
به دیده آشنا بجویمت
غبار ِ شب نشسته هرکجا
بیا ، بگو کجا بجویمت
کویر و ابر ، فرش و چترِ من
چسان در این هوا بجویمت؟
بخوان طلوع را که لحظه ای
به سایهء صدا بجویمت
سکوت ِ گریه در سراب ِ چشم
به خون نشست تا بجویمت
اگرچه دل گرفت و نای من
شکست ، بی نوا بجویمت
کنون که نوشدرد ِ من تویی
من از پی شفا بجویمت
تو رودخانه ای ، مرا به خانه بر
مرا که ریگِ آب ِ جویمت
ببر مرا به سرزمین ِ مدّ و موج
که تا در آبها بجویمت
در آب های آفتاب و آینه
ز زنگ ِ شب رها بجویمت
رها بجویمت ، رها بجویمت
روان تر از صبا بجویمت
بخوان مرا که با شنیدنت
نه «من » نه «تو » که «ما» بجویمت.ـ
پاریس ، آنیر ، 1356
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر