۰۳ شهریور ۱۳۸۶

خبــر هــای فرهنگی

انجمن ایرانیان مقیم فرانسه
در حومهء پاریس(کــرِتِــی) برگزار می کند:ـ


نمایشگاه نقاشی از 5 هنرمند ایرانی
شنبه 2 فوریه 2008 ساعت 17:30
این نمایشگاه تا 16 فوریه 2008 ادامه خواهد یافت
هنرمندانی که در این نمایشگاه شرکت دارند عبارتند از:ـ

فروغ عزیزی ــ زهره عزیزی ــ مرتضی رفیعی ــ ناصر رخشانی (خاور) ــ محمد جلالی (م.سحر)ـ
ورود آزاد
EXPOSITION PEINTURE

5 artistes iraniensLes artistes participants sont:
Forough Azizi , Zohreh Azizi,
Morteza Rafii , Nasser Rakhshani(khavar),
Mohammad djalali
Association socio-culturelle des iraniens en France

Vous invite au vernissage de l’exposition

Le 2.02.2003 au 16.2.2008

de 17h30 à 20h

l’Adresse :

52 rue de Falkirk94000 CréteéilCreteil préfecture
Bus: 281, Station: Griffon
entrée libre

این هم گزارش رادیو

RFI

درباره این نمایشگاه است

........................................................................

و این هم گزارش رادیو فردا

در دقیقهء پانزدهم مجلهء خبری 7 صبح

در باره این نمایشگاه

۰۲ شهریور ۱۳۸۶

سلامی چو بوی خوش ِ آشنایی

اگر وبگرد عزیزی دریجه ای به روی این اوراق گشود و با این
دو دوست و همکلاسی من تماسی داشت لطف کند و سلام من را
به هــردوی آنـان برسانـد و بگویـد چقـدر دلتنگ روزهای رفتــه
و سال های خوب دانشکدهء هنرهای زیبا هستم . سپاسگزار
م.س
..........................................................................
....................................................
درضمــن ایـن «ایران آکتــور» هم انگــار تخــم دوزرده
کـرده است کـــه اینـــگونـــه عکس هـــای هنرمنـــدان را
ارث پـدر خــود تصور میکنــد ودرست در وسط تصویـــر
تابـلـو دکــانش را دو متـر و نیـم بــالا مـی بــَرد. گـویــی
در کشور مـا حضـرات ِفضـولبـاشی می بایـد به هـر قیمتی
همــه جـــا حضــور داشتــه باشنــد ! ـ
واقعـــاًکـــــه !! ـ

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

وافــریـــادا... ـ

بــهــنـــــــــــــام

ـ«میوه ای رسیده» در سبد قاضی شرع

بهنام به کدام «خدا» پناه خواهد بُرد؟
.................................................................................
امروز پنجم فوریهء 2008 در روزنامه ها خواندم که
قاضی«عادل» شرع ،حکم قتل* بهـنــــام را تأیید کرده وهرلحظه
امکان دارد که عزرائیل ِ دستگاه عدالتِ دینی خود را به سراغ او بفرستد!ـ
دو سال پیش ازاین حادثه ای دردناک وغم انگیز برای دوکودک شیرازی پیش آمده:ـ
یکی از آنان ضربه ای خورده و مرده است ، اما دیگری که شانزده ساله بوده
و هنوز به سن قانونی نرسیده بوده، به جرم قتل غیرعمد دوسال ازسالهای نوجوانی
خود را در اسارت و اضطراب وزجر وآزار روحی و جسمی درزندان سپری کرده
و این بهای بسیار گزاف رابابت بدبیاری و فاجعه پرداخته است
تا از قرار معلوم ، در زندان به هیجده سالگی برسد و میوهء کال جانش
برای فشرده شدن در زیر دندان های حاکم شرع رسیده و آبدار شود !ـ
ظاهراً اکنون«میوه» رسیده است و درسبد قاضی«عادل اسلام پناه» نهاده شده.ـ
آیا در جامعه ای که عدالتخانه اش تنها به اتکای سنت یا خرافه یا سیاست دینی
و دین سیاسی به وسیلهء چند صد آخوند بی سواد قسی القلب اداره می شود
و امر بسیار ظریف و پیچیده و خطیر و پرمسئولیت عدالت را که ـ به ویژه
در جهان امروزـ مستلزم آگاهی ودانش و تخصص و وجدان کاری و
شرافت شغلی انسان های مسئول و آموزش دیده و سالم و مجرب است
به مشتی ریشوی واپس مانده و نادان سپرده اند، می توان از اجرای عدالت سخن گفت؟
بهنام هجده ساله ای که در شانزدهمین بهار عمر،در اثر یک سانحهء غم انگیز
به مصیبتی بزرگ گرفتار شده و در یک درگیری کودکانه دوست وهم بازی خود را
ضربه ای مرگبار زده و اینچنین زندگی او را و آیندهء خود را تباه شده یافته ،ـ
امروز در هیجده سالگی به چه کسی پناه ببرد و «مجازات عادلانه» خود را
از کدام مرجعی تقاضا کند؟
از خدا؟
در جامعه ای که دین، قدرت سیاسی را ضبط کرده است و با خلع ید
از انسان های آزاد و بالغ و صاحب حقوق ِ یک کشور ، یک جا و همزمان ،ـ
همهء قدرت سیاسی و اقتصادی و نظامی و قضایی
و دیگر وجوه حیات اجتماعی انسانها را مصادره کرده و به انحصار خود درآورده
و به قدرت روحانی و «آن جهانی» خود افزوده است ؛
آیا می توان از«خدایی آزاد» سخن گفت و درجایگاه انسان معتقد و تنها و بی پناه
به هنگام درماندگی های بشری و در مواقع هجوم مصیبت های وجودی
از وی مددی خواست وبه «خداوندی» اوپناه آورد؟
آیا در چنین جامعه ای«خدا» و«خدائیت» اواز چنبرهء «انحصاربزرگ» بیرون است؟
انحصار بزرگی که هست و نیست انسان هارا به پای منافع سیاسی
واقتصادی «متولیان دین»ریخته و سرنوشت ِ بود و نبودِ ملت بزرگ ایران را
به مدعیان«نمایندگی خدا» واسپرده است!؟
به سخن دیگر در حکومتی که کلیهء ابعاد زندگی اجتماعی و امور اجرایی
در سیاست، در قانون گذاری، درفرهنگ ،دراقتصاد و تجارت و درقضا و داد گستری
همه و همه به مسئولیت و نظارت ومدیریت وهدایت ِ یک گروه
مدعی دین(یعنی قشر روحانی)به نام خدا و به نمایندگی ازجانب خدا
صورت می گیرد، باری در چنین جامعه ای و تحت پوشش چنین حکومتی
آیا خدای مصادره ناشده ای موجودیت دارد تا بهنام به او پناه ببرد؟
آیا آن قاضی شرع که حکم قتل کودکان زندانی را پس از رسیدن آنان
به «سن شرعی»امضاء می کند مدعی نیست که حُکم او حُکمی ست خدایی ؟
آیا این احکام قتل با نام «خدا» امضاء نمی شوند؟
آیا بدینگونه خدای حاکمان دینی ، در احکام بی شمار قتل
که به نام اعدام صورت گرفته وصورت می گیرد شرکت داده نمی شود
و دست خود را به خون قربانیان آلوده نمی یابد؟
و اگر چنین است آیا یک محکوم به مرگ می تواند از خدایی که
درصدورحکم قتل او شرکت دارد یعنی ازقاتل یا شریک درقتل خود امداد بخواهد؟
راستی آیا کسی هست که محکومین به مرگی را که با نام خدا و دین خدا
در ایران به قتل می رسند راهنمایی کند وبا آنان بگوید
تا آخرین لحظهءحیات خود را چگونه و با چه «خدا» یی تقسیم کنند ؟ـ
از کدام «خدا» کمک بخواهند یا بخشودگی و حلالیت از وی طلب کنند؟
فکر می کنم که کار «روشنفکران دینی» ـ به ویژه آنانکه هنوز و همواره
به شرکت دین در قدرت سیاسی اعتقاد دارند در این زمینه بسیار دشوار باشد!ـ
و تصور می کنم که با هزار تأسف ، محکومین به مرگ و مقتولین بی شمار
حکومت دینی هرگز پاسخ این سئوال وجودی خود را
از آنان دریافت نخواهند داشت!ـ
م.س ، پاریس 5.2.2008
......................................................................................................
ـ*ـ (این کلمه یک نام دیگری دارد که باب طبع حکومتگران دینی امروز ایران است : اعدام !!)ـ
با دیدن عکس بهنام و خواندن خبر دوباره متأثر شدم و به یاد دوبیتی افتادم
که چندماه پیش با خواندن داستان دردناک او نوشته و روی این سایت قرار داده بودم.ـ
یکبار دیگر این دوبیت را بخوانیم:ـ
وا فـــــریـــــادا... ـ

.............

ـ برای بهــنــــــــام
ـ f ــ زندانی هیجده سالهء شیرازی
....................................................................................
امروز ، در میان خبرهای ناگوار فراوانی که هست خواندم : ـ
پسری که به اتهام قتـل ِغیـر عمـــد از سن شانزده سـالگی تا

اکنون در زندان شیـراز به سر می بـرد 18 ساله شده است.ـ

ازایـن رو ، حـاکمان ، طـُعمـهء تــازه و نــورسـی، بـه سـن ِ ـ
ـ «بـلوغ شرعی» رسانـده انـد و بـر آننـد تــا بـا بـرپـا داشتن
چـوبهء دار، خون تـازه ای از جـوان ایـرانی دیگــری را بـه
جام ِ «عدالت اسلامی»ِ خود بریزند. ـ
.......ـ
ـ .. وا فــریــادا هـــزار وافــریادا ! ـ
....
دو سطر زیر به تأثیراز این خبر نوشته شد : ـ

هیجــده سـالـه مـی شــود امــروز

شانزده سـالـه ای که در بنـد است

دار بـــرپـــا کـنـیــد ای حـُکـــّــام

که خداتان به مرگ خرسند است ! ـ


م. سحر
پاریس 22.8.2007

................................................................

بازهم برای دلارا

بــازهــم بــرای دلارا
..................................................................
..................................................................
.
می خواست طرح شـِکـوه کند ، تـا چـه رفتـه است

وز رنج بر وجود ِ دلارا چه رفته است ؛

دیـوار درشکست بـه فریــادِ رنگهــاش

تـا ایـن جهــان بــدانــد بــر مــا چـه رفته است ! ـ


م.سحر
پاریس ، 22.8.2007

..............................................................................................
بــرای این کـه رنگ هــا و نقـش هـا بـر بـوم هــای دلارای بیست سالـــه
به شما نیزبگویند که برما چه رفته است دکمه ای را که زیر سرانگشتان
دارید همینجـــــا بفشـــارید و در زنـدان بـا او مـلاقـات کنید . ـ



Ici vous pouvez visiter DELARA ....

et écouter le Cri de ses couleurs......







۲۹ مرداد ۱۳۸۶

مــرد معنـــوی



مدت هاست می خواهم کتاب « قمار در محراب» را
که در سال 2000 به و سیلهء «انتشارات خاوران» در پاریس
منتشر شده است، به کتابخانه های الکترونیکی موجود بسپارم که
متأسفانه تا کنون فرصت پیش نیامده است. ـ
...
با توجه به «عدالتی» که هم اکنون در سایهء حاکمیت روحانیون شیعی
بر سراسر ایران جاری ست و «آستان قدس الهی» از برپا شدن
جرّ اثقال ها سرافراز و«ملکوت اعلی» از برافراشته داشتن
داربست ها ی مرگ ، غرقه در نشاط و نشئه از جباریت «روحانیون دین گستر»ـ
و «آیات و اولیاء عادل و متّقی» خویش است ،ـ
یکی از شعر ها از منظومهء «قمار در محراب» را در این صفحه درج می کنم .ـ
....................................................
............................................
اولی لَکَ فَاوَلی
وای بر تو ، باز هم وای برتو
سورهء القیامه آیهء 34

مرد معنوی

ای خدایت ازآدمی بری
دورَش ازجهان، داد و داوری
ای ضمیرت از وحشت و جنون
وی نهادت از طبع ِبربری
در دلت نه جز گرگ ِ خانگی
در سرت نه جز مُطلق ِ خری
هرکه نیستت، مُرتداست وبد
می نهی بر او داغ ِکافری
هرکه دم زداز ملت و وطن
می زنی بر او تیغ ِ صفدری
خانهء خدا بند و قلعه ات
دین بهانه ات در ستمگری
سُبحه ات نه جُز دانه افکنی
سجده ات نه جُز حیله گستری
پای منبرت زوزهء سگان
باحیا تر از صیتِ منبری
گاهت «اَضربوا» پیک ِ نعمتی
گاهت «اُقتلوا» حُکم ِ حیدری
باورت نه جز آز ِ جابری
مذهبت نه جز جاه ِ سروری
باطلی و حق، جامهء تنت
قاتلی ودرجلد ِداوری ! ـ
خود نهاده ای نام ِ خود «ولی» ـ
ـ «آیت ِ خدا»، اینت خودسری! ـ
قامتت خوش از زُهدِ مکتبی
جامه برده از ظلم ِ لشکری
می کُشی جوان ،می خوری جهان
با شعار ِالله واکبری!؟
ای شکنجه گر،مردِ معنوی
معنی ِ بدی، عین ِ بی بری؛
باد کِشته ای، باش تا کنی
درمیان ِ طوفان دروگری !
ـ

م. سحر
پاریس، تابستان 1999
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


کسانی که به داشتن کتاب «قمار در محراب »علاقمندند ، ـ
می توانند در نشانی زیر با انتشارات خاوران تماس بگیرند : ـ
Khavaran..................................................
– 14 Cours de Vincennes – 75012 Paris
Tél : 01 43 43 76 96 - Fax : 01 43 43 76 .
..................................................

۲۴ مرداد ۱۳۸۶

دریغــــادریــــغ


این تصویـر** را درسایت «عکاسان ایرانی» یـافتـم

و تصور می کنــم بــا فضــای این شعــر نـاسـازگــار

نیست. پس «بــا اجــازهء» هنرمنــد عکـاس صـــدر

این صفحه قرار گرفت. ـ


.......................................................

دریغـــــا دریــــغ

.....
چــه حسرتی، چه دریغــادریغ پوچ و هبـایی

چه هیچ سویه طریقی به سوی هیچ کجایی ! ـ

خدای را زچه برباد رفت حاصل صد نسل؟

چنین چگونه شد ؟ آخرمگر نبود خدایی ؟

شدند هیزم ِدوزخ به جُرم آن که به دلشان

نبود دوزخیان را جز آرزوی رهـــایـی . ـ

هزار خلعت ننگین بُرید دَرزی * تاریخ

ولی به قامت ِ آزادگـان ندوخت قبــایـی . ـ

چنین چگونـه فکنـدیم پیش ِ پـای عـداوت

دلی که جز به محبّت نمی شنیـد نوایـی ؟

مگر چراغ ِخِرَد مُرده بود اهل ِجهان را

که برنخاست فروغی زعقل ِراهگشایی؟

چه می گذشت که در سر نبود دور زمان را

به غیر دیدهء کوری و گوش ِ ناشنوایی ؟

کنون چه مانده جزاین پاره پاره حسرت ِخونین؟

چه هیچ سویه طریقی به سوی هیچ کجایی!ـ

ـ..
م. سحر

پاریس ، 15. 8. 2007
.........................................................................
ـ* درزی : یعنی خیاط
ـ عکس از موزه مردم شناسی شیراز و کار محمدحسین نیکوپور است. ـ**
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
این شعر را نیز می توانید با صدای گرم و خوشِ دوست هنرمندم
علی تهرانی در دستگاه شور و با اشاره به اینجـــــــا بشنوید : ـ

۲۲ مرداد ۱۳۸۶

چند رباعی دیگر

چند رباعـی در بارهء تجدد و تحجّـر


رباعیـات زیـر هم زمـان بـا
« رباعیــات در بــارهء شعـــر» ـ

ســروده شــده اند واز نظـر مضمــون ادامــهء آن هــا محســــوب مــی شــونـد: ـ

.....

............
بنیاد مدرن ..

......
بنیاد ِ مدرن پایبستی دارد
بر آنچه که در تو نیست ، هستی دارد
کوته نظری که در لباس ِ من و توست
بر این آتش ، ز دور دستی دارد


چشم ِ دل ، چشم ِ سر
.
زینسان که سرشته اند ، آب و گـِل ِ ما
از حاصل ِ کشتگاه ِ بی حاصل ِ ما
با چشم ِ سری چنین ، خِرَد نگشاید
کوتاه دریچه ای به چشم ِ دل ِ مــا

دیـــروز ، امـــروز
.
زآموزش ِ ماست ، این بدآموزی ِ مــــا
همــزاد ِ شکست ِ ماست پیروزی مــا
مــا« دیــروزیم » و همسفــر با« امــروز» ـ
امـــروز کجــا و مــای دیــروزی مــا ؟

از ما به کنون
.
از ما به کنون هزار سالی راه است
وین ، آن داند که رهروی آگاه است
نیمی از مــا بستهء تاریکی هاست
نیمی دیگر مسافری گمراه است .ـ
.
کهنه حصار
.
زین کهنه حصار ِ جهل و کین بیرون زن
وز معرکه گاه ِ کفر و دین بیرون زن
گر کعبهء رستگاری ات در پیش است
از حلقهء آن و دام ِ این بیرون زن !ـ

سنگ هیچستان
.
سازنده اگر خداست یا انسان است
بُنیان ِ جهان ز گوهری یکسان است
وان سنجه که کفر و دین بدو می سنجند
بر خاک مجو که سنگ ِ هیچستان است ؟

ویرانه فروگذار
.
ویرانه فروگذار و آبادی کن
وآبادی را بنا بر آزادی کن
آزادی را فروغ آگاهی دان
واگاهی را جوانی و شادی کن .ـ
............................................................
م. سحـــر
دسامبـر 1994

۱۷ مرداد ۱۳۸۶

دوتصویر و یک شعر

دو تصویر و یک شعر

دوگــــروه از اعــــدام شـــدگــان ایـــرانــــی : ـ



نخست زنانی که انسانیـّت،زنیـّّت ومادریّـتـشان رااعدام کرده اند. ـ
دوم ایرانیانی که زندگی شان را به سرقت بُرده اند و جانشـان را
با بربریتی تمام به دستاوردهای علم وتکنولوژی مُدرن آویخته اند.
ـ
...........................................................................................

بس است ! ـ
.........

هان در آلودگی هلاک بس است
.
وین اهانت به جان ِ پاک بس است
.
زیست زینگونه در پلیدی بس
.
مرگ زینگونه در مغاک بس است
.
زادن و بودن و غنودن در
.
این لجنزار ِ بویناک بس است

با رذالت مراودت کافی ست
.
با عبودیت اشتراک بس است
.
آدمی زاده اید ، انسانید
.
حقّ ِ انسانیت ملاک بس است !
ـ
...............................................................................
م. سحر
پاریس ، 2007-08-08
............................................................
بــرای شنیـدن اجــرای آوازی این شعــر بـا صـــدای دوست
هنرمندم علی تهرانی می توانید روی «مخالف سه گاه»ـ
کلیک کنید . ـ

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

دربارهء شعر

ربـاعـی دربـــارهء شعـــــر و بعضـــی قضــایــا
چند وقتی ست که می خواهم برخی از این رباعی ها را که حدود 14سال
پیش سروده شده و همان ایام در نشریهء «روزگار نو» چاپ پاریس
انتشار یافته بودند روی این صفحات قرار دهم . در این ابیات ِ طنز آمیز
مقصد دیگری جز نقد اوضاع آشفته و نابسامان شعر معاصر فارسی ، ـ
درمیان نبوده ، اگرچه سخن ، سر به تنقید و گاه به طعن کشیده است. ـ
پیداست که هیچیک ازاین رباعی ها به فرد یا افراد خاصی اشاره نمی کنند،ـ
با این وجود ممکن است نام ِبرخی کسان که درمقام« شاعر» یا«شاعرـ منتقد»ـ
و«شاعرـ تئوریسین» و «شاعر ـ استاد» و«شاعرـ سردبیر» نقش
مؤثرتروکارسازتری دراین آشفته بازاریا به قول ایرج میرزا«شلم شوربا»ی
ادبی ی دو سه دههء اخیرداشته و دارند، تداعی ذهن خوانندگان ِاهل ِ شعر
شود که دراین صورت، مسئولیت ِ آن با شخص تداعی کننده خواهد بود.ـ
به هرحال با توجه به انقلاب انفورماتیکی سال های اخیر وانفجارعظیمی
که دانش معاصر درامر«شعر پراکنی» و«ادب افشانی» ما ایرانیان ایجاد
کرده ـ اگرچه خالی از محاسنی و مسرّتی نیست ـ پخش و توزیع بسیاری
از «تولیدات انبوه» ــ که زمانی به چاپ وانتشار درمطبوعات ،محدود و
وابسته می بود ــ اینک ابعاد بی سابقه و مهارناپذیری یافته به طوری که
شاید بتوان گفت در سایهء آن ، « اقتصاد شاعرانگی ِ» کشور ما
به «دموکراتیزاسیون » و «موندیالیزاسیون » کامل یا بـه قولی
به«جهانسالاری» و «جهانروایی» دست یافته است. پس اگر چنانچه
می شنوید که محصولات شعر وادب(همچون شخص شاعر وادیب) مثل
بسیاری از پدیده ها و مفاهیم وارزش های فرهنگی واجتماعی واخلاقی
و معنوی و هنری و ... می توانند بدل به ابزاری در دست جناح های
حکومتی گردند و آلت تبلیغات یا موضوعی برای جهت دادن به برخی
سیاست ها یا سوء سیاست های فرهنگی یا شبه فرهنگی هدفمند واقع شوند
زیاد تعجب نکنید و اگر می بینید که مثلاً چاپ ِ یک به اصطلاح« شعر» یا
سخنان یک به اصطلاح« شاعر» وسیله و آلتی در جهتِ تسویه حساب های
درونی حاکمیت «خدعــه سالار» دینی قرار می گیرد و گاهی مثل
پوست خربزه ای که در دفاتر ویژه تدارک دیده اند ، از غرب به شرق
فرستاده می شود تا زیر پای روزنامه نگار یا مدیرمسئولی افکنده شود
و ازاین طریق روزنامهء دیگری از جبههء به اصطلاح اصلاحات به محاق
تعطیل افتد،چندان شگفت زده نشوید.ـ
اینهم بخشی از سرنوشت ذلت بار فرهنگ در دوران ماست و بخش دیگری
از خفتی ست که عنصرشعر همچون عنصر آزادی و عنصر فرهنگ
می باید دراین روزگاران عسرت متحمل گردد .ـ
می گویند : (اگرچه ممکن است در این محل چندان نغز و به جا نگویند)ـ
به شتر گفتند چرا بولت از پس است ، گفت: ـ
برادر چه کارم مثل آدمیزاد است که تعطیل شدن روزنامه ام باشد؟
به هر حال از آنجا که در این ماجرای« امنیتی ـ ملی ـ ناموسی ـ دینی »ـ
پای شعر و شاعری را به میان آورده اند ، پیش از درج رباعیات زیر
، ذکر نکات فوق را چندان نامناسب نیافتم . تا نظر شما چه باشد!ـ
............................................................................

چهارده سال پیش در بارهء آشفته بازار کار شعر معاصر فارسی
خطاب به مدعیان گفته بودم و اینک در اینجا مکرر می کنم که :
ـ............................................................................

دری وری
از ذوق بری ، دری وری می گویی
مشتی کلمات ِ سرسـری مـی گـویی
در برزن فتنه می زنی لاف ِ نبوغ
می پنداری شعر ِ دری می گویی ! ـ



حوض ِ خیال
گر شعر چنین بوَد که می پنداری
پندار بشو ، گر آبرویی داری
در دسترسَت موج ِ مُدرنیّت نیست
با حوض ِ خیال ، پنجه می آزاری

در رکاب دُن کیشوت
در عرصهء شعر اگر کُمیتی راندی
لنگان لنگان ، میان ِ گِل واماندی
با اینهمــه در رکاب ِ دُن کیشوت ِ وهم
می پنداری الیوت و ازراپاندی !ـ



انبان ِ سخن
با خامهء مُفت ، صفحه ، رنگین داری
انبان ِ سخن به یاوه سنگین داری
وین یاوه به دست ِ چاپگر بسپاری
رو نیست که ، سنگ پای قزوین داری !ـ



گفتار جفنگ
زین ترجمه کز شعر ِ فرنگت دادند
در وادی شعر ، پای لنگت دادند
در بر تو به شعر ِ ناب بستند ، ولی
گنجینهء گفتار ِ جفنگت دادند

شاگردی نیما
تا بر تو در ِ شعر ِ دری وا نشود
راهی به نوآوریت پیدا نشود
ناموخته شعر ِ پارسی ، چون تو کسی
شایستهء شاگردی نیما نشود


نیما گری
نیما که نوآوری ست در شعر دری
با شعر ِ گذشته کرد عُمری سپری
نیما شدن ِ وی آمد از دانش ِ وی
نیماگری تو آید از بی هنری !ـ


مطبخ یاوه
کفش ِ بروتُن وار به پایت نکنند

یا از نرودا به تن ردایت نکنند
در مطبخ ِ یاوه با سُس ِ ریتسوسی
اوکتاویو پاز و کوندرایت نکنند


گلیم ِ دعوی

نابُرده نصیب ، نیمی از نیما را
بیرون نهی از گلیم ِ دعوی پا را
پُرگویی و شعر ِ ناب می پنداری
مشتی کلمات ِ پوچ ِ بی معنا را


بی وزنی
نیما از وزن ، لحظه ای دست نشُست
تا آنکه نهال ِ شعر ِ نیمایی رُست
او تکیه بر اوزان ِ کهن داشت ، ولی
بی وزنی ِ شعر ِ تو ز بی وزنی ِ توست !ـ


بی هنری
با نظمی بد ، گناه بر وزن مگیر
در بی هُنری ، وزن ندارد تقصیر
در حافظ و مولوی نگر تا بینی
با وزن ، هنر نمی پذیرد زنجیر


اوزان ِ دری
اوزان ِ دری، دریست بر نغمه گری
یا نغمه گریست ، وزن در شعر دری
باورت ار نیست ، باد تا بار ِ دگر
دیوان ِ کبیر ِ شمس را درنگری

تار و پود شعر
زینگونه که لایزال و نامحدودند
اوزان دری به شعر تار و پودند
تا نغمه چه می گوید و خُنیاگر کیست : ـ
چنگ اند ، دف اند ، ارغنون یا عودند

شعر سیمین
اوزان دگرند و کهن و نو دیگر
بر نغمهء نو وزن نمی بندد در
وین نکته اگر زمن نداری باور
رو بار ِ دگر به شعر ِ سیمین بنگر



وزن ستیزی
این وزن ستیزی ات نبوغی ندهد
دوشاب ِ تو بستاند و دوغی ندهد
وان چاپگرت که غیر ِ بوقی ندهد
چندیت به جز نام ِ دروغی ندهد


پریزادان
موسیقی و شعر ، هردو همزادانند
همزادانند و از هم آزادانند
آن از نغمات آید و این از کلمات
با آدمیانند و پریزادانند


همزادان
موسیقی و شعر اگر حزین یا شادند
با نغمهء جان ِ آدمی همزادند
آئینهء شکوِه اند و تصویر نشاط
عشق اند ، شکایت اند یا فریادند


زمزمه ها
آن زمزمه ها که گاهی از دل خیزند
گر محزونند و گر نشاط انگیزند
چون خرمن ِ جان به باغ ِ دل بنشینند
چون میوهء دل به بند ِ جان آویزند


میراث ِ کهن

زان کین که به میراث ِ کهن توخته ای
دامن دامن بلاهت اندوخته ای
پنداشته ای تجدد آید از هیچ
زان هیچ ، به جز هیچ نیاموخته ای


نوبل خواه
ـ«من»« من» گویی و نابجا می گویی
وین «من» «من» را به نام «ما» می گویی
تو می گویی «نوبل» تو را می باید
من می گویم پرت و پلا می گویی
...............................................................

م.سحر
پاریس ، دسامبر 1994


۱۳ مرداد ۱۳۸۶

لبخند غرور

................
لبخـنـد غــــرور
...............................
..............................................................................

...
....
.......

در میان ِ انسان های ایرانی که این روز ها به دارها می آویزند
وصحنه هایی از بربریت ِ مطلق ِ خویش و مظلـومیتِ محـض ِ ـ
ملت ایران را در برابر چشمان ِ حیرت زدهء جهانیان به تماشا
می گذارند ، نتـوانستـم از کنـار لبخنـد پـرغـرور ایـن مـرد کــه
طنـاب دار بـه گـردن دارد و آمـادهء قــربانی شـدن در محراب ِ ـ
جنـون و عداوت وجهل و استبداد است ، با بـی اعتنایی بگذرم . ـ
این دو بیت به تأثیر از این لبخند سرافراز سروده شد. ـ

...........

کس از اینگونه پای چوبهء دار
خنده برلب دلاوری دیده ست ؟
نیک اگر بنگری ز لبخندش
مرگ ، مُردار و مرد جاوید است !ـ
.....................................................................................

م.سحر
پاریس
2007-08-04

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

اوباش کیست؟! ـ

.....................................................................

.به این تصویــر بنگریــد و دو رباعی زیر را بخــوانید

.........................................................................
به راستی آیا می توان در ین جهان زیست و انسان بود و ایـرانی بـود و
بـا دیـدن صحنه های جانخراش ونفرت انگیز ی که امروزدرسراسرایران
با بربریت وتوحش تمام درجریان است ، به فغان نیامد و فریاد نکشید ؟
صحنه هایی که درآن ها به نام حاکمیت خدا و قرآن، فرزندان مردم ایران
رااینگونه دسته دسته با طناب به داربست ها می آویزند و نه فقط آنان را
قتل عام می کنند، بلکه نخست بدون هیچ محاکمه ای وحق دفاعی به اتهام
ـ «اراذل و اوباش» حیثیت انسانی آنان را پایمال ولگد کوب می سازند!ـ

این دو رباعی متأثر از این وقایع شرم آور است . ـ
........................
اوباش کیست؟
.
ای حاکم ِ شرع ، دُزد و کـلاّش تویـی ! ـ
.
بدکار جهان ، بگـویمت فاش ، تـویـی !ـ
.
خود اَفســد ِ مُـفــســدان ِ ارضی باللــّه
.
خاک ِعـدمَت به سر! که اوباش تـویی ! ـ
.....
ای مام ِ وطن ! ـ
...
گر پاس نمی نهی و حرمت جان را ،ـ
.
ور مِهر نباشدَت به دل ، انسان را ،ـ
.
ور نیست ترا به حفظ ِ آنان هنری
.
ای مام ِ وطن ، مزای فرزندان را ! ـ
......ـ
..................................................................
م. سحر
2/8/2007 پاریس

۱۱ مرداد ۱۳۸۶

آکسفوردیه



ـ آکســـفــــــوردیــــــــــــــــه


چند ماه پیش دوست و استاد ارجمند ما داریوش آشوری یکی از قصاید خودشان
به نام «بهاریه ی آکسفوردیه!» را که سالها پیش به تفنن سروده بودند به رسم
تفریحی ادبی ، همراه باشرحی و توضیحی، در وبلاگیهء خودشان قرار دادند
قصیده با ابیات زیر آغاز می شد : ـ
.........
چون گل شکفت باز به گلزارِ آکسفورد
آراست فرودين گلِ رخسارِ آکسفورد
بارِ دگر زِ مکمَنِ جود از دلِ وجود
برگِ طرب دميد به شخسارِ آکسفورد
.....
این اقدام ایشان مرا نیز برانگیخت تا با این شوخ طبعی ادبی استاد
همراه شوم .ـ
از این رو «آکسفوردیهء» زیر تحریر و به دفتر وبلاگیهء ایشان ارسال شد. ـ
استاد نیزشوخی ما را«جدی » گرفتند و همراه با یادداشت زیر در نشریهء
: گرانقدر خود درج کردند ـ

و امّا بعد. ـ
انتشار این قصیده برخی از آشنایان با این وبلاگ و دوستانِ مرا به طبع‌آزمایی
وسوسه کرد. ازجمله آن ظریفِ شوخ‌طبع همایون را، که مثل همیشه کم‌حوصلگی
نشان داد و کوتاه آمد و به چند بیتی بسنده کرد که در میانِ پیام‌ها آمده است. ـ
اما همان چند بیت هم خوش بود. یکی‌ـدو تا هم از نسل‌ جوان به این میدان آمدند
و ابراز وجودی کردند، اما معلوم شد که این کارها کارِ "قدما" ست، ـ
که آفتاب‌شان لبِ بام است.این‌ جوان‌ها باید بروند و با اسباب‌بازی‌های
دیجیتال‌شان بازی کنند و هوس قصیده‌سرایی و طبع‌آزمایی در صنایعِ
سنگینِ ادبی نکنند.ــ
زیرا از بس شعرِ سپید و زردِ بی‌وزن و قافیه به خوردشان داده اند و از
دفتر و دیوان‌های دیرینه دور افتاده اند، دیگر با این گونه صناعاتِ باستانی
بیگانه شده اند.ـ

امّا یکی از شاعرانِ فحلِ باستانی‌کار، به نامِ محمد جلالی، المتخلص به م. سحر
از دوستانِ گرامیِ من و هم‌شهریِ هم در فرانسه، دامن همت به کمر زده
و به استقبال آن قصیده رفته و چکامه‌‌ای بالابلند ساخته که در زیر می‌بینید : ـ
...........
..........
استاد عزیز
ما را هم در «محنت محمودیه» خود و نیزدر انواع
محنت های «امامیه» و «علویه» و «خاتمیه» ای که بود و
هست شریک بدانید همچنین جسارت ما را در اقتفا
به «قصیدهء آکسفوردیه» خود، ببخشید .ـ
ارادتمند،ـ
م. س ، پاریس۳۰/۱۱/۲۰۰۶

آکســــفـوردیــــــــه
................
ای دل امید دار به دادار آکسفورد
تا آورد شبیت به بازار آکسفورد
دستت به دست یار پریچهره وانهد
وینسان سپاردَت به پرستار آکسفورد
واو نیز شَنگ و شاد و سبکبال و تیز پَر
پنهان ز رَشگ و غیرتِ اغیار آکسفورد،ـ
ـ« دستی به جام باده و دستی به زلف یار»؛
آرد ترا به خانهء خماّر آکسفورد
مِی ریزدت به جام و لبیت آورَد به لب
زانسان که بود و هست سزاوار آکسفورد
چندان خوری که« محنتِ محمودی » ات زیاد
بیرون شود به بادهء خوشخوار آکسفورد
چون حافظت دهد می رندانه تاشوی
مست شرابخانه و هشیار آکسفورد
وانگه به گرد شهر بگرداندت بسی
در کوچه باغ ِ پر گل ِ بی خار آکسفورد
هی بنگری به زلفک زرتار ِ گلرخان
هی بشنوی چغانه و مزمار آکسفورد
هیچت نه یاد اهل ِ کـُتب خانه های شهر
این ثابتان ِ حُجره و سیّار آکسفورد
هیچت نه یاد پچ پچِ طلاب با کتاب
هیچت نه یاد خر به چمنزار آکسفورد
این عنبرین چراگه ِ آهن مفاصلان
چون و چرا کنان ِِ چَرا خوار آکسفورد
هرجا روی بهشت نقاب افکند ز روی
تا حوریان شوخ و فسونکار اکسفورد،ـ
پیشت به عشوه دست فشانند و شاخ ِ گل.ـ
از گلبنان ِ چیده زگلزار آکسفورد
یعنی بیا که دیده به دیدارت افکنیم
یعنی بیا بیا که تویی یار آکسفورد
یعنی مرو مرو که دل از ما ربوده ای
یعنی مخواه دیدهء خو نبار آکسفورد
اما تورا نه فرصت و ویزای عشرت است
با ساحران ِ شوخ ِ پریوار آکسفورد
زیراک جستجو گر علمی در این بَلـَد
نی دست عیش بُرده به جُستار آکسفورد
نی پای جهد کرده به پوتین کیف و حال
نی سر ز لـَهو بسته به دستار آکسفورد
«فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید»
شرم است بارِ طالب بی عار آکسفورد
شرم است بارِ آنکه به غفلت وظیفه خورد
چون مفتخوار ِ بیهده کردار آکسفورد
آن کو فراهم آمد« پی ـ اچ ـ دی» اش ولی
آدم نشد چو مردم هشیار آکسفورد
از ما دریغ باد نیاز پریرخان
چون ناز ِ نازُکان ِ دل آزار آکسفورد


مارا جهان سوّم ِ ما بس که حوریانش
نازکترند از بُت فـَرخار آکسفورد
با صیغه ای خدات رساند رفیقه ای
مهپاره تر به جلوه ، ز اقمار آکسفورد
باکی نه گر نقاب به رخ درکشیده یار
یار نقابدار به از یار آکسفورد
یار نقابدار مجازی نمی شود
چون یار آکسفورد به بازار آکسفورد
ای دل کنون به محنت محمودیت بساز
دل در قفا و روی به دیوار آکسفورد
گر در صف دکاتره آرَد تـُرا بس است
رنج ِ فراق و فرصتِ دیدار آکسفورد
اسرارآکسفورد یکی کاغذ است و بس
آبی و کوزه ای بود اسرار آکسفورد
آنروزها گذشت که مردان ِ مُلکِ جم
بودند بهر علم، خریدار آکسفورد
دورِ حمید های عنایت گذشته گیر
واهل ِ هُنر مجو به هُنرزار آکسفورد
امروز روز دکتری ِ پاسدارهاست
واوباش سرورند به دُکتار آکسفورد

گیرم که طـَرف بستی و دانش به دست شد
از رنج های سوربن و از کارِ آکسفورد
زینسان که سنگ و خشتِ وطن سرطویله ایست
مردم بَرَد چه سود زمعمار آکسفورد؟

تا جهل، پادشا ست کسان را کدام سود
از شاخ و برگ ، یا ز بَر و بار آکسفورد؟
علمی که زرخرید ِ رذالت شده ست و جهل
آن به که خود بمانـَد در غار آکسفورد
آن به که شبروانش زبهر چراغ راه
بیرون نیاورند از انبار آکسفورد
آن به که هیچ زنگی ِ مست اش نیاورد
تیغی به کف ز علم ِ اتُم کار آکسفورد

دردا که اهل ِ دانش ما را نداشت سود
اصرافِ کمبریجی و ادرار آکسفورد

کندیم و کاشتیم و دُرودند جاهلان
تیمار خویش دار ، نه تیمارِ آکسفورد!ـ

گفتم من این قصیده بدان سان که داریوش
اشعار خویش گفت در اخبار آکسفورد !ـ
...............
م.س
30 /11/2006
پاریس
............................................................

اینهم نشانی وبلاگیه و «بهاریه ی آکفوردیه!» استاد آشوری


۰۵ مرداد ۱۳۸۶

یک بیت

یک بیت



گر شعلهء محبت و گر بار کینه ایم

تقدیر ما یکی ست ، که در یک سفینه ایم !ـ

۲۹ تیر ۱۳۸۶

یک شوخی پست مدرنیست


ـ... پُست مدرن یا پَست مُدرن ؟..


ـ از خواند ونوشت آنچه تو را هست ، مُدرن است
ـ «کیبورد» تو نو،«ماوس ِ» تو دردست، مُدرن است
ـ تا پرت و پلا گوی رَه ِ پُست مدرنی
ـ این «پُست مُدرن ِ» تو همان«پَست مُدرن» است!
ـ

۲۴ تیر ۱۳۸۶

راه

ــــــــــــــــــــــــــ راه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به دوست شاعرم مانی و گِله هایش از راه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





کژراههء ما رَهی به جایی نبــَرَد
ور راه بـَرَد ، به آشنایی نـبــَرَد
زین ظلمت ِ بی کرانه تا آزادی
ما را به جز عقل ، رهنمایی نـبـَرَد ! ـ

گر مرد ِ رهی به راه ، دل یکدله کن
جان شیفته دار و پای پُر آبله کن
بینش ز خِــرَد ستان و رهتوشه ز عشق
ور دور شوی ز مقصد، از خود گِــله کن ! ـ

م. سحر
پاریس ، 15 ژوئیه 2007

۲۳ تیر ۱۳۸۶

رنگ

رنگ


ـــــ.........
ــ برای دلارا دارابی و شهادت رنگ هایش

.
ــ از دامگـَهت گریزگاهت رنگ است
.
ــ فریاد ِ تو رنگ و دادخواهت رنگ است
.
ــ ای بستهء دام ِ جور و نیرنگ و جنون
.
ــ معصومیت ِ ترا گواهت رنگ است . ـ




..............................................................................
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لطف کنید و با فشار دادن دکمه ای که زیر سرانگشتان
دارید برای لحظهء کوتاهی به زندان بروید و به فریاد
رنگ ها و تصاویر دلارای بیست ساله چشم وگوش بسپارید
: ـ
همینجاست : ـ
http://www.savedelara.com/Delara_Paintings.html

۲۰ تیر ۱۳۸۶

دو ربـــــاعــــی


این دو رباعی مثل یک نفرین ، واکنشی بود در برابر یک احساس ناتوانی .ـ
زیرا پس از پرسش هایی سروده شد ، که برای آنها پاسخی نداشتم .(*) ـ

ـ بابــا بکــارت یعنــی چـــه ؟



ـ ..... دو ربــاعـــی

....................................



مست

بــا نــام ِ خدا ز جام ِ قــدرت مستــی
رذلـی ، متجــاوزی ، پلیــدی ، پَستی
دی باطنت از خلق نهـان بود ، امـّا
امـروز همان کـه می نمایی هستی ! ـ


دختری از ایران

کشتیدش و دختری از ایران بوده ست
اکنون جـانش از دو جهـان آسوده ست
امــاّ زان بَد که رفت بـا وی دم ِ مـرگ
اسلام ِ تو تا ابد به ننگ آلوده ست ! ـ

م.سحر
پاریس ،2007-07-09

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادداشت
(*)
پرسشگر فرزند 10 سالـهء من بود کــه پس از دیدن فیلــم

گرانبهای « پرسپولیس» ساختهء هنرمند باگوهر و آگاه ایرانی
خانم مرجان ساتراپی از من سئوال می کرد:ـ
.
ــ بابا بکارت یعنی چی؟
و پس از توضیحــات ِ شکستـه بستـهء من ،این بار می پرسید : ـ
ــ چرا بکارت ِ نیلوفر را برداشتند؟
ـ (نیلوفر نـام دختـری بود که پیش از تیربـاران ، در زنــدان به او

تجاوز کرده بودند) ، توضیح دادم : ـ
ــ به نظر قاضی شرع که دستوراعدام داده بود،دختران برای این که

پس از مرگ ، به بهشت بروند ، می باید ازدواج کرده باشند.ـ
ــ یعنی پیش از کشتنِ نیلوفر با او ازدواج کردند؟
ــ بله ، به دستور قاضی شرع ، یکی از زندانبان ها با او ازدواج کرد.ـ
ــ یعنی پس از ازدواج ، شوهرش او را تیرباران کرد؟
ــ نه ، دوستان ِ شوهرش . همکاران ِ شوهرش
ــ آیا شوهرش موافق بود که همسرش را تیرباران کنند؟

شوهرش از او دفاع نکرد؟
حقیقت آن است که من در برابر این سئوالات معصومانه

و غیر قابل توضیح ِ فرزند پاسخی نداشتم.ـ
اکنون می خواهم از آقایان «دکتر» ها و «سردار» های امروز

یعنی از پاسداران و زندانبانانی که به دستور یا تأیید بخشی از
روحانیون شیعه طی سالهای دههء 1360 به فرزندان ملت ایران
تجاوز کرده و سپس آنها را تیرباران کرده اند و اینک به پاداش ِ ـ
آن قتل ها و آن تجاوزات و آن جنایت ها به ریاست و وزارت
و وکالت و صدارت و مدیریت های کلان کشور ما دست یافته اند
و هست و نیست ملت ایران را در دست های آلودهء خود دارند
سئوال کنم :ـ
ای «برادران ِ پاسدار» سابق و رؤسای همه کارهء فعال ما یشاء
امروز ، لطف کنید و بگویید که آیا شما در برابر اینگونه
سئوالات فرزندان یا نوادگان ِ خود پاسخی دارید؟
تصور می کنم ، چنانچه پاسخی برای این سؤالات ارائه دهید
کمک و راهنمائی بزرگی به همه انسان های امروز
و آیندهء جهان خواهد بود ! ـ
م.سحر .............................................

۰۳ تیر ۱۳۸۶

سنــــــــــگســـــــــــــــــار



رغم رسم ِ بی شرم و جهالتبار سنگســار
سروده شد. ـ
پس پیشکش ِ همهء جان های عاشقی باد
که به حُکم این سُنـّت ِ پَستِ ضد انسانی
. به قتل رسیده اند
سنــــگــســـــار
.........

با دست ِ خود به پیکر ِ خود سنگ می زنی

خاکت به سر که بر سر ِ خود سنگ می زنی !ـ

قاتل به حُکم ِ قاضی ِ شرعی و غافلی

ور خود به حُکم ِ باور ِ خود سنگ می زنی

بیداد ، سنگ ِ کینه به دستت نهاد و تو

در سایهء ستمگر ِ خود سنگ می زنی

نیم ِ وجود ِ توست به میدان ِ قتلگاه

بنگر به نیم ِ دیگر ِ خود سنگ می زنی

سنگی که می زنی به تماشای سنگسار

بر آبروی مادر ِ خود سنگ می زنی !ـ

م. سحر
پاریس ،22/6/2007

................................................................................
Lapidation.........................

Version française:
..............................................................................
پس از یک توقف کوتاه چند روزه، خوشبختانه دوست هنرمندم
علی تهرانی کوشش های هنری و فرهنگی خود را در زمینهء
آواز ایـــرانی از نــو آغاز کرده و خبــر داده است که سایت
ـ «آوازهای روزانهء » او برقرار خواهد بود . ـ
بنا براین دوستداران موسیقی اصیل ایرانی همچنان می تواننــد
از صــدای گرم و احســـاس های لطیف وانسان دوستــانهء او
برخوردار گردند.ـ
برای شنیدن شعر «سنــگســار» که او در آواز «کرُدِ بیات »ـ
اجــرا کرده است ، می توانــید در این نشـــانی به سایت
ــ«آوازهای روزانه» بروید : ـ
Pour écouter ce poème dans le mode
"korde bayat"(chant classique persan)
chanté par: Ali Tehrani:

۰۲ تیر ۱۳۸۶

کودکی


کـــــــــــــــودکــــــــی


کودکی ام اضطراب ِ کودکی ام بود
دور ِ جوانی سراب ِ کودکی ام بود
فصل ِ میانسالگی درآمد وبنگاشت
نقش ِ خرابی که خواب ِ کودکی ام بود
عمر ِ شتابنده در حوالی پیری
یافت که پیری شتاب کودکی ام بود
کودکی ام یک سؤال بود و سرانجام
داغ جدایی جواب کودکی ام بود !ـ

م. سحر

11/ ­6/2007 ، پاریس
برای شنیدن این قطعه در آواز اصفهان به سایت

ـ «آوازهای روزانه» ــ
در اینجا مراجعه کنید : ـ
pour écouter ce poème dans le mode
"Esfahan"(chant classique ):