۲۷ مرداد ۱۳۹۲

حماسه ، سکه سازان و مردگان بی تدفین



حماسه ، سکه سازان   و مردگان بی تدفین


                                                           سکه سازان


با آن که در مغز خود تیر دارند


همواره ذهنی خبرگیر دارند

قُبح و فریب ِسوفسطاگری را

کرنا و تنبور و آژیر دارند

گِلشان سرشته ست در اطلاعات

بالانشین ها در آن زیر دارند

تشخیص دارند و توجیه دارند

تلبیس دارند و تزویر دارند

بر طبل کوبانِ زیر گلیم اند

صوتی به سرعت فراگیر دارند

چون رویگر پیشه گان قلع دارند

چون تیرگی آوران قیر دارند

صندوق سربسته ای از مفاهیم

انبانه ای از تعابیر دارند

جعل آفرینان تشویش کارند

ذوقی به تخلیط و تخدیر دارند

از قلب کاران نه چندان غریبند

با سکه سازان نه توفیر دارند

خود بر حَجَر نقش تدلیس کوبند

دعوی فروان به تنویر دارند

تأثیرشان نیست بر آدمیت

افسوس بر جهل تأثیر دارند




17/8/2013                                          


  
رأی اعتماد


پیداست ، مجلسی که ته اش باد می دهد

خوش رأی اعتماد به جلاد می دهد

کشتار و قتل و مرگ و جنون و شکنجه را

روحانیت به اهل جهان یاد می دهد



16/8                                                                                     



سَنفش



سبزت بنفش گشت و به صبرت ظفر رسید

میراث نیم خوردۀ گاوی به خر رسید

قصاب ها به گِردِ  سرت کارد می کشند 

قر در کمر کنی که رئیسی دگر رسید !

16/8/2013                                                      



مُردگانِ  بی تدفین
  
تا سراز قدرت دین خوش دارید

دل به  اصلاح توحش دارید

لیک ای  بی هنران ، ای اشباح

ننگ هرگز نپذیرد اصلاح

دست درخون کسان آغشتید

کینه زادید و عداوت کشتید

با رذیلان به  رسالت رفتید

به ره ظلم و رذالت رفتید

سی و اندیست که شر می کارید

برسر اهل جهان می بارید

سی و اندیست که نامردم پَست

نیک در دست شما دارد دست

سی و اندیست  گر ایران خوار است

دست بدکارِ شما در کار است

سی و اندیست اگر دین ، ستم است

در شما کین قدم است و قلم است

کار بر سنگدلان سهل کنید

خدمت قومِ ابوجهل کنید

راه بر راهزنان بگشایید

درِ دوزخ به جهان بگشایید

حال چندی ست به ره چاه زنید

دم از آوازۀ اصلاح زنید

لیک ای بی هنران ای اشباح

ننگ با رنگ نگردد اصلاح

دل بر این جهل و جنون خوش دارید

سرِ اصلاحِ توحش دارید

ذوق ِ اصلاحگری تان دیدم

نیست در خیر شما امیدم

گرچه خود مُردۀ  بی تدفینید

شرتان را ز جهان  برچینید

14/8/2013      
مارویا/ اسپانیا    

حماسه



شیخان حماسه آورِ تو

کردند دوباره تر ، درِ تو

درمعرکه ای حماسه انگیز

شد خاک حماسه بر سر تو

گرگ تو به گله ات شبان شد

قصاب تو داد گستر تو

تا عقل تو درسر تو گِرد است

گاو وخر توست سرور تو 

تا دین تو آلت قتال است

خود رهزن توست رهبر تو

تا کشور توست خانۀ مرگ

مرگ است رئیسِ کشور تو

با باور تو کنند عشرت

عشرت طلبانِ باور تو

ایمان توشان عروس مُتعه ست

دور از نظر مطهر تو

کام از بُن هستی توگیرند

درپوشش دین به بستر تو




16/8/2013                                          

                                                                       م.سحر                                                  
http://msahar.blogspot.fr/                  
                                                                     







۲۵ مرداد ۱۳۹۲

حماسه

طرح : نیک آهنگ کوثر
گرگ تو به گله ات شبان شد
قصاب تو داد گستر تو

حماسه


شیخان حماسه آورِ تو

کردند دوباره تر ، درِ تو

درمعرکه ای حماسه انگیز

شد خاک حماسه بر سر تو

گرگ تو به گله ات شبان شد

قصاب تو داد گستر تو

تا عقل تو درسر تو گِرد است

گاو وخر توست سرور تو 

تا دین تو آلت قتال است

خود رهزن توست رهبر تو

تا کشور توست خانۀ مرگ

مرگ است رئیسِ کشور تو

با باور تو کنند عشرت

عشرت طلبانِ باور تو

ایمان توشان عروس مُتعه ست

دور از نظر مطهر تو

کام از بُن هستی توگیرند

درپوشش دین به بستر تو

م.سحر
16/8/2013

۲۴ مرداد ۱۳۹۲

مرُدگان بی تدفین

.............................................

مرُدگان بی تدفین

تا سراز قدرت دین خوش دارید 
دل به اصلاح توحش دارید
لیک ای بی هنران ، ای اشباح
ننگ هرگز نپذیرد اصلاح
دست درخون کسان آغشتید
کینه زادید و عداوت کشتید
با رذیلان به رسالت رفتید
به ره ظلم و رذالت رفتید
سی و اندیست که شر می کارید
برسر اهل جهان می بارید
سی و اندیست که نامردم پَست
نیک در دست شما دارد دست
سی و اندیست گر ایران خوار است
دست بدکارِ شما در کار است
سی و اندیست اگر دین ، ستم است
در شما کین قدم است و قلم است
کار بر سنگدلان سهل کنید
خدمت قومِ ابوجهل کنید
راه بر راهزنان بگشایید
درِ دوزخ به جهان بگشایید
حال چندی ست به ره چاه زنید
دم از آوازۀ اصلاح زنید
لیک ای بی هنران ای اشباح
ننگ با رنگ نگردد اصلاح
دل بر این جهل و جنون خوش دارید
سرِ اصلاحِ توحش دارید
ذوق ِ اصلاح‌گری تان دیدم
نیست در خیر شما امیدم
گرچه خود مُردۀ بی تدفینید
شرتان را ز جهان برچینید

م.سحر
14.8.2013
مارویا / اسپانیا

۲۲ مرداد ۱۳۹۲

تقلب یا تدلیس و حکّام قاتل

تقلب یا تدلیس و حکّام قاتل
                     
 وزیر قاتل

قاتل اگر وزیر نباشد
اسلام بر سریر نباشد
مُلا خلیفگی نفروشد
دزد و دغل امیر نباشد
غدّاره بند ِ جانی و جلاّد 
فرمانده  شهیر نباشد
سردارِ دادگسترِ  دولت 
آدم کشی کبیر نباشد
گرگ و شغال ، صاحب کشور
روبه جناب شیر نباشد
روحانی ی رذیلِ سیهکار
چسبنده تر ز قیر نباشد
خربنده ، میرِ مُلک نگردد
بد پوزه ، باج گیر نباشد
حیوانیت نشسته بر اورنگ
انسانیت اجیر نباشد
شرم و شرف به خاک نیفتد
علم و هنر اسیر نباشد
جهل و جنون حصار تمدن 
دین بهرِ دارو گیر نباشد
ابزار رُعب و کینه نگردد
دام و طناب و تیر نباشد
زیر عبای اهل شریعت
چون شبروی شریر نباشد
ایمان لباس حُکم نپوشد
قاتل اگر وزیر نباشد ...



م.سحر

11.8.2013

اسپانیا/ مارویّا

 حُکّامِ قاتل
شیخ است و مُشگل می پسندد
گُل ، غرقه درگِل می پسندد
بنشسته بر شغلِ عدالت
قُضّاةِ  قاتل  می پسندد
عزّت به  جاهل می فروشد
اعدام عاقل می پسندد
پنهان به رنگین جامۀ حق
ترویج باطل می پسندد
همواره مردم  را به هستی
 نادان و غافل می پسندد
پیشِ ره انسانِ آزاد
دیوارِ  حایل  می پسندد
ذوق و ضمیر آدمی را
بر جهل ، مایل می پسندد
«النصرُنا بالرُعب» گوید
وحشت ، شمایل می پسندد
از جور ، نیرو می ستاند
وز ظلم  عامل  می پسندد
تثبیت ظلمت را به عالم
منزل به منزل می پسندد
از گور ، ثروت  می رباید
وز مرگ حاصل می پسندد
دینِ  سیاسی در حکومت
 حُکّام ِ  قاتل  می پسندد
بر بابزن* در آتشِ  کین
از عاشقان دل می پسندد
آمال انسان را به  دوزخ
طی مراحل  می پسندد !
این نظم را وجدان انسان
امحاء کامل می پسندد
جان ِ جهان در نفی این بَد
اقدام عاجل می پسندد
وین ننگ را فردای ایران
از مُلک ، زایل می پسندد
...............................
م.سحر
11/8/2013
مارویّا ـ اسپانیا
..................................
* بابزن  =  سیخ کباب
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  بنا بر اخبار ، سعید حجاربان گفته است که:
« آنچه در انتخابات پیشین اتفاق افتاد «تقلب» نبوده ، «تدلیس» بوده است !»

تقلب یا تدلیس

شنیدم که حجاریان کشف کرده ست
که گر دست رهبر به خون خیس بوده ست

برای حمایت ز وضعی ست کان وضع

تقلب نبوده ست تدلیس بوده ست !



م.سحر
12.8.2013



۱۴ مرداد ۱۳۹۲

شیرین عبادی، عمرالبشیر و ...ـ



شیرین عبادی، عمرالبشیر و ...ـ

م.سحر
   
خانم شیرین عبادی تنها نوبل دار ایران در اعتراض به دعوت از عمرالبشیر دیکتاتور جنایت‌کار سودانی برای شرکت در مراسم تحلیف رئیس جمهوری مهندسی شدۀ خامنه‌ای نامه‌ای نوشته است به حسن روحانی
 : در این نامه از جمله آمده است
«حضور عمرالبشیر، رئیس جمهورى جنایتكار سودان، در مراسم تحلیف ریاست جمهورى ایران موجب وهن شما و رژیم  سیاسى ایران و البته مهمتر از همه باعث توهین به مردم ایران است». ـ 
.......:  این هم یادداشتی است که من ذیل چنین نامه‌ای می‌نویسم
در جملۀ بالا خیلی خیلی بیشتر از آن که دغدغه و تشویش خانم عبادی برای حقوق بشر و قربانیان یک جنایتکار سودانی به نام عمر البشیر مشاهده شود، نگرانی برندهء جایزهء نوبل صلح ایران برای حفظ حیثیت نظامی دیده می‌شود که سران او درجنایت و بیداد دست کمی از این مردک عمر البشیر ندارند.
در جمله‌های بالا برنده صلح نوبل که قاعدتا می‌باید مدافع مظلومان و قربانیان نظام اسلامی در ایران باشند، (زیرا قاعدتا جایزه‌شان را بابت چنین امری گرفته بوده‌اند) مدافع حیثیت و اعتبار جمهوری اسلامی و رئیس جمهور برنشانیده شدهء نظام از طریق حماسه سازی‌های ویژۀ انتخاباتی هستند.
گویا فراموش می‌کنند که دستگاهی که این بانو حفظ حرمت و اعتبار آن را به گردانندگانش توصیه می‌کنند به وسیله کسانی اداره می‌شود که از سال ۶۰ تا ۷۰ به قتل عام هزاران جوان بیگناه ایرانی در زندان‌ها دست زده‌اند و پس از آن هم «صنعت» را نه تنها فراموش نکرده‌اند بلکه همواره جر اثقال‌ها و داربست‌های اعدامشان برپا بوده و حتی امام زمان و سربازان گمنام و نامدار این امام غایب را نیز در قتل‌های زنجیره‌ای و در ترورهای بیرون از ایران، یک لحظه بیکار نگذاشته‌اند؟
آیا خانم عبادی به عنوان حقوق‌دان حساس به مسئلۀ حقوق بشر، می‌تواند توضیح دهد که گردانندگان حکومت جمهوری اسلامی ازنوع خامنه‌ای، پورمحمدی، حسینیان، اژه‌ای، مصلحی، رفسنجانی، فلاحیان، جنتی، مصباح و دیگران چه فضیلتی بر عمر البشیر دارند؟ـ
البته می توان یک تفاوت عمده میان این هم‌دستان و همکاران دائم العمر خامنه‌ای با عمر البشیر یافت و آن این است که البشیر به همت و غیرت حقوق‌دانان مبارز و مدافعان حقوق بشر محکومیت بین‌المللی یافته است ، اما قاتلان و جلادان فرزندان ملت ایران باز هم به همت «مدافعان حقوق بشر و نوبل بردگان» شخصیت‌های برجسته و رجال قابل احترامی درسایه امن قدرت باقی مانده‌اند که البته می‌باید همواره نگران حیثیت و اعتبار نظام و رؤسای جمهورشان بود و می‌باید همواره مراقب بود که «وهنی» از جایی به آنان نرسد!ـ
راستی که دیگران هم مدافعان حقوق بشر و برندگان نوبل دارند ما هم مدافعان حقوق بشر و برندگان نوبل داریم!!ـ
نقل از سایت خودنویس

مرشد ترابی دیگر به تن نیست اما به جان هست ! ـ

morshed torabi


این مرد آخرین وارث سلسلهء نقالان تاریخ ایران بود. او شاهنامه را در برابر چشمان تو زنده می کرد و رخش را سُم کوبان با همهء هیبتش از برابر تو گذر می داد. او در برابر دیدگان تو، تیر رستم را به چشم اسفندیار می دوخت و سهراب را پیش چشم تو به دست پدر چنان می کشت که آهی سرد از نهاد تو برمی انگیخت و تارهای وجود تُرا به لرزه در می آورد.
یک بار در پاریس نقل رستم و سهراب را از او دیدم و حالتی رفت که حاضران مجلس -که غالبا فرانسوی بودند- از منقلب شدن من شگفت زده و نگران حال من شده بودند.
من که وصف نقّالان بزرگ پیشین را شنیده بودم و تصوّری آرمانی از روایتگری آنان داشتم، در آن لحظه در میان مردمی که حتی یک کلمه از سخنان مرشد را نمی فهمیدند و معنای جَست زدن ها و حرکات پا و دست و پیچش های صدای او را درک نمی کردند، نقال آرمانی خود را به چشم می دیدم و با خود می گفتم: وای هنوز زنده اند.
مرشد ترابی به زیبا ترین و توانا ترین شیوه و به خوشترین لحنی، حضور سلسلهء نقالان بزرگ در ایران را اعلام می کرد و من می دیدم که هنوز بسیاری دقیقه ها و نکته های باریکتر از مو نزد این نقال ایرانی هست که بزرگترین هنرمندان تئاتر در جهان می توانند از او بیاموزند و چه حالی داشتم!
وقتی برنامه تمام شد و او را بوسیدم، استاد با برقی که در چشم داشت به من می گفت: دیدم که بر تو چه گذشت و من با نگاهم به او می گفتم: دیدم که هنوز نقالان ایران زنده اند.
مرشد ترابی به جسم دیگر نیست، اما به جان در کنار فردوسی ست و مطمئنم که او نماد و نماینده ای بزرگ از فرهنگ روایات حماسی برای ایرانیان به یادگار نهاده است.
نماد و نماینده ای که بسیاری از فرزندان ایران را به پیگیری راه او برخواهد انگیخت.
انوشه باد نام و یاد مرشد ترابی.

4/8/2013

۱۲ مرداد ۱۳۹۲

یاد عارف / صدای م.سحر




برکند زبن ریشۀ استبدادی را

گوشه ای از این تصنیف را در اینجا با صدای م.سحر
بشنوید
که از سر دلتنگی خوانده است و سیامشقی بیش نیست 

۱۱ مرداد ۱۳۹۲

چند شعر تازه


دین در حکومت
دینی که دولت را کند تسخیر
کُند است وقید و حلقه و زنجیر
دین دروغ است و ظلام و ظلم
بند است و دام و دشنه و شمشیر
دین در حکومت آلت قهر است
 در چنگ بی شرمان بی تدبیر
تاج تقدّس می زند بر سر
تخت تکبر می نهد در زیر
در جلد پیغمبر شود پنهان
در غارت باور بود پیگیر
حکم الهی در کَفَش خنجر
آیات قرآنش طناب و تیر
گوید که حکم از آسمان دارد
تا آدمیت را کند تکفیر
گوید که صیقل داده تیغش را
دست خدا در چرخۀ تقدیر
غیر از دروغ از وی نخواهی دید
نی جز فریب و حیله و تزویر
غیر از قتال از وی نخواهی یافت
یا بدسگالی بر جوان و پیر
مگذار تافرما
نروا گردد
گرگ و شغالت در لباس شیر
کاخ حیاتت را کند ویران
دیوان عمرت را کند تفسیر 

م.سحر
31//2013

آرزو

آرزو کُشت و بویه کاست مرا
هرکرا خواستم ، نخواست مرا !
ریشه در خاک هست؟ هست ! اما ؛
خاک از ریشه ها جداست مرا
دست سودا به دامن هیچ است
پای آمال در هواست مرا
بهترین خانه ، غربت است ، آری
خوشترین گوشه انزواست مرا

م.سحر
1/8/2013

نوآور دینی
نو آورندۀ دینید و اهل ایرانید
به گُه زدید وطن را ، ولی نمیداند
به دشمنان وطن سرسپردگان بودید
هنوز بر سر آن قول و عهد و پیمانید
چنین که نیست غمی تان به غیر «حفظ نظام » ـ   
اگر نه خائن بر ملتید ، نادانید 

م.سحر
1/8/2013

حکومت شرع

شرع اگر حاکم شود جلاد و پیغمبر یکی ست
دزد در راه و فقیه شهر بر منبر یکی ست
کار دنیای تو گر افتد به دست اهل دین
روزگارت در وطن با تلّ خاکستر یکی ست
اهل دین خواهد که عقبی را به دنیا آورد
زین سبب دنیای تو با عرصۀ محشر یکی ست
چون عبادت صحنۀ جنگ است و میدان نزاع
سنگ با سجاده و محراب با سنگر یکی ست
نور با ظلمت معادل روز با شب هم عنان
داد بابیداد و عادل با شقاوتگر یکی ست
م.سحر

2/8/201013

فرزند فردا

زانچه بر ما رفت‌ای فرزند فردا هیچ یادت هست؟

روزگار، این حاصل از بختِ بدِ ما، بر مرُادت هست؟

سر به تسلیم و رضا افکنده داری پیش ِ عصر خویش

یا به دیروزی ـ که امروز است ما را ـ اعتقادت هست؟

دوست می‌داری که در دوران ما می‌زیستی برخاک؟

حسرتی آیا به دل، زین روزگارِ کژ نهادت هست؟

هیچ می‌گویی دریغا روزگار مردم پیشین؟

یا تصوّر، هیچگاه از اینهمه ظلم و فسادت هست؟

  کاش می‌شد تا ز ما میراثی از این نیک‌تر بودت! ـ

راهت از ما بسته ماند! آیا گذار از انسدادت هست؟

 ما چنان آلودۀ بخت تباه خویشتن بودیم

کزتومان یادی نمی‌رفت، این خبر با پیکِ بادت هست؟

خاکِ مرگ افشانده بود آن حکفرمای بد اندیشی

 زان بد اندیشی نشان در نطفه و خون و نژادت هست

ما به دام اهل دین، مصلوب اندوه و محن بودیم

دور از این بیداد کیشان، لحظه‌ای لبخندِ شادت هست؟


م. سحر
۲/۸/۲۰۱۳