
نا گزیر از عشق
با جان چه شد مقابل ، کز عشق ناگزیرم
یا خود چه رفت با دل ، کز عشق ناگزیرم
بر شوره زار ِ بی نم ابر که ریخت باران
کِشت ِ که داد حاصل ، کز عشق ناگزیرم
ای روح ِ فتنه ، اکنون آتش بر عافیت زن
وین آشیان ِ کاهل ، کز عشق ناگزیرم
با موج ِ ناشکیبا ، ای دل بزن به دریا
بیگانه شو ز ساحل ، کز عشق ناگزیرم
افسانه خواه ما را ، دیوانه خواه ما را
ما را مخواه عاقل ، کز عشق ناگزیرم
ای شوق ِ کاروان پوی ، دلبستگی ز ره جوی
بیزاری از مراحل ، کز عشق ناگزیرم
نارفته را به کار آی ، وز رفته رستگار آی
برچین بساط ی حائل ، کز عشق ناگزیرم
م. سحر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر