بس بزرگ است آن
که پیش از نیمروزش دررسد پایان
یکی چکّه ست پر افسون به کُنجِ ماه
آویزان
که می باید به چنگ آرم ،نیفتد بر
زمین آسان
به جادویی چو پالایم ، از آن جنّ و
پری زایند
که با نیروی وهم آور روانش را
بیفسایند
به خواری بنگرد در سرنوشت و مرگ و
آنگه ، آرزوجویی
به زیر پا درآرد عقل و ترس و مردمی
خویی
و می دانید انسان را نباشد زین بتر
دشمن
که بیند خویشتن را از خطر ایمن
( آوازی از درون : برآ، برآ، ...)
نگه کن، هان، پریّ ِ کوچکم آواز
سرداده است
نشسته بر سرِ ابری به راهم چشم
بنهاده است
(بیرون می رود)
جادوگر یکم :
بشتابیم ، بشتابیم ، او زودا که بازآید.
(بیرون می روند)
محمد جلالی چیمه (م.سحر)
novembre 2024
و اما قصیدۀ «بهاریۀ آکسفوردیه» سرودۀ داریوش آشوری
بهاريّۀ آکسفورديّه!
چون گل شکفت باز به گلزارِ آکسفورد
آراست فرودين گلِ
رخسارِ آکسفورد
بارِ دگر زِ مکمنِ جود از دلِ وجود
برگِ طرب دميد به
شخسارِ آکسفورد
وز سوري و سپرغم و از سوسنِ سپيد
رنگ و نگار يافت
چمنزارِ آکسفورد
گويي که معجزِ دگری باز رخ نمود
از معجزاتِ طبع
خداوارِ آکسفورد
هرگز زِ شهرهاي جهان بر سريرِ خاک
شهری چنين نبود به
کردارِ آکسفورد
بيمار بود جانِ وي از سردي شتا
بادِ صبا رسيد به
تيمارِ آکسفورد
آن لشکرِ صبا که زِ مُلکِ سبا رسيد
صفّ ِ شتا شکست به پيکارِ آکسفورد
تا به شود زِ رنج زمستان و از خزا ن
استاده باد همچو
پرستارِ آکسفورد
خوشخوي گشت طبع هوا از دمِ بهار
زاري برفت از بدنِ
زارِ آکسفورد
جز سبزه و چمن که به گلزار رخ نمود،
سروِ روان نگر تو به
بازارِ آکسفورد
گويي به غرفه هاي نهان داشت صد هزا ر
زان حوريانِ شوخ
فسونکارِ آکسفورد
حالي فراز کرد درِ غرفه هاي خويش
بنگر به دادِ حضرتِ
دادارِ آکسفورد!
در جلوه است حسنِ بتان در بسيطِ شهر
ني وقتِ صوم نيست به
افطارِ آکسفورد!
وين جلوههاي سيمبران بين، که هر طرف
سيمِ تن است و طُرّهيِ
زرتارِ آکسفورد
گويي که بيمشان نبود خود زِ سيمشان
از دست بُردِ مردمِ
طرّارِ آکسفورد
از بس که چشمِ مست در اين شهر ديده ام
مست ام کنون به خانه ی
خمّارِ آکسفورد
آن کس که ديد باغ و بهاراش، دگر نکرد
جايِ دگر دو ديده زِ
ديدارِ آکسفورد
رحمت بر آن کسی که نخست اين بنا نهاد
نيکو عمارتی ست زِ
معمارِ آکسفورد
روی زمين سراچه ی دارالامان شد ی
هم چرخ اگر بگشت به
پرگارِ آکسفورد
حاشا که من زِ درگهِ او روی برکشم
ياری دگر گزينم بر
يارِ آکسفورد!
دستِ رجاي من چو کند التجا درو
ديگر بُريده باد زِ
اغيارِ آکسفورد
گر هم زِ خوانِ خود نرساند نصيبِ من
سازم ازين سپس به خس و
خارِ آکسفورد
تنها نه من که نيز زِ شام و زِ روم و زنگ
هستند دي گرانی در
دارِ آکسفورد
بنشسته اند جمله به بستانِ سبزِ او
رو کرده اند جمله به
زنهارِ آکسفورد
هم نيز ديده ام زِ عجم طُرفه مردمی
خو کرده با وظيفه و
ادرارِ آکسفورد
جَسته زِ فتنه های زمان در دلِ اما ن
خندان نشسته پشت به
ديوارِ آکسفورد
دور از خدنگِ جنگی و دور از تفنگِ هنگ
سازِ طرب زنند به
مِزمارِ آکسفورد
ايرانيان فغان زِ بلاي زمان کنند
اينان خورند برگ و
بروبارِ آکسفورد
اصحابِ کهف گشته و گشتِ زمانه را
از ياد برده اند درو ن
غارِ آکسفورد
ببريده دستِ خويش زِ حبل المتینِ دين
طوفِ کمر ببسته به ز
نّارِ آکسفورد
روز و شبان خزيده به دارالکُتُب که، هين!
اينک من و گشايشِ
اسرارِ آکسفورد!
ليکن زِ سّرِ خويش ندادند آگهی
دانشورانِ رندِ
هُشيوارِ آکسفورد!
اينک من و رحيل، که گويد تبيره زن،
رختِ سفر ببند زِ
فرخارِ آکسفورد!
کوته کن اين فسانه و زين گونه دم مز ن
چونين سخن کجاست
سزاوارِ آکسفورد!
گفتي حکايتی و نگفتي چنان که هست
طرفی گزين زِ حالت و
هنجارِ آکسفورد!
بهار
1979
آکســـفــــــوردیــــــــــــــــه
(سرودۀ
: م.سحر)
این قصیده پس از سروده شدن ، برای نخستین بار به تاریخ 30 دسامبر 2006 در وبلاگ «سحرگاهان» متعلق به اینجانب م.سحر درج شد با مقدمۀ کوتاهی
به این مضمون:
چند ماه پیش دوست و استاد ارجمند ما داریوش
آشوری یکی از قصاید خودشان
به نام «بهاریه ی آکسفوردیه!» را که سالها پیش
به تفنن سروده بودند به رسم
تفریحی ادبی ، همراه باشرحی و توضیحی، در وبلاگیهء
خودشان قرار دادند
قصیده با ابیات زیر آغاز می شد : ـ
.........
چون گل شکفت باز به گلزارِ آکسفورد
آراست فرودين گلِ رخسارِ آکسفورد
بارِ دگر زِ مکمَنِ جود از دلِ وجود
برگِ طرب دميد به شخسارِ آکسفورد
.....
این اقدام ایشان مرا نیز برانگیخت تا با این
شوخ طبعی ادبی استاد
همراه شوم .ـ
از این رو «آکسفوردیهء» زیر تحریر و به دفتر
وبلاگیهء ایشان ارسال شد. ـ
استاد نیزشوخی ما را«جدی » گرفتند و همراه با
یادداشت زیر در نشریۀ
گرانقدر خود درج کردند ـ:
و امّا بعد. ـ
انتشار این قصیده برخی از آشنایان با این وبلاگ
و دوستانِ مرا به طبعآزمایی
وسوسه کرد. ازجمله آن ظریفِ شوخطبع همایون را،
که مثل همیشه کمحوصلگی
نشان داد و کوتاه آمد و به چند بیتی بسنده کرد
که در میانِ پیامها آمده است. ـ
اما همان چند بیت هم خوش بود. یکیـدو تا هم از
نسل جوان به این میدان آمدند
و ابراز وجودی کردند، اما معلوم شد که این
کارها کارِ "قدما" ست، ـ
که آفتابشان لبِ بام است.این جوانها باید
بروند و با اسباببازیهای
دیجیتالشان بازی کنند و هوس قصیدهسرایی و طبعآزمایی
در صنایعِ
سنگینِ ادبی نکنند.ــ
زیرا از بس شعرِ سپید و زردِ بیوزن و قافیه به
خوردشان داده اند و از
دفتر و دیوانهای دیرینه دور افتاده اند، دیگر
با این گونه صناعاتِ باستانی
بیگانه شده اند.ـ
امّا یکی از شاعرانِ فحلِ باستانیکار، به نامِ
محمد جلالی، المتخلص به م. سحر
از دوستانِ گرامیِ من و همشهریِ هم در فرانسه،
دامن همت به کمر زده
و به استقبال آن قصیده رفته و چکامهای
بالابلند ساخته که در زیر میبینید : ـ
..........
استاد عزیز
ما را هم در «محنت محمودیه» خود و نیزدر انواع
محنت های «امامیه» و «علویه» و «خاتمیه» ای که
بود و
هست شریک بدانید همچنین جسارت ما را در اقتفا
به «قصیدهء آکسفوردیه» خود، ببخشید .ـ
ارادتمند،ـ
م. س ، پاریس۳۰/۱۱/۲۰۰۶
آکســــفـوردیــــــــه
ای دل امید دار به
دادار آکسفورد
تا آورد شبیت به بازار آکسفورد
دستت به دست یار پریچهره وانهد
وینسان سپاردَت به پرستار آکسفورد
واو نیز شَنگ و شاد و سبکبال و تیز پَر
پنهان ز رَشگ و غیرتِ اغیار آکسفورد،ـ
ـ« دستی به جام باده و دستی به زلف یار»؛
آرد ترا به خانهء خماّر آکسفورد
مِی ریزدت به جام و لبیت آورَد به لب
زانسان که بود و هست سزاوار آکسفورد
چندان خوری که« محنتِ محمودی » ات زیاد
بیرون شود به بادۀ خوشخوار آکسفورد
چون حافظت دهد می رندانه تاشوی
مست شرابخانه و هشیار آکسفورد
وانگه به گِرد شهر بگرداندت بسی
در کوچه باغ ِ پر گل ِ بی خار آکسفورد
هی بنگری به زلفک زرتار ِ گلرخان
هی بشنوی چغانه و مزمار آکسفورد
هیچت نه یاد اهل ِ کـُتب خانه های شهر
این ثابتان ِ حُجره و سیّار آکسفورد
هیچت نه یاد پچ پچِ طُلّاب با کتاب
هیچت نه یاد خر به چمنزار آکسفورد
این عنبرین چراگه ِ آهن مفاصلان
چون و چرا کنان ِ چَرا خوار آکسفورد
هرجا روی بهشت نقاب افکند ز روی
تا حوریان شوخ و فسونکار اکسفورد،ـ
پیشت به عشوه دست فشانند و شاخ ِ گل.ـ
از گلبنان ِ چیده زگلزار آکسفورد
یعنی بیا که دیده به دیدارت افکنیم
یعنی بیا بیا ،که تویی یار آکسفورد
یعنی مرو مرو، که دل از ما ربوده ای
یعنی مخواه دیدۀ خو نبار آکسفورد
اما تورا نه فرصت و ویزای عشرت است
با ساحران ِ شوخ ِ پریوار آکسفورد
زیراک جستجو گر علمی در این بَلـَد
نی دست عیش بُرده به جُستار آکسفورد
نی پای جهد کرده به پوتین کیف و حال
نی سر ز لـَهو بسته به دستار آکسفورد
«فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید»
شرم است بارِ طالب بی عار آکسفورد
شرم است بارِ آنکه به غفلت وظیفه خورد
چون مفتخوار ِ بیهده کردار آکسفورد
آن کو فراهم آمد« پی ـ اچ ـ دی» اش ولی
آدم نشد چو مردم هشیار آکسفورد
از ما دریغ باد نیاز پری رُخان
چون ناز ِ نازُکان ِ دل آزار آکسفورد
مارا جهان سوّم ِ ما بس که حوریانش
نازکترند از بُت فـَرخار آکسفورد
با صیغه ای خدات رساند رفیقه ای
مهپاره تر به جلوه ، ز اَقمار آکسفورد
باکی نه گر نقاب به رخ درکشیده یار
یار نقابدار ، به از یار آکسفورد
یار نقابدار ، مَجازی نمی شود
چون یارِ آکسفورد به بازار آکسفورد
ای دل کنون به محنتِ محمودی ات بساز
دل در قفا و روی به دیوار آکسفورد
گر در صف دکاتره آرَد تـُرا بس است
رنج ِ فراق و فرصتِ دیدار آکسفورد
اسرارِ آکسفورد، یکی کاغذ است و بس
آبی و کوزه ای بُوَد اسرار آکسفورد
آنروزها گذشت که مردان ِ مُلکِ جم
بودند بهر علم، خریدار آکسفورد
دورِ حمید های عنایت گذشته گیر
واهل ِ هُنر مجو به هُنرزار آکسفورد
امروز روز دکتری ِ پاسدارهاست
واوباش سرورند به دُکتار آکسفورد
گیرم که طـَرف بستی و دانش به دست شد
از رنج های سوربن و از کارِ آکسفورد
زینسان که سنگ و خشتِ وطن سرطویله ایست
مردم بَرَد چه سود ز معمار آکسفورد؟
تا جهل، پادشا ست کسان را کدام سود
از شاخ و برگ ، یا ز بَر و بار آکسفورد؟
علمی که زرخرید ِ رذالت شده ست و جهل
آن به که خود بمانـَد در غار آکسفورد
آن به که شبروان ش زبهر چراغ راه
بیرون نیاورند از انبار آکسفورد
آن به که هیچ زنگی ِ مست اش نیاورد
تیغی به کف ز علم ِ اتُم کار آکسفورد
دردا که اهل ِ دانش ما را نداشت سود
اسرافِ کمبریجی و ادرار آکسفورد
کندیم و کاشتیم و دُرودند جاهلان
تیمار خویش دار ، نه تیمارِ آکسفورد!ـ
گفتم من این قصیده بدان سان که داریوش
اشعار خویش گفت در اخبار آکسفورد !ـ
...................
توضیحات
ضروری در باره نشر اینتر نتی این نوشته
یادداشت:
حدود
یک سال پیش ضمن تماسی تلفنی از آلمان ، از من خواسته شد که مطلبی در بارهٔ استاد آشوری
بنویسم!
تماس
گیرنده که ظاهرا از گردآورندگان یا از دبیر
مسئولان چنین ویژه نامه بود ،خبر میداد که قرار است فصلنامه ای برای بزرگداشت ایشان
در خارج از کشور انتشار یابد و درخواست وی آن بود که من نیز به سهم خود در این اقدام
شرکت جویم.
البته
چنین اقدامی را کاملا پسندیده و به جا یافتم و با کمال میل به چنین درخواستی پاسخ مثبت
دادم و همان موقع به تهیه این مطلب پرداختم
و یکی دوهفته بعد نوشته ام را برای تقاضا کننده فرستادم و منتظر تماسی ماندم که قرار
شده بود جهت ویرایش نهایی متن بامن برقرار شود که متأسفانه روزها و ماه ها سپری شدند
و به سال انجامیدند و چنین تماسی انجام نگرفت و بود و بود تا هفتهٔ پیش که از روی اتفاق خبر لغو تصمیم انتشار
ویژه نامه استاد را از زبان خودداریوش آشوری شنیدم!
آنهم
نه از طریق تلفن یا ملاقات شخصی بلکه در برنامه
ای از تلویزیونی از «صدای آمریکا» (وی او آ).
در این
برنامه تلویزیونی از ایشان دعوت شده بود تا طی گفتگویی در باره زندگینامه ادبی و فکری
و سیاسی خود سخن بگوید که گفت و از نیمه دوم برنامه به بعد خانم مجری سخن را به جای
دیگری برد و موضوع دیدار داریوش آشوری با شاهزاده رضا پهلوی را طرح کرد و به اصرار
انگیزه و نظر استاد را در باره این ملاقات
به پرس و جو گرفت. آنچه که در این برنامه گفته
و شنیده شد را می توان در فضای مجازی یافت و از چند و چون آن مطلع شد و از آن بهره
ها و احتمالاعبرت ها گرفت! آنچه بیانش در این لحظه برای من ضرورت دارد خبر لغو ویژه نامه
و انصراف «ویژه نامه» نویسان از انتشار فصلنامه ای در گرامیداشت شصت سال تلاش فکری
و فرهنگی و ادبی استاد آشوری از زبان خود ایشان بود!
گویا
دیدارر یک ساعته استاد صاحب نام و برجسته ای
چون ایشان که دوست و دشمن وی را از مفاخر فرهنگی ایران در عرصه های گوناگون ادبی و
زبان شناسی و فرهنگنامه نویسی و ترجمه
آثار مهم فلسفی می شمارند با شاهزاده رضا پهلوی ، رأی و نظر «فصلنامه سازان فرهنگ ورز»
را (که غالبا ادعای دوستی و دوستداری و شاگردی آشوری را هم داشته اند ) به یکباره دگر
کرده و مدالی را که قرار بوده است به سینه
او نصب کنند از استاددریغ فرموده اند!
گویا ستایشگران «ویژه نامه نویس و فصلنامه ساز» طی چرخشی شگفت انگیز و عبرت آموز بر آن شده اند
تا اطلاع ثانوی و تا لحظه ای که استاد از دیدار
و ملاقاتی که با شاهزاده داشته اند «توبه»
نکرده و به خطایی که بر قلم صنع رفته است اقرار نورزیده، و تا شش دانگ نام و اعتبار نمادین حاصل دود چراغ
خوردن ۶۰ سالۀ خود را طی قباله ای به آنان و هم سلکان آنان تسلیم نکرده است ، ویژه نامه ای را در بزرگداشت
او به حلیهٔ طبع نیارایند که البته این اقدام آنان درس مهمی در زمینۀ دعوی آزادی بیان و فاصلۀ چنین ادعایی از گفتار تا کردار ، به نسل های تازه تر تواند داد و
شاید بتواند بر گوشه ای از تاریکی فضای نا به سامان فکر و فرهنگ در جامعه روشنفکری
(خاصه نزدمدعیان «سوات دار » چپ ضد امپریالیست و اُمتگرایان بیرق به دوش آزادی بیان )اندک پرتوی بیفکند!
به هر
حال شنیدن این خبر حاکی از انصراف از انتشار ستایشنامه ای که برای «استاد محبوب و منظورشان »
زیر چاپ داشتند، مرا بر آن داشت تا این نوشته
ناچیز خود را که حول و حوش کارنامۀ پربار استاد و دوست ۵۰ ساله ام داریوش آشوری (که دوستانش
او را به حق حکیم می نامند )نوشته ام در جای دیگری از جمله این سایت انتشار دهم. ضمن سپاس!
محمد
جلالی چیمه (م.سحر)
۷ اوت ۲۰۲۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر