
م.سحر
هفت ترانه در «تجدد و تحجّر» د»
بنیادِ مدرن پایبستی دارد
بر آنچه که نیست با تو ، هَستــی دارد
گم کرده رهی که رهنمای من و توست
بر این آتش ز دور دستی دارد
از ما تا اکنون
از ما به کنون ، هزار سالی راه است
وین ، آن داند که رهروی آگاه است
نیمی از ما بستهء تاریکی هاست
نیمی دیگر مسافری گُمراه است
دیروز ، امروز
زآموزش ِ ماست ، این بد آموزی ِ ما
همزاد ِ شکست ِ ماست پیروزی ما
ما «دیروزیم» و همسفر با «امروز»د»
امروز کجا و مای دیروزی ما؟
تجدد و میراث ِ کهن
زان کین که به میراث ِ کُهن توخته ای
دامن دامن ، ندامت اندوخته ای
پنداشته ای : «تجدد آید از هیچ» ؟
زین «هیچ » ، به جز هیچ نیاموخته ای !د
بت پرست
گر نیک به ذات و بد به گوهر بودند
پیش از بُت ِ تو بُتان ِ دیگر بودند
وان «بُت شکنان » که می پرستی شان نیز
چون ذات ِ تو بُت پرست و بُتگر بودند
سنگ ِ هیچستان
سازنده اگر خداست یا انسان است
بُنیادِ جهان ز گوهری یکسان است
وان سنجه که «کُفر » و «دین» بدو می سنجند
بر خاک مجو ، که سنگ ِ هیچستان است
ویرانه فرو گذار
ویرانه فروگذار و آبادی کن
وآبادی را بنا بر آزادی کن
آزادی را فروغ ِ آگاهی دان
واگاهی را جوانی و شادی کن ! د
دسامبر 1994 ، پاریس
م.سحر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر