
ز گـَرد اگر نزدائی صفای گُم شده ات را
به خانه ره ندهی آشنای گم شده ات را
به گِردِ کعبهء مطلق طواف کردی و دیدی
هم آشیانهء شیطان ، خدای گم شده ات را
در این قلمرو بی آرزو مجو که نیابی
مگر به خواب ِ عدم ناکجای گم شده ات را
شبی ستاره گریزنده از مدار و تو گُمره
چنین چه می طلبی رهنمای گم شده ات را؟
تو ای قناری ِ غمگین ِ دل نهاده به غربت
به گوش ِ جان ِ که گویی نوای گم شده ات را؟
از این گذرگه غوغا ، به خلوت ِ که رسانی
میان دشت ِ جنون نغمه های گم شده ات را؟
همان حکایت ِ بانگ است و کوه و گردش ِ پژواک
اگر ز سنگ شنیدی صدای گم شده ات را
سرودِ شوق ی تو بر بام ِ شعر باد رسا تر
کنون که یافته ای انزوای گم شده ات را
پاریس ،28.2.1996
............................................................................
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر