
خورشید آشکار نمی آید
شب با افق کنار نمی آید
این خرمن ِ ظـُلام پریشان را
تک شُعله ای نثار نمی آید
تا نور بر رکاب برآرَد پای
اسب آید و سوار نمی آید
دریا غریق ِ خویشتن است اما
باران به شوره زار نمی آید
ای تکدرخت ِ خاک نشین ، این خاک
دیگر ترا به کار نمی آید
بر شاخه ات شکوه ِ شکفتن را
ایمان ِ پایدار نمی آید
تا بر سر ِ تو ابر ِ عقیم افتاد
در خانه ات بهار نمی آید
تیرماه 1355
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر