۱۸ آبان ۱۳۸۹

شیطان و خدا

شیطان و خدا

راوی : م.سحر

...........................


شیطان (به خدا) ـ

آدمی کو که من سجود کنم

پشت بر آنچه هست و بود کنم؟ـ

خدا

گر تو او را در این جهان دو در

یافتی نزد ما بیار خبر

شیطان

تو که دربان هردو درگاهی

زچه از من نشان او خواهی؟

خدا

زانکه ای رانده دزد ِ تبعیدی

از بهشتش تویی که دزدیدی؟ـ

شیطان

من که دزدیدمش ، کجا بردم

خارج از کشور ِ خدا بردم؟

آفریننده ای ،تما شا کن

تحفهء آفریده پیدا کن

خدا

ـ(در حالیکه به شرق و غرب و شمال و جنوب و بالا و پایین نظر جستجو گرانه ای می اندازد)ـ

یا کسی نیست ، یا نمی بینم

به خدا جز ترا نمی بینم

شیطان

تو پدید آور ِ پدیده ستی

گر ندیدی نیافریدستی

گر نمی بینی آنچه ساخته ای

تخته کن دکّه را که باخته ای

دست بردار از خدایی ی خویش

ترک کن تخت کبریایی خویش

خدا

بن این خانه را ز خوب و ز زشت

روز اول که می نهادم خشت

هر چه در طرح هردوعالم بود

خلق آن از برای آدم بود

تا هنرهای اوستا بیند

ذوق درنقش ِ این بنا بیند

سربه تعظیم ما فرود آرد

پیش پای خدا سجود آرد

روز و شب ذکر کارساز کند

آفریننده را نماز کند

به به و چه چه و ثنا گوید

ذکر بی وقفهء خدا گوید

شکر این بندگی به جای آرد

باد درغبغب خدای آرد

اگر آدم نبود ای مطرود

بودم از خلق کائنات چه سود؟

رشتهء ما چه تارو پودی داشت؟

هنر ما کجا نمودی داشت؟

چه کسی آفرین ما می گفت؟

آفریننده را ثنا می گفت؟

شیطان

پس اگر حرف حق زما شنوید

آفریدید تا ثنا شنوید !؟

خدا

گرچه نا برحق آفریده تویی

راست پندار برگزیده تویی

گرچه طغیانگر سیهکاری

سخن راست بر زبان داری

آفریدیم تا ثنا شنویم

به به از آدم دوپا شنویم

حظ بریم از نیاز و تکریمش

حمد و تذکیر و ترس و تسلیمش

خوش بخندیم بر نمایش او

نشئه گردیم از نیایش او

عجز بینیم و خواری او را

خری و خر سواری او را

لابه و التماس و ذلت او

غم و اندوه و جور و محنت او

این قسمت داخل پرانتز می تواند با صدای آدم از زبان خدا گفته شود

(گشنگی ها و تشنگی هایش

شکم ِ طبل و پینهء پایش

ضربه هایی که بر درش کوبند

میخ هایی که بر سرش کوبند

قفل هایی که بر دلش بندند

نقش دِق در مقابلش بندند

ریش او را به خنده آلایند

زخم بر زخم او بیفزایند)


تا به درگاه کبریایی خویش

و ز تماشاگه خدایی خویش

کیف ازین نقش آش و لاش کنیم

هی بخندیم و هی نگاش کنیم

دلقکی روی خاک بنشانیم

داد ازین آفریده بستانیم

دلقکی زخم خورد و شمع آجین

چهره اش زرد و پیکرش خونین

شیطان

غم او دیده ای و خرسندی؟

دلقکش خوانده ای و می خندی؟

دیدن رنج اوست آسانت؟

چیست نام ِ رحیم و رحمانت؟

گاه در بیم وگاه در اُمیّد

گاه در توبه ، گاه در تمجید

اوت خواند کریم بنده نواز

هردم از دل برآورد آواز

که پناهش زخوف و بیم دهی

به دلش مرهم رحیم نهی

لیک مرهم نهفته ای در عرش

زخمِ آدم ، دهان گشوده به فرش

زخمِ آدم به سجده گاه کبود

آتش و آب ازوست خون آلود

مرهم اما نهفته در صندوق

همچو دیدار خالق از مخلوق

آنچه او را دهی به حد وفور

حفرهء آتش است و پنجهء زور

تیغ وحش آخته ست بر جانش

وز گریبان رسد به دامانش

ظلم ، جاری به عرصه های سکوت

رحم در بایگانی ملکوت

خاک می بلعدش به زلزله ای

هیچش از کبریایی ات گله ای

سقف می کوبدش به سر سیلی

نه تو را با تسلی اش میلی

راست خواهی ، ز بود و نابودت

نیست جز در زیان او سودت

خدا

راندم از بارگاه خویشتنت

تا نبینم به سُخره دم زدنت

اینچنین یاوه ، اینچنین روراست

نشتر طعنه ات به سوی خداست؟

تو که مطرودی از حریم حرم

از چه رو می زنی دم از آدم ؟

نزد ما در دفاع ازو کوشی؟

لب نبندی به مُهر خاموشی؟

پیش ربّ آمدی سکوت آور

قول ِ طغیان ببر، قنوت آور

اینک آه و دمی که بر خاک است

بی حضورش حساب ما پاک است

حال گویی کز او اثر نبود؟

هیچکس را ز وی خبر نبود؟

همه هستند لیک آدم نیست؟

ردّ پایش به هردو عالم نیست؟

پس که زین پس مجیز ما گوید؟

لابه ورزد ، خدا خدا گوید؟

چه کسی کبریای ما بیند؟

عدل در طرح این بنا بیند؟

بی توقف سجود ما آرد

خوش خوشان در وجود ما آرد

به حقیقت خدا در ین عالم

نازپرورد کیست جز آدم؟

به جز آدم ز روی عجز و نیاز

کیست کرنش پرست و بیضه نواز؟

که چنین خوش به نردبان آید

دست بر سقف آسمان ساید

هرکجا نرم پنجه پیش آرد

قـِر بیاراید و قمیش آرد

چاپلوسی کند به صد خواری

با خدا خواهی و خودآزاری

حال گویید ازین سراچهء پست

بی خبر رفت و دیده بر ما بست؟

پس ازین پس که با خدا باشد؟

بردهء بارگاه ِ ما باشد؟

پس ازین پس خدا ، خدایی خویش

پادشاهی و کبریایی خویش

قهر و خوف و عتاب و لعنت را

وعدهء ناز و نوش و نعمت را

اگر آدم نبود ، زی که برد؟

غیر از آدم متاع او که خرد؟

به که بفروشد این بزرگی را

لطف میشی و قهر گرگی را؟

شیطان

راستی را خدای راست تویی

دوجهان را اگر خداست تویی

راستی را که راست می گویی

خالی از کمّ و کاست می گویی

آدم ار زین جهان رود بیرون

چیست معنای حکم «کـُن فـَیـَکـون »؟

کبریایت ز عرصهء افلاک

حکم چون گسترد به صفحهء خاک؟

به که فرمان دهد از آن ملکوت

که بخور ضربه ها به مُهر سکوت؟

زجر دونان ببین و دم درکش

جهل را چون جوال بر سرکش

خواری و وهن را در آخور کن

زاشگ حسرت پیاله ها پرکن

هِل که چون برّه ات به سیخ کشند

نقش ِ جانت به خط ِ میخ کشند

پای در بند جان گذارندت

نعل بر استخوان فشارندت

به که گوید که حلقه کن در گوش

پیش ِ دینبارگان ِ زهدفروش؟

به قدمگاه جاهلین پا هل

روح خود را به اهل دین وا هل

تا بریزند با ملاقهء دین

عوض ِ عقل ، در سرت سرگین

به که گوید که خون دل می خور

پیش پای فریب قِل می خور

شب و روز از جبین عرق می ریز

حاصل رنج در طبق می ریز

هدیه می بر به شوق ِ نادانی

پیش زالووَشان روحانی

تاقبای خدا بپوشندت

مثل گاو حسن بدوشندت

خانه ات را زنند چوب حراج

عُشر گیرند و خمس و جزیه و باج

توبره ی خود کنند مالامال

به خراج و غنیمت و انَفال

وطنت را به زیر سقف کشند

دور هستی ت خطّ ِ وقف کشند

ببرند آنچه ت از نیاکان بود

حاصل خون و اشگ ِ پاکان بود

در کنار زکات و سهم إمام

دخت و پورت شود کنیز و غلام

هردم از جاهلان تپانچه خوری

میوهء جهل خود به خوانچه خوری

نیزه اندر کفت نهد سالوس

تا به شیپور جنگ و نعرهء کوس

جان فشانی به پای مفت خوران

برملا جوی و در نهفت خوران

پای بر فرش ِ مین شوی خر او

سپر ـ تیر و خشت ِ سنگر او

تا بنام خدا ، خدا گردند

قائد و پیر و مقتدا گردند

تا به نام خدارئیس شوند

کاسهء خیل ِ کاسه لیس شوند

چشمبندت زنند و بارکشی

زهر نوشی و انتظار کشی

هی بچرخی چو اسب عصاری

از عروقت عرق شود جاری

خدا

ما ببینیم و رقت انگیزیم

غضب و رحم در هم آمیزیم

شیطان

تا ببینید و ر قت انگیزید

غضب و رحم درهم آمیزید

خدا

( درحالیکه همچنان آدم مفقودالاثر مخاطب اوست )

ما ببینیم و مرحبا گوییم

«نعمی» در میان «لا» گوییم

شیطان

تا ببینید و مرحبا گویید

نعمی در میان لا گویید

خدا

آدم خاکسار بینیمت

لطف پروردگار بینیمت

دیده بر شرمساری ات بندیم

بنده باشی به گاری ات بندیم

جان دهی مفت و نان خوری قرضی

راستی را خلیفة الارضی

شیطان

با چنین قد و قامت فرضی

راستی را خلیفة الارضی !

با چنین دست حق به همراهی

راستی را خلیفة ُاللهی !

جانشین خدای برخاکی

وینچنین ، نورچشم لولاکی

آفریننده ، تخت بر افلاک

جانشین ، مرغ پرشکستهء خاک

بستهء وهن و خستهء خواری

اشگ و خونش چو آبرو جاری

آفریننده ، سجده گاهش خوش

حکم بخششگر گناهش خوش

جانشینش به خاک ، طعمهء گرگ

در دل کوچکش خدای بزرگ

دل او می درند و او تنهاست

غرق تنهایی است و غرق خداست

خدا

حال گویید کز قلمرو ما

پای بیرون نهاده پادو ِ ما؟

دست از کارگاه ما شسته ست؟

رفته و خاکِ دیگری جُسته ست؟

راستی را اگر شود مفقود

غرض از خلق کائنات چه بود؟

پس ازین پس که نیست آدم ِ خاک

سوی ما دست کیست بر افلاک؟

راستی را به غیرازین مفلوک

کِیف ما را که کرد خواهد کوک؟

به جز ابن خاکزاد ِ رنج نژاد

که به کون و فساد معنا داد؟

که مرا کردگار دانا کرد؟

در رحمت به روی خود وا کرد

تخت ما بر فراز فرش نهاد؟

نام ما پادشاه عرش نهاد؟

زچه گویید رفت و ناپیداست؟

او مگر خارج از قلمرو ماست؟

جز دوعالم نیافریدستم

هر دو عالم به نام او بستم

او اگر هست هردو عالم هست

او اگر نیست رفته ایم از دست

او اگر هست عرش ما برپاست

او اگر نیست ، عرش و فرش که راست؟

او اگر هست نقش ما زیباست

او اگر نیست ،جمله باد ِ هواست

هیچ در هیچ ِ پیچ در پیچ ست

دو جهان بی وجود او هیچ ست

آدمی گُم شود ، خدا هم نیست

گوش اگر نیست شد ، صدا هم نیست

آدم از این جهان اگر کوچد

شب فرازآید و سحرکوچد

شب تاریک ِ پوچ ِ بی معنا

در رسد خالی از حضور خدا

نه خدا ماند و نه آثارش

لوح محفوظ و نقش دیوارش

هستی اندر سکوت محض خزد

نَفَس ِ روح بر جهان نوزد

محض تاریکی و سرای سکون

هیچ همگون و پوچ ِ ناهمگون

معنی از هست و نیست بگریزد

نیست با نیست درهم آمیزد

نیست در نیست چیست غیر از نیست؟

به عدم کردگار هستی کیست ؟

کردگاری که در عدم پوید

نیستی کارَد و عدم روید

هستِبی نام ، چشم ِ بینا نیست

کانچه را نام نیست ، معنا نیست

زانکه آدم به هست نام نهاد

نیستی رو در انهدام نهاد

هست شد هستی آن زمان کآدم

زد به عالم ز نام ِ هستی دَم

آمد و نام داد هستی را

بد و نیک و بلند و پستی را

گذر لحظه را زمان نامید

جویبار وی آسمان نامید

ظرف اشیاء را فضا نامید

هست سازنده را خدا نامید

زشت و زیبا و نور و ظلمت را

مهر و کین را و عجز و قوت را

مشرق و مغرب و شمال و جنوب

ماه و خورشید در طلوع و غروب

سقف مینایی و چراغانیش

شب تاریک و صبح نورانیش

آب را خاک را و آتش را

ابر آرام و موج سرکش را

دشت سرسبزواحه در برهوت

جنبش ساکن و صدای سکوت

بال پروانه و ترنّم برگ

بر گل و سبزه تند بارِ تگرگ

رخشش آذرخش و کوبش رعد

لحظهء ناخجسته ، ساعت سعد

سبز و سرخ و سفید و زرد و سیاه

تابش آفتاب و گردش ماه

نَفَس باد و نعرهء طوفان

کوبش رعد و ریزش باران

خشم ِآتشفشان و قعر مغاک

لرز کوه و دهان گشودن ِخاک

پنجهء وحش و پیکر خونبار

وقنا ربنا عذاب النار

وحشت اینگونه اش به روز و به شب

ساخت ربّ و پناه برد به رب

وهم و ترسش پناهگاه آورد

به خدای جهان پناه آورد

به خدایی که نام داد او را

تاج شاهی به سر نهاد او را

کاخ وی را به آسمانها برد

بی نشانی به بی نشان ها برد

ما ز نامیدنش خدا شده ایم

وینچنین با وی آشنا شده ایم

وینچنین ما شدیم رب الناس

ملک الناس فی صدور الناس

ترس ، پروردگار مذهب شد

خشیة الدهر خشیة الرب شد

نام ما برد و رب شدیم اورا

ترس دائم طلب شدیم او را

تا بساید ز روی عجز و نیاز

رو به درگاه ربّ ِ بنده نواز

گر زما بر زبان نیارد نام

رونق بخت ماست بی فرجام

برق بی نامی آتش انگیزد

کاخ ما زآسمان فرو ریزد

سازد از ما درون پیلهء خویش

بت گمنام بی قبیلهء خویش

بت گمنام خیل خاموشان

خفته در حلقهء فراموشان

وینچنین زآسمان هبوط کنیم

به مغاک زمین سقوط کنیم

حال باید چه کرد با این درد؟

تو که جز شیطنت ندانی کرد!!ـ

شیطان

ای خدایی که راندهء تو منم

خر ازین پل رهاندهء تو منم

دور ازین کارگاه کج بنیاد

هستم از هفت دولتت آزاد

نه بر آن نعمت تو مهمانم

نه ترا منتی ست بر جانم

می خورم نان هوش و آزادی

خوشتر از نعمت خدادادی

خوش به بازار جهل می خندم

بار بر دوش خود نمی بندم

روز اول در آن بهشت ِ خیال

آدم از جهل بود مالامال

نه به عشق ِ خداش دسترسی

نه به حواش میلی و هوسی

من در آن حال و روز نامطبوع

دادم و خورد میوهء ممنوع

جهلش از سر پرید و نادانی

شد جهانش به عشق نورانی

دین و دل در وجود حوا بست

چشم در چشم یار شیدا بست

دست بنهاد روی دستانش

آتش آمیخت با دل و جانش

لب ِ لرزان نهاد بر لب یار

مرده شد زنده ، خفته شد بیدار

هردو برهم چو مار پیچیدند

پود واری به تار پیچیدند

نه نشانی ز زهد بود و نه دین

این بر آن حلقه بود و آن بر این

نه نشانی ز خوف بود و گناه

غضب ِ یَهوه ، کیفر الله

نه به روح القُذُس گمانی بود

نه ز ملاعمر نشانی بود

نه خمینی صدا و سیما داشت

قفل در زیر ناف ِ حوا داشت

منکراتش نداشت بر آدم

نظر ِ حِقد و کین به زیر شکم

پاسدارش نداشت دست به تیغ

تا کند پرتو از چراغ دریغ

نه بنام نجابت و اخلاق

عشق می خورد برقفا شلاق

نه ز فتوای شرع و حکم فقیه

عشق می شد به تیغ ِ دین تنبیه

روی زیبا رها ز چادر بود

دامن عشق از صفا پر بود

دل عشاق را نه ترس و نه بیم

بود از حُکم ِ شحنه و دژخیم

سنگ ها زیب ِ جویباران بود

نغمه پرداز آبشاران بود

عرصهء شوم ِ سنگساران را

شرع در کف نمی فشرد آن را

دشت آرام و باغ بود آرام

پرتوافشان چراغ بود آرام

مهر، زرین و شوق زیبا بود

دل آدم به نزد حوا بود

لب به لب بود آدم و حوا

پنجه در پنجه بود و پا در پا

چشم درچشم بود و ناف به ناف

سین به سین می سُرید و کاف به کاف

جات خالی که صحنه دیدن داشت

نغمهء عاشقان شنیدن داشت

شعله انگیخت ، عشق در آدم

عاشقی رخنه کرد در عالم

شیوه ء طاغیان عالم شد

خود ازین شیوه ، آدم ، آدم شد

دود ِ دل رفت و نور مهر آمد

دل حوا تنور مهر آمد

لیک ازین شیوه سخت رنجیدی

روی برتافتی و غریدی

عاشقان را ز خویش تاراندی

وینچنین از بهشتشان راندی

دست آدم به دست حوا بود

خاک تبعیدگاه آنها بود

اگر از من کنی نظر خواهی

جرمشان عشق بود و آگاهی

.........................................

م.سحر

پاریس نوامبر 2010

ادامه دارد....


۰۸ آبان ۱۳۸۹



http://www.parisetudiant.com/etudiant/sortie/xxiie-journee-mondiale-de-la-poesie-nous-

دوازدهمین «روز جهانی شعر» در پاریس ـ


Nous sommes tous frères en l'Humanité
...............................................................................
شنبه سی ام اکتبر
ساعت 15 تا 20
دوازدهمین «روز جهانی شعر» در پاریس
برگزار می شود
اطلاعات بیشتر در متن فرانسوی زیر و نیز در آفیش مندرج است:ـ ¤

le samedi 30 octobre 2010de 15 h à 20 h

dans le cadre de la XXIIe Journée mondiale de la poésie

organisée par l'association
Poesia 2 Ottobre de Paris
et laMairie du XIVe arrondissement
à la Salle des fêtes de la Mairie annexe

12, rue Durouchoux Paris XIVe
métro : Mouton-Duvernet (ligne 4), Denfert-Rochereau (lignes 4, 6) ;RER : Denfert-Rochereau (ligne B) ; bus : 28, 38, 58, 68

Actes de présence présente*
d'une part : Fraternité
un montage poétique conçu et mis en scène par
Éric Meyleuc et Pedro Vianna


poèmes de:

Cristina Castello , Jean-Claude Diamant-Berger, Danièle et Paul Dailloux, Mohammad Djalali (M.Sahar) , Christophe Frionnet, K. Kalamogan, Nicolle Leclercq, Éric Meyleuc, Denise Peyroche, Pedro Vianna

dits par

Mohammad Djalali (M.Sahar) , Éric Meyleuc, Pedro Vianna
sur les improvisations musicales de
Christophe Frionnet*

et d'autre part

Pas à pas
un spectacle, conçu, écrit et mis en scène par

Nicolle LeclercqavecÉric Meyleuc, Adeline Perochon, Pedro Vianna
et la voix de:
Marie-Noëlle Gailletphotos
Michèle Frontil, Nicolle Leclercq
musique:
Christophe Frionnet

entrée libre
dans la limite des places disponibles

http://poesiepourtous.free.fr/poesiepourtous/poesiepourtous/XXIIJMPaff.jpg poesiepourtous.free.fr


اینجانب در بخشی از برنامه های این فستیوال سالانهء بین المللی مشارکت دارد

۲۹ مهر ۱۳۸۹

ایهاالناس که روشنفکرید

اَیّهـــالنّــاس که روشنفــکریــد !ـ

در بارهء نامهء چند «منور الفکر» ایرانی به هابرماس

من نامه آرامش دوستدار به هابرماس، فیلسوف معاصرآلمانی راهنوز نخوانده بودم که از

سراتفاق نامه دوسه تن از فضلای دانشگاه رفتهء ایرانی را دیدم که شتاب به خرج داده بودند تا از موضع دفاع از«اسلام» به این فیلسوف غربی بگویند :«مراقب باشد و گول این بی سواد راسیست کینه جو را نخورد زیرا اسلام عزیز اینجورها هم که این بابا به شما گفته است خشونت طلب و آدم کش نیست» در هر صورت من شتابزدگی این«روشنفکران» ایرانی را که درنامه نگاری به بزرگان با یکدیگر مسابقه می دهند ، اندکی رقت آور یافتم و چند بیتی به بدیهه زیر نامه آنها قلمی شد . دیشب فرصتی پیش آمد و نامه آقای دوستدار را هم یافتم و خواندم. نتیجه آن شد که سطرهای دیگری نیز بر ابیات پیشین افزودم و متن کامل آن هم اینک در برابر شماست .

............................................


ایُها النّاس که روشنفکرید

فکر در کلّه و لب در ذکرید

بشتابید هابرماس آمد

صاحب اندیشه و احساس آمد

قلمی را به دوات اندازید

چنگ در زلف نشاط اندازید

ذوق و اندیشه به بازار آرید

حکمت خاصّه در کار آرید

بگشایید ز قرآن فالی

سوره بندید به استدلالی

وان یکادی به تفکر بندید

عقل کلی به تصور بندید

روضهء مظلمهء دین خوانید

آیه در لعن ملاعین خوانید

بنویسید که ای هابر ماس

جان تو نامهء قبلی بیجاس

بنویسید : فلان ، کین ورز است

گفتمان ِ قلمش بی ارزاست

نه به دانسته ، بل از نادانی

دشمنی دارد با ایرانی

ـ« دوستدار » ست اگرچندش نام

ـ«دوستدار»یش پر است از ابهام

ـ« دوستدار» ست ولی دشمن خو

کچل ِزلفعلی یعنی او

ـ «دوستدار» ت به حقیقت ماییم

کاوستادان سه دانشگاییم

ما ، دو «صدری» و یکی «دبـّاشی» ـ

واندگر فلسفه لافی ناشی

ـ«دوستدار» یش سرابست و خیال

کسب ِ«آرامش» ازو امر محال ! ـ

بسکه کینجوست ، نگنجد در پوست

هرکه با اوست مخالف ، «دینخو» ست

نه سواتی نه مواتی دارد

نه زحکمت لمعاتی دارد

سوی ساحل نشتابد بلَمَش

انگلیسی ننویسد قلمش

آلمانی نسراید بیتی

به چراغش نفروزد زیتی

به سوی تیره گرایش دارد

لیک دعوی درخشش دارد

امتناعات تفکر ، وردش

عده ای دشمن دین در گِردش

هی به اسلام دهان دارد کج

نه ازآگاهی بل از روی لج

نیستش زآتش دوزخ بیمی

به خمینی نکند تعظیمی

بیضه ای را ننوازد به دمی

خاتمی را نفرستد رقمی

سکه ای پیش سفالی ننهد

سگ زردی به شغالی ندهد

ما ولی عاشق اسلاماتیم

اهل اندیشهء اصلاحاتیم

هگل و کانت به محفل داریم

حُکم ِ حداّدک عادل داریم

ما دموکراسی و دین می جوییم

حق در اسلام مُبین می جوییم

گفتگوها ز تمدن داریم

که به صحرای عرب بُن داریم

شهروندان ِ سعادتکده ایم

خالی از شعبده و عربده ایم

دین ما آینهء آزادیست

ضد سرکوبی و استبدادی ست

حقهء علم ِعدالت با ماست

حکمت از غیب ، حوالت با ماست

جانشینان سورل یا وبِریم

نه چنو مبتکر شِرّ و وِریم

مزرع سبز فلک را دِیم ایم

حاصل ِ کِشت ِ امیل دورکِیم ایم

نامهء ما به تو ای هابرماس

همچو پیغام محمد به خُداس

نامه اوست زشیطان به شما

تو بدان نامه توجه منما

نامهء ماست چو پیغام سروش

جام شهد است ، بنوشان و بنوش

نامهء او رقم ابلیس است

خطش از زهر عداوت خیس است

پُست اگر نامه از ایشان آرد

مستانید ، کراهت دارد!ـ

ور گرفتید ، مراقب باشید

که در پاکت او نخراشید

زانکه اندیشهء منحوس در اوست

فکر آلوده به ویروس در اوست

گر گرفتید ، سلامت شد دور

در بلایی که مداوا یُخدور!ـ

ما سه تن طوطی و او جوجهء زاغ

طوطیان را نرسد جز ابلاغ

غرض ماست همین آگاهی

جز خدایت نکند همراهی

.................................

م.سحر

پاریس ، 21.10.2010


۲۲ مهر ۱۳۸۹

من مرضیه را دوست داشتم



من مرضیه را دوست داشتم. او یک میراث ملی بود که رنود سیاسی مصادره اش کرده بودند. دلم برای صدایش لک می زد اما هیچوقت به کنسرت های گهگاهی او در پاریس نرفتم . مرضیه ای که من می خواستم و می خواهم بانوی آواز ایران بود. مرضیه برای من یادآور خالقی و صبا و بنان و نمایندهء درخشان ترین دوران تصنیف سرایی و موسیقی بزمی کلاسیک ایران بود. مرضیه مرضیه بود و مرضیه خواهد بود. انتخاب سیاسی او ذره ای از احترامی که به او داشته ام و دارم نکاست اما گاهی به خودم می گویم حیف ازو بود که وسیلهء تبلیغات یک گروه سیاسی قرار گیرد و همسو با اهدافی شود ، که به لحاظ سیاسی در خدمت آزادی ایران نبودند و با کسانی نواخوان و همصدا گردد که به لحاظ فرهنگی و ارزش هنری ، هم سطح و هم سنگ با شأن و مقام هنر والای این بانوی ارزنده و بزرگوار نبودند ، سهل است ، به گرد پای او نمی رسیدند
یاد مرضیه بزرگ گرامی باد که صدای ماندگار پنجاه سال زندگی اجتماعی و هنری و ذوقی و فرهنگی ملت ایران بود و بیش از پنجاه سال عواطف ملت ما را نواخته بود.ـ

۲۳ شهریور ۱۳۸۹

خبر تأسف بار

ستار لقایی هم به ترک دوستان خویش گفت

با نهایت دریغ ، جامعه فرهنگیان ایران در تبعید ، یکی از انسان های پرکار پویا و خوش قلب و جوانمرد و مبارز خود را از دست داد.ـ

ستار لقایی روزنامه نگار و نویسنده ای کوششگر و آزادی خواه بود که دفاع از آزادی و انسانیت و فرهنگ حرفهء اصلی اودر دوران تبعید بود. او یکی از انسانهای شریف زمانهء ما بود که هرگز از بذل جان و مال در راه همکاری و همدلی با هنرمندان و نویسندگان و روزنامه نگاران دریغ نمی کرد. چاپخانهء کوچک او از آخرین امدادگاه هایی بود که اهل قلم بیدریغ از آن برخوردار می شدند. ستار یک کوششگر فرهنگ بود که جز در دفاع از آزادی کشورش گام برنمی داشت و حضور او در جامعه هنری و فرهنگی این دوران تبعید سی ساله قوت قلبی برای همگان بود. روزنامه نگاران شرافتمند ایرانی همکاری ارجمند و بسیاری از هنرمندان و فرهنگیان مقیم لندن ، همراه و همدلی همواره دلسوز و یاری بخش را از دست داه اند.ـ

فقدان ستارلقایی ، این دوست نازنین خودم را به خانواده و یاران صمیمی او تسلیت می گویم.ـ

یادش گرامی باد. ـ

۱۱ شهریور ۱۳۸۹

به این مطلب درسایت سکولاریسم نو نگاهی بیاندازید

...................................................................
..................................................