۳۰ تیر ۱۳۹۲

حفظ نظام


حـفـظ نـظـــــام



آن که حفظ نظام می خواهد

حفظ جاه و مقام می خواهد

آخوری بسته اند نامش دین

خون به جام است و سکه در خورجین

سفره پهن است و گرگ ها مشغول

پوزه در خون و پنجه ها در پول

نام تزویر و غارت و اعدام

شده بر خاک ، دولت اسلام

گر وطن خوار و ملت است ذلیل

چه توان کرد ، چون «خدا» ست دخیل؟

شیخ بسته ست در زمین و هوا

نام بیداد را به نام خدا

هرجنایت که بر زمین جاری ست

منشأش «ذات ِ حضرت باری » ست !

پوزهء شیخ و دست دزدان پاک

به شکایت مده گریبان چاک

چون « خدا و امام و پیغمبر»

هرسه تن حاکمند بر کشور

تو بدین حالِ خسته و دل ریش 

به کجا می بری شکایت خویش؟

این «نظام مقدس» دینیست

منبرش روس و خنجرش چینی ست

رهبرش جانشین الله است

از امام زمان مدد خواه است

زانکه وصل است قدرتش به رسول

هرچه بینی از او بود مقبول

گر ترا شیخنا به گا سپُرَد

به کف ِ رحمتِ خدا سپرَد

حال خوش باش از آن که دین داری

بندِ کهریزک و اوین داری

تا ولی ی فقیه برکار است

شب او عیش و روز تو تار است

حال حفظ نظام را دریاب !

کسب جاه و مقام را دریاب !

دست کوتاه و پشت دولا باش

مثل خر زیر بار ملا باش

حفظ کن ، این نظام و دینت را

دار و کهریزک و اوینت را

م.سحر
21/7/2013

خوشا به حال مصر

        
خوشا به حال مصر 
ایران وسهم  گذشته و حال او در سیر تمدن

ما ایرانی همواره به این افتخار کرده ایم که در پیشرفت تمدن جهانی نقش داشته ایم و بسیاری از ما ـ شاید برحق ـ بر این تأکید داشته اند که ایرانیان به خصوص در دوران پس از تسلط عرب(به دلایلی که مربوط به هرچه باشد مربوط به دینی که عرب ها آوردند نبود وعلل مهم و جانبی دیگر داشت که جای بسط و توضیحش در اینجا نیست) عهده دار نقش والا و شکوهمندی در گسترش علم و فلسفه و فرهنگ جهانی بوده اند و به سهم خود در تحول جامعه انسانی کوشیده اند و ایرانیان نیز در ساختن و آفریدن آنچه که امروز بشریت با غرور به آن می نگرد و نام آن را تمدن مدرن می نهد ، ـ اگر نگوییم   سهم عمده ـ  دست کم می توان گفت که سهم قابل توجهی داشته اند و نام کسانی همچون بیرونی و فارابی  و رازی و این سینا و قطب الدین شیرازی و غیاث الدین کاشانی و خوارزمی و خیام و بسیارانی دیگری را می آورند و با اشاره به آنان ، تأثیر  ایرانیان را در آنچه به تمدن اسلامی نامور و پر آوازه شده بود بیش از خود اعراب می شمارند و تأیید بزرگان و دانشمندان عرب زبانی چون این خلدون را بر این واقعیت شاهد و مثال می آورند.
آری این درست است که ما ایرانیان در دوره ای از تاریخ توانسته ایم برای خود غروری و آبرویی بخریم و نام چند تن از بزرگانمان را در مسیری که بشریتِ  رو به تحول  و رو به شکوفایی ی فرهنگ و دانش (و آزادی و سعادت نوع انسان) داشته و دارد بر صفحه تاریخ بشری حک کنیم و به آنان ببالیم. اینها همه درست ، اما  همه مربوط به دوران های سپری شده و گذشته اند.
حقیقت آن است که دوران انحطاط ما با جهش اروپا در زمینه های دانش و فلسفه و نقد دین همزمان  و همراه بود و درست از همان هنگام که چشم انسان غربی بر راز های فروبستهء جهان هستی باز می شد و علم و فلسفه و بینش جدید دست اهل دین را از دخالت در امور جاری و از عرصه زندگی سیاسی و سرنوشت اجتماعی انسان غربی کوتاه می کرد ، کشور ما به تحجر و فرو ماندگی و انحطاط مزمن خود  همچون غریقی در تالاب کهنه اندیشی و واپس ماندگی خود فرو می رفت.
می توان گفت که ما از آن روز ها  تا اکنون، هیچ گونه دخالت سازنده و مثبتی در مسیر رو به تحول ِ جهان و شکوفایی تمدن مدرن نداشته ایم  و  تنها با حسرت و نوستالژی و در بسیاری موارد همراه  با کینه و نفرت با آن برخورد کرده ایم .
کینه و نفرتی که اهل دین  و پاسداران دنیای کهن آتش بیاران  آن  بوده اند تا رسیده ایم به امروز.
اما در سالهای اخیر یک تغییر کیفی در کشور ما رخ داده است که با کمال تأسف نمی توان آنرا قوام دهنده و هم سو با غرور تاریخی ایرانیان دانست .
زیرا آنچه در این سالها در کشور ما رخ داده است، نه تنها با سیر تمدن مدرن همراه نبوده  و نه تنها کسانی که مقدرات مُلک و سرنوشت ملی ما را صاحب شده اند ،ـ  وروشنتر بگویم غصب کرده اند ـ   ذهن و هوش و ذوق و فرهنگ ایرانی را در جهت اعتلای تمدن بشری و در مسیر سعادت انسانها و  رشد فرهنگ آزادی و آزادگی به کار نگرفته اند بلکه به عکس این انرژی نهفته و نبوغ ارجمند ایرانی را خلاف مسیری هم سو با تحول تمدن بشری به  کار انداخته  اند.
در این سالها همه انرژی و ثروت و توان انسانی و مادی و معنوی (اسپیریتوئل) ایرانیان صرف بازگشت به «بهشت گمشده» ای شده است که سده ها ذهن های متحجر و سنگواره شدۀ متولیان و شاغلان شغل دین، به آن شکل می داده و آنرا ریخته گری می کرده و با صورت های خیالی آن سرخوش بوده است:
 منظورم باز گشت به قانون« شریعت محمدی» ست آنطور که در سده هفتم میلادی در صحرای حجاز اتفاق افتاده بوده است !
این آرمان گمشدۀ تاریخی البته نگاهی به آیندۀ  بشر نداشته و همواره در جستجوی دنیایی ذهنی  و مالیخولیایی ست که اهل دین برای خود می ساخته و باغ جادویی آن را به انواع شاخ و برگ های خیالی و هذیان آلود می آراسته اند.
در دوران ما یعنی زمانی که نسل من تازه پا به اجتماع می نهاد ، به دلایل گوناگون سیاسی و اجتماعی و فرهنگی وقایعی در ایران رخ دادند که نتیجه اش واقعیت یافتن و بر تخت نشتستن این «آرمان»  گذشته گرا و چیرگی کسانی بر کشور بود که پس از قرن ها ، سرانجام خود را فاتحان ایران می دیدند و با قاطعیت و سماجت و خشونت غیر قابل تصوری سودای پیاده کردن این آرزوی دیرین یعنی حکومت اسلامی را در سر می پروردند.«
ما میخواهیم اسلام را پیاده کنیم»  ورد زبان پیشوای آنان بود! جمله ای که اندک انسان های بافهم این مُلک را به یاد فردوسی و این سخن او می انداخت :
زیان کسان از پی سودِ خویش
بجویند و دین اندرآرند پیش !
پس  نخست ، نام این «پروژه»  و این«ایدآل» و این «بهشت گم شدۀ »  خود را «اسلام» نهادند که یک واژه مبهم و کلی  بود و تفسیر آن به اندازه تعداد مسلمانان جهان گونه گون و بیشمار بود و البته این خاصیت را داشت که همه «مسلمانان ایران» با « اسلام»  که  نمیدانستند فاتحان آن را چه معنا می کنند ، توافق داشتند .
 با این تمهید بود که  چیرگی آنان با قوت بیشتری گسترش یافت و بخت آنها در تسلط همه جانبه تر بر ملک و ملت بیش از پیش  افزون گشت.  
در چنین موقعیتی آنان آرمان خود را« اسلام ناب محمدی » نامیدند  که این هم به طریق اولی با مذاق مسلمانان  خصوصاً مؤمن ترینانشان ناسازگار نبود، به ویژه  آنکه ذهنیات و روحیات آنها به استبداد ی ریشه دار و کهنسال خوگرفته بود . ازین رو میدان وسیع تری  به قدرت یافتگان  تازه پا ، وانهاد و تسلط بی چون و چرای آنان را کامل تر کرد .
 اکنون دیگر وقت آن رسیده بود که بگویند« اسلام ناب محمدی» همان حکومت فقیهان است و اینچنین« ولایت فقیه» (یعنی سروری و قیمومت ملایان) را به لطایف الحیل بر مردم تسخیر شده و میهن بر باد داده و ملت را به امت تسلیم کرده،  تحمیل کردند تا ایرانیان را از شهروندان صاحب حق و آزاد به صغار و محجوری تنزل دهند که قرار است یک ملا به نام فقیه ـ و البته به زور اسلحه و چماق ـ بر آنان شبانی کند و اینگونه ملتی را که حدود هشتاد سال قبل از آن (در انقلاب مشروطیت) به حق حاکمیت خود دست یافته بود بدل به امتی مُکلّف  و گوش به فرمان کردند تا به نام دین و با بهره گیری و سوء استفاده از عواطف دینی و  خلقیات  خرافی ریشه دار  او  از اواخر قرن بیستم و اوائل قرن بیست و یکم ، یک سره  به صحرای حجاز قرن هفتم میلادی ببرند که بردند!
اینها را گفتم که بگویم در این سالها،  دستِ  سرنوشت یا دستِ جهل یا دستِ  بیداد یا دستِ بلاهت ِ جامعه سیاسی و روشنفکری ایران یا  دست ِ بی عرضگی  یا بی رشادتی شاه (برخلاف پدرش ) و ارتش او ،  یا اشتراک مساعی همهء دستها با یکدیگر ، ایران را ـ  علی رغم همه توانایی های مادی و توانمندی های انسانی اش  ـ در مسیری انداخت که نه تنها کشور و ملت ما را از  جریان حرکت  تمدن واز کاروان  پیشرفتی که دیگران با سرعت می پیمودند خارج کرد ، بلکه ایران و ثروت و همه پتانسیل آن در جهتی  خلاف تمدن بشری و خلاف مسیر انسانیت  ، به کار گرفته شد.
سی و چهار سال است که ثروت ایرانیان و انرژی ملی  آنان  صرف ترویج بنیاد گرایی دینی و اسلامیسم سیاسی واپسگرا  درجهان می شود و ایران ما مُدل همه جنایتکاران متحجری شده است که به نام اسلام و به نام دین هوس قدرت سیاسی و سروری بر عوام وغارت مردم کشورهای خودشان را در دل دارند.
 ایران مدل افغانی های طالبانی شد مدل الجزایری های آدم کش قشری شد که حکومت دینی می خواستند.  مدل حزب الله لبنان و فلسطینی و عراقی و سوری و سودانی و همه کشورهای مسلمان شد و منابع مالی و انسانی ایران خرج تبلیغ این پروژه ضد تمدنی و واپس گرا شد که جز با خشونت و با زور  و جز به رگهای گردن قوی ساختنی بی بنیاد و  رقت آور ، نمی تواند سخن خود را و آرمان شوم و بهشت گم شده خود را بر جهان امروز غالب کند !
موتور این برنامه که از ایران آغاز شد و سراسر جهان اسلام را گرفت ، کینه و نفرت از غرب است و این کینه نه از چهره غربی یا نژاد و خون غربی که از دانش و آگاهی و فرهنگ غربی ست.
 نفرت از آن نیروی متحول و سازنده ای ست  که انسان را محور جهان می داند و برای فرد آدمی حق قائل است و آدم ها را جدا از رنگ و پوست و دین و آئین  با یکدیگر برابر می شمارد و آزادی آدمی آئین اوست.
 چنین افکاری برای آنها که به دنبال حکومتی مناسب با قرن هفتم میلادی در بیابانهای لم یزرع عربستان و حجازند ، قابل قبول نیست و کفر محض است !
این کینه به غرب (یعنی کینه  به دانش آگاهی والای بشری و به تمدن مدرن)  موتور سیاست اسلامیسم است و نتیجه آنرا در این سو و آن سوی جهان به وضوح می بینیم.
حال حرف اصلی من این است که بد بختانه ایرانیان نه تنها در این سه دهه با کاروان تمدن همسو نبوده اند بلکه با هزار درد و دریغ باید گفت که نام ایران با پراکندن واپس ماندگی فکری و عقلی همسوست و در جهت خلاف سعادت بشر و آزادی و مدنیت و پیشرفت به یاد آورده می شود .
معنی این سخن آن است ، که ما ایرانیان (از روزگار آغاز انحطاط به بعد) دیگر قرنها بود که در سازندگی  تمدن مدرن سهمی نداشتیم ، با وجود این ، تا سال 1357 سنگ انداز راه پیشرفت این تمدن  ( که اگرچه پرچمدارش غرب است  در واقع متعلق  به همه بشریت است ) نیز نبوده ایم .
گاه تماشاگر بودیم و گاه دست و پایی می زدیم تا غرق نشویم و اگر بتوانیم از آنها که در مسیر این تمدن راه می پویند بیاموزیم و اگر شد قبَسی از آنان بستانیم و  لمعه ای  از روشنایی  جهان نو و دگرگون شوندۀ آنان را برای مردم معتاد به تاریکی ی کشور خود بیاوریم.
اما از سال 57 به بعد پرچمدار ظلمت شده ایم  ، آنچنان که هم کشور خود رادر آتش بیداد و نادانی و تحجر می سوزانیم و ملت خود را در تباهی غرق می کنیم و هم ثروت و توانایی مادی و انسانی مردم و کشور خود و نبوغ ایرانی را در خدمت بازگشت به گذشته های گم شده  در میان استخوانهای پوسیدۀ قرون نهاده ایم و به کار سنگ اندازی در  مسیر پیشرفت و اعتلای تمدن مصروف داشته ایم.
فاجعه در این است که اگر پیش ازین می توانستیم به ایرانی بودن خود مغرور باشیم و ادعا کنیم که ما هم در جهش علمی و فلسفی و فرهنگی جهان مدرن سهیم هستیم و نام خیام و خوارزمی و بیرونی و این سینا و خواجه نصیر و  دیگران دلیل و شاهد ما می بود ، متأسفانه در آینده نخواهیم توانست این غرور را حفظ کنیم چون اهل جهان به ما خواهند گفت که شما  در قرن بیستم و بیست و یکم  جهان را به آشوب کشیدید و پرچمدار اسلامیسمی شدید که آزادی انسان را بر نمی تافت  و حق  او را و ارادۀ او را در تمشیت و تعیین سرنوشت سیاسی و اعتقادی و اجتماعی  خویش  به رسمیت نمی شناخت و در این راه سرها می شکست و دست ها می بست و قیصریه ها به خاطر دستاری می سوخت!
در چنین شرایطی با کمال درد مندی باید گفت که ایرانی ازین پس بستانکاری خودش را از تمدن بشری بی پشتوانه و بی بنیاد کرده است زیرا فتح و تسخیر ایران به وسیله مدعیان اسلام سیاسی و برقراری خلافت فقهای شیعه (که مطلقا جنبه ملی و بومی  ندارد بلکه متکی به یک ایدئولوژی جهان وطن پان اسلامیستی ست  وهدف او  تمرکز قدرت  درچنگال  صنفی است که همواره دین،  شغل او و وسیلۀ  ارتزاق او و ابزار  معاش او  بوده ا ست. )  موجب آن شد که خمینی و  میراث داران او به واسطهء روشی که طی سه دهه اخیر در پیش گرفتند (و تا امروزهمچنان  ادامه دارد) ، تمدن بشری و عالم انسانی را از د
یِن آنان نسبت به ایران و نقش تمدن ساز ایرانیان در ادوار کهن ، آزاد ساخته اند  و بدین گونه جز نام زشتی ـ که متأسفانه با نام ایران گره خورده است ـ برای کشور ما  باقی ننهاده اند !
بدینگونه ـ اگرچه بسی دردناک است ـ می توان گفت که ما و تمدن مدرن  خرده حساب گذشته مان  را  با یگدیگر تسویه کرده ایم و آن عنصر گرانقدر ایرانی را که در اعصار پیشین پیشکش  تحول و سازندگی بشریت  کرده بودیم در دوران اخیر به شلاق اسلام سیاسی و بنیادگرایی خشونت ورز و بمب گذار و تروریست پرور  دینی  ، از او باز پس ستانده ایم  پس به زبان عامیانه و ساده می توان گفت که :  آن افتخار پیشین به این بی افتخاری سالهای اخیر در !
این راز را مصری ها فهمیدند و اجازه ندادند که تمدن مصر به این بی عدالتی آلوده شود و آبروی چندین هزار ساله مصریان و تمدن زیبای او و معصومیت کودکان و جوانان امروز و آیندۀ او  دستخوش  زیاده خواهی وآزمندی و قدرت طلبی های شوم متحجران دین باره و تاجران دین فروش گردد. آنها دامن مصر را از این لکه ناپاک رهانیده اند و خوشا به حال ملت مصر!

م.سحر
20/7/2013


پیام روحانی به موسوی

 










 در اخبار بود که روحانی با اشاره به موسوی گفته است :
راه توبه برای فتنه گران باز است و حتی توبه ابوسفیان هم پذیرفته می شود .
پیام روحانی به موسوی
............................................

آن شنیدستم که از سوی نظام 
موسوی را داد ، روحانی پیام 
گفت با او : کای ابو سفیان دون
گر هوس داری ز حصر آیی برون ؛ 
هست در اسلام ، راه توبه باز
توبه گردد مُشکلت را چاره ساز
پس بیا با اهل بیتت رهنورد
دور اهل بیت آن رهبر بگرد!
مغفرت خواه از مقام رهبری
شاید از سرمای سوزان بگذری !
شایدت الطاف آسد مجتبا
قید و بند حصر بگشاید زپا
فتنه کردی باغ سبزت زرد شد
سار ، جَست و آش گرمت سرد شد
گر شوی از فتنه هایت توبه گر
می دهد رهبر ترا آشی دگر
آش داغی همره کشک و پیاز
عجلوا تا هست راه توبه باز !
ای ابوسفیان جناب فتنه جو
با کلیدِ توبه ترک فتنه گو !

م.س
21/7/2013

۲۷ تیر ۱۳۹۲

شعر های کوتاه نیمه دوم ژوئیه 2013



شعر های کوتاه
 نیمه دوم ژوئیه  2013

راستی را که خسته ام دیگر

به رهی دل نبسته ام دیگر
آنچه فریاد در جگر بودم
به جگر باز گشت و فرسودم
در شبی مثل روز جهل ، سیاه
با که می گویم این غم جانکاه؟
گوشها شان به قیر اندوده ست
وینچنین از حقیقت آسوده ست
صوت ما از گلو چو برخیزد
پیشِ پامان به خاک می ریزد !
صوت ما نیست صوت این ایام
دلکم ، سوی انزوا بخرام !

 18/7/2013


اینان


جز «خدمت خدا» نکنند اینان
ما را به ما رها نکنند اینان

بر ما ازین حصار بیابان ، در
جز بر سراب وا نکنند اینان

باما نه جز چنان که به محجوران
در این یار تا نکنند اینان

گویی که بردگان و اسیرانیم
با ما به جز جفا نکنند اینان

دردی که دین به پیکر ما افکند
الا به دین دوا نکنند اینان

با آن کلید ِ باغ ِ بهشت الا
دوزخ مکان ما نکنند اینان

ما اوفتادگان و ذلیلانیم
افتاده را چرا نکنند اینان؟

18/7/2013


امت معتاد


امت معتاد به افسار و بند
مام وطن زیر شریعت فکند
بهر تماشا سوی مسجد خزید
مام وطن در بغل شیخ دید
دید که می ساید و می خایدش
دید که می مالد و می گایدش
گفت که این عیش به کام تو باد
مامِ وطن سهم امام ِتو باد !

ملت اگر امت یک دین شود
مام وطن نذر تموچین *شود!

.............
تموچین نام دیگر چنگیز مغول است
18/7/2013



سخن


این سخن با که می توانم گفت
که غمِ دل ، نمی توانم گفت ؟

جز نگفتن چه می توانم کرد؟
جز خموشی چه می توانم گفت؟
نه خدایم که با دَمِ جبریل
قصه در آیه می توانم گفت !
و نه شیطان که راز هستی را 
راست با آدمی توانم گفت !!


18/7/2013



ای آزادی
.............

پنهان نکنم که از تو پنهان نکنم
این نکته که ترک عهد و پیمان نکنم
ای آزادی فنای ناکامی باد
گر من به فدای راهت این جان نکنم

17/7/2013


فراق

 از گنبد آسمان چراغ افتاده ست  

آتش به دل و عطش باغ افتاده ست

زینگونه که جان ز اشتیاق افتاده ست

بین من و آرزو فراق افتاده ست

 17/7

رباعی بالا با دیدن رباعی زیر از 
علی اکبر یاغی تبار در فیسبوک و ذیل آن یادداشت شد

بعد از تو سقوط اتفاق افتاده است
یک آفت میوه کش به باغ افتاده است
دور از نظر بلند یک اقیانوس
بعد از تو خدا به باتلاق افتاده است


کودک اصلاح 


گر طالبی که کودک اصلاح زایدت
ملا سوار توست ، بهِل تا بگایدت !
گفتم حقیقتی و نرنجی زمن بِرارِ 
حق گفتنی ست ، گرچه زصوتش بد آیدت
گویند انقلاب مکن ، کرده ایم ما
با ما بساز و سروری ما که شایدت !
بی عاقبت زکار فروبسته دم مزن
دردست شیخ ماست کلیدی که بایدت
آنکو گره به کار نهاد ه ست عاقبت
با پنجه های شرع گره می گشایدت

 افسار سرنوشت به رهزن سپار و باش
 امیدوار ِ آن که خدا ره نمایدت !

سرخوش در این خیال بمان زیر کار شیخ
تا آبرو بریزد و ایمان فزایدت !

17/7/2013



رنگ ها
...........
رنگها هم رنگ می بازند گاه
با نظام جهل می سازند گاه
سرخ ها گاهی سیه گاهی سفید
وان سفیدی در سیاهی ناپدید
سبزها زردند گاهی ، گه بنفش
روی بوم ِ روزگار نقش نقش
رنگ اگر در چنگ اهل دین بود
باغ بی رنگ و پِهِن رنگین بود !

16/7


یکی از جوانان یادداشت منظومی نوشته است 
که ضمن آن در باره انتخابات اخیر و ناچاری مردم 
:و احساس پیروزی رأی دهندگان به روحانی چنین می گوید


ما همه چون شما سکولاریم
ولی ای دوست گاه ناچاریم
چاره ای جز امید اگر داریم
تو بگو تا کجاست برداریم !
انتخابات هم خودش گاهی 
میشود راه ، راه آگاهی
گرچه خواندی و گرچه فهمیدی 
کاش بودی و کاش میدیدی
کاش بودی در آن شب و روزی 
که گرفتیم جشن پیروزی
بعد از اعلام نام روحانی
راه پیماییِ خیابانی
آن جماعت که در خیابان بود 
آن بهاری که در زمستان بود
شوق و شوری که بین مردم بود
آن غروری که بین مردم بود ...
                 جمال عاملی                    

این چند بیت در پاسخ او در اینجا تایپ شد


قفس در باغ 

 ای برادر درست می گویی
زانچه مقبول ِ توست می گویی
گاه ، شاید که نیست حق با ما
خوش نمی آورَد ورق باما
دست ما بر نخیل کوتاه است
بین ما و شما بسی راه است
ما وطن را در آرمان داریم
عقد با او در آسمان داریم
آرزو های ما که منظورند
سخت از اوضاع واقعی دورند
عیش مرغی که درقفس باشد
گر به باغش برند بس باشد
گر به با غی برند با قفسش
از هوا تازه می شود نفسش
به قفس نغمه در گلو دارد
زان که با بندِ خویش خو دارد
دو سه روزی به باغ شاد بود
غافل از بند و انقیاد بود
لیک آن میله های گرد قفس
کرده از باغ نیز یک محبس
آنکه را پشت میله بد میلاد
به قفس پرگرفت و بال گشاد
زانکه با میله هاش مأنوس است
کی گمان می برد که محبوس است؟
آن که غافل بُد از اسارت خویش
ره دهد دزد را به غارت خویش
حال آن ملتی که زین گونه ست
حاصل جهل و عقلِ وارونه ست !


16/7/2013


م.سحر